یادداشت ها


کلاس چینی

من و دیوید گاهی درباره هنر مدرن و کلاسیک بحث می کنیم. دیوید آدمِ با استعدادیه، مثلن همین دو هفته پیش از آدیداس سفارش گرفته بود که کارت پستال تبریک کریسمس براشون طراحی کنه. یا یک گروهی از آرنولد دعوت کرده بودن و دیوید هدیه خاصی که می خواستن بهش بدن رو طراحی کرد و دوهزار یورو گرفت. 
دیوید هر روز غروب وید می کشه، که هیچ کارِ درستی نیست. مثلن امروز به معلم گفت یک سوال دارم. بعد که معلم گفت بگو سوالتو، از من پرسید: چی بود سوالم؟
+ ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥
comment ()

کودکی

یک بار دیگه هم توی همون کلاس دوم، داشتم پفکی رو که زنگ تفریح خریده بودم زیر میز تندتند می‌خوردم و معلممون هم مشغول سوال کردن از بچه‌ها بود. توی دلم بهش می‌خندیدم و کیف می‌کردم که پفک رو هیچ کس نمی‌بینه. تو همین حال و هوا یهو دیدم بالاسرمه و میگه تو بگو! چی‌چی رو تو بگو؟ سوال چی‌ بود اصلن؟ فقط نگاش کردم چون دهنم پر از پفک بود. یک انگشتش رو قلاب کرد به اون یکی و مثل تیری که از چله رها شده باشه خورد تو صورتم. دست‌های بزرگی داشت.

+ ; ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
comment ()

بیگانگی

از هر اندیشه ای دور می مانم، از میان شلوغی ها می گذرم، به جستجوی بیگانگی. از خودم می پرسم، هر لحظه، چه چیز مرا به جهان پیوند می دهد.

«خودت را سرگرم کاری کن. جاه طلب باش، هدف بزرگی انتخاب کن. موسیقیِ خوب گوش بده، ارتباط های خوب برقرار کن، به جمع های هنری پا بگذار، سفر برو، به جستجوی نادیده ها، ناشنیده ها، لذت های جسمی بخواه، خاکی شو، سر از آسمان بگیر، یا نه، عارف شو، پایت را از خاک جدا کن، پرواز کن به آسمان، به آبیِ آسمان، به عکس، به تصویرهای خارق العاده، چیزی پیدا کن، کلمات، کلمات معجزه آسا را بچسب و چنان برقصانشان که دختران و پسران، شیدا و شیفته شوند. آه، کاری کن، از این تعلیق هولناک خودت را برهان. کاری کن، فکر کن، به چیزهای کوچک، به مرغابی ها فکر کن، به زمستان، به بهار، به چیزهای کوچک تر، به مداد، به موفقیت، به کتاب ها، به خاطراتت. خاطرات تو را باز می گرداند، از آن جای دور، از آن بیگانگی نجات پیدا می کنی. رها می شوی، اتفاقی در تو می افتد. باز گرد، از این تعلیق رها شو، بیا نزدیکِ ما.»

این صدای تکراری، این صدای گوش خراش...

+ ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
comment ()

گذشته!

کلاس دوم که بودم از طرف مدرسه برامون یک دوره آموزش شنا گذاشتن. جلسه اول دورِ استخر نشستیم و آقای مربی شروع به صحبت کرد. من اما طبق معمول اهمیتی به معلم نمی دادم و داشتم درباره عمقِ آب فکر می کردم. اینقدر مسئله برام جدی شد که خودم رو خیلی آروم سُر دادم تو آب. اونجا فهمیدم که عمق اون قسمت خیلی زیاده و برای سن و قدِ من مناسب نیست. مربی من رو کشید بیرون و گذاشت سرِ جام. از اون به بعد کمی بیشتر دقت کردم. حرفای جالبی می زد.

+ ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥
comment ()

غلبه بر احساسات

آیا این همان چیزی نیست که من به دنبالش می گشتم؟ آن آرامشِ دروغین که همواره خواهانش بوده ام. همین‌جاست. همین لحظه. بی آن‌که چیز دیگری بخواهم. جهان، این جهانی که هیچ چیز درخشانی در آن نیست. جز آن‌چه که من احساس می کنم، جز صدای باد، بادِ خیلی سردی که زوزه می‌کشد از پشتِ پنجره و صدای عجیبی می دهد. صدایی ترسناک. همین است و جز این چیز دیگری نیست. صدای پرنده‌ها مخلوط در صدای باد، سرعتِ باد بیشتر و بیشتر می شود و سردتر از همیشه است. اما جایی که من نشسته‌ام: گرم، نه زیاد، معتدل، بی‌ آن‌که چیزی مرا بیازارد. به طرزی ریاکارانه آرام. موقعیتِ درخشان. لحظه استثنایی، بی تکرار. نه گرسنگی، نه تشنگی، نه هیچ نیازِ طبیعیِ دیگر، نشسته‌ام و هیچ چیزی نمی‌خواهم جز همین لحظه. همین لحظه درخشان. چقدر مزورانه. چقدر باورنکردنی، چقدر دور از واقعیت. باد سرعت می‌گیرد، شدت می‌گیرد و من فقط صدایش را می شنوم. همینش خوب است، هیچ آزاری نمی‌رساند، من از آن در امانم. من جای خوبی نشسته‌ام. هیچ صدای آزاردهنده‌ای نیست، خلوت است. قلبم تند می‌زند. انگار چیزی شده، انگار آرامش، سنگینی می کند به دوشِ آدم. این لذت، این رخوت، آدم کم‌کم فرو می‌پاشد. در لحظه، لحظه‌ای که هیچ چیز نمی‌تواند سخت باشد، هیچ چیز‌ تکان‌دهنده نیست، هیچ چیز. لحظه ترسناک، لحظه اضطراب، لحظه بی حاصل، لحظه‌ای که تکرار نمی‌شود، در خودش می پوسد، باد می‌ایستد. باران گرفته و باد خوابیده، رفته. مُرده.

+ ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥
comment ()

رفتنِ او

دیشب از فرودگاه که برگشتم همه چیز جور عجیبی بود. خسته و کلافه بودم. قدم زدم، به چند نفر زنگ زدم، و بعد خوابم برد. تمام شب خواب های عمیقی دیدم. آدم های بی ربطی در یک محل دور هم جمع شده بودند: سربازی! چیزهای تازه ای کشف می کردم، آدم های جدیدی ملاقات می کردم و از هر دوره زندگی کسی سرک می کشید. برای خودم چای گذاشته ام. منتظر خبری از او هستم. دنیا را سکوت محض فرا گرفته، اما هیچ چیز غمگینی وجود ندارد. نیروی خارق العاده ای در مغزم ریشه کرده. دونده ای در من توی یک ماراتُن، حریف می طلبد. می خواهد از همه عبور کند، از دیگران، از رنج ها، از شادی ها، از بن بست ها، از راه های مشکوک، از امیدهای هرزه، از خودش. می خواهد به چی برسد؟ به اکسیر حیات؟ 

+ ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥
comment ()

ارباب حلقه ها

چیزی هست در فضا، می دانی چه می گویم؟ مقطع است همه چیز، آدامس است، حال شوریده است، تویی توی فضا، منم، رنگ است، خستگیِ مفرط است، خواب تو را می بلعد، خواب همه چیز است، همه چیز خواب است. چرا خواب؟ پس چه؟ چه چیز ارزشش را داشته؟ باغ ها، رنگ ها، آب ها، ماهی ها، نقاشی ها، آبرنگ... می دانی چه می گویم؟ هرجا که نگاه می کنی حلقه آدم های روشنفکر، این جا و آنجا، حلقه آدم های بگو بخند، حلقه آدم های اکتیویست، حلقه آدم های تلخ، حلقه آدم های انرژی مثبت، حلقه تاییدکنندگان، حلقه منتقدان، حلقه متحجران، حلقه، حلقه، حلقه، حلقه های جدا افتاده، نتیجه اش چه؟ ترامپ.

+ ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٥
comment ()

ناخودآگاهِ شخصی

امروز صبح از پکن برگشتیم. هوا سرد بود و آلوده. یک روز پیش از سفر، ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد. روز دوم سفر کوهن مرد. همان روز صبح رفتیم دیوار چین. بزرگ بود، یک اثر تاریخی کامل. روز بعد شهر ممنوع، «آخرین امپراطور». یک شب خواب دیدم. خوابی با محتوای مشابه. بیدار که شدم گیج بودم. چرا باید از گذشته فرار کرد؟

مدام بهش غر می زنم. از مردم، از سیاست، از وضعیتِ خودم. دیشب، توی قطار دوریان گِرِی می خواندم. سرش را گذاشته بود روی شانه ام و خوابیده بود. چیزی به آخر کتاب نمانده، یادِ خرمگس افتادم. بی ربط. یادِ خودم افتادم. حالا هم خوابیده. برنامه این است که صبح برویم چند جای دیدنی شانگهای. جاهایی که من توی دو ماه و نیم ندیده ام.

برویم، چرا که نه؟ حتمن به دیدنش می ارزد: تئاتر بزرگ شانگهای!

+ ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥
comment ()

← صفحه بعد