یادداشت ها (روزانه)
چشمهايم ! نویسنده: no one - جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۳

چشمهايم را می گشايم با صبر

اندکی وقت می خواهم از نور

تک چراغی پست آويزان از سقف

من در انديشه ای از خويش تهی می مانم

چه غريبانه و بی عاطفه می خواند

ز شکيبايی و عشق

مرغ بی بال دل و روح پر انديشه ی من

ليک اين صدای ضجه های درديست

که از حنجره ای در گور می آيد

چشم هايم را می گشايم با صبر

و در اين تاريکی يک نگاهی مرا سوی خودش می خواند

کاش می شد دو قدم ديگر رفت

چه شکيبا و پر نور است اينجا سايه ی من

و در انديشه ی خاک من چه موجود عجيبی هستم

با خودش می گويد: او چه اصراری دارد برود؟

با خودم می گويم: راست هم می گويد!

يک درختی اينجا سبز خواهد شد

لا اقل من شايد ريشه ی آن بشوم

يا اگر سر به هوا باشم برگی سبز

چشمهايم را می گشايم با صبر

آسمان دور سرم می چرخد

بی هوا از نور می خواهم برود

چه، در اينجا نور زندانی چشمان من است

دست هايم را تا ماه می کشانم بالا

و در آن وسعت تاريکی آلوده به نور

چشم آن جغد به خون خفته ی شب را

از کاسه برون می آرم

و در انديشه ی تاريک خيالم مدفون می سازم

چشمهايم را می گشايم با صبر

و در آغاز شبی طولانی

من ز تاريکی تنهايی خود می خوانم

ليک چشمانم از انوار خدا پر شده است

و توانايی، بر نوميدی بی حاصل من می خندد!

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها