مورچه ای به نامه ظریف خانوم!
نویسنده: no one - جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

جامعه جای عجیبی است. آدم همانقدر که نسبت بهش احساس مسئولیت دارد، ازش ضربه هم می خورد. شاید جامعه من اینطور باشد، درست نمی دانم. به هر حال توی ذهن من تعریف جامعه چیزیست که باید ازش ترسید. چون نه تنها از تو حمایت نمی کند، بلکه تو را به بدترین پرتگاه ها هم می کشاند و هیچ ابایی از هُل دادنت ندارد. خیلی باید فکر کرد که بفهمیم ما چطور چنین جامعه ای به وجود آوردیم. ولی به هر حال این وضعیت فعلی است.
عنوانِ این پُست، آخرین داستانی است که نوشته ام. همین امروز هم این کار را کردم. راستش اول اسمش به ذهنم رسید و جرقه ای شد برای نوشتن. ولی بعد که تمام شد دیدم نه مثل اسمش طنز دارد نه کودکانه است. دو تا داستانِ کوتاه قبلی ام هم همینجوری از آب در آمد: تلخ و غم انگیز !
امشب داشتم تکه هایی از فیلم "خانه سیاه است" را می دیدم که فروغ فرخزاد درباره جزامی ها ساخته بود. وقتی به این فیلم نگاه می کنی، یادت می آید که هنرمند باید درد را بفهمد. نویسنده، شاعر، فیلمساز و هر کسی که می خواهد چیزی را به نمایش بگذارد، باید یک فهم مستقل از سیاست، از پیرامونش داشته باشد. و اگر چنین فهمی را داشت، بعید است که آن لایه های آسیب دیده انسان را نبیند. ولی می بینید که کسی همچون فروغ، چقدر در چنین جامعه ای مغفول می ماند و ما توی کتاب های ادبیات هیچ اسمی ازش نمی بینیم. در عوض تا دلت بخواهد ادا و اطوار رنگ و رو رفته سیاسی درباره درد...!
آن تصویرهای زشتِ بدقواره ای که از مورچه کشیدم تلاش های اولیه ام برای درکِ بدنش بود. می خواستم ببینم توی داستان، چطور راه می رود و چه ژست هایی می گیرد. ولی هیچ کمکی بهم نکرد. شاید بهتر بود که یکی از آنها را از نزدیک تماشا می کردم.
پی نوشت: اگر دوست داشتید داستان را بخوانید هرجوری که راحتید بهم خبر بدهید. با کمال میل برایتان می فرستم!
این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد
نویسنده: no one - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

یه چیزی تهِ ذهن هر کسی هست که فقط خودش حالیشه چیه. همیشه م فک می کنه لابد یکی هست که می فهمه. همینجوری کورمال کورمال راه میفته ببینه واقعن کسی هست که...؟ بعضیام پیداش می کنن: ینی اینقد از تهِ ذهنشون بی خبرن. ولی اینا نقل صحبت من نیستن.
شاید هیشکی یه بارم فکر این چیزا نیفته. ولی من با چشای خودم دیدم که هرکسی واسه لحظه هایی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده دلتنگ میشه. لحظه هایی که اصن یادشم نمیاد. شایدم یادش بیاد، ولی اگه دوباره بذاریش تو همون لحظه، میگه نه بابا، این نبود. خیلی شبیه بودا، اما این نه! شایدم بگه برو بابا، من چی میگم تو چی.
میخوام بگم اون لحظه هه نیس که اون خاصیت رو داره. ذهن خراب شده ته که معلوم نی پشتش چیه. چیزی که هیشکی نمی فهمه، ولی پیش اومده که سایه ش رو ببینی و رویاشم همیشه باهاته. نباید درگیرش شی که بفهمی چی میگه، چی میخواد از جونت... باید بذاری باشه، همونه که تو رو میکِشونه. می فهمی چی میگم؟ بقیه چیزا سرگرمیه. مسخره بازیه. تو دنبال همونی هستی که پشتِ ذهنته و فقط خودت حالیته که اونجاس. همونه که تو رو نگه میداره...
تصویرسازی برای روح
نویسنده: no one - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

به نظر شما این روح جامعه ما نیست؟
پی نوشت: از همه کسانی که معتقدند من سیاه نمایی می کنم یا خیلی مستقیم به چیزی اشاره کرده ام، یا فکر می کنند خودم این شکلی هستم قبلن تشکر و عذرخواهی می نمایم!
آسمان من
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

قاب پنجره من تکه ای از آسمان را در خود می نشاند که در آن زیباترین رنگ های طبیعت رخ می دهد. گرچه این زیبایی هم مثل همه چیزهای دیگر منحصر به فرد است: زیبایی از نگاهِ من!
نمی دانم قلب هر کسی را چه چیز تکان می دهد: عشق توی نگاه اول، نیایش عارفانه، ایده های تازه، تماشا کردنِ ستاره ها از پشت عدسی تلسکوپ، جواهرات گران قیمت، سواحل فلوریدا، اسکی روی یخ، پریدن از بانجی جامپینگ، رفتن به خارج، بیماری قلبی یا ...؟
به هر حال، خوب که فکر می کنم می بینم قلبِ مرا پمپاژ خون به رگ ها تکان می دهد. و این مسئله هیچ ربطی به رنگ ها، آسمان و پنجره اتاق من ندارد.

Wall-E
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

امروز هوا ابریست. خیابان ها خیس. هیچ چیز شاعرانه ای در وجودم نیست. فقط احساس می کنم زندگی هر روز تغییر شکل می دهد. همه چیز توی ذهنم فرو می ریزد و دوباره بنا می شود. درست مثل تنهایی. یک خاصیت دوگانه. تنهایی دوست داشتنی، تنهایی نفرت انگیز.
عکسی که می بینید ایده ایست که مرا تا نزدیکی های صبح بیدار نگه داشت. با خمیر بازی چیزی درست کردم که ازش عکس بگیرم و قالب وبلاگم را تغییر دهم. اول چیزهایی به ذهنم رسید، مثلن اسمش را گذاشتم "من و کودکی". دلم می خواست این وبلاگ را برای بچه ها بنویسم. بعد دیدم از آن اسم های مزخرف است. هیچ کودکی دوست ندارد کسی مدام بهش بگوید: کودک!! بعد نوشتم: ما اسم نداریم... و یک مرتبه همه چیز را تغییر دادم. اما ایراد از جای دیگری بود. من بزرگ شده بودم. با همه مشخصاتی که باید داشت تا آدم بزرگ بود. چون چیزهایی که نوشتم یک ذره خودم را هم سرِ ذوق نیاورد.
هوای ابری برای حال آدم هایی که زیاد خوشحال نیستند خوب نیست. ولی به هر حال بهانه ایست برای نوشتن. لا اقل برای شروعِ نوشتن!