یادداشت ها (روزانه)
بازگشت! نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢

وقتی که بازگشت هيچ کس نبود. همه جا بوی سکوت می داد، بوی تنهايی، بوی خاطرات، و بوی اندوه. درمانده شده بود،‌بغض گلويش را می فشرد. با خود گفت: کاش باز نگشته بودم. کمی درنگ کرد... با صدای عاجزانه ای دوباره گفت: ای کاش هرگز نرفته بودم. هيچ يک آرامش نمی کرد. می دانست، خوب می دانست که کاش ها هرگز چيزی را تغيير نمی دهند. ولی باز دوباره با خود انديشيد: کاش اينقدر وابسته نمی شدم،‌شايد امروز اين همه غم را مجبور نبودم تحمل کنم. نه... باز هم همان فکر قبلی. نمی دانست بايد چه بگويد، بايد چه کند. ايستاده بود، ولی انگار در فضای افکارش معلق شده بود. احساس خستگی عجيبی کرد. در آن لحظه دوست داشت بميرد. ولی چه حيف که نمی توانست. رفت کنار حوض کوچک وسط حياط نشست. ته حوض جز لايه ای لجن و کمی آب گنديده چيزی ديده نمی شد. معلوم بود مدت هاست کسی سراغ اين خانه را نگرفته است. نگاهش را به سوی ساختمان خانه چرخاند. پنجره ها بدون شيشه چارچوبی شده بودند برای تارهای عنکبوت چندين ساله! ضخيم و پر از جنازه ی حشرات بيچاره ای که در دام تقدير و يا جهل خويش اسير شده بودند. کم کم انگار داشت همه ی دردهايش را و اندوه هايش را فراموش می کرد. افکارش پيرامون حياط می چرخيدند و طرح و نقشه ی يک خانه تکانی حسابی را در ذهنش مجسم می کردند. نور اميدی از روزنه ی روی ديوار فکرش تابيد و قلبش را روشن کرد. تصميم گرفت خانه را درست مثل روزهای کودکيش مرتب و تميز کند. می خواست دوباره خاطرات خانواده ی مهربانش را که مدت ها پيش ترکشان کرده بود زنده کند. فکر می کرد بار گناهی که روی دوشش سنگينی می کرد کمتر خواهد شد. احساس کرد به خاطراتش باز گشته است. ديد که دارد به خويش باز می گردد. رفت و از سر خيابان دو تا ماهی قرمز خريد...

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها