یادداشت ها (روزانه)
تحقق يک رويا نویسنده: no one - چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥

«...با هم در ساحل قدم می زنیم. روی شن های نرم و خیس، دست در دست هم و با غروری که هرگز نمی شود تصور کرد... موهای بلند طلاییش که همچون آبشاری از روی شانه هایش پایین می آید و تا کمرش ادامه می یابد، در سرخی غروب جلوه ای خدایی یافته است. نسیم خنکی می وزد... لباس حریرش را می رقصاند و من پر از عشق و لبخندی جاودان در خویش بی آنکه بفهمد نگاهش می کنم. صورت سفید رنگ پریده و چشمان درشت آبیش و تبسم آسمانی که بر لبانش هست به من می گوید که زندگی زیبا ترین لحظاتش را به من هدیه کرده است... » این ها جملاتی بود که چند سال پیش در دفتر خاطراتش نوشته بود! دفتری که قفلش را به روی هیچ کس نگشود و سربسته آن را سوزاند.

در کافی شاپ بزرگی نشسته است. آدم های زیادی آنجا هستند. موزیک آرامی پخش می شود. پسر ها و دخترها گرم صحبت و گاه شوخی و خنده هستند. فضای قشنگی است. نورهايی به رنگ های مختلف در تاریکی ملايم، محیط شاعرانه ای ساخته است...

روبروی او دختری سیاه پوست نشسته است. لباس تنگی که به تن کرده هرگز چاقی غیر عادیش را نمی پوشاند. موهای کوتاهی دارد و 5 سال از او بزرگتر است... به هر حرف او می خندد. البته قهقهه می زند... او نگاهش می کند. لبان درشت کبود و دماغ کوفته ایش را دوست دارد. چشمان قهوه ای سوخته و قهقهه هایش را دوست دارد و از هر زمان ديگر خوشبخت تر است...

 

  نظرات ()
همهمه های هميشگي نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥

خیابان مثل همیشه شلوغ است و همهمه هایی آشنا در گوشم همچون فریادهایی غریب پیچیده است. من در امواجی که در فضا معلقند و باد این سو آن سو می بردشان ایستاده ام بی آنکه سپری داشته باشم و این امواج بی هیچ سوالی از درون من می گذرند. انگار اصلآ آنجا نیستم. و شاید نمی بینند که هستم. امواجی که پیام هایی متفاوت دارند. هر کدام از سویی می آیند و ذره های وجود مرا تحت تاثیر خویش قرار می دهند. من نمی فهمم چه شده است. فقط می بینم لحظه ای شادم و لحظه ای دیگر غمگین. نمی دانم که آن امواج از رهگذرانی می رسد که خوشبختند یا بدبخت. ولی در عمق روح و فکر خویش نسیم افکار و آرزوهایشان را احساس می کنم. درست مثل اینکه ارتباطی تنگ بین من و آنهاست. خنده های غمگین آدم ها و اشک های شادشان متعجبم نمی کند. من سهمی از همه ی آنها برده ام. و همه را در ذره ذره ی وجودم احساس می کنم. اما در میان همه ی همهمه ها و شلوغی ها سکوتی مرا به خویش می خواند. سکوتی که سخت سنگین است و گیرا... چشمانم در جستجوی رد سکوت، آدمها را می پایند! خبری نیست. احساس می کنم راهی به سوی سکوت مقدس نیست. سکوت فریاد می زند، و از درون مرا می کاود... گیج شده ام. نزدیک است. آنقدر که نفس هایش را احساس می کنم! این بار چشمانم را می بندم. شاید دیگران دیوانه فرضم کنند... اما باید ببینم. باید سکوت جستجوگرم را بیابم. اما بعد از مدتی کم کم احساسم به نا امیدی دردناکی می گراید و تصور اینکه دیگر نمی توانم گمشده ای را که مرا فریاد می زند بیابم استخوانهایم را به دردی عمیق مبتلا می کند. نا امیدیم تا آنجا پیش می رود که از همه چیز بدم می آید و در تاریکی خیره کننده ای فرو می روم...

 و درست در همان لحظه است که با چشمانی که از تعجب خیره مانده اند می بینم که سکوت گمشده در خود من است. در پنهانی ترین لایه های وجودم        ... 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها