عبور از دوره ای سخت
نویسنده: no one - جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
دیشب هم با پریشانی خوابیدم. خواب های آسوده مربوط به وقتی دیگر است. نمی دانم کِی، اما می دانم باید روزی برسد که همه چیز تغییر کرده باشد. ممکن است دلواپس آینده باشم. اما هنوز هم دارم تلاش می کنم آن ستاره ای را که در زندگیِ درونی ام می درخشد حفظ کنم. باید دو دستی بهش بچسبم. چون فقط با همچین چیزی است که می توانم روزهای طاقت فرسای نا امیدی و دل تنگی را تاب بیاورم. در عوض به همه چیز امیدوار باشم و وقتی توی آینه نگاه می کنم خودم را به جای غریبه ای که هیچ چیزش شبیه گذشته ام نیست، بی کم و کاست ببینم. می خواهم زندگی را پاس بدارم. بیشتر از مرگ بهش فکر کنم. و تازه دارم با زندگی به رسمِ خودم خو می گیرم. سبک هر انسانی برای زندگی منحصر به فرد است، ولی لزومن راضی کننده نیست.
رویاها بی امان انسان را به تکاپو می اندازند. ذهن را از خستگی های مدام خالی می کنند، اما خستگیِ تازه ای به ارمغان می آورند. وقتی از خواب بیدار می شوم، از خودم می پرسم چه معنایی داشت؟ نمی توان جواب قانع کننده ای یافت. اما می شود رد پای عقایدم را در همه آنها شناخت. رویاها باعث می شوند من دوباره به تحلیل خودم بپردازم. و با شخصیتی مواجه شوم که پایش را به آب می زند که ببیند برای خودکُشی سرد نباشد. می رود روی لبه پرتگاه، که ترسش بریزد. اما سقوط نمی کند. چون می ترسد. می نشیند توی خانه، که از آدم ها دور باشد، و از تنهایی رنج می برد. و درست وقتی می خواهد از تنهایی بگریزد می فهمد که هیچ کس برایش نمانده و رنگش رنگ تنهایی شده. مشاهده گر است. یک مشاهده گرِ همیشگی. و هر کسی را که می بیند درگیرِ زندگیست، و خلاقیتِ بالفعل در وجودش هست، شوقِ زندگی در وجودش می جوشد. ولی بعد مثل کودکی که در واکنش به موسیقی دست و پایش را با شدت تکان می دهد و سعی می کند صداهایی تولید کند که لابد در ذهنِ خودش آواز است، عکس العمل ناشیانه ای انجام می دهد. و برخلافِ او هیچ احساسِ شادمانی نمی کند. چون بی تناسب است به حال و روزش.
آیا اینها چیزیست که من از رویاهایم می فهمم؟ شاید نه همه اش، اما رویاهایم به طرز محسوسی با اکنون آمیخته اند. و البته به ندرت کششی عمیق هم به گذشته دارند که باز هم درآمیختگی اش با اکنون را می شود دید. رویاها آرزوهای خفته ام را نشان می دهند. نشان می دهند که چقدر با مفاهیم ناشناخته درگیرم، و از طرفی چقدر با زندگیِ واقعی بیگانه ام. انگار در جستجوی چیزی تازه و حسی نو، هزاران بار شکست خورده ام. شکستی که هر بار به نحوِ تازه ای تجربه اش می کنم و بخشی از وجودم را در ازایش از دست می دهم. و رویاها جبران نیمه کاره ای بر این شکست هایند.
آخرین روز 90
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
از خودت می پرسی ارزشش را داشت؟ لذت بخش ترین پاسخ این است که داشت. از خودت می پرسی اگر برگردی چه بخش هاییش را تغییر می دهی؟ همه می گویند هیچی. من می گویم همه اش را. اگر برگردم مثل همیشه عمرم دلم می خواهد جور دیگری باشم. جورِ تازه ای که تا حالا نبوده ام. که مثل هیچ کس نیست، مثل هیچ وقت نیست. این زیباست، و زیباتر از آن اتفاق است. اتفاقی که هرگز به فکر آدم خطور نمی کند. اتفاقی که می افتد، که خوشایند است یا ناخوش...!
من از واقعیت خوشم می آید. تلخیش را دوست دارم. حتی بیشتر از شیرینی! چون واقعیت آن بخش از زندگی است که واقعن هست، که می بینیش، لمسش می کنی، و بهش عادت می کنی، با آن کنار می آیی یا نه، همین که تو را درگیر می کند یعنی اینکه هست. توی این همه تردید، واقعیت آن چنان یقینی است که آدمی را در بدترین لحظه ها به شعف وا می دارد.
بیست و نُهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و نَوَد خورشیدی
امضا: ذهنِ تکان خورنده در تکانه های آخرِ سال!
آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
دو کلیدِ متصل به حلقه ای، دو نمکدانِ گردِ شیشه ای، همسان شکل، نقاشیِ پرینت شده گل های قرمز بر زمینه زرد، محصور و خودنما در قابِ کوچکِ چوبیِ به اندازه کف دست، کاغذ رویِ جلد سی دی، شیشه خالی ماتِ اُدکلن با درِ نقره ای، ساقه خشکیده و پوسیده یک قلمه نافرجامِ شمعدانی بر سطح گلدانی سیاه پوش، دفترچه ای حاویِ هرچیزی که ممکن است روزی به کار آید، از تاریخ فلسفه تا فلسفه تاریخ، سوغات سفالیِ آبی رنگی از اصفهان، و زنجیری گذشته از فَروهر نشانی، نیمی از یک لیوان، به حکم جاقلمی، مسواک و بُرسی در خود نشانده، یک چند خودکار و روان نویس که گاه به کاری نوشتنی، یک کتاب آغشته به کلماتی تراویده از ذهنِ سلینجر نام، سفیدپوش، با طرحی از یک ساعت، بی عقربه، آویزان از سنجاق قفلی، به این نام: هفته ای یه بار آدمو نمی کُشه! کیفِ پول چرمیِ سیاه، گره خورده به دلشوره ای از کشتنِ یک حیوانِ بی آزار، دفترچه بیمه که آخرین شماره عینک را در آن، جامدادیِ پارچه ای به رنگ سُرمه، یادگار اولین سالِ دانش گا، گیره کروات، که از مُد افتاده، طلایی رنگ، توی جاچسبیِ دفترِ اجاره ایِ شرکتی منحل! هدفون پانا به روایت سونی با کاف تحقیر، یک ساعتِ کاسیوِ بند مشکی، دو گوشیِ موبایل، یکی بی کمترین امکانات، خاموش، دیگری بی استفاده، روشن، پوشه ای شفاف، بدن نما، صورت های جلسه (لابد نشستن گاه در زبان شیرینِ فارسی) امضا شده به دستِ خطِ ما، باطریِ از کار افتادهِ لپ تاپ، همشهریِ داستان، یا داستانِ همشهری، ناخن گیرِ کوچکِ بچه گانه، با کله گربه ای به خواب رفته و معصوم، لباس گل گلیِ صورتی قرمز به تن کرده، و چراغی که قبلن نور، به جهتِ مطالعه، از چند جا خمیده، قوزی، زرد، همه بر میزی ام دی اف! درست در لحظه تقابل مرگ و زندگی، آنجا که ابدیت...
مورچه ای به نامه ظریف خانوم!
نویسنده: no one - جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

جامعه جای عجیبی است. آدم همانقدر که نسبت بهش احساس مسئولیت دارد، ازش ضربه هم می خورد. شاید جامعه من اینطور باشد، درست نمی دانم. به هر حال توی ذهن من تعریف جامعه چیزیست که باید ازش ترسید. چون نه تنها از تو حمایت نمی کند، بلکه تو را به بدترین پرتگاه ها هم می کشاند و هیچ ابایی از هُل دادنت ندارد. خیلی باید فکر کرد که بفهمیم ما چطور چنین جامعه ای به وجود آوردیم. ولی به هر حال این وضعیت فعلی است.
عنوانِ این پُست، آخرین داستانی است که نوشته ام. همین امروز هم این کار را کردم. راستش اول اسمش به ذهنم رسید و جرقه ای شد برای نوشتن. ولی بعد که تمام شد دیدم نه مثل اسمش طنز دارد نه کودکانه است. دو تا داستانِ کوتاه قبلی ام هم همینجوری از آب در آمد: تلخ و غم انگیز !
امشب داشتم تکه هایی از فیلم "خانه سیاه است" را می دیدم که فروغ فرخزاد درباره جزامی ها ساخته بود. وقتی به این فیلم نگاه می کنی، یادت می آید که هنرمند باید درد را بفهمد. نویسنده، شاعر، فیلمساز و هر کسی که می خواهد چیزی را به نمایش بگذارد، باید یک فهم مستقل از سیاست، از پیرامونش داشته باشد. و اگر چنین فهمی را داشت، بعید است که آن لایه های آسیب دیده انسان را نبیند. ولی می بینید که کسی همچون فروغ، چقدر در چنین جامعه ای مغفول می ماند و ما توی کتاب های ادبیات هیچ اسمی ازش نمی بینیم. در عوض تا دلت بخواهد ادا و اطوار رنگ و رو رفته سیاسی درباره درد...!
آن تصویرهای زشتِ بدقواره ای که از مورچه کشیدم تلاش های اولیه ام برای درکِ بدنش بود. می خواستم ببینم توی داستان، چطور راه می رود و چه ژست هایی می گیرد. ولی هیچ کمکی بهم نکرد. شاید بهتر بود که یکی از آنها را از نزدیک تماشا می کردم.
پی نوشت: اگر دوست داشتید داستان را بخوانید هرجوری که راحتید بهم خبر بدهید. با کمال میل برایتان می فرستم!
این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد
نویسنده: no one - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

یه چیزی تهِ ذهن هر کسی هست که فقط خودش حالیشه چیه. همیشه م فک می کنه لابد یکی هست که می فهمه. همینجوری کورمال کورمال راه میفته ببینه واقعن کسی هست که...؟ بعضیام پیداش می کنن: ینی اینقد از تهِ ذهنشون بی خبرن. ولی اینا نقل صحبت من نیستن.
شاید هیشکی یه بارم فکر این چیزا نیفته. ولی من با چشای خودم دیدم که هرکسی واسه لحظه هایی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده دلتنگ میشه. لحظه هایی که اصن یادشم نمیاد. شایدم یادش بیاد، ولی اگه دوباره بذاریش تو همون لحظه، میگه نه بابا، این نبود. خیلی شبیه بودا، اما این نه! شایدم بگه برو بابا، من چی میگم تو چی.
میخوام بگم اون لحظه هه نیس که اون خاصیت رو داره. ذهن خراب شده ته که معلوم نی پشتش چیه. چیزی که هیشکی نمی فهمه، ولی پیش اومده که سایه ش رو ببینی و رویاشم همیشه باهاته. نباید درگیرش شی که بفهمی چی میگه، چی میخواد از جونت... باید بذاری باشه، همونه که تو رو میکِشونه. می فهمی چی میگم؟ بقیه چیزا سرگرمیه. مسخره بازیه. تو دنبال همونی هستی که پشتِ ذهنته و فقط خودت حالیته که اونجاس. همونه که تو رو نگه میداره...