یادداشت ها (روزانه)
just a photo of me نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
  نظرات ()
مأموريت الهی! نویسنده: no one - دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

چشم هایم را باز می کنم. انگار صبح شده. لعنتی! ترجیح میدادم در جهنم چشم بگشایم به جای این خراب شده. او خودش می داند چه بر سر من آورده. خودش را به موش مردگی زده است. چند روز است وانمود می کند که مریض شده! بیچاره مفلوک. دلم به حالش می سوزد. یا زیادی احمق است یا مرا احمق فرض کرده. به هر حال من هنوز حس انتقام دارم. هر روز که می بینمش نفرتم از او بیشتر می شود. بالاخره یک بلایی سرش می آورم. فعلآ که همه مراقبش هستند. این وضع زیاد طول نمی کشد. حریم امنی را که برای خودش ساخته روی سرش خراب می کنم. من همه جنایات را همینجا جبران می کنم. از طرف خدا مأمور شده ام که همینجا بهشت و جهنم را برپا کنم. البته مستقیم به من نگفته. خودم فهمیدم. یک شب توی یک رستوران وقتی که یک گارسن احمق را که برای یک خانم محترم مزاحمت ایجاد کرده بود با چاقو کشتم این را فهمیدم. چون به طرز عجیبی فرار کردم و بعد هم هیچکس سراغم را نگرفت. انگار هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود! چند سال بعد وقتی دوباره به همان رستوران رفتم دیدم جای رستوران و پنج تا مغازه اطرافش یک مسجد ساخته اند! حس کردم خدا خودش اینطور خواسته که کسی به من کاری نداشته باشد! از آن روز به بعد همیشه حق همه را گرفته ام. هیچ کس از زیر دستم سالم بیرون نرفته اگر خلافی مرتکب شده که من فهمیدم. دیشب بچه همسایه را که یواشکی از جیب بابایش پول برداشته بود تا برای بچه های کوچه سیگار بخرد اینقدر زدم که خون بالا آورد! ولی پدر احمقش هیچ کاری با من نداشت. خوب این یعنی حق با من بود. پسره بیشعور تا عمر دارد یادش نمی رود. ولی خوب با این آخری نمی دانم باید چیکار کنم. بی شرف خیلی پررو شده. فکر کرده همین که هر روز یک گوشه کز کند و نفس نفس بزند من بی خیالش می شوم! همه دنیا می دانند حکم خیانت چیست.

---------------------------------------------------------------------

خوابم نمی برد! بلند می شوم و چاقو را از آشپزخانه برمی دارم. فقط من مانده ام و او! خوابش برده. روی همان کاناپه که دراز کشیده بود. رنگش پریده است. لبانش به کبودی می زند. دو سه روزی هست به بهانه مریضی آرایش نمی کند. زیر چشمانش از بس گریه کرده ورم کرده است. بالای سرش ایستاده ام. ته دلم نمی خواهد او را بکشم! ولی انگار مسئولیتی که در برابر خدا دارم امانم نمی دهد. خونم را زیر رگهایم حس می کنم که تند رد می شوند. خیلی وقت است آدم نکشته ام! یعنی یک بار که بیشتر نکشتم. این بار وضع فرق می کند. او زنم است. قیافه اش خیلی معصوم شده. اما خون من هنوز دارد می جوشد. قلبم تند تند می زند. عرق کرده ام. همان حس لعنتی که بعضی شب ها که یاد قتل آن گارسن رستوران می افتم سراغم می آید...

---------------------------------------------------------------------

زنگ خانه صدا می کند! ساعت دو نصفه شب است. انگار دیگر از چیزی نمی ترسم. بدنم یخ کرده است. کتم را بر می دارم. هیچ فکری از سرم نمی گذرد. من مأموریتم را انجام داده ام. بقیه اش مهم نیست. به آن طرف حیاط می روم و در را باز می کنم. پلیس است. می گوید من به جرم قتل یک گارسن رستوران بازداشت هستم! به دستهایم دستبند می زند. به جنازه زنم فکر می کنم. آنها حکم تفتیش هم دارند. به خانه می آیند. فکر کنم اعدامم می کنند...

---------------------------------------------------------------------

پلک هایم درد می کند. از دیشب تا الان داشتم فکر می کردم. ترسیدم چیزی را از قلم بیندازم! فکر کنم همه اش را نوشتم. آن سرباز احمق صدایم می زند...

  نظرات ()
حديث آرزومندی... نویسنده: no one - شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

چقدر حرف دارم برای گفتن! اما آیا جای گفتنش همین جاست؟ اینجا مثل قبل باصفا و دوست داشتنی نیست برام. چون وقتی میخوام بنویسم به این هم فکر می کنم که کی قراره بخونه این نوشته ها و هذیون های روح آشفته منو. و به قضاوت ها هم فکر می کنم. به حرف و حدیث ها. به کامنتهای آزاردهنده. به خط خوردن ها. به مسخره شدن ها! اه... چقدر مسخره است تو این شرایط نوشتن. انگار داری قصه ای می نویسی که مجبوری همه خوششون بیاد. به خصوص که اونها زیادی پر توقعن. اونها باید همه چیز باب میلشون باشه. شاید این اعتراض ها به خاطر این باشه که دل یه آدم گرفته. چقدر سخته نوشتن تو وبلاگی که نمی دونی چرا خونده میشه! دنیای غریبیه! شادی هاش خیلی زود میان و میرن... اما غم هاش انگار همیشگی هستن. همیشه باید بهشون خیره بمونی. یه روز نوشته های وبلاگمو (اون قدیمی ها که دوسشون داشتم!) دادم به یه نویسنده که بخونه. پایین هر کدومش یه چیزی واسم نوشته بود. ولی یکیش از همه جالبتر بود. نوشته بود: «فقط یک طغیان پوچی است!». از اون روز همیشه این ترکیب توی ذهنم مونده: طغیان پوچی! گاهی با خودم فکر می کنم آیا کل زندگی یک طغیان پوچی نیست که کمی بیشتر طول کشیده؟! خوب فکره دیگه. چرا سرزنشم می کنید؟ من که تو زندگی همونی بودم که خواستید ازم بسازید. پس بذارید در افکار خودم لا اقل آزاد باشم. دلواپسی ها و دلهره هامو نمی تونم به کسی بگم. ولی این وبلاگ یک حریم خصوصیه. گرچه هر کسی میتونه بیاد و سرکی بکشه. ولی انگار اینجا امن ترین جایی هست که می تونم پنهان شم! می تونم نفس بکشم. شریعتی میگه درد دل کردن کار شبه مردهاست! ولی من اصراری ندارم که مرد باشم. اگه اسم این حرف ها رو میشه درد دل گذاشت هنوز هم میخوام بنویسم. دیگه مهم نیست که کی میخونه و کی می فهمه. مهم اینه که دارم می نویسم. بی ریا. دروغ گفتم. هنوز هم به کلمات لعنتی فکر می کنم. هنوز هم فکر می کنم که نکنه کسی از این حرفم برنجه. هنوز هم به اینکه نکنه بار منفی نوشته ام زیاد باشه فکر می کنم. هنوز هم می ترسم اگر تو نوشته هام عبارتهای خودخواهانه ای پیدا بشه. چقدر سخته بد نبودن!

همه دوست دارن آخر قصه خوب تموم بشه. فیلم بید مجنون رو دیدید؟! وقتی از سینما اومدیم بیرون همه اونهمه حرفای تو فیلمو گذاشته بودن همه اش سر آخرش بحث می کردن. میخواستن یه جوری به خودشون و دیگران ثابت کنن که اون یارو دوباره بیناییش رو به دست آورده! چون اگه کور می موند تلخی قصه آدم رو که به شکل دردناکی به تصویر کشیده شده بود باید قبول میکردن. و این کار سختی بود!

نمی دونم دیگه چی بگم! شاید زیادی از زندگی خسته شدم. شاید باید به روحم استراحت بدم. باید یه کم تو آسمونا چرخ بزنم. یه کم از این اسارت لعنتی نجات بدم خودمو. چقدر خوبه آدم خودشو از این همه چیزایی که داره به زور با خودش میکشه رها کنه... سبک بشه. همه چی رو یهو بریزه و بره بالا... وسط آسمون. وای که چقد دلم میخواد واسه یه مدت نباشم!

بازم یه تفأل از حافظ: 
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی/ خطاب آمد که واثق شو بالطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست/ بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز/ ورای حد تقریرست شرح آرزومندی

  نظرات ()
شادی های کودکانه، قلب های مهربون نویسنده: no one - جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

چهارشنبه رفتم هنرهای زیبا. زینب گفت من کارگاه مجسمه سازیم بیا اونجا! به پشت در که رسیدم دیدم صدای یه آهنگ شاد و دست زدن میاد! وقتی رفتم تو دیدم یه عالمه بچه های کوچولو اونجا دارن بازی می کنن. خیلی ناز بودن. بچه های با سلیقه هنرها هم حسابی گریمشون کرده بودن. شکلای بامزه روی صورتاشون نقاشی کرده بودن. و جالب تر اینجا که یه سری دانشجوها هم صورت خودشونو نقاشی کرده بودن. اونم با لوازم آرایش!!! خلاصه دو سه نفر ضرب گرفته بودن و ساز میزدن این بچه ها هم می رقصیدن. گفتن بچه ها از بهزیستی اومدن. خیلی شاد بودن. کلی گل مجسمه سازی رو میز بود که باهاش یه چیزایی درست کرده بودن. خیلی خوشگل شده بود. حس کردم چقدر میشه با چیزای ساده دل این بچه ها رو شاد کرد. دوس داشتم می تونستم یه کاری واسشون بکنم. بعضیاشون انقده ناز می رقصیدن که دلت میخواست بخوریشون!! خلاصه خیلی جشن قشنگی بود. خیلی حس خوبی بهم داد. انگار بچه های هنرها فقط حرف نمی زدن دست به کار شده بودن و تونستن یه روز شاد واسه کوچولوهای دوست داشتنی بهزیستی بسازن.

پ.ن: ما واسه چی زندگی می کنیم؟!

  نظرات ()
همايش!! نویسنده: no one - پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که درازست ره مقصد و من نو سفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
...

اینم از همایش!!!

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها