یادداشت ها (روزانه)
وضعيت آخر! نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

سلام.

من تا اطلاع ثانوی تعطیلم.

لطفآ سر به سرم نذارید. اگر اخلاقم سگی شد بی خیال من شید. بهم گیر ندید.

می دونم همه لطف دارن. ولی من میخوام تنها باشم.

همین

  نظرات ()
  نویسنده: no one - یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥

یاسین1: هیچ معجزه ای در کار نیست! باید خودت دست به کار شی تا همه چیزو تغییر بدی.

یاسین2: کاش یه معجزه ای بشه که من دست از تنبلیم بردارم. الان کلی کار دارم. ولی تنها کاری که می کنم وقت هدر دادنه! (کسی چیزی گفت؟!)

 -          می تونی توقعتو از خودت کم کنی!

-          نمی خوام! می خوام بهترین باشم: perfectionism!   

-          اینجوری خودتو داغون می کنی. به هیچ جا هم نمیرسی! 

-          دست از سرم بردار. دیگه نمیخوام بشنوم!!! (انکار) 

-          Ok. 

-         میشه کمکم کنی؟!!! 

-          ببین. من کاری ازم ساخته نیست. همه چی به خودت وابسته است... 

-          من نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! 

-          Bye!

-         ازت متنفرم...

 

پ.ن:کاش می تونستم قلبم رو برای مدتی تعطیل کنم. می تونستم برم زیر خاک توی یک قبر خالی بخوابم و از ترس نفس نفس بزنم...

  نظرات ()
none sense! نویسنده: no one - شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

با اینکه فکر می کنم نمی ترسم ولی از هر کسی بیشتر می ترسم!

دوست دارم دیوونه بشم. داره حالم به هم می خوره! از خون می ترسم. از خودم هم می ترسم. بعضی ها هم هستن که از من می ترسن! عجیب نیست؟!

دلم می خواد سنگ بشم. یه سنگ بزرگ روی یک کوه بزرگ. می دونم یه روز تیکه تیکه میشم. ولی اون روز خیلی دیره! نه!!!!!! نمی خوام دیر باشه. خدایا همین فردا منو تیکه تیکه کن. امروز نه. نه خدایا... امروز نه ... نه!

الان ذره های مولکولیم دارن می نویسن.

پ.ن: خر،‌ اسب، گاو،‌ قاطر، پروانه. اگه گفتین کدومش با بقیه فرق داشت؟! آفرین: قاطر. چون مامان و باباش با هم فرق دارن!

  نظرات ()
The eyes نویسنده: no one - شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

خیلی فکر کردم. می دونید چرا ما اینقدر عذاب می کشیم؟! (البته اونهایی که مثل من همیشه درگیرن!) فقط به این خاطره که زیادی غرق خودمون شدیم. کاش می تونستم توی درد دیگران گم شم و خودمو فراموش کنم. به قول شریعتی: خدایا دردهای عزیز بر جانم ریز!

یاسینم، دیگه تو مهم نیستی. چشماتو ببند. و سعی کن با روحت ببینی. سعی کن...

اون حس قشنگ دوباره داره روحم رو پر می کنه. دعا کنید ازم نگیرنش.

  نظرات ()
Just kidding نویسنده: no one - دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥
  • دلم ترس می خواد. یه ترس درست و حسابی. مث اینکه نصف شب بری قبرستون. ساعت ۳ نصفه شب. آره. خودشه!

گوسفند: من گوسفند نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چوپان: نه عزیزم. تو آدمی. انتخاب می کنی. چوپانتو خودت انتخاب کن!

  • کاش زودتر ماه رمضون تموم بشه. فکر کنم اثر روزه باشه که اینقدر به همه گیر میدم!
  • اگه بتونم مهربون هم باشم دیگه واقعآ میشم گل پسر!!
  • خدایا به آدما بگو من بی گناهم... پس این عذاب وجدان عوضی چرا ولم نمی کنه؟!‌ نکنه تو خواب کسی رو کشتم؟!
  • چرا از سوسک بدت میاد؟ فکر کردی تو بهتری؟ باور کن با سوسک هیچ فرقی نداری.
  • خدایا اونایی رو که تو پست قبلی نفرین کردم نکش. به راه راست هدایت کن‌ (فقط به خاطر شب های قدر که نزدیکن!)

  نظرات ()
I'm tired نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

 

یاسین بیچاره...

وقتی برای کسی درد دل می کنم از خودم بدم میاد. چون هیچ کس ارزششو نداره...

در ضمن چند وقته می خوام داد بزنم از بعضی آدما متنفرم. دیگه نمیخوام ادای آدم خوبا رو در بیارم. بعضی ها حالمو به هم میزنن. تا مغز استخون تو خودخواهی و نفهمی غرق شدن.

امیدوارم هر چه زودتر بمیرن تا دنیا از شرشون خلاص بشه.

پ.ن: این نوشته هیچ پی نوشتی ندارد!

  نظرات ()
پيامبر نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

توی جنگل راه می رفتم. صدای درختان را می شنیدم و آرام بودم. کسی جلو آمد و به من گفت که پیامبر خداست.

-          عزیزم من حوصله این چرندیات را ندارم. لطفآ تنهایم بگذار. می خواهم کمی با دردهای خودم خلوت کنم.

-          می دانم دوست من. من از آنچه در قلبت می گذرد آگاهم. من از جانب خدا برایت پیامی دارم. لطفآ به حرفهایم گوش بسپار. تو از جانب خدا برای ماموریتی برگزیده شده ای.

-          دیوانه احمق! تنهایم بگذار. می بینی که خسته و نا امیدم. چرا با این حرفهای احمقانه حالم را بدتر می کنی؟ آن قبلی ها هم مثل تو خیال می کردند برای نجات آدم ها آمده بودند. ولی همه شان زندگی آدم ها را به گند کشیدند! تازه آنها خیلی از تو موجه تر به نظر می رسیدند!

-          عزیزم، تو خسته ای و خدا این را می داند. برای همین هم مرا به سوی تو فرستاد. خداوند تو را با فرشتگانش هم پایه قرار داده است. خوب می فهمم که چه احساسی نسبت به پیامبران خدا داری. اما من آمده ام تا همه دروغ ها و فریب ها را برملا کنم. آمده ام تا راه سعادت و نجات بشر را نشان بدهم. من پیامبر عصر تو هستم. آنها دروغ گفتند که محمد آخرین فرستاده خداست. من پیامبر تازه ای هستم. با حرف های تازه. آمده ام پرده از راز این فریب بزرگ که برای تسخیر انسان ها ساخته شده است بردارم. می خواهم به تو و همه آدمها ثابت کنم که هرگز آخرین پیامبری وجود نداشته و نخواهد داشت. به من اعتماد کن دوست من. تو اولین همراه و پیرو من خواهی بود. من همین امشب به پیامبری برگزیده شدم. از سوی خدای یکتا. چرا که خیلی چیزها را فهمیده بودم...

-          آقای پیامبر محترم؛ یک بار گفتم که حوصله ات را ندارم. اگر بیشتر از این اصرار کنی می دهمت دست بسیج دانشجویی تا پوست سرت را بکنند. بعد هم در ملاء عام اعدامت می کنند تا درس عبرتی بشوی برای دیگران که به فکر پیامبر شدن نیفتند. به خدا سلام مرا برسان بگو تا اطلاع ثانوی کسی را نفرستد. فعلآ خدا خودش هم دارد اعتبارش را از دست می دهد چه برسد به پیامبرانش! آن هم پیامبران جدید!!

-          اوه، نه. دوست من شما دارید کفر می گویید. درباره خدا اشتباه می کنید. او خیلی مهربان و بزرگ است. امید دارم که شما را به خاطر این گستاخیتان ببخشد. به حرف من گوش کنید. آسیبی به شما نمی رسد. من برهان های عقلی و منطقی برای اثبات مدعایم دارم. لطفآ به من کمک کنید تا آیینم را به انسان ها هدیه کنم. باور کنید که همه چیز درست می شود. من معجزات بزرگی دارم که اگر ببینید یقین می آورید که از جانب خدا هستم.

-          من کار دارم. خدا شفایت بدهد جوان! دلم می سوزد که تو در این سن و سال دیوانه شده ای. اما من تو را به تیمارستان تحویل نمی دهم. خدانگهدارت باشد.

این را که گفتم پیامبر خدا ناگهان غیب شد! هنوز هم دارم فکر می کنم او شیطان بود یا واقعآ پیامبر خدا. پس این قصه آخرین پیامبر چه می شود؟! اصلآ چه اهمیتی دارد؟ مگر همان یکی که فکر می کنیم آخریست چه تاثیری بر زندگی من دارد که یک جدیدش داشته باشد؟! من به همین بی دینی خودم خوشم...

ولی پس چرا غیب شد...؟!!!!!

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها