یادداشت ها (روزانه)
مرگ نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

فرشته مرگ کنارم می نشیند و بالهایش را روی زمین پهن می کند. مثل اینکه برای ماموریتی آمده است. درست بر خلاف آنچه که تصور می کردم، زیبا و آرام و با شکوه است و لبخندی عمیق بر لبانش موج می زند. رو به من می کند و در چهره غمگین و رنجور من می گوید: تو انتخاب شده ای. تو اولین کسی نیستی که روز تولد حقیقیت را همزمان با تولد دنیاییت جشن می گیری. آیا برای سفر به سوی خدا آماده شده ای؟ بغضم می ترکد. من که تا دیروز همه آرزویم و همه نیازم مردن بود امروز آنقدر وحشت زده و سراسیمه ام که نمی دانم چه باید بگویم. مگر فرشته مرگ حال مرا نمی داند؟ مگر نمی بیند این روزهای شوم چگونه از من دیوی ساخته است که نفرتم را از خویش تا سرحد مرگ برانگیخته است؟!

می گویم: نه! به من فرصت بده. می خواهم پاک شوم از گناهان ناخواسته ای که بر دوش می کشم! از نادانی هایی که رهاییم از آنها به اندازه ی دور ریختن خودم سخت است. من می ترسم. از اینگونه در برابر خدا حاضر شدن می ترسم.

فرشته مرگ لبخند می زند. می گوید: چند روز دیگر فرصت داری. درست تا روز تولدت. من منتظر تو می مانم. برای اینکه هرچقدر می خواهی پاک و بزرگ شوی. و تا آنجا که در توانت هست بیندیشی و ببینی کجای این راه بیست ساله را اشتباه آمده ای...

او ناپدید می شود. و من همچنان از رفتن می ترسم. از مردن وحشت دارم. گرچه از دنیا هم بدم می آید. از زندگی هم بیزارم. ولی انگار ریشه در خاک دارم و چیزهایی هست که نمی گذارد آرام بمیرم...

  نظرات ()
کبوتر نویسنده: no one - یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

آسمون بغضشو خالی می کنه
آدمو حالی به حالی می کنه
کوچه ها رنگ زمستون میگیرن
شیشه ها بخار و بارون میگیرن
آدما چتراشونو وا میکنن
گریه ابرو تماشا میکنن
نمیخوان مث درختا تر بشن
از دل قطره ها باخبر بشن
نمیخوان بی هوا خیس آب بشن
زیر بارون بمونن خراب بشن (۲)
اما تو چترتو بستی کبوتر
زیر بارونا نشستی کبوتر
رفتی و سنگا شکستن بالتو
اومدی هیچ کی نپرسید حالتو (۲)
بعضیا دشمنای خونی شدن
بعضیا غول بیابونی شدن
بعضیا میگن که بارون کدومه؟
بوی نم شرشر ناودون کدومه؟
دیدی... دیدی آسمون خراب شد سر ما؟
غصه شد وصله بال و پر ما؟
حالا تو سایه نشینی مث من
خوابای ابری میبینی مث من
چقد اینجا میخوری خون جگر؟
کبوتر عصاتو بنداز و بپر (۲)

پ.ن: میدونم شعر فوق العاده ای نیست... ولی من دوسش دارم!

  نظرات ()
هذيون؟!! نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

- اون بالا نشستی داری به ریش ما می خندی، نه؟! چرا از خودت دفاع نمی کنی؟ مگه ادعات نمیشه که کارت نقص نداره؟! من هزار تا نقص و عیب و ایراد از توش پیدا کردم. نمی خوای بگی که هنوز زوده بفهمم؟! از این حرفا تحویل آدما زیاد دادم. بیا پایین یه سری بزن ببین چه خبره لعنتی!!!

- تو داری با کی حرف می زنی؟‌ نکنه منظورت از اونی که اون بالا نشسته...

- آره! خودشه. چیه؟ ترسیدی؟ جا زدی؟ تو وکیلشی؟‌ مگه خودش زبون نداره؟‌ خودش مگه نمیتونه بهم حالی کنه که چقد زور داره؟ اصلاْ مگه هرکی زور داشت میتونه ادعا کنه که بهترین کارو می کنه؟ آخه به زور که نمیشه. اگه از وسط نصفم کنه یا فردا تو اون آتیش جهنمش که یه عمر ازش ترسیدیم بسوزونم توی بدبخت ایمان میاری که کارش بی نقصه؟

- من نمی تونم جوابتو بدم! ولی می دونم که یه جواب دندون شکن واست هست... ولی دیگه نمیخوام بشنوم. می فهمی؟! تو داری کفر میگی. بچه ای. حالیت نیست...

- آی که چقد از کم آوردن آدما لذت می برم. باشه... من دیگه ادامه نمیدم. ولی یادت باشه جلو همه قدرتا همین جوری سر خم کردی که الان اینجاییم! کاش یکی این تابو رو بشکنه... کاش!

  نظرات ()
لحظه ها نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

لحظه هایی که با ابدیت پیوند خورده اند و هرگز تمام نمی شوند...

خدایا می بینی که چگونه با زندگی در افتاده ایم؟! آیا هنوز هم می شود به تو ایمان آورد؟

من در شعله هایی از احساس می سوزم در حالی که سعی می کنم منطقی ترین آدم دنیا باشم! من آرزوهایم را با صدای بلند می گویم. ولی همه اش دروغ است. هیچ کس از آرزوهای من خبر ندارد. هیچ کس نمی داند من برای چه به این زندگی نکبت ادامه می دهم و سعی می کنم بی خودی زیبایی هایش را ببینم...

آدم ها زود گول می خورند. فکر می کنند من احمقم! شاید هم فکر کنند رذل هستم...

به هر حال دیگر همه چیز فرق می کند. من بزرگ شده ام. هیچ کس این را نمی فهمد. حتی آنهایی که باعث شدند من بزرگ شوم...

  نظرات ()
چند شب پيش... نویسنده: no one - جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

احساس آرامش عجیبی دارم. یک نوعی از آرامش که نمی شود درست و دقیق بیان و توصیفش کرد. ولی خیلی دلم می خواهد این آرامش را به همه دنیا تعمیم دهم. به نوعی بتوانم آن را گسترش دهم... خیلی مطمئن نیستم اینجا نوشتن دردی از من دوا کند برای این آرزوی در بند که اسیر ناتوانی من در برآورده کردنش شده است!

ولی فعلاً باید بنویسم چون هنوز راه تازه ای یاد نگرفته ام که مثبت تر از این باشد...

امشب در برابر روح خویش ایستاده ام و نغمه هایی از آغازی ترین دلهره هایم را با او زمزمه می کنم. احساس می کنم باید دوباره مرور کنم همه آنچه را که در این سالهای دور و نزدیک، آنچنان که شبیه یک سیر ماورایی و از پیش تعیین شده بوده است "فهمیده ام" !

امشب با روح خویش هم صحبت شده ام. مثل همیشه داغی و حرارتی تب گونه را در خویش احساس می کنم که از درون مرا شعله ور می کند. انگار باز هم باید به سنگینی فهمیدن اعتراف کنم. به این که چقدر سخت است درک چیزهایی که انگار برای آن ها آمده ام و هنوز نه آنقدر از آن ها می دانم که آرام شوم و نه آنقدر نسبت به آنها نادانم که در بی خبری محض به "زندگی" به مفهوم "واقعی" اش بپردازم و آسوده از خویشتن با این تصور که هرچه می کنم با اصول و دانسته های خودم و دیگران جور در می آید...

  نظرات ()
وقتی که نفرت جای عشق را می گيرد! نویسنده: no one - چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

یه دوستی دارم به اسم شایان! حس خیلی خوبی دارم نسبت بهش... لطف کرده و برام یه نوشته فرستاده که دوست دارم همه بخونن. گرچه درست نمی دونم چرایی این نوشته رو. ولی قشنگه...

«چقدر دوستش داشتم،

که نه کم

که خیلی زیاد

اما اون نداشت، منو نداشت، دوستم نداشت.

نمی‌خوام اون داستان تکراریه عشق و عاشقی رو دوباره برات بنویسم،

بسه دیگه

آخه چقدر اِشغ ،

این عشق نیست که

توهمی به نام "اِِشغ"

که حتی کنار "عشق" نوشتنش در یک سطر امکان پذیر نیست،

مثل من و اون که هیچ وقت کنار هم نبودیم

با هم نبودیم

یک رنگ نبودیم

از هم نبودیم

پارۀ قلب هم نبودیم

نبودیم، نه،

نبودیم

که بتونم امروز براش بخونم:

"ما مال هم بودیم، کنار هم بودیم، ولی تو رفتی، برنگشتی،

توی خواب هم بودیم، تو یه قاب عکس بودیم، این کاره تو ه ، این کار سرنوشته"

آره، البته الحق که حقش بود،

بازی بازی، با همه بازی، با منم بازی؟!

تو بودی، می‌دیدی، که چطوری پرتش کردم،

کاشکی ضبط می‌کردم فریادهاش رو،

تنها شده بود، فقط خودش بود، و خودش

منم بودم، بودم و بودم، نبودن و بودنم، نبود و نبود،

تو بگو از قبل نابود شدم

تو بگو از قبل نومید شدم

تو بگو از قبل نفرین شدم

گرچه مرا داشت، انگاری که مرا نداشت،

اما خدایی داشت، که هیچگاه نداشتم،

"تو رو خدا" کردنش، التماس‌هاش،

نمک نبود بر زخمم که هیچ

ضماد تک تک شقایق‌های خونینش بود

شقایق نه، بگو گلسنگ

که پوشانده بود قلبم را

دل صخره‌ستیزم را

پایانش

پرت شد

به اشارۀ انگشت سبابۀ دست راستم

برای مدتی آویزان بود

کم ضجر کشید

و من تنها صندلی را که روی آن ایستاده بود،

و دیگر زیر پایش نبود،

جابجا کردم،

و مشرف به منظرۀ پاندولش، لم دادم،

و لذت بردم،

من بی‌گناهم. من کسی را نکشتم، من خودکشی کردم، اگر "خود"ی باشد.

(پ.ن: چرا فکر می‌کرد که به زور می‌شود کسی را عاشق کرد؟ وقتی که نفرت جای عشق را می‌گیرد دیگر نمی‌توانی از زندگی لذت ببری. شک نکن)»

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها