یادداشت ها (روزانه)
ماهی قرمز نویسنده: no one - جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤

آن شب وقتی کنار حوض به دیوار تکیه داده بودم و به ماهی های کف حوض نگاه می کردم سایه اش را در موج های کوچکی که از حباب های دهان ماهی ها درست شده بود دیدم...

حیاط خانه روشن روشن بود. مهتاب مثل مهتابی اتاق مهمانی پرنور بود و احساس می کردم که او برای همیشه بالای سر من ایستاده است. می خواستم دستم را دراز کنم و سایه اش را نوازش کنم... اما گویی در میان نگاه های خسته ی من ترسی از تحرک می درخشید. و او وحشت مرا می دید. او درست فهمیده بود. با خود می اندیشیدم که نکند همچون ماهیان قرمز حوض که هر وقت می خواستم بگیرمشان از میان انگشتانم می لغزیدند و می رفتند، او را هم از دست بدهم و در ناباوری محض به غفلت آزمندانه ی خویش بنگرم و سرم را به خاطر حماقت خویش به دیوار بکوبم!

این شد که بی هیچ حرکت اضافی به تماشای سایه ی زیبای او ایستادم و همچون طفلی گرسنه که در برابر نانوایی ایستاده و بوی نان گیجش کرده، با حسرت به آب نگریستم.

نسیم خنکی که می وزید موج های آب را بیشتر می کرد و سایه ی او می لرزید... نمی دانستم که او از خوشحالی می رقصد یا اندوه مبهمی که همیشه در وجودش موج می زد او را این طور به لرزه انداخته بود...

فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم که آفتاب طلوع کرده بود. گیجی خواب هنوز از سرم نرفته بود و هنوز از شبی که گذشته بود چیزی به یاد نمی آوردم. اما تابلویی که به دیوار آویخته شده بود نگاهم را به سوی خود کشاند...

قالی زیبایی از ابریشم با طرح حوضی با ماهیان قرمز و سایه ای زیبا که انگار داشت روی آب می لرزید!

 

  نظرات ()
خاطره نویسنده: no one - جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤

گرچه من تا حالا توی این وبلاگ هیچ چیزی غیر از نوشته های خودم ننوشتم، ولی دلم نیومد نوشته ی صدف رو براتون ننویسم. صدف دختر دایی من و کلاس سوم راهنماییه. لطفآ این نوشته رو بخونید و برای اون نظر بدید. شاید نظرات شما برای نویسنده ی نوجوون ما خیلی موثر باشه. اسم نوشته اش رو هم من انتخاب کردم!

...

 

چشمهایم را می گشایم. اینجا کجاست؟ نمی دانم! غول پیکرانی را می بینم... کمی تامل می کنم و به اطرافم می نگرم، خدایم را نمی بینم. همین چند لحظه پیش در کنارم بود و با من سخن می گفت: سخن از...

آری خودش است. این همان دنیای خاکیست که خدایم 9 ماه تمام هر روز و هر شب برایم از آن حرف می زد. او می گفت که در این دنیا دیگر فقط خوبی وجود ندارد، بلکه زشتی نیز هست! او می گفت که این دنیا دروغگو زیاد دارد و می گفت که تنها خوبان این عالم دو فرشته اند به نام مادر و پدر. او می گفت وقتی به این دنیا پا می گذارم یادم می رود که بوده ام و از کجا آمده ام. و یادم می رود که به او قول داده ام تنها او را سپاس بگویم...

و من این ها را نمی خواهم. می خواهم برگردم پیش خود او. آری، البته که او به من وعده داد که باز مرا به سوی خود باز می گرداند، اما من حالا می خواهم بروم. من می خواهم برگردم و پیش آن همه فرشته زندگی کنم. من از آن بهشت زیبا به اینجا امده ام. جایی که اطرافم پر از غول پیکرانی بود که دیگر آنقدر پاک نبودند. همه ی اینها در چند لحظه به یادم آمد و دوباره به یاد آوردم که مرا از خدایم جدا کردند. گریه کردم... گریه کردم تا شاید خدایم دلش برایم بسوزد و مرا پیش خود بازگرداند! این غول پیکران عجیب ترین چیزها بودند. من گریه می کردم و آنها می خندیدند. اگر به یاد می آوردند که در اولین لحظه ی حیات چگونه بودند دلیل گریه کردنم را فراموش نمی کردند. آنها می ترسند پیش خدای خود باز گردند... می دانم که روزی من هم مثل آن غول پیکران خواهم شد!

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها