یادداشت ها (روزانه)
انتظار نویسنده: no one - جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤

    چند روز دیگر بیشتر نمانده است... بالاخره او را خواهم دید. اضطراب عجیبی در وجودم جریان دارد. بدنم درد می کند و گاه مغز استخوان هایم تیر می کشد. زندگیم احمقانه به نظر می رسد. می ترسم اگر مرا به این وضع ببیند گمان کند که معتاد شده ام. گاهی هوس شیرین خودکشی به سرم می زند. ولی هر بار احساس بدبختی می کنم. می دانم که فقط یک انسان ضعیف چنین تصمیمی می گیرد. هر چه قدر هم زندگی نفرت انگیز باشد من باید با آن بجنگم. باید زندگیم را تغییر دهم. ولی هیچ فایده ای ندارد. همه ی این حرف ها فریب است. من جرئت خودکشی ندارم. از جهنم می ترسم. آه... جهنم!!! چه واژه ی غریب و ترسناکی است. جهنم همین جاست. همین جایی که من به آن عشق می ورزم و در خیالات خود باید آن را به بهشت تبدیل کنم. مثل همه ی انسان های ساده لوح پیش از خودم. من حتی خودم را هم نمی توانم بشناسم چه برسد به اینکه بخواهم دنیا را تغییر دهم. چند روز دیگر وقتی او را ببینم به او خواهم گفت که چقدر نبودنش آزارم داد و چقدر انتظار دیدنش را کشیدم! و چقدر آرزوی بوسیدنش  را داشتم و چقدر نیازمند بودنش بودم...

نه! حرف های بی مزه ایست. حرفهای بچه گانه و ساده لوحانه ایست. تکراری و زشت. گفتن این حرفها مثل این است که در رادیو اعلام کنم که من احمق ترین آدم دنیا هستم. و همه ی روزنامه ها عکسم را به عنوان احمق ترین انسان روی زمین چاپ کنند.

باید او را زیر بی اعتنایی خودم له کنم. می خواهم غرورش را بشکنم و تمام وجودش را به آتش بکشم. من انتقام تنهایی و زجری را که کشیده ام به بدترین شکل از او خواهم گرفت. باید آرزوی مرگ کند. درست مثل من. باید هر روز فکر خودکشی به سرش بزند. باید شبیه جنازه ها در گوشه ای بیفتد و در حالیکه به طرز وحشتناکی سیگار می کشد و خس خس نفس هایش همه ی اتاق را از جا بر می دارد به گوشه ای چشم بدوزد و بی صدا اشک بریزد. آنقدر که زندگی زشت ترین چهره اش را به او بنمایاند. و من به او ثابت خواهم کرد که عاشق او هستم. که دلم برایش تنگ شده است. و می خواهم چشمانش را برای همیشه برای خویش داشته باشم.

چند روز دیگر بیشتر نمانده است... من از سقف آویزان شده ام. و پاهایم تا زمین یک متر فاصله دارند. گمان می کنم مرده ام. شاید هم خواب می بینم. به هر حال او در مقابل من ایستاده است و خنده های وحشتناکی می کند. از او می ترسم و به نقطه ی قرمزی که در چشمانش هست خیره شده ام...

چند روز دیگر بیشتر نمانده است... من بالای سر مزارش ایستاده ام و در حالیکه مردم یکایک به من تسلیت می گویند به نقطه ی روی اسمش که با رنگ قرمز نوشته شده است خیره شده ام. او نمی خواست بمیرد... این را می شد از تقلایی که می کرد فهمید... او هرگز دوست نداشت بمیرد. او اشک می ریخت و زار می زد...

 

  نظرات ()
پشت بام نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٤

چشمهایم را می بندم و بی هراس روی لبه پشت بام راه می روم. دیگر چه فرق دارد که در بستر بمیرم یا در جوی آب... اینک فریادی به دیواره ی رگهایم مشت می کوبد. فریادی که از ناله هایی جانکاه زاییده شده است. ناله های زجر آور هم نوعان من...

 آرام آرام راه می روم. می دانم که هر لحظه امکان سقوطم هست. می دانم که همه ی لذت کودکانه ای که از زندگی می برم ممکن است در چشم به هم زدنی به نیستی بپیوندد. ولی چه فرق دارد! به هر حال دیر یا زود باید از محنت گاه زندگی گریخت. کاش وقتی بین زمین و آسمان معلق می شوم، پیش از آنکه بمیرم لحظه ای بیاسایم. و بدانم برای چه می میرم. چراکه هرگز نفهمیدم برای چه زندگی می کنم.

می دانم که آسمان هم با من هم درد است. نور مهتاب هم تیره و آلوده شده است. او هم از خویش می هراسد. همچون من. او هم پا به پای من روی پشت بام راه می آید. نمی دانم تا کی این بازی ادامه خواهد داشت... امیدوارم زیاد طول نکشد. چون به هر حال بازنده ی این بازی من هستم!

 

  نظرات ()
سکوت تلخ نویسنده: no one - دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤

من سکوت کرده ام، در برابر همه ی نامهربانیها، در برابر همه ی نا خوبیها... آنچه امروز دوباره احساس می کنم غمیست هزار ساله که در تن و روح من جریان دارد. غمی که از تاریخ به ارث برده ام. آنجا که روح آدمیان را، روح اجداد دیرینه ی مرا آزرده اند. آنجا که تن نسل های دور مرا شکنجه کرده اند به جرم فهمیدن، یا به جرم نپذیرفتن جبری که به آنان تحمیل شده بود... آری، این منم که سکوت کرده ام و عقلم را جایگزین فهمم کرده ام. عقل تسلیم و بیچاره ام را. عقلی که جسمم را محافظت می کند و شعورم را می فروشد. آه که چه سکوت ننگینی است! آه که چه عقل پستی است! ای کاش می مردم و نمی دیدم که زیر بار خفت دارم له می شوم. آری این جبریست که من به آن آلوده شده ام. واقعیاتی که باید به آنها تن داد. که تن دادن به چنین واقعیت هایی چیزی نیست جز فروختن آزادی به جلادان آزادی!

دلم قربانی این سکوت مصلحتی شده است. دلم می گرید و فریاد می زند و زبانم همچون بیمار ترسویی میخکوب شده است و جرئت حرکت ندارد. قلمم مرا هر لحظه سرزنش می کند. و شرم دارد از اینکه در دستان من چنین پوچ و حقیر شده است. در دستان بی ثبات من که جز به مصلحت نمی نویسند! می ترسم. من از این سکوت ننگین خویش می ترسم.

 من سکوت کرده ام، سکوت...

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها