یادداشت ها (روزانه)
هذيان نویسنده: no one - دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

میخ را روی دیوار گذاشتم. به اندازه کافی بزرگ بود. با همه نیرویی که داشتم چکش را روی آن کوبیدم. احساس خوبی به من داد. دوباره کوبیدم... صدای زنگی بدی می داد. معماری اتاق طوری بود که انعکاس صدا خیلی دیر از فضا جمع می شد. صحنه عجیبی برایم مجسم شد. درست مثل اینکه به صلیبم کشیده باشند. دوباره ضربه بعدی را کوبیدم. باز هم همان صدا و این بار مثل اینکه میخ ها را کف دستانم می کوبند.

نور شمع اذیتم می کرد. خاموشش کردم. روی تخت نشستم. صدای موش های گرسنه که چوب های سقف را می جویدند مرا از خلوت بی انتهای خودم بیرون کشید. دوباره بلند شدم. یک میخ دیگر برداشتم. خون از دستم می ریخت. درست مثل آبی که از شیر سماوری که خوب بسته نشده می چکد. دستم را به دیوار مالیدم. شکل سگی که مرده باشد از خون های روی دیوار پدید آمد. البته اتاق تاریک بود. شاید هم شبیه جانور دیگری بود. شغال، گرگ یا هر حیوان وحشی ديگر. 

میخ را روی چشم سگ گذاشتم. و محکم به آن ضربه زدم. این بار انگار اشتباه نکرده بودم. چشم سگ کور شده بود. از آن خون می ریخت. هوای خانه بوی مرده می داد. می خواستم لاشه اش را دفن کنم. توی شومینه قبلآ خاک ریخته بودم. آتش را نشده بود که خاموش کنم، برای همین رویش خاک ریخته بودم. خاک های توی شومینه را با همان دستم که لاشه سگ ساخته بود برداشتم. روی دیوار پاشیدم. ترسیده بودم. خیلی وحشتناک بود. سایه هولناک گرگی که از پنجره به من نگاه می کرد روی دیوار افتاد. همین که برگشتم که ببینمش پرید طرف من. با دست گلويش را گرفتم. قدرت عجيبی پيدا کرده بودم. نفهميدم چقدر مقاومت کرد تا مرد. ولی خوب رد پنجه هايش را در گوشت بدنم احساس کردم. کف اتاق قرمز بدرنگی شده بود. بوی خون سرم را به در آورد. حالا سه تا لاشه داشتم که بايد چال می کردم. ولی يکی از آن ها هنوز نيمه جان بود! آنقدر جان داشت که توانسم جسدش را تا روی صندلی بکشم. خودم را روی صندلی انداختم. دفتر چه ام را برداشتم... آخرين يادگاری هايم را روی صفحه آخرش نوشتم: زندگی را هر طور که نگاه کنی زیباست...

 

  نظرات ()
بسم الله... نویسنده: no one - جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

نشسته یه گوشه دیوار و سرش رو پایین انداخته. با یه تیکه چوب با خاک ها بازی می کنه. سعی می کنه افکار درهم و برهمش رو با شکلهای نامفهومی که با چوب روی خاک می کشه سرو سامون بده! گوسفندای مش قربون از کنارش رد میشن. و انگار تو نیم متریش سیم خاردار گذاشته باشن هیچ کدوم پاشونو اینور تر نمیذارن! قراره آخر هفته بره شهر واسه کار و زندگی و درس! یه هیجان بزرگ تو دلشه که بیشتر شبیه ترس و اضطرابه. یه جور غم بزرگ که رو دلش سنگینی میکنه. بیست ساله که اینجا با رسم و رسوم اینجا زندگی کرده. معنی مرگ و زندگی و عشق و خدا رو همینجا فهمیده. همه کوچه پس کوچه هاشو میشناسه و همه آدم هاشو. حالا باید بره جایی که تره هم واسش خورد نمی کنن! باید بره جایی که شبانه روز باید جون بکنه تا خودشو به دیگران ثابت کنه. تا به همه بقبولونه که به چشم یه دهاتی نگاش نکنن! خیلی سخته. شکل هایی که میکشه روی خاک بیشتر شبیه خط خطی های یه بچه دو ساله روی کاغذه. یهو به سرش میزنه که همه چی رو منکر شه. به همه بگه که نمیره. بگه میخواد بمونه دهشو آباد کنه. کشاورزی درست و حسابی مدرن توش راه بندازه. آخه رادیو خیلی گوش داده. کتابم زیاد خونده! همه قبولش دارن. روش حساب می کنن. تازه دلشم پیش دختر جعفر آقای نونوا گیره. به اون قول داده همین که یه کاری واسه خودش پیدا کرد بیاد دستشو بگیره ببره خونه بخت! به حاجی قول داده یه مسجد بزرگ واسه ده درست کنه که مردم مجبور نباشن تابستون و زمستون تو حیاط نماز بخونن!

 ولی درس رو چیکار کنه؟! آرزوهاشو چی؟ رویاهایی رو که از بچگی تو دلش پرورونده بود... اصلآ همه می دونن که می خواد بره. یه ده منتظرن ببینن کی میخواد بره. به همه گفته تا دکتر نشم بر نمی گردم. قسم خورده بود که دیگه نذاره کسی از آنفولانزا تو ده بمیره. حالا یه کوه روی دوششه! باباشم که پارسال از بالای پشت بوم افتاد و کمرش معیوب شد. یه ساله زمین گیر شده!

 گوسفندا خیلی وقته از اونجا رفتن ولی انگار یه چیزایی هم جا گذاشتن! یه نگاهی به آسمون میندازه. خورشید درست بالای سرشه. عرقشو با دستمال خشک می کنه. بلند میشه و میگه بسم الله...

  نظرات ()
روح خسته من نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

زندگی چقدر گاهی خسته مان می کند. تلاش و هیاهو... از صبح تا شب. هر روز و هر روز... تکرار خسته کننده زندگی! همیشه در پی خوشبختی و معامله وقت با خوشبختی، معامله انرژی با خوشبختی، معامله فکر، روح، جسم، سلامتی، آرامش و سر انجام معامله خوشبختی با خوشبختی! و این هر روز ادامه می یابد. چقدر گاه احتیاج به آرامش و سکوت داریم. احتیاج به سر در لاک خویش فروبردن داریم. احتیاج داریم که به عمق وجود خویش سفر کنیم و قدری آرام بگیریم. قدری با خود خلوت کنیم و وقت کنیم که از خود بپرسیم: «آخرش که چی؟!»

روح من سخت خسته و آشفته است. من پر از تنهایی و سکوت گم شده ام. چیزی که در درون خود فرو خورده ام. و حال در جایی که می دانم نیست به دنبالش می گردم. آه... زندگی رمق کش! می دانم که هنوز چشمه های زیادی باید ببینم. می دانم که راهی دشوار پیش رویم است... دلم پر از حرف هاییست که نمی دانم باید با که بگویم. کاش زبان خدا را می فهمیدم. و اگر می شد صدایش را می شنیدم. شاید حرف تازه ای داشت که آرامشم را دوباره پس می گرفتم. سکوت... سکوت...!!! نمی دانم تا کی قرار است که نگویم! تا کی قرار است که از چه نگویم؟! اصلآ مگر چیزی هست برای گفتن؟ اگر نیست، اگر واقعآ چیزی نیست پس چرا من اینقدر خسته ام؟ و اینقدر سرگردان؟

فضایی که همیشه دوستش دارم اتاق تاریکی است با یک صندلی چوبی که من روی آن لم داده ام و آرام تکان می خورم درست مثل گهواره کودکی هایم! اتاقم را بخارها و دودهایی پر کرده است که فقط دیده می شوند و از لابلایشان نور قرمز کمرنگی مثل شعاع های نور خورشید که از لابلای درختان جنگل دیده می شوند، گذشته اند. و من ساعت هاست که روی آن صندلی در افکار خویش غرق شده ام. و زمان نمی گذرد. باورم نمی شود که آدم هایی هستند که می شناسمشان و کارهایی هست که باید انجام بدهم و زندگی ادامه دارد و من در آن نقش خاصی را بازی می کنم... من در عوالم دیگری به سر می برم. به آن نور قرمز و آن دودهای سفید خیره شده ام. سردرد آرامش بخشی دارم. از آن سردرد های بعد از خواب های طولانی. احساس عجیبی است. نمی شود توصیفش کرد. دلم هوس آرامشی طولانی کرده است. سکوت و آرامشی که به این راحتی ها به دست نمی آید...

 

  نظرات ()
زندگی من و تو نویسنده: no one - سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

پوچ پوچ! زندگی من و تو... سراسر زندگی و عشق و رویاهایمان! آری... پوچ پوچ! جمله ای که این روزها دائم در ذهنم تکرار می شود این است: برو به زندگی سوسکیت ادامه بده! همین طور که در ذهنم تکرار می شود به آدم ها هم می گویم! مثل اینکه حرف خیلی آزار دهنده ای زده باشم با عصبانیت پنهانی عجیبی به من می فهمانند که: زندگی من اصلآ هم سوسکی نیست! راستی چرا اینقدر بدشان می آید؟! خوب حتمآ بد است و من نمی فهمم... ولی برایم جالب است که یک جمله ساده خشم کسی را اینطور بر انگیزد. انگار همه مقدسات انسان ها را زیر سوال می بری!

 آدم ها سه جورند: آنهایی که به دیگران عشق و امید و شور زندگی می دهند... آنهایی که بی تفاوتند و سر در لاک خویش زندگی را می گذرانند... و دسته سوم آنهایی هستند که نه تنها خود از زندگی رنج می برند بلکه دیگران را نیز نا امید می کنند. و اشتیاق زندگی را در دیگران می کشند!

به هر حال زندگی آنقدر خوب و قشنگ هست که به بدیها و زشتی هایش بیرزد. اصلآ فکر می کنم نفس زندگی خودش جالب و فوق العاده است! زندگی نه به معنای زنده بودن و تلاش برای بقا، بلکه به آن معنای خاص خودش. یعنی تحرک و پویایی برای بهتر کردن اوضاع. برای ساختن آینده. برای عشق ورزیدن. برای دوست داشتن. برای یاد گرفتن. و برای همه چیزهای خوب دیگر...

آخرش زندگی همین است. اینجایش جبر است. ولی جبر شیرینی است. جبر اختیاریست...

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها