یادداشت ها


 

بعضی شان به جایی گیر می کنند. به چیزی که ثابت و پایدار است. اما در عینِ حال هیچ چیز ثابتی وجود ندارد. انگار همه چیز به چشم بر هم زدنی دچار تزلزل می شود. پودر می شود، و با نسیمی به باد می رود. 

اوج، اساسن یک واژه تزئینی برای کتاب هاست. به اوج رسیدن، مناسب حال هیچ کس نیست. پاره ای توهمات بیجا تولید می کند. توهماتی شبیهِ این که همینجا می مانی. به همان لحظه می چسبی. 

حالا چرا از خواب بیدار می شوم و این ها را می نویسم؟ چرا هر روز به خودم می گویم چیزی بگو، هرچه باشد. چرا همه آن بخش های جذاب مغزِ آدم، همه آن تلاش های نامرئی برای زندگی، به باد می رود، چرا همه چیز مدام پودر می شود؟ هیچ کس نمی داند.

 

 

+ ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment ()