یادداشت ها


Yesterday

عددها مزخرفند. سال‌ها، شمردن سال‌ها بی‌معناست. زندگی مثل دود سیگار سیال است. محو می‌شود رو به آسمان تاریک. ستاره‌ها را دودی می‌کند. تک‌ستاره‌های روشن را. تک‌ستاره‌هایی که زورشان رسیده به ابرها که نگاهشان را بدوزند به قیافه‌ی تو. چقدر قیافه‌ی آدم عوض می‌شود در گذر زمان. زمان مثل دود سیگار سیال است. زمان را نمی‌شود شمرد. گفتگو را نمی‌شود شمرد. واژه‌ها سیالند. از چه حرف می‌زنم؟ شعر شده‌ام. تبدیل شده‌ام به سایه‌ای دور. سایه‌ای که به خنده‌های خودش اعتیاد دارد. خنده‌هایی که بی‌معناست. شبیهِ سال‌ها، شبیه عددها. ولی چه می‌توان کرد؟ آدم‌ها می‌شمارند. به شماره افتاده‌اند آدم‌ها. مثل وقتی نفسِ آدم به شماره می‌افتد. مثل وقتی از خستگی می‌افتد روی تخت و بی‌آنکه بخواهد بلعیده می‌شود در خواب. خواب واقعیتِ محض است. از خواب چیزی بیرون نمی‌آید. هرچه هست همان‌جا مقدس و رازآمیز باقی می‌ماند. اگر دست بزنی به جنایتِ تفسیر و تعبیر که بدتر! لب‌هام آبی شده‌اند، چشم‌هام سرمه‌ای، کلاهم را کج گذاشته‌ام. وارونه شده‌ام در منتها الیهِ چپ. آن هنگام که سرودِ عاشقانه‌ای بودم به صدای خواننده‌ای می‌ماندم که فالش می‌خواند. حالا که چیزی شبیهِ نگارگرِ تنهای واقع‌گرایی شده‌ام شبیهِ بال‌های خوش‌ترکیبِ خرمگسم. نه. راستش را بگویم. هیچ کدام از این‌ها نیستم. دودم. دودِ محو شونده‌ای در شب. رو به ستاره‌ای که می‌درخشد بی‌معنا. بی‌فروغ. قدم می‌زنم بی‌آنکه در خیابانِ شانزده آذر باشم. بی‌آنکه سر از کافه هنر یا هشت و نیم در آورم. بی‌آنکه راهم کج شود به اتوبانِ چمران و آن را بالا و بالاتر روم و احساس کنم ماشین پیر شده‌است. چند سالش است؟ سال‌ها. تاریخ‌ها. بی‌حاصل، جدایی. جدایی. مثل عطر.

+ ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
comment ()

هشت مارس

همیشه درس خواندن را دوست داشته. به همین خاطر با سه تا بچه که من، کوچک ترینشان، هنوز مدرسه نمی رفتم، می رفت دانشگاه. توی همان وضعیت شاگرد اول می شد. صبح ها پیش از رفتن برایمان نامه می نوشت. حالا بعد از سال ها درس دادن به بچه ها، بعد از این که خوب می داند توی ذهن و روان هر کدام‏شان چه می گذرد، وقتی هزارتوی احساسات انسانی را بارها و بارها در قلب کودکان دبستانی جستجو کرده و آن همه چیزهای تازه از آنان کشف کرده، مشاور مدرسه شده است. عشق به یادگیری هنوز توی وجودش موج می زند، روانشناسی یاد می گیرد و از اینکه تجربه اش را به علم روز می آمیزد لذت می برد. مامان، بیش از آن که به تجربه و دانشش متکی باشد، به استعدادش در درکِ آدم ها متکی است. به همین خاطر است که بچه های کلاسش تغییر می کنند. شاگردهای تنبلی که توی کلاس او به طرز شگفت انگیزی خودانگیخته می شوند، باهوش هایی که فهمیده می شوند، درونگراهایی که دیده می شوند و اهمیت می یابند، تنهایانی که به جمع می پیوندند، خانواده هایی که دست از سر کودکانشان بر می دارند، آن هایی که از توهم نجات می یابند و واقعیت را آرام و بی هیاهو می پذیرند، مامان را به انسانی قوی در ذهن من تبدیل می کنند. مامان زنی است که توی دهه هفتم زندگیش چیزهای تازه یاد می گیرد و به من چیزهای تازه یاد می دهد. جهان تازه خلق می کند، و او زنِ زیباییست که من می شناسم.

+ ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٥
comment ()

 

چیزی که بدان دچارم جنون است. جنونی که ناگهان از ابتدایی‌ترین حالت‌های زندگی جدایم می‌کند و می‌نشاندم در خلوت دوردست‌ترین معبد. به معنای دقیق کلمه دچار بیگانگی با جهان می‌شوم و زندگی را از روزنه‌ای باریک می‌بینم. جهان سفید مطلق می‌گردد و شیئی کوچک یک گوشه تصویر می‌نشیند. پس از آن زیبایی قد علم می‌کند و ذهنم را از هر چیز اضافی خالی می‌کند. آن وجد، وجد لحظه‌ای مرا می‌لرزاند و به ناگاه باز می‌گردم. باز می‌گردم به لحظه واقعی و واقعیت را می‌بینم، چیزی می‌بینم که بی‌ارتباط به زیبایی‌ست، شبیه به خودخواهی، یا ساده‌تر از آن سیاهی مطلق.

+ ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥
comment ()

 

لحظه نخست، آن لحظه نخست دشوار، آن لحظه نخست بی نهایت طولانی، آن لحظه ای که گوش های آدم داغ می شود، آن لحظه ای که قلب تپشِ شدیدش را شروع می کند، چه چیزی در مغز رخ می دهد؟ خودم را تکثیر می کنم، جای جایِ جهان می ایستم، به هر کسی گوش می دهم، به آدم های متنوع، آدم های متکثر، تبدیل می شوم. که چه؟ چه چیزی هست که ارزش فهمیدن داشته باشد؟ خوشیِ لحظه ای، مستی، خوابیدن با یار، با صمیمی ترین یار، بیش از این، کشف، شهود، و ناگهان رخوت، در خود فرو رفتن، به مدت طولانی. به پیشواز مرگ رفتن، سر به کوه و بیابانِ ذهن گذاشتن، آه، دنیای مضحکِ همه چیزدان ها. تئوری پشتِ تئوری، فکت های تاریخی، فکت های علمی، فکت های فلسفی، مثال آوردن از نیچه، هگل، هایدگر، مثال آوردن از این و آن، و کسی آن میان، لبخندی بر لب، تو را تماشا می کند. لبخندی جنون آمیز، از سرِ ستایش خویش و تو فرو می روی توی خودت، به جویباری دل می بندی، به بن بستِ ذهنیِ خودت گرفتار می شوی، غرق و نشئه زیباییِ چهره ای در آب، برگ ریزانِ زرد و نارنجی، تماشای کوه و تنهایی، نفس کشیدن، و رها شدن از زجر و شکنجه ی فکرهای نارَس، رهایی از دردِ این و آن. رهایی از خویش، نوری در انتظار، نوری پسِ پرده در انتظار، چهره ای مشتاقِ دیدار، اساطیر و پیشوایان و خدایان. تکثیر می شوی به تعدد انسان و گیاه. تکثیر می شوی به تعدد سلول های زنده. در همه حال نشسته ای، خودت را در ذهنِ خویش فرو برده ای و دیگری، دیگری هیچ از تو نمی داند، چنان که تو از دیگری و دیگری زنده و شفاف است، و دیگری در تو زیسته و جان داده، دیگری در تو روییده و جان گرفته، دیگری تو را سفت در آغوش گرفته است.

+ ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥
comment ()

 

تجربه. آدم از پله‌ها پایین می‌آید، به اطراف نگاهی می‌اندازد و احساس خستگی می‌کند. چارچوب هر عقیده‌ای بسیار پیش از تولد شکل گرفته است. چهره استخوانیِ مردی که نشسته و سرش را پایین انداخته، سردش است. ایستادن در نقطه نادرست. پافشاری بر ایستادن در نقطه نادرست. عکس. نگاه انسانی می‌تواند منجر به انزجار از زندگی و دیگران شود. شرح هر عکس اگر در خود آن نباشد، شرحی از سر استیصال است. به بند کشیدن ذهن به بهانه‌های واهی نگران‌کننده است. بیا از اینجا برویم و دیگر هرگز بر نگردیم. کجا؟ یک راهروی طولانی با مهتابی‌های سفید نیم‌سوز. گرسنگی. 

+ ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

موضوعات خیلی مهم، اهمیت خاصی ندارند. حتا لازم نیست از آن ها نام برده شود. چیزی که مهم است، خونی است که در رگ ها جاریست. چیزی که مهم است، به عکس همه قاعده های نامربوط، خود انسان است و رابطه شخصی اش با طبیعت. رابطه شخصی خودساخته اش نه هیچ چیز دیگر. برای همین است که من احساس خوشبختی لحظه ای دارم و پس از آن، وقتی کار به چیزهای مهم می رسد دیگر علاقه ای به ادامه بازی ندارم. چیزهای مهم به دیگران تعلق دارند.

+ ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

باید بگم اگر مجبور نبودم هفت و نیم صبح بیدار باشم که نُه برسم به آقای تونگ، که اونم نیاد، احتمالن الان تازه رسیده بودم دانشگاه. یعنی حدود پنج ساعت بعد. خب این وضعیتیه که نمیشه به سادگی توضیحش داد. معلوم نیست که اونجوری خوشحال تر بودم یا نه. به هر حال آدم نمی دونه احساس رضایت چه جور چیزیه. اصلن وجود خارجی داره؟ دوست داشتم مغزم رو برای یه مدت می فرستادم مرخصی. به جاش از یک عضو دیگه استفاده می کردم. توی بدن آدم اعضایی هست که می تونه به جای مغز کارایی داشته باشه. دیگه همه اینو می دونن. با این حال، خوب که فکر می کنم خیلی هم بد نشد. چون یک تغییراتی توی سایت دادم که جذاب بود. صدایی هم اینجا نمیاد. سکوت آمیخته با صدای پای لاک پشتی که برخلاف دو تای دیگه از خواب زمستونی بیدار شده و کش و قوسی به خودش داده. بهش غذا دادم. به گلدونا هم آب دادم. ناهار مفصلی خوردم که باعث شد برای پنج دقیقه چُرت بزنم. این رستوران رو همین امروز کشف کردم. چه جای ایده آلی بود. ولی زیاد خوردم، بعدش هم تخمه شکستم. قهوه تموم شده، سلف بسته ست و چه کار دیگه ای ازم بر میومد؟ زندگی روی یه دور کندِ تندی قرار گرفته. زمان به سرعت میگذره و چیزی تغییر نمی کنه. همه چیز به آرومی فرو میره توی مغزِ آدم. آروم آروم، بی هیچ عجله ای.

+ ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

در انتهای زمان از دست رفته

چیزی هست که باید با خودم روشن کنم. چیزی شبیه به این که دیگر همه چیز تغییر کرده. زندگی رنگ عوض کرده و مغز مرا دچار شدیدترین نوسانات ادراکی کرده. پس از اعمال همه تغییرات، به نقطه ای رسیده ام که پیش از این درباره اش بارها تردید کرده بودم. آن نقطه نیز متوجه دیگران شدن است. درگیری با زندگیِ دیگران، جدایی از فردیتِ لجام گسیخته. می خواهم زبان بگشایم و حرف بزنم، می خواهم دست و پا در آورم و راه بروم، کاری کنم. هرچه که باشد، کم یا زیاد، خیلی تاثیرگذار یا کم اثر. مشخص است که نشستن و بر طبل ادبیات کوبیدن دیگر راضی کننده نیست. دیگر هیچ چیز راضی کننده نیست اگر اثری عینی نداشته باشد. زندگی پوچ و بیهوده است اگر قدرت را به چالش نکشد.

+ ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

← صفحه بعد