چند روز دیگر بیشتر نمانده است... بالاخره او را خواهم دید. اضطراب عجیبی در وجودم جریان دارد. بدنم درد می کند و گاه مغز استخوان هایم تیر می کشد. زندگیم احمقانه به نظر می رسد. می ترسم اگر مرا به این وضع ببیند گمان کند که معتاد شده ام. گاهی هوس شیرین خودکشی به سرم می زند. ولی هر بار احساس بدبختی می کنم. می دانم که فقط یک انسان ضعیف چنین تصمیمی می گیرد. هر چه قدر هم زندگی نفرت انگیز باشد من باید با آن بجنگم. باید زندگیم را تغییر دهم. ولی هیچ فایده ای ندارد. همه ی این حرف ها فریب است. من جرئت خودکشی ندارم. از جهنم می ترسم. آه... جهنم!!! چه واژه ی غریب و ترسناکی است. جهنم همین جاست. همین جایی که من به آن عشق می ورزم و در خیالات خود باید آن را به بهشت تبدیل کنم. مثل همه ی انسان های ساده لوح پیش از خودم. من حتی خودم را هم نمی توانم بشناسم چه برسد به اینکه بخواهم دنیا را تغییر دهم. چند روز دیگر وقتی او را ببینم به او خواهم گفت که چقدر نبودنش آزارم داد و چقدر انتظار دیدنش را کشیدم! و چقدر آرزوی بوسیدنش را داشتم و چقدر نیازمند بودنش بودم...
نه! حرف های بی مزه ایست. حرفهای بچه گانه و ساده لوحانه ایست. تکراری و زشت. گفتن این حرفها مثل این است که در رادیو اعلام کنم که من احمق ترین آدم دنیا هستم. و همه ی روزنامه ها عکسم را به عنوان احمق ترین انسان روی زمین چاپ کنند.
باید او را زیر بی اعتنایی خودم له کنم. می خواهم غرورش را بشکنم و تمام وجودش را به آتش بکشم. من انتقام تنهایی و زجری را که کشیده ام به بدترین شکل از او خواهم گرفت. باید آرزوی مرگ کند. درست مثل من. باید هر روز فکر خودکشی به سرش بزند. باید شبیه جنازه ها در گوشه ای بیفتد و در حالیکه به طرز وحشتناکی سیگار می کشد و خس خس نفس هایش همه ی اتاق را از جا بر می دارد به گوشه ای چشم بدوزد و بی صدا اشک بریزد. آنقدر که زندگی زشت ترین چهره اش را به او بنمایاند. و من به او ثابت خواهم کرد که عاشق او هستم. که دلم برایش تنگ شده است. و می خواهم چشمانش را برای همیشه برای خویش داشته باشم.
چند روز دیگر بیشتر نمانده است... من از سقف آویزان شده ام. و پاهایم تا زمین یک متر فاصله دارند. گمان می کنم مرده ام. شاید هم خواب می بینم. به هر حال او در مقابل من ایستاده است و خنده های وحشتناکی می کند. از او می ترسم و به نقطه ی قرمزی که در چشمانش هست خیره شده ام...
چند روز دیگر بیشتر نمانده است... من بالای سر مزارش ایستاده ام و در حالیکه مردم یکایک به من تسلیت می گویند به نقطه ی روی اسمش که با رنگ قرمز نوشته شده است خیره شده ام. او نمی خواست بمیرد... این را می شد از تقلایی که می کرد فهمید... او هرگز دوست نداشت بمیرد. او اشک می ریخت و زار می زد...

