|
|
آخرین پرسشمردی که مدت ها کوشیده بود خود را از چنگالِ کار و عقایدِ اجباری برهاند، سرانجام در نقطه ای از زمان به آزادیِ مطلق دست یافت. این امر با فداکاری های بسیاری صورت پذیرفت. او تمام توان خودش را به کار بست تا این آزادی را جشن بگیرد. اما هر لحظه که از شروع آزادیش می گذشت، با چنان وحشتی روبرو می شد که قابل تصور نبود. این وحشت از آنجا ناشی می شد که باید درباره هر تصمیم، بی اندازه احتیاط می کرد. هزاران هزار انتخاب در برابرش وجود داشت، که به فرض مثال اگر به هر یک از آنها تن می داد، باید مسئولیت همه عواقبش را به عهده می گرفت. در چنین آزادیِ بی حد و حصری، هیچ کس را نداشت که بهش پناه ببرد. با خودش فکر کرد آیا به راستی برای آزادی باید جشن گرفت؟ و ناگهان از خودش پرسید: آیا من آزادم؟ بعد به مفاهیمی از این دست بیش از همیشه بدگمان شد. می توانست به خاطر بیاورد که چقدر در آرزوی چنین روزی فداکاری و تلاش کرده است، اما نمی توانست به یاد بیاورد که منظورش از آزادی، - و به طور خاص آزادیِ مطلق – چه بوده است. او که یکسره دست از هر تلاشی کشیده بود، در انزوایی عمیق فرو رفت که سال ها و شاید قرن ها طول کشید. و یک روز درست در همان نقطه قبلی از زمان متوجه شد که به طرز غریبی از آزادی شادمان گشته است، اما این شادمانی در کسری از زمان او را به عقایدی اجباری کشانده بود. روزهای گذشته با بی رحمی بر او می تاختند، چراکه هدر رفته بودند. او در میانِ ناباوری، چشم هایش را گشود، با هیچ چیزی که نشانه ای از ترس یا آگاهی باشد مواجه نشد، بلکه با خلائی پایان ناپذیر روبرو شد که حالا تمام لحظه هایش را در خود می بلعید. سرانجام همینطور که داشت روی نانش کره می مالید، از خودش پرسید: آیا؟ سوم شخص مفرد با بچه اضافیشماره یک تلاش می کند به او نزدیک شود. شماره دو از دور آنها را می پاید. شماره سه بی اعتنا به شماره دو، یک و او، دارد با بقیه حرف می زند. یک جوری خودش را به شماره چهار نزدیک کرده که آدم احتمال می دهد دارد حرف های رازآمیزی می زند. او حواسش بیشتر به شماره سه است و البته دارد با شماره یک حرف می زند. گاهی چشمش به شماره دو می افتد، اما خیلی زود حواسش را به جای دیگری می دهد. شماره دو توی فکر است، اما گاهی وارد بحث شماره پنج و دیگران می شود. در حد اظهار نظری کاملن بی ربط. کسی توجه زیادی به شماره دو ندارد، چون معلوم است که فکرش جای دیگریست. وقتی از شماره سه بخاری بلند نمی شود، شماره دو در کمال خوشبختی متوجه توجه بیشتر او به خودش می شود و شماره یک کاملن پس می نشیند. خودش را جمع و جور می کند. و البته نه اینکه نا امید باشد، سعی می کند به شماره چهار یا هفت نزدیک تر شود. شماره هفت رغبت بیشتری نشان می دهد و شماره یک، رضایتی شادمانه همراه با استرسی درونی دارد.
او فاصله اش را در روزهای بعد با شماره دو کمتر و کمتر می کند. شماره سه توجهی به این موضوع نشان نمی دهد. شماره دو بعدن خیلی به او نزدیک می شود. وقتی همه چیز در اوجِ خود پیش می رود، شماره دو ناگهان متوجه می شود که شماره سه جذابیت بیشتری برای او دارد. شماره دو پا پس می کشد و آرام آرام فاصله می گیرد. شماره پنج سعی می کند به او نزدیک شود. او با شماره پنج ازدواج می کند. شماره سه همچنان با شماره چهار نشست و برخاست می کند. شماره یک با شماره های بیشتری در ارتباط نزدیک قرار می گیرد. شماره دو کمی منزوی می شود. شماره پنج احساس خوشبختی می کند. ولی او هنوز به شماره سه فکر می کند و از شماره پنج بچه دار می شود. شماره سه همچنان توجهی به او ندارد. به خصوص وقتی نامه ای از او دریافت می کند که در آن به دوست داشتنش اعتراف کرده. شماره سه حتی جوابی به این نامه نمی دهد. و هیچ کس نمی داند به چه فکر می کند. راضی هست یا نیست. ولی از کنار شماره چهار تکان نمی خورد. چشم انداز مدیریت شهریدر طول سالیانِ دراز، بشر برای خالی کردنِ خشم های ناگهانی راه های زیادی را آزموده است. مثلن پناه بردن به خدا، نوشیدنِ آب خنک، نوشیدن چیزهایی که ما حتی اسمشان را هم درست نمی دانیم، شمردنِ اعداد (که یکی از بی فایده ترین هایش بوده)، فحش هایی که ما بلد نیستیم و ... با اینکه من زیاد به عصبانیت اعتقادی ندارم، اما توصیه ام این است که نیمه شب را به خواب اختصاص داده، فردا صبح، سرِ فرصت درباره اش صحبت کنید. شاید اصلن قضیه اینطور که شما فکر می کنید نباشد. نه اینکه من زیاد اهل خواب باشم، اما وقتی با رویاهای عجیب و غریبی درگیر هستم که هر ذهنِ آشفته ای نظیرِ آنچه به من تعلق دارد، شب تا صبح به تصویر می کشد، شنیدنِ صدای گوش خراشی مثل شکستن شیشه کیوسکِ تلفن عمومی، کمی – به خصوص می گویم کمی که بعدن نگویید از کاه کوه ساختم – مرا دلواپس می کند. گرچه دفعه دهم باشد که این اتفاق در ماه های اخیر می افتد: چراکه آدم به این چیزها عادت نمی کند! البته می دانم نباید موضوع را کِش داد. آدمند دیگر، عصبانی می شوند، آن هم نیمه شب، چه کار کنند؟ چیزی که ضرر هم دارد بنوشند بهتر است یا اینکه با سر – خیلی یواش- به شیشه ناقابل و ناچیز کیوسک تلفن بکوبند؟ تازه اخیرن فهمیده اند که شهرداری محترم هربار بر حسب وظیفه و با احترام به حقوقِ مسلم شهروندی، سوت زنان شیشه شکسته را تعویض کرده و نشان می دهد که صبوری چیز خوبی است. من داشتم فکر می کردم شاید آدم های عصبانی (یا کمی ناراحت) فکر می کردند شهرداری آنها را درک کرده و می داند در مواقع ضرورت شیشه بهترین ماده برای رسیدن به آرامشی هرچند لحظه ایست و من با اینکه نمی توانم ایده های سازمانی گسترده شبیه شهرداری را پیش بینی کنم، حدس می زنم آنها نیز به کار فرهنگیِ درازمدت معتقدند. با این حال امروز وقتی بعد از چند ماه بده بستان بینِ آدم های مودب شهرداری و آدم های ناراحت محله، صداهای عجیبی از شکستنِ شیشه ها در روشناییِ روز شنیدم -که البته در نوع خود بی سابقه بود- حدس زدم که باید مسئله ای پیش آمده باشد. از پنجره نگاهی کنجکاوانه انداختم و صحنه را دیدم: وانتی ایستاده، مردی مشغول کندن تکه های باقیمانده کیوسکِ تلفن عمومی با ابزار پیشرفته، پرتاب آن ها به پشتِ وانت، حرکت به سوی مقصدی برای من نامعلوم... و شیشه های خُرد شده باقی مانده روی زمین! زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است!آدم از هیچ چیز در دنیا مطمئن نیست. این چیزی که ذاتی و غیر قابل تغییر است، به طرز هیجان انگیزی خوشایند است. اگر جز این بود زندگی همچون مسئله ای بی خاصیت در برابر چشم های نا امید همه ثابت و پابرجا ایستاده بود. اما اینطور نیست. از این روست که من این چنین عدم اطمینانی را پاس می دارم. چرا که مرا وا می دارد به تکاپویی دوست داشتنی. مرا، به رغم همه ترس هایی که از نهایت امر دارم، به ایستادگیِ خستگی ناپذیر تحول خواهانه ای می کشاند که امیدبخش و سرزنده است. زندگی، همچون جنبنده ای در تاریکیست که راهِ خویش می جوید. لابد بو می کشد، و گاه فریب حیله های انسانی را می خورد. گاه به راه های مسدود می رسد و پا پس می کشد. اما چنین جنبنده ای اگرچه از اضطراب سرشار است، به همان نسبت از امیدش نیرو می گیرد. و چنین ترس و تردیدهایی نشانه هایی سرشار از امیدند. جنبنده ای که نامش را گذاشته ایم زندگی، تا لحظه مرگ، با چشم و گوش و بینی و پوست، به دنبال چیزی می گردد که نجات بخش باشد. نجات بخش از در خود فرو رفتن، و مردن پیش از مردن. این است که سر در هر سوراخی می برد، تا راهی بجوید: جنبنده ای هُشیار و مشتاق و ترسان و مضطرب! برای غریبه هااگر تنهایی مرا به این وا می دارد که بنویسم، لابد برای غریبه ایست که مرا هرگز ندیده و نشنیده است. برای روحی که از آتش است، که تشنه شنیدن است، و نه از کسی که با او قرابتی دارد، برعکس از کسی که دور است و نا آشنا. که هیچ کلمه ای از صحبت هایش او را به یادِ گذشته ای نمی اندازد. اگر نویسنده ای هست که برای غریبه ها بنویسد، شاید غریبه ای هم باشد که بخواهد نوشته ای این چنین را با رضایتمندی بخواند. از این بابت برای چنین مخاطبی می نویسم که از تصویر تکرار شده خویش در اذهانِ آشنا خسته ام. حتی از تصویری که در آینه از خود می بینم، از عکس ها، ماجراها، حرف هایی که در گذشته بین من و هر آشنایی بوده. و لرزان و ترسان، باز بعد از مدت ها پناه می آورم به این وبلاگ. چرا که هرچه فکر می کنم آیا می توان راهِ تازه ای گشود یا نه، به جایی نمی رسم. و وقتی می بینم هر کسی به چیزی "مشغول" است، اغلب استرس این را می گیرم که پس چرا من هنوز در حال و هوایی عجیب غوطه می خورم؟ چرا زندگی را آنطور که باید جدی نمی گیرم و این همه هیجانِ از دست رفته را چگونه می توان باز گرداند؟ اینکه نمی توان مطمئن بود این نوشته ها را تنها غریبه ها می خوانند کار را سخت می کند. انگار آدم هر جایی که باشد، هر جور که خودش را پنهان کند، باز چشم هایی هستند که او را تعقیب می کنند، ردّ او را دنبال می کنند. نه به این جهت که او آدم مهمی است، یا برای آنها مهم است. صرفن به دلیل کنجکاوی این اتفاق می افتد. یا بهتر بگویم، به دلیل حافظه. چیزی که در گذشته رُخ می دهد، تا ابد از خود اثری می گذارد. به خصوص وقتی درباره انسان ها باشد. به خصوص وقتی درباره حرف زدن با دیگری باشد. حرف هایی که نزدیک و آشنایند. حرف هایی که معمولن با غریبه ها نمی شود گفت. اما حالا عجیب این است که من شوق حرف زدن با غریبه ای را دارم. غریبه ای در دور دست. شوقِ این را دارم که برای چنین مخاطبی از آفتاب بنویسم. از رنگ صبح، و از زیبایی هایی که هر روز در قلب من می جوشد. از فاصله عمیقی که با واقعیت دارم. و از فضای عجیبی که در ذهنم در جریان است. و البته دوست دارم برای غریبه ای این چنین اعتراف کنم که قلبم بیمار است. قلبم مدت هاست درست کار نمی کند. به موقع نمی تپد، به موقع به جنب و جوش نمی افتد. و باید برای غریبه بنویسم که من از راه دوری آمده ام اینجا. راهی بسیار دور. جایی که هیچ امیدی نبوده است. همه جا تاریک و سرد بوده. و من هنوز عادت به روشنایی ندارم. وقتی به آفتابِ اینجا نگاه می کنم از چشم هایم اشک می آید. چون یادِ خودم می افتم که چقدر در لحظه های نا امیدی به سر برده بودم. چقدر به زندگی بی تفاوت بودم... اما نمی توانم همه چیز را بگویم. نمی توانم بگویم دقیقن کجا بودم. چرا که آشنایانی هم اینجا هستند. این اطراف کسانی هم هستند که مرا بشناسند. و من همواره از آشنایان خجالت کشیده ام. همیشه ترسیده ام خودم را به آنها درست نشان بدهم. چون باز بعدن چشم تو چشم آنها می شوم، و این خیلی سخت است. ولی بگذارید تصور کنم چنین کسانی نیستند. می دانید، برای من اصلن چنین تصوری آسان نیست. من توی برهه ای از زندگی بدترین دردها را به خاطر نزدیک ترین آشنایان کشیده ام. حالا چطور می توانم به کسی اعتماد کنم؟ این دوراهی، خیلی بامزه است. به همان اندازه غم انگیز هم هست. و من توصیه می کنم به دوراهی ها که رسیدید دیگر حتی به راهتان ادامه هم ندهید. می دانید چرا؟ چون هر کاری هم که کنید باز انسانید و خاطراتی دارید، انسانید و حافظه تان پاک نمی شود. انسانید و ناگهان چنان غمگین و افسرده می شوید که خودِ خدا هم نمی تواند شادتان کند. این را جدن می گویم. چنین جبری را هیچ کس تاب نمی آورد. چنین چیزی را با کسی نمی توان در میان گذاشت. با این حال، می خواهم اعتراف کنم، شما غریبه نازنینی هستید. از این جهت که من همین حرف ها را بی آنکه سانسور کنم برایتان گفتم. البته نه کاملِ کامل. اما باز هم حرف زدم. خیال می کنید مسئله کم ارزشی است؟ خیر! |