یادداشت ها


 

تجربه. آدم از پله‌ها پایین می‌آید، به اطراف نگاهی می‌اندازد و احساس خستگی می‌کند. چارچوب هر عقیده‌ای بسیار پیش از تولد شکل گرفته است. چهره استخوانیِ مردی که نشسته و سرش را پایین انداخته، سردش است. ایستادن در نقطه نادرست. پافشاری بر ایستادن در نقطه نادرست. عکس. نگاه انسانی می‌تواند منجر به انزجار از زندگی و دیگران شود. شرح هر عکس اگر در خود آن نباشد، شرحی از سر استیصال است. به بند کشیدن ذهن به بهانه‌های واهی نگران‌کننده است. بیا از اینجا برویم و دیگر هرگز بر نگردیم. کجا؟ یک راهروی طولانی با مهتابی‌های سفید نیم‌سوز. گرسنگی. 

+ ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

موضوعات خیلی مهم، اهمیت خاصی ندارند. حتا لازم نیست از آن ها نام برده شود. چیزی که مهم است، خونی است که در رگ ها جاریست. چیزی که مهم است، به عکس همه قاعده های نامربوط، خود انسان است و رابطه شخصی اش با طبیعت. رابطه شخصی خودساخته اش نه هیچ چیز دیگر. برای همین است که من احساس خوشبختی لحظه ای دارم و پس از آن، وقتی کار به چیزهای مهم می رسد دیگر علاقه ای به ادامه بازی ندارم. چیزهای مهم به دیگران تعلق دارند.

+ ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

باید بگم اگر مجبور نبودم هفت و نیم صبح بیدار باشم که نُه برسم به آقای تونگ، که اونم نیاد، احتمالن الان تازه رسیده بودم دانشگاه. یعنی حدود پنج ساعت بعد. خب این وضعیتیه که نمیشه به سادگی توضیحش داد. معلوم نیست که اونجوری خوشحال تر بودم یا نه. به هر حال آدم نمی دونه احساس رضایت چه جور چیزیه. اصلن وجود خارجی داره؟ دوست داشتم مغزم رو برای یه مدت می فرستادم مرخصی. به جاش از یک عضو دیگه استفاده می کردم. توی بدن آدم اعضایی هست که می تونه به جای مغز کارایی داشته باشه. دیگه همه اینو می دونن. با این حال، خوب که فکر می کنم خیلی هم بد نشد. چون یک تغییراتی توی سایت دادم که جذاب بود. صدایی هم اینجا نمیاد. سکوت آمیخته با صدای پای لاک پشتی که برخلاف دو تای دیگه از خواب زمستونی بیدار شده و کش و قوسی به خودش داده. بهش غذا دادم. به گلدونا هم آب دادم. ناهار مفصلی خوردم که باعث شد برای پنج دقیقه چُرت بزنم. این رستوران رو همین امروز کشف کردم. چه جای ایده آلی بود. ولی زیاد خوردم، بعدش هم تخمه شکستم. قهوه تموم شده، سلف بسته ست و چه کار دیگه ای ازم بر میومد؟ زندگی روی یه دور کندِ تندی قرار گرفته. زمان به سرعت میگذره و چیزی تغییر نمی کنه. همه چیز به آرومی فرو میره توی مغزِ آدم. آروم آروم، بی هیچ عجله ای.

+ ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

در انتهای زمان از دست رفته

چیزی هست که باید با خودم روشن کنم. چیزی شبیه به این که دیگر همه چیز تغییر کرده. زندگی رنگ عوض کرده و مغز مرا دچار شدیدترین نوسانات ادراکی کرده. پس از اعمال همه تغییرات، به نقطه ای رسیده ام که پیش از این درباره اش بارها تردید کرده بودم. آن نقطه نیز متوجه دیگران شدن است. درگیری با زندگیِ دیگران، جدایی از فردیتِ لجام گسیخته. می خواهم زبان بگشایم و حرف بزنم، می خواهم دست و پا در آورم و راه بروم، کاری کنم. هرچه که باشد، کم یا زیاد، خیلی تاثیرگذار یا کم اثر. مشخص است که نشستن و بر طبل ادبیات کوبیدن دیگر راضی کننده نیست. دیگر هیچ چیز راضی کننده نیست اگر اثری عینی نداشته باشد. زندگی پوچ و بیهوده است اگر قدرت را به چالش نکشد.

+ ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

امروز از سفر برگشتم. لحظاتی بود که احساس می کردم همه چیز بیهوده است. از این لحظات برای من زیاد پیش می آید. حوصله ام سر می رود یا احساس می کنم که چیز به درد بخوری در دنیا وجود ندارد. این چند روز را با یک خانواده چینی گذراندم. خانواده جویی، دختر هیجده ساله ای که روزهای اول ورودم به شانگهای باهاش آشنا شدم. جویی دعوتم کرد که برای جشن سال نو به خانه شان بروم. خانواده چینی بسیار مهربان بودند. می شد حدس زد که مهمان نوازند. توی راه برگشت بیشترش را خواب بودم. وقتی رسیدم به شانگهای احساس سبکی می کردم. برای چند دقیقه. بعد از آن، حجم چیزهایی که باید بهشان فکر می کردم دوباره برگشت. دست نخورده و سالم. بعد فکر کردم همه چیز نامعین است. نامعین بودن وضعیتی است که آدم تا مدت نامعینی تحملش می کند. برای من هنوز سر نرسیده است. امروز از خودم پرسیدم آدم چه چیزهایی را می تواند بنویسد و چه چیزهایی را می تواند اینجا، توی وبلاگ بنویسد. سوال مهمی بود.

این که تصور من از خودم چقدر شباهت دارد به چیزی که الان بهش نیاز دارم، موضوعی است که می خواهم رویش کار کنم. در واقع نیاز دارم که تغییری در این تصویر ذهنی ایجاد کنم. چیز دیگری باید باشم. مدام چیز دیگری و تا ابد تکرار.

+ ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

روزهای یکشنبه سعی می‌کنم به خودم استراحت کوتاهی بدهم و ذهنم را از شلوغی وحشتناک برهانم. اما این کار نیز همچون تلاش برای فکر نکردن به فیل آبی بی‌فایده‌ است. همه چیز هجوم می‌آورد، خیلی درهم و بی‌نظم وارد می‌شود. خاطره‌ای از سال‌های دور کودکی، فکری درباره آینده، ایده‌ای برای تزم، مسئله‌ای فلسفی، تصویر آدمی که هرگز آرزو نکرده‌ام ببینمش، تصویر چیزهای دیگر، مثل خودم، خودم نشسته و مغموم. درباره چه چیزی فکر کنم بهتر است؟ برای جشن تولدی که به آن دعوت شده‌ام آمادگی ندارم، برای سفر آخر هفته آمادگی ندارم، برای هیچ چیز ساده‌ای دیگر آمادگی ندارم و صرفن می نشینم به کلاسیک‌ها گوش می‌دهم و خسته می‌شوم و اضطراب از دست دادن زمان می‌گیرم. بعد ژانر را تغییر می‌دهم به Kaffeehausmusik و خواننده‌ای که می‌خواند را نمی‌شناسم. چند وقت است که دیگر خواننده‌ها را نمی‌شناسم؟! فکر کنم مدت زیادی‌ست. چه کار می‌کنم، توی این زندگی دنبال چه چیز می‌گردم؟ فکر می‌کنم سعی می‌کنم خودم را وصل نگاه دارم. به سختی نقاط اتصالی را نگاه می‌دارم و ادامه می‌دهم. ولی کار عجیبی‌ست، واقعن عجیب.

+ ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

هیچ چیز بدتر از آن نیست که آدم برای تنهایی‌اش وقت نداشته باشد. وقت، این واژه ساده و غم‌انگیز. وقت که باید به تمامی به تسخیر درآید وگرنه جز یک اضطراب مدام چیزی تولید نمی‌کند. من وقت را می‌خواهم، می‌خواهم آن را چنان از آنِ خود کنم که هیچ کس دیگری هیچ راهی برای تصاحبش نداشته باشد. اما این از سادگی و کودکی بیش از حد مغزم می‌آید و دیگر هیچ. همین مغز پیچیده را می‌گویم که هرچیزی را هزار بار می‌پیچاند و از هزار راه به چیزی می‌نگرد تا هر لحظه شک و تردیدش نسبت به هرچیز ممکنی بیشتر و بیشتر شود. و همین مغز، چنان کودکانه و رشدنیافته به جهان می‌نگرد که خیال می‌کند خوشبختی روزی اتفاق می‌افتد و به خصوص در جهانی که وقت چیزی نیست که به تمامی به تو اختصاص داشته باشد و هرگز چنین نبوده است. 

+ ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
comment ()

 

هر از گاهی هم فکر می‌کنم باید بنویسم. چیزی هست که هرلحظه ذهنم را می‌شوراند، هرلحظه انرژی تازه‌ای خلق می‌کند برای ادامه دادن، همان چیز است که لابد باید انگیزه نوشتن هم بشود ولی نمی‌شود. هزاران هزار اتفاق ساده کوچک هست که می‌تواند خواندنی باشد، یا لااقل نه حتا برای خوانده‌شدن بلکه برای راهیابی به خودآگاه نگاشته شود. آنگاه، درست هنگامی که تک تکِ چیزهای نوشتنی با نیرویی ضعیف خود را به نوک انگشتانم نزدیک می‌کنند، هجوم بی امانِ مخالف‌خوان‌ها شروع می‌شود. محاکمه‌ی کافکا آن لحظه است که نطفه‌اش بسته می‌شود. یکی (در ذهنم) می‌پرسد که چی؟ و راست هم می‌گوید. به دنبال این نخستین پرسش بنیادین، بقیه هم قطار می‌شوند. پا گذاشتن به این وضعیت سخت و پیچیده‌ است. اما من برای رهایی، نه به هیچ دلیلی دیگری به این تقلای مدام پاسخ می‌دهم. خودم را متقاعد می‌کنم و آن نیروی عجیب گاهی، یک تنه در برابر همه بی‌میلی و بی‌رغبتی به زندگی، که قدرتی تمام نشدنی دارد، می‌ایستد. مثل یک جانور ریزه‌ی چموش، از لابلای متون، لابلای تفسیرها و تحلیل‌های فرساینده، خودش را بیرون می‌کشد و با پرچمی که توی دست دارد می‌خواهد یک چیز بگوید: «دنیای شما را دوست ندارم، این دنیایی که همه چیزش را به قدرت باخته دوست ندارم، دنیای خودم را آرزوست.» اینگونه برای لحظه‌ای، لحظه‌ای به اندازه کسری از ثانیه، به ارگاسم می‌رسد. نوشتن خودش را می‌نویسد و تمام.

+ ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥
comment ()

← صفحه بعد