یادداشت ها (روزانه)
سايه ها نویسنده: no one - یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥

سایه ها دست از سرم بر نمی دارند... روی دیوار اتاق با آن شکل های هولناک... هر شب می آیند و انگار بخواهند حرفی را به من حالی کنند حرکت های نمایشی به خصوصی را که فقط کشیش های قرون وسطی می توانند کشفشان کنند اجرا می کنند! دیوار اتاقم درست مثل پرده سینما شده است... که شبح ها و سایه ها هرشب روی آن فیلم بازی می کنند! ترسم را با خودم زیر پتو قایم می کنم، آن را به دندان می گیرم و با اشتیاق به آنها چشم می دوزم... حس می کنم رهایی مرا همین ها در دست گرفته اند. توی این لحظه ها به کارهای نیمه کاره هم فکر می کنم... عجیب است که یاد خاطرات دبیرستان می افتم و آن بحث های فلسفی احمقانه ای که حوصله همه بچه ها را سر می برد یکی یکی یادم می آید. ساعت دو نیمه شب است... سایه ها انگار جزئی از وجودم شده باشند همه زندگیم را به من نشان می دهند... عرق می کنم و حس گرمازدگی و تشنگی را در خودم کشف می کنم. گویی به موفقیت بزرگی دست یافته ام. انگار نه انگار که باز صبح زود باید با همه اشتیاقم به خواب ناز بجنگم و مثل دیوانه ها دنبال وسایلم بگردم! پتو را کنار می زنم. چراغ را روشن می کنم. نور چشمانم را اذیت می کند. به زور پلک زنان از جایم بلند می شوم. به طرف دیوار می روم. صدای زوزه باد در گوشم می پیچد. درست مثل این گیر افتاده ها در بیابان برهوت که در فیلم ها نشان می دهند شده ام! دستم را دراز می کنم و همین طور که چشمانم را رو به نور باز و بسته می کنم انگار بخواهم با سایه ها حرف بزنم به سمت دیوار می روم. اما انگار دیوار هر لحظه از من دورتر می شود و سایه ها رقص کنان دارند ناپدید می شوند. همه چیز در عین ماورایی بودن طبیعی جلوه می کند... حتی جزوه های درسیم که روی میز پخش و پلا شده اند! همان ها که هر وقت می بینمشان یاد تنبلی و حماقت خود می افتم... سکوت گنگی فضا را پر کرده است. سایه ها انگار بی صدا تر از همیشه دارند به ریش من می خندند. مرا ابله فرض کرده اند و من همچنان با همان استیل خاص خواب زده ها با لباس خواب سفید غرق در نور پیش می روم... کم کم حس می کنم به هیچ جای دنیا وصل نیستم. حس سبکی خاصی می کنم، پاهایم روی زمین نیست و سایه ها هم انگار با من یکی شده اند.... خنده ام گرفته است! می دانم که همه اش مسخره بازی و ادا واطوارهای غیرواقعی است. ولی انگار شوقی از رفتن در من ایجاد شده که نمی توانم کنترلش کنم. سایه ها بازیشان گرفته، دیگر حوصله ام سر می رود. پشت سرم را نگاه نمی کنم چون ممکن است همه چیز تمام شود. یک قدم عقب تر می روم، چراغ را خاموش می کنم و با همان لباس سفید توی تختم دراز می کشم. سایه ها دوباره نزدیک می شوند. دوباره حرف می زنند. دیگر عادت کرده ام. پلک هایم سنگین می شود و چیز بیشتری به یاد نمی آورم...

  نظرات ()
حخهتبيزيسبنتزد نویسنده: no one - یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥

آیا می شود بعضی چیزها را یعنی همه چیزها را یا شاید هم خیلی چیزها را کنترل کرد؟! البته دلیل خاصی برای گفتن این حرف دارم... ذهن درگیر من که اکنون می خواهد خودش را روی سر یکی خراب کند و نمی شود! می خواهد آوار شود روی سر یکی و نمی شود، می خواهد شر بریزد بر سر یکی و نمی شود...

آه... کاش هیچ کس در این مواقع به تور من نخورد وگرنه گند می زنم به همه احساسات و عواطفش درست مثل یک بیمار روانی آن هم از نوع سادیست و بعد از عذاب وجدان می میرم. اما الان درباره این ها نمی خواهم حرف بزنم. چیز بخصوصی هم نمی خواهم بگویم. شاید سوررئالیست ها راست می گویند که باید گاهی قلم را در اختیار خودش گذاشت که بنویسد بی آنکه هیچ کنترلی روی آن داشت و از آنجا حقیقت پشت ذهن آدم آنجایی که بعضی ها اسمش را می گذارند روح بعضی ها می گویند ضمیر ناخودآگاه خودش را در قالب کلمات می نگارد!

قلم ما هم که شده این دکمه های لعنتی کیبورد که زیر دستانم مثل آدم های اعصاب خرد کنی شده اند که می خواهند نرو (nerve‌!) آدم را بجوند!!!

لعنتی، لعنتی، لعنتی! تو می فهمی در سر من چه می گذرد... تو می فهمی، نه؟!

اینجا من در یک جزیره کوچک توی اتاقم گیر افتاده ام... هیچ راه فراری به هیچ جا ندارم! در و دیوار و پنجره و میز و افکار مزاحم و کتاب های خوانده نشده و کارهای عقب افتاده و خط خطی های این وبلاگ ها و سر صدای فن کامپیوتر (که وقتی می خواهم بخوابم دیوانه ام می کند!!!) و آن عکس های توی قاب، همه چیز حتی آینه اتاق، حتی کمد لباس ها حتی حتی حتی...

این ها را می گویم که چه بشود؟! حنیلبح خهتبل ۹عبالرهخبیسلت صخثنئل صخبنلت صبیحمنت یسخنذتلئثخذا خندذ ۰فهتهقت صهخبذئ ختریذ دخنسبئد رحنیتذر فاتخذدملنذدخهیتذر صلر خستسخیهدرسیبهدذ یسبعهلذ صقلاهخقثد خفندذگمنیئد رصتختیدذیدذ ثذر

  نظرات ()
تاريخ! نویسنده: no one - جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥

به لحظه های دور تاریخ نگاه می کنم و میان برگ های کهنه و زرد آن گم می شوم. به همه چیز با دقت می نگرم. گویی قرار است در انبوه کاغذها و عکس ها و افکار به جا مانده چیزی بیابم... چیزی که دردم را تسکین دهد. اما مثل همیشه بی حاصل است. ساعت هاست که چشم برهم نگذاشته ام. جمله هایی که مدام در برابر چشمانم می رقصند و دروغ ها، فریب ها، حقه ها و همه چیز...

چقدر رنگ و بوی بی خاصیتی گرفته ام! چقدر سر در لاک خویش فروبرده ام! تمام رگ هایم منقبض می شوند، گرمم می شود. آن انقباض با این گرما تناقض دارد... مثل همیشه که همه چیز با همه چیز تناقض دارد... به خصوص تازگی ها که بیشتر از همیشه «من» با «من» تناقض دارد!

می ترسم از این همه حماقت که بر من هجوم آورده است. پاهایم را نمی توانم حرکت دهم. میل به اینجا ماندن حالم را به هم می زند. کرخت شده ام... سنگین و دارم از حال می روم. خسته شده ام از چیزهایی که نمی فهمم. خدای من انگار حرف تازه ای برایم دارد. ولی دیگر توان شنیدنش را ندارم. انگار در میان کاغذهای تاریخ گم شده ام. در میان گذشته و حال! چه معجون عجیبی است زندگی. همه چیز بیش از حد رقت انگیز است...

اگر به چشمانم اعتماد نکنم همه چیز را از دست خواهم داد. و اعتماد نمی کنم. اعتماد دیگر معنایی ندارد. باید باز هم به جستجو ادامه دهم. توی تاریخ یک جایی اسمی از من برده شده است که نمی یابمش! یک جایی نشانه ای هست... حرفی برای شنیدن... خسته شدم!

  نظرات ()
عينک دودی نویسنده: no one - جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥

چشمهایم را می بندم و سعی می کنم بفهمم یک آدم کور چطور با دنیایش ارتباط برقرار می کند... اما ترس از برخورد با آدم ها و موانع و اینکه دیگران فکر کنند دیوانه شده ام که با چشم بسته راه می روم باعث می شود هر پنج شش قدم که می روم یک بار چشمانم را باز کنم و لذتی را که هنوز شروع نشده از دست بدهم! بعد با خودم فکر می کنم که یک روز باید چشمانم را با یک چیزی مثل دستمال کاغذی ببندم و عینک دودی بزنم و بروم بیرون از خانه و سعی کنم مسیرها را کشف کنم! و ببینم دنیا بدون دیدن چه مفهومی پیدا می کند. اما باز هم همان ترس و همان ملاحظات اجتماعی و همان محدودیت های همیشگی ذهنم را آشفته و خسته می کند و احساس نا امیدی می کنم! آدم در این دنیا اختیار چشمان خودش را هم ندارد! اگر بخواهد نبیند هم باید به هزار نفر جواب پس دهد.

خیلی دوست دارم بدانم اگر کور بودم آرزوهایی که الان دارم و بدون دیدن هیچ وقت برآورده نمی شوند چه فرقی می کرد...

  نظرات ()
يقين! نویسنده: no one - شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥

عاشورای امسال با همیشه فرق می کرد! نمی دونم چرا ولی هیچ حس خاصی نداشتم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! برخلاف همیشه که این دو روز پر از جوش و خروش بودم و از اینکه حقیقت حسین و کربلا و عاشورا به طرز مسخره ای با مراسمی که هیچ وقت قبولشون نداشتم مدفون می شد به همه شکایت می کردم و سعی می کردم به همه بفهمونم که چه بلایی سر این حقیقت داره میاد، این بار خیلی بی تفاوت شده بودم! اصلآ انگار انرژی هیچ کاری رو نداشتم. فقط توی تخت خوابم آروم می خوابیدم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. گاهی هم تلویزیون نگاه می کردم و از سخنرانی ها و مداحی ها عصبی می شدم و از این کانال به اون کانال! فقط یادمه یک بار از صدای دیوانه کننده هیئت محل که -درست جلوی خونه ما ساعت ۱۰ شب- به آسمون می رسید به مامانم تا میتونستم غر زدم که این با حقوق بشر سازگار نیست!

حس می کردم باید همه چیزو از اول شروع کرد. تصویری که از کربلا و واقعه عاشورا تو ذهنم شکل گرفته بود امسال منو به هیچ واکنشی وادار نکرد. فقط هلیم و پلو قیمه نذری رو با بی تفاوتی می خوردم! قبلآ البته کمی نسبت به این غذاها بدبین بودم اما امسال با خیال راحت خوردم و هیچ حسی هم بهم نداد!

ولی امروز که داشتم تلویزیون میدیدم صحنه های ورود امام خمینی به ایران رو که نشون میداد یهو دلم ریخت پایین! نمی دونم چرا. بعدشم این افتتاحیه جشنواره فیلم فجر و اون متنی که (فکر کنم رویا تیموریان) خوند، مثل یه شوک بود برام. انگار تازه از خواب زمستونی بیدار شدم. تازه فهمیدم چه خبره. تازه یادم افتاد عاشورایی بوده و امام حسینی و دلم امام حسین و وارستگیشو خواست. حس کردم چقدر آدم سبک میشه وقتی می بینه حاضره جونشو واسه عقیده اش بده! یقین... آره. این واژه هه خیلی برام مقدسه. یقین... خیلی دنبالش می گردم... خیلی دوسش دارم... یقین!!

  نظرات ()
يه پيشنهاد ميخوام! نویسنده: no one - دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥

درست مثل هذیون گفتن میمونه. راه رفتن و حرف زدن و ندونستن اینکه چی میخوای بگی! به چی میخوای برسی. دیروز بعد از ظهر یکی از این تجربه ها داشتم. ولی نمیخوام ازش حرفی بزنم. چون زیاد پیش میاد! گاهی هیجان زده میشم. به هوا خیلی بستگی داره. دیروز هوا جوری بود که داشتم هیجان زده میشدم! حس می کردم الان درست همونی هستم که باید باشم! اما یهو شبیه احمق ها شدم. از این حس بیزارم. کاریشم نمیشه کرد! شاید درونی باشه. نمیدونم. به هر حال بدون هیچ مکثی داشتم حرف می زدم! اونم چه خزعبلاتی! درست شبیه هذیون. هنوز هم دارم همین کارو می کنم. چرا؟! بازم نمی دونم. شاید من قراره شبیه کسی بشم و دارم یه دوره رو طی می کنم. مسخره بازیه همش! هیچی قرار نیست بشه جز اینکه یکی دیگه هم زندگی کنه و تموم شه! از هر راهی که میرم آخرش به همین پوچی مزخرف میرسم. چرا نمیتونم مثل آدمهای دیگه دنیا رو قشنگ ببینم و باهاش کنار بیام؟! گرچه هیچ کس نمیتونه! واسه همه، «آدمهای دیگه» وجود دارن. همه برای خودشون غیرعادین! و این چقدر باز همه چیزو مسخره می کنه! حتی آدم از فرق داشتن پوچ خودشم نمیتونه واسه یه لحظه لذت ببره! چون بازم همه فرق دارن! کاش سعیده اینجا بود تا اون کلمه ای که گفتنش برای من سخته رو می گفت و خلاص! شاید قرار نیست من از بعضی چیزا اینجا حرف بزنم. ولی دیگه مهم نیست. آب که از سر گذشت...

امروز بعد از مدت ها یه نفر بهم اشاره کرد که هوای حرف زدنمو داشته باشم! چقدر عجیب بود... مدت ها بود کسی اینو بهم نگفته بود. مدت ها!!!

شاگرد پیتزا فروشی هم تونست منو دست بندازه. و همه خندیدن. چه لذتی داشت مضحکه شدن! آخه گاهی فکر می کنم هر آدمی به اندازه ای که بتونه دیگران رو بخندونه زندگی می کنه! حتی اگر این خندوندن یه عادت بچه گانه باشه. حتی اگه بدونه حرفایی که میزنه و کارایی که میکنه اصلآ هم خنده دار نیست!

میخوام یه کار جدید بکنم! یه تجربه تازه داشته باشم! دنبال یه پیشنهاد و یه پایه میگردم. هر چقدر متفاوت تر باشه بهتره... به شرطی که هرکی پیشنهاد میده خودشم شریک شه! مثلآ یه تفریح غیرعادی... از یکنواختی همه چی داره حالم به هم میخوره. تو رو خدا اون فکراتونو به کار بندازین. یه نمه خلاقیت به خرج بدین. چی میشه آخه؟

  نظرات ()
The God نویسنده: no one - دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥

توی همه این سالها به یه چیز فکر می کردم... همیشه حس می کردم یه روز اتفاق میفته. یادمه وقتی کلاس چهارم بودم یه روز زل زدم به خورشید! به خدا گفتم اگه یه کاری کنی پیامبر رو توی خورشید ببینم قول میدم بچه خوبی بشم! (منظورم این بود که بهت ایمان میارم!)

آدم ها هر چی بزرگتر میشن کوچیکتر میشن! خیلی عجیبه. وقتی می بینم آدم بزرگ ها چقدر مصلحت اندیش و منفعت طلب هستن و بچه ها چقدر راحت تر میتونن از خواسته هاشون بگذرن دلم میسوزه از اینکه دارم بزرگ و بیشعور میشم! تازگیها فهمیدم وقتی یه آدم خودخواه رو می بینم و حس انزجار بهم دست میده به خاطر اینه که خودم هم خودخواهم! خیلی سخته اعتراف کردن.

هوس موسیقی سنتی و آلاچیق و ساحل دریا کردم! دوست دارم تنهای تنها بشینم و به آرامش دریا نگاه کنم. اینقدر به وسعتش خیره بشم که آروم بگیرم...

سکوت... a long Silence... I wish

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها