خوابي زيبا
نویسنده: no one - پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۱
خسته بود، آشفته و پريشان
به سختی نفس می کشيد
و رنگش تيره شده بود
چشمانش را به زور باز كرد و مرا نگاه كرد
اشك هايم نا خودآگاه سرازير شدند
با همان حال خراب باز با من مي خنديد
و فقط با چشمانش مرا دلگرم مي كرد
باز برخاستم، دوباره فرياد زدم،كمك خواستم
هيچ كس نبود كه مرا ياري دهد
باز با همان چشمان پر اميد و زيبا
از من خواست كه كنارش باشم
اشكهايم را پاك مي كردم، اما فايده اي نداشت
لحظه اي بعد دوباره صورتم از اشك خيس بود
خوب مي دانستم
كه ديگر كاري از من ساخته نيست
در كنارش زانو زدم،
دستانش را گرفتم و بر آن بوسه زدم
برايش شعر خواندم، شعرهايي از عشق
از امٌيد و از هزار ستاره
كه تا صبح به ياد او بيدار مي مانند
من به او مي گفتم كه خورشيد منتظر اوست،
كه فرمان طلوعش را اعلام كند
از خدا گفتم،
كه به او مي نگرد و چقدر دوستش دارد...
او به من گوش مي كرد و گاهي اشكي،
از چشمان نيمه باز و خسته اش بيرون مي خزيد
چند لحظه گذشت،
صورتش از نور پر شده بود
شعرهايم پايان يافت، او هم به خواب رفت
خوابش آن قدر زيبا و نوراني بود
كه چشمانش را نتوانست ببندد
ولي اي كاش كسي در آنجا بود
تا براي من شعر مي خواند
و غم رفتن او را برايم كم مي كرد
یادداشت ها
(روزانه)

