زمانه ي رو به انتها
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢
فاصله با انتظار يك رنگ شده بود
عشق، معناي عميق همفكري بود
آشيانه اي براي خرگوش هاي هراسان
و علفزاري براي گوسفندان نوميد پيدا شده بود
چوب خط زمانه داشت پر مي شد
حرفهاي نگفته در دل ها باقي ماند
و سرانجام اشك هاي شوق در چشمان مرغ دريايي موجي زد
بيچاره خاطره ي ماه كه تنها مانده بود
خورشيد بي احساس، گرمايش ديگر لطيف نبود
صبح، پروانه سر به سر گل مي گذاشت
و صداي ماهيان قورباغه را بيدار مي كرد
ناگهان فريادي از بام خانه ي همسايه به گوش رسيد
سكوت باغ رؤياها شكسته شد:
اين فرياد زمانه بود كه داشت رو به انتها مي رفت
یادداشت ها
(روزانه)
انتهاي بي پايان
نویسنده: no one - شنبه ٢ فروردین ۱۳۸٢
كاش پاهايم توان راه رفتن روي سقف زمان را داشت
كاش چشمهايم پرواز مي كردند و فردا را مي ديدم
كاش در جادّه ي پر پيچ و خم خيال از گذشته و حال پيشي مي گرفتم
كاش رؤياهايم را در آيينه ي دلي پاك چون واقعيت مي ديدم
كاش فريادم به گوش آسمان مي رسيد تا خورشيد را از حركت باز دارد
كاش دستانم مي توانست باغ گلي را به معشوق هديه بدهد
كاش زبانم به من تعلق نمي داشت تا هر چه مي گفت از او باشد
كاش قلبم آن قدر وسعت داشت كه خدا را در خود جاي دهد
كاش پاهايم توان راه رفتن روي سقف زمان را داشت
كاش چشمهايم پرواز مي كردند و فردا را مي ديدم
كاش در جادّه ي پر پيچ و خم خيال از گذشته و حال پيشي مي گرفتم
كاش رؤياهايم را در آيينه ي دلي پاك چون واقعيت مي ديدم
كاش فريادم به گوش آسمان مي رسيد تا خورشيد را از حركت باز دارد
كاش دستانم مي توانست باغ گلي را به معشوق هديه بدهد
كاش زبانم به من تعلق نمي داشت تا هر چه مي گفت از او باشد
كاش قلبم آن قدر وسعت داشت كه خدا را در خود جاي دهد

