یادداشت ها (روزانه)
صلح و عشق نویسنده: no one - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۱
غمگين است مسيح
از نگاهش پيداست
چشمانش را می بينم که به حال بشری می نگرد:
که فراموش شده است او برای آنها
اين نگهبان حقيقت
و پيام آور صلح ... به چه می انديشد؟
او که سرشار از عشق و احساس و محبت
و پر از امٌيد است
چه بگويد به اين بی خردان؟
مردمانش همه ترس جنگ دارند جای شور عشق
اين همه تاريکی که در اين دنيا هست
نوری از او می خواهد
ترس ما از اين است که نمی دانيم چه خواهد شد
ما هم انگار مسيحی خواهيم
که به درد دلمان گوش کند
و صدای محمد را تکرار کند
ما هم امروز فراموش کرديم ايمان را...
  نظرات ()
صبح، شب، خدا نویسنده: no one - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸۱
باز هم صبحي ديگر شد
مثل هر صبح قشنگ ديگر
مثل هر بار كه مي آيد نور
باز هم روزي ديگز شد
روزيِ ما هم باز رسيد:
كوله باري از عشق كه از سوي خدا آمده بود
صبح ها زود مي رنجند
از چيزهايي كه در اينجا هست
ولي خوب نيست!
آنها زود آسمان را ترك خواهند نمود ...
در عوض شب ها فرصت طلبند
گرچه مي دانند كه مردم صبح را دوست مي دارند
ولي اين را نيز مي دانند:
كه وقتي صبح رفت پناهي نيست براي دل ها
پس زمان مجبور است دست به دامان شب تار شود
شب ها غمگين اند
مثل درياهايند
گرچه درياها غم خود را به ساحل برده
دل خود شاد كنند،
اما در دل شب ساحلي يافت نخواهد شد
هر چه هست از شعر، موسيقي و احساس
همه در شب غمگين است...
پس به شب گفت سلام:
آن كه از مخلوقش هر چه مي ديد
زيبايي بود و نه چيز ديگر
و چه زيباست كه با معشوق خدا بودن و درد دل گفتن
‌ و همين نيز براي عاشقان كافيست‌:
كه با شب در خلوت خود رازهاي نگو باز گويند
و همين نيز زيباست !
  نظرات ()
پيوستن به دوست نویسنده: no one - یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸۱
دستم را بگير
حرفی بزن... چيزی بگو
من از انتظار بيزارم
چرا ديگر پلک نمی زنی؟
مگر آفتاب چشمانت را نمی آزارد؟
از جايت برخيز ... نزديک من بيا
امروز مرا نبوسيدی
آيا از من رنجيدی؟
چقدر رنگت سفيد شده !
از چيزی ترسيدی؟
آه ! مگر می شود با چشمان باز خوابيد؟
دستانت چقدر سرد است !
آيا اصلاْ مرا می بينی؟
خدايا ... چه پيش آمد؟
چقدر احساس سبکی می کنم !
انگار بی وزن شده ام
آری صدايت را نيز کم کم می شنوم
دستانت چقدر گرم شد !
شايد خواب می بينم ...
رنگت هم زيبا شد
چقدر نور در اينجا هست چرا نمی ديدم؟
حال حتی بوسه ات را هم احساس می کنم
وای خدای من چقدر بالايم !
اينجا ديگر کجاست ؟!
خانه را نگاه کن ...
من را بيبين که چگونه روی آن صندلی افتاده ام
و خودت را نيز که دستت در دستان من است
آه ! چقدر همه چيز از اينجا زيباست
  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها