یادداشت ها


 

هر از گاهی هم فکر می‌کنم باید بنویسم. چیزی هست که هرلحظه ذهنم را می‌شوراند، هرلحظه انرژی تازه‌ای خلق می‌کند برای ادامه دادن، همان چیز است که لابد باید انگیزه نوشتن هم بشود ولی نمی‌شود. هزاران هزار اتفاق ساده کوچک هست که می‌تواند خواندنی باشد، یا لااقل نه حتا برای خوانده‌شدن بلکه برای راهیابی به خودآگاه نگاشته شود. آنگاه، درست هنگامی که تک تکِ چیزهای نوشتنی با نیرویی ضعیف خود را به نوک انگشتانم نزدیک می‌کنند، هجوم بی امانِ مخالف‌خوان‌ها شروع می‌شود. محاکمه‌ی کافکا آن لحظه است که نطفه‌اش بسته می‌شود. یکی (در ذهنم) می‌پرسد که چی؟ و راست هم می‌گوید. به دنبال این نخستین پرسش بنیادین، بقیه هم قطار می‌شوند. پا گذاشتن به این وضعیت سخت و پیچیده‌ است. اما من برای رهایی، نه به هیچ دلیلی دیگری به این تقلای مدام پاسخ می‌دهم. خودم را متقاعد می‌کنم و آن نیروی عجیب گاهی، یک تنه در برابر همه بی‌میلی و بی‌رغبتی به زندگی، که قدرتی تمام نشدنی دارد، می‌ایستد. مثل یک جانور ریزه‌ی چموش، از لابلای متون، لابلای تفسیرها و تحلیل‌های فرساینده، خودش را بیرون می‌کشد و با پرچمی که توی دست دارد می‌خواهد یک چیز بگوید: «دنیای شما را دوست ندارم، این دنیایی که همه چیزش را به قدرت باخته دوست ندارم، دنیای خودم را آرزوست.» اینگونه برای لحظه‌ای، لحظه‌ای به اندازه کسری از ثانیه، به ارگاسم می‌رسد. نوشتن خودش را می‌نویسد و تمام.

+ ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥
comment ()

 

برگ‌های آویزان از گلدان را نگاه می‌کرد، روحی در آن‌ها نمی‌دید. لیوان آبش را برداشت و توی گلدان کمی آب ریخت و سپس نشست سر جایش و یک دستش را از شانه جدا کرد و انداخت جلوی سگ‌ها. بعد دوباره کمی فکر کرد. فکر، این لعنتی را باید می‌انداخت جلوی سگ. اول خواست از توی گوشش درش بیاورد، اما با یک دست سخت بود. پس با کف پا سرش را نگاه داشت و بعد انگشتش را برد توی کاسه سرش و هرچه گشت چیزی پیدا نکرد. هنوز داشت تقلا می‌کرد که پاش از آنجا جدا شد و کف پاش چسبید به گوشش. سرش را چرخاند که ببیند کسی می‌بیندش یا نه. پاش هم چرخید، و رانش خورد توی سر دختر پشت سری و سر او هم کنده شد و افتاد جلوی سگ‌ها. از فکر هیچ خبری نبود که نبود.

+ ; ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥
comment ()

 

او حیوان وحشیِ بی‏ آزاری را درونِ خودش پرورش می داد. روزی یک تکه گوشت از جانِ خودش جلوی او می انداخت و آرام نگهش می داشت. خودش و حیوانِ بی آزار روزی را انتظار می کشیدند که قفل قفسِ سرکوب باز شود، بزنند بیرون و همه را لت و پار کنند. نظم ساختگیِ اشیا و انسان ها کلافه شان کرده بود.

 
 
 
+ ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥
comment ()

 

من به اینستاگرام اعتیاد دارم و این جمله همانقدر مزخرف است که هر جمله‌ای از این دست. این را می‌نویسم که بگویم چقدر «دیده‌شدن» موضوع مهمی در زندگی من است، که بعد از سه روز غیرفعال کردن حسابم در اینستا با یک عکس بر می‌گردم و کپشنش را می گذارم: blurred night through my glasses یا همان شب تار از پشت عینکم!
دوباره برمی‌گردم که دیده شوم و البته در تجربه «جالب» زندگی دیگران شرکت کنم. رفتن به رستورانی خاص، دیدن منظره‌ای عجیب، شریک شدن لحظاتی با «دوست»، ستایش دوست، ستایش شهر، ستایش شادی، ستایش خانواده و هرچیز زیبای دیگر در جهان.
من هم با عکس‌ها و کپشن‌ها سخت اصرار دارم که خودم را بنمایانم، که این وسط جایی باز کنم، چه متوجهش باشم یا نه، چه با اصرار بر سادگی، یا با اصرار بر پیچیدگی، چه با عکس‌های گزیده مرغوب، چه با هر عکسی از هر لحظه‌ای.
هم‌زمان با من، کسی از گور برخاسته، و جهان را تماشا می‌کند، با چشم‌های خیره، کسی هم از ویرانه‌های جنگ. کسی کنار خیابان نشسته و نگاه مرده‌اش را دوخته به آدم‌ها.
این عادت من، یا بهتر بگویم اعتیاد من در جان و تن من ریشه دوانده، مثل دیگری که اعتیادش به خوردن استیک را از فرط اشتیاق نمی‌تواند پنهان کند، یا به انواع چیزهای دیگر، از جمله تماشای پورن، خوردن رانت، جویدن ته مداد، جوینت، بازی‌های ویدیویی، خیره شدن به اندام دیگری، جوک‌های قومیتی، شوخی‌های جنسی، سرعت بالا هنگام رانندگی، فحش دادن برای سرگرمی و ...
این لیست تمامی ندارد و این اعتیادها همانقدر بی‌معنی‌اند که اعتیاد من به اینستاگرام. چه چیز دیگری در این جهان معنادار است؟ هیچ چیز، مگر فلسفه همه ما در زندگی لذت بردن از لحظه نیست؟ نه اینکه بعد از افراط در فداکاری، سال‌ها برای زدودن هرنوع حس دیگرخواهی سخت کوشیدیم و کتاب‌ها بی‌وقفه به ما گفتند لحظه را بچسب و همه چیز را فراموش کن؟ پس معنا توی همین لحظه است. همین یک لحظه که کسی در جدال با مرگ در زندان به عدالت و آزادی می‌اندیشد و او لابد از جهان دیگریست‌.

+ ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٥
comment ()

 

دلبستگی درونی من به پیرمردها و پیرزن‌ها، به محیط‌هایی که شبیه فیلم‌ها نیستند، به راه رفتن در محله‌هایی که جذابیت بصری ندارند و حتا آنقدر فلاکت‌بار نیستند که به کار لوکیشن فیلم‌های هنری بیایند، استعاره‌ایست از نسبت من با قدرت. 
هرچه آدم‌ها و موضوعات پیرامونی‌شان فاصله بیشتری از هر نوع ساختار قاعده‌مند قدرت داشته باشند کنجکاوی مرا بیشتر بر می‌انگیزند. این وضعیت، تضاد عمیقی با ملزومات زندگی روزمره‌ام ایجاد می‌کند و البته تضاد شدیدی با اطرافیانم.
علم که به طور قطع یکی از ابزارهای قدرت است (واضح است که این حرف نکوهش علم یا ستایش ضد آن نیست) به احتمال زیاد درمانی برای این وضعیت خواهد یافت. علم می‌تواند ریشه‌ این پریشان‌حالی را در کودکی من بیابد و مرا بیش از پیش چه به لحاظ درونی و چه بیرونی با پذیرش قدرت همسو کند. 
به عنوان مثال به طور مشخص می‌تواند آمادگی ذهنی کافی برای پذیرش این موضوع که در انتخابات پیش رو هیچ گزینه دیگری جز انتخاب بین بد و بدتر وجود ندارد ایجاد کند و مرا به آرامش عمیق ابدی برساند و هر لحظه نیز مرا به تکاپوی دفاع از تصمیمم وا دارد.
به این ترتیب من نیز از تضاد درونی نجات می‌یابم، از حاشیه (یا شبه آن) خارج شده، وارد متن و جزئی از قدرتی می‌شوم که حاصل شوریدن جمع بر بیگانه‌هاست.
+ ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥
comment ()

 

مدام به جهان فکر می‌کنم، به این وضعیت موجود، به همین وضعیتی که صد سال دیگر تنها ازش متن‌ها، عکس‌ها و ویدئوهایی مانده، گهگاه بازنشر داده می‌شود تا آنهایی که هنوز وقت و حوصله و طبع هنری دارند ببینند یک سده قبل مردم چطور زیسته‌اند. توی این مدت تئوری‌های تازه‌ای شکل می‌گیرد و داروین‌های تازه سر بر می‌آورند و نظریات قبلی را تصحیح می‌کنند به نحوی که تبدیل شدن انسان به گوریل را توجیه کند. در همه این مدت، عده‌ای در مستی به عیش مدام مشغولند و از زندگی بهره کافی می‌برند، و عکس‌ها و ویدئوهایی تولید می‌کنند خوراک دانشمندانی که پارادوکس‌های خنده‌دار دستمایه نظریاتشان است. آدم‌هایی هم هستند که به روایت داستانی از زندگی پایبندند. برای این آدم‌ها قهرمان‌ها سر بر می‌کشند، منجیان می‌آیند و در نبرد نیک و شر پیروز می‌شوند، نیروهای اهریمنی را به خاک و خون می‌کشند و در پایان هر قصه، چشمی از زیر خاکستر با برق مرده‌ای از خشم و کینه دارد به جشن نیکی‌ها می‌نگرد، چون به هر حال در دنیای تجارت آزاد، قسمت‌های بعدی هم باید ساخته شود. در چنین جهانیست که باید از نیروی انسان، نیروی فرد شگفت‌زده شد. در چنین جهانی باید سر از لاک خویش بیرون کشید، باید به دردهای دیگران، به رنج‌های بشر فکر کرد، چون این جهان بر پایه هیچ بنا شده، و قصه‌ها دردها را نمی‌کاهند.

+ ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥
comment ()

 

پرده را کنار زده‌ام، آفتاب خودش را می‌چپاند تو، کز می‌کند. غریبی می‌کند توی شهر بارانی. دیشب خواب ترسناکی دیده بودم؛ بیدار شدم از صدای خودم. خواب تنها ماندن در خانه‌ای تاریک، خواب اشباحی که به سراغم آمده‌بودند. نتیجه هیپنوز پیش از خواب بود، پایین آمدن فشار خون، ریلکسیِ بیش از حد. بیدار که شدم گوش چپم یخ زده بود!

صداهایی توی ذهنم است، تصاویری نیز. به جز یکی دو تا، با بقیه بیگانه‌ام، یک مشت صدای نامفهوم، یک مشت دهان‌های باز. پرونده‌های باز، موضوعات تمام‌نشدنی، بحث‌های کش‌دار، مغالطه‌ها، و من که انگار از همه بحث‌ها بیرونم. در عوض سال دیگر آدم‌های جدیدتری خواهند بود، بحث‌های جدیدتری. نظاره‌گر خاموشی خواهم بود، باز صرفن چیزی به اینستا اضافه می‌شود، هر روز، جهانی که می‌بینم، جهانی که ازش عکس می‌گیرم چون نوشتنش در توانم نیست.

آفتاب می‌گریزد از من، از ما، مثل همین حالا که ردش را گم کرد، در عوض صدای ساخت و ساز می‌آید، ساخت و ساز!

 

+ ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥
comment ()

 

ساعت هفت صبح است و صدای پرندگان در سکوت دیگران آمیخته. هنوز کسی سر و صدای بیخود و بی‌جهت به راه نینداخته. چه صبح خوبی می‌توانست باشد اگر حال من بهتر بود، اما نیست. نه تنها صبح زیبایی نیست، حتا نشانه‌های یک روز خوب هم از آن معلوم نیست. همه چیز به نوعی غم‌انگیز و بی‌معناست. زندگی به خودیِ خود بی‌معناست. هیچ چیز هم بهترش نمی‌کند. به سختی چیزی از وضعیت دیروز به یاد می‌آورم. درخشان‌ترین لحظه‌اش اما شاید آشنایی با دختر اندونزیایی بود در آب. آن اشتیاق و نشاطی که نشان می‌داد برای حرف زدن، آن حالتی که در چشمانش بود، لابد چیزی از زندگی می‌خواست، چیزی که با آنچه بقیه می‌خواهند فرق داشت. موقع ناهار اما کم‌کم حوصله‌ام سررفت. بعد از آن دیگر وقت آن شد که بخواهم بروم. می‌خواستم فرار کنم. همین وضعیتی که بارها دچارش می‌شوم، بعد از چند دقیقه، بعد از یکی دو ساعت، فرقی ندارد کجا باشم، ظرفیتم پر می‌شود، شور و شوقم تمام می‌شود. حالا هم دچار همین وضعم، با این تفاوت که این بار بعد از بیست و نه سال نسبت به کل زندگی این حالت را دارم. همینقدر بس نیست؟ بعد از این چه اتفاق تازه‌ای خواهد افتاد؟

+ ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٥
comment ()

← صفحه بعد