یادداشت ها (روزانه)
نگاهی سرشار... نویسنده: no one - دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢

چه انگيزه ی زيبايی بود برای زندگی کردن، برای تلاش کردن، برای کار: يک نگاه... دو چشم. يک نگاه معصومانه، عاشقانه و پر از خلوص. نگاهی سرشار از دوست داشتن، سرشار از نياز، سرشار از خواستن... دو چشم که هيچ رنگی نداشت. دو چشم که پر بود از صداقت و ايثار و عشق. در قلب يک کودک، عشق، چه معنای بزرگی دارد، چه معنای پاکی دارد. به دور از هر گونه آلودگی و گناه، به دور از هر گونه ريا و فقط برای يک نياز عميق و پاک. عشقی پاک همچون قطرات ريز باران. پاک همچون برگ تازه روييده ی يک درخت. پاک همچون دل يک کودک معصوم. و نگاه، نگاهی که همه اش اميد بود و نور. نگاهی که آن روز فرداهای نه چندان دور زندگی کودک را همچون آينه ی صادقی در برابرش به تصوير کشيد. کودک بی تاب و عاشق، فقط می توانست به آن چشمها بيانديشد، جز آن ها هيچ چيز را دوست نداشت و نيز هيچ کس را... فقط همان يک لحظه را به ياد داشت. همان يک لحظه هم کافی بود تا به خاطر تکرار آن همه کار بکند. گمان می کرد برای رسيدن به آن بايد سخت کار کند. و بايد هميشه استوار و خوب باشد. خوبی هم در نگاه يک کودک لطيف تر از آن است که فکر های خشن آميخته با منطق آدم های بزرگ بتوانند آن را درک کنند...
چه لحظه ی عميقی بود! تا به حال اينقدر به يک نگاه احساس نياز نکرده بود. ولی می دانست هيچ کس حرف دل او را نمی فهمد. پس برای خويش يک راز داشت، رازی که هرگز از پيش چشمانش دور نمی شد. و در دل خويش يک درد داشت. دردی که باز هم هيچ کس نمی فهميد. فقط او احساس می کرد. دردی که در همان کودکی او را با عظمت می کرد. درد بسته شدن دو چشم. درد پايان نگاه عاشقانه ی يک مادر ... درد پايان نگاه عاشقانه ی يک مادر!

  نظرات ()
رهايی... نویسنده: no one - جمعه ۱٠ امرداد ۱۳۸٢

تنها انتظاري را كه مي فهميد انتظار براي فرا رسيدن لحظه ي رهايي بود. رهايي از قفسي كه در آن زنداني شده بود و سالها تقلا مي كرد كه راهي براي فرار، راهي براي آزادي، براي رهايي بيابد ولي نتوانسته بود و نمي توانست. منتظر آخرين راه بود. راهي كه همه ي آدم هاي قبل از او براي آزادي انتخاب كرده بودند. البته حق انتخاب هم براي همه بي معني بود. راهي كه به ناچار در مقابل هر كسي قرار مي گرفت... بعضي زودتر و بعضي ديرتر و هر كس به طريقي! آري، مرگ بود. مرگ آن راه تكراري براي رسيدن به آزادي بود. آزادي و رهايي از قفس تنگ زندگي. از زندان تاريك بودن و از شكنجه گاه روزمرگي...

آن روز صبح پيرمرد نسيم ملايمي را روي گونه هايش حس مي كرد. نسيمي كه از سمت شرق مي وزيد. و انگار پيام آور لحظه ي وصال بود. حالت عجيبي داشت. چيزي آزارش نمي داد، چون مدت ها بود كه آماده ي سفر شده بود. آماده ي رفتن، آزاد شدن، پرواز كردن... ولي نا خواسته دچار هراسي شد كه دوست نداشت همراهيش كند. ولي هر چه مي كوشيد نه تنها هراس از او دور نمي شد، كه كم كم شدت مي گرفت. پيرمرد ناگهان احساس دلتنگي كرد. براي همه ي كساني كه به آنها عادت كرده بود. اطرافش را ديد و انس شديدي را با آنچه در طول اين همه سال براي آسايش روحش جمع آوري كرده بود در خويش يافت. در آن لحظه همه ي زندگيش را به ياد آورد و از هيچ لحظه ي آن نمي توانست زود بگذرد. آرام در افكار خود فرو رفت و يكي يكي همه ي خوشي هايش به يادش آمد. اما هنوز بود. نرفته بود. مدتي گذشت... افكارش پراكنده و خسته شده بودند. لرزه ي نمناكي بدنش را فرا گرفته بود. يكي يكي داشت بدي هايش به يادش مي آمد. احساس شرم مي كرد و اشك مي ريخت. ساعت را نگاه كرد. عقربه ي ثانيه شمار ايستاده بود و با حالت سرزنش آميزي به پيرمرد نگاه مي كرد. پيرمرد خيس عرق شده بود و تكان هاي سختي مي خورد. نه، انگار خانه داشت با همه ي ستون هايش مي لرزيد. تاريك شد. همه جا سكوت و همه جا فرياد...

ناگهان نور زيبايي در خانه پديدار شد و همه جا را روشن كرد. پيرمرد آرام گرفت و موجي از شعف همه ي وجودش را فرا گرفت. آرام از نور پرسيد: تو خدا هستي؟! نور نيز آرام پاسخ داد: نه، من احساس شرم تو از خطاهايت هستم...

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها