یادداشت ها (روزانه)
کافی شاپ! نویسنده: no one - یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥

آخرین باری که با هم قهوه خوردیم چیزی حدود سه ماه پیش بود. در همان کافی شاپی که اولین قهوه مشترکمان را خورده بودیم! امروز قرار بود خیلی جدی با هم درباره آینده حرف بزنیم. می دانستم کار سختی است ولی راه گریزی نبود. بعضی چیزها جبر است... هیچ شعار آزادی خواهانه ای هم کاری از پیش نمی برد. پنج سال بود که بهترین خاطرات را با هم داشتیم. گرچه مثل همه دوست های عالم جنگ و دعوایمان هم براه بود. ولی هرگز نمی توانستیم تصور کنیم که روزی قرار است از هم جدا بشویم و هر کدام سرنوشت خودمان را مستقل از دیگری دنبال کنیم. و انگار نه انگار که عاشقانه ترین حرف ها را با هم گفته ایم و از هم شنیده ایم! باید می رفتیم دنبال کار خودمان...

و حال روبروی هم نشسته بودیم. بغض گلویم را گرفته بود. چشمانم را به فنجانم دوخته بودم و با قاشق قهوه را هم می زدم. یک جور فرار از حرف زدن بود... فکر می کردم که سرنوشت مرا به این روز انداخته است. سخت ترین لحظه هایی بود که تجربه می کردم. فقط دوست داشتم نباشم. قبلآ هم این آرزو را داشتم ولی نه به اندازه ی امروز! هیچ چیز مثل همیشه نبود. اصلآ نمی توانستم نگاهش کنم. بعدآ فهمیدم که همان لباسی را پوشیده که برای تولدش به او داده بودم...

ما عهد کرده بودیم که تا آخرین لحظه حیات جز برای هم زندگی نکنیم و این عهدی بود که با قلب خویش بسته بودیم... اما چند وقت پیش فهمیدیم که دیگر نمی توانیم با هم باشیم. فهمیدیم که دیگر تحمل عشقمان را نداریم. فهمیدیم که شانه هایمان ضعیف تر از آن است که سنگینی عشق را تاب بیاورد. و وحشتناک تر از همه اینکه شاید اصلآ عشقی در کار نبود! برای همین امروز آنجا بودیم... توی آن کافی شاپ پر خاطره که امروز بر خلاف همیشه فضایش خیلی سنگین و گرفته بود.

فکر می کردم حرف های سخت و دردناکی خواهیم گفت. و فکر می کردم که خیلی سخت باشد که چیزی را توضیح بدهیم. اما انگار همه چیز خیلی ساده پیش رفت. او بی هیچ حرفی قهوه اش را خورد، یک نامه و یک گل از کیفش بیرون آورد و گذاشت روی میز. خداحافظی کرد و رفت. و من مات و مبهوت در حالیکه انگار یک پارچ آب یخ روی سرم خالی کرده بودند تا یک ساعت بعد هیچ حرکتی نکردم!!! نامه و گل را برداشتم و به خانه رفتم...

 

  نظرات ()
تا هميشه نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥

سکوتی که در خیابان بود درست مثل سکوت آن روز، سخت و طاقت فرسا بود...

نشسته بود یک گوشه و به تنها چراغ خیابان نگاه می کرد. همان خیابان تنگ و باریک که سالها از آن عبور کرده بود. برای رفتن به هر مکانی از خاطره هایش و هر جایی که در آنها زندگی کرده بود. سر کار، خانه دوستان و اقوام، مسافرت ها و شهرهای دیگر، پارک ها، سینماها، مغازه ها، ادارات، جبهه جنگ، دادگاه، زندان، غربت و خلاصه هر جای دیگری که باید برای رفتن به آنها از آن خیابان که در وسط آن خانه کوچک و باصفایش بنا شده بود می گذشت... ساعت سه صبح بود. هوا تاریک بود و گه گاه صدای گربه ها را می شنید که هنوز با هم می جنگیدند! و معلوم نبود چرا؟ شاید آنها هم مثل انسان ها نفرت و خشم را از هر کار دیگر بهتر یاد گرفته بودند. و شاید دلشان می خواست که همه چیز های خوب مال آنها باشد. و شاید درست مثل آنها به خاطر پوچی ها با هم می جنگیدند: "یک تکه گوشت!".

امشب او تنهای تنها بود. اگر تا صبح هم می نشست کسی به سراغش نمی آمد. برای همین احساس می کرد زندگی با همه تجربه های تلخ و شیرینش دیگر چیزی برای او ندارد. احساس می کرد دیگر لحظه ها هیچ نقشی در پیش بردن زمان و زندگی ندارند. و او تنها کسی را که به خاطرش زنده بود از دست داده بود. اکنون یک هفته از مرگ او می گذرد. مراسم خیلی خوب و آبرو مندانه برگزار شد. همه چیز همان طور شده بود که او قبل از مرگش خواسته بود.

می خواست فقط زندگی را بگذراند ولی آخرین جمله ای که از او شنیده بود آرامش نمی گذاشت و به خاطر آن باید دوباره شروع می کرد. او در آخرین لحظه های حیات دستش را گرفته بود و گفته بود: "عزیزم، زندگی کن، قول می دهم تا همیشه در کنارت باشم..."

و انگار همان جا کنارش نشسته بود!

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها