یادداشت ها (روزانه)
مرسی که منو می بينيد! نویسنده: no one - دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥

قلی جون به خاطر استقبالی که از ورودش به وبلاگ اینجانب شد میخواد از صبا، مونا، مترسک (همون محمد!)، پریا و شاپور (با عرض معذرت دکتر شیری!) تشکر و قدردانی کنه:
  - مرسی!!
خوب دیگه قلی چند تا پیام هم بده و بریم: (!)
مونا جون من عمو یاسینو دوس دارم
شاپور جون برات دعا می کنم مشکلت حل بشه عزیزم (به شرطی که زود بری اونجا!). میای با هم دوس شیم؟!

امروز یاسین جونم تصمیم گرفت استاتیک حذف کنه! به دیو سپید هم گفت تصمیمشو. دیو سپید هم خیلی دوستانه باهاش برخورد کرد. آخه من خودمو نشون دادم! با کودک دیوه دوس شدم! همین که بهش خندیدم خر شد!!! به قول زینب خر که فحش نیست. حیوونه! خوبیش اینه که از این به بعد بیشتر واسه من وقت میذاره.

راستی امروز پگاه حالمو گرفت! چون پست قبلیمو تا نصفه خونده بود! همینطور موفو با اون اسم مسخره اش!

  نظرات ()
من و قلی! نویسنده: no one - یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥

امروز میخوام یه شخصیت جدید رو بهتون معرفی کنم که از این به بعد قراره توی این وبلاگ بنویسه!

این شخصیت جدید یه بچه کوچولوی زشت دوست داشتنی به اسم قلی است!

قلی اسم کودک درون منه. و به گفته اقوام و دوستان خیلی هم بهم میاد که کودک درونم قلی باشه.

راستش بعد از دیدن فیلم آتش بس بنده متنبه شدم و تصمیم گرفتم به قلی بیشتر اهمیت بدم. یعنی بشینم باهاش حرف بزنم و بهش توجه کنم و ببرمش پارک و باهاش بازی کنم و از این حرفا...

قلی از اون نظر که عشق مطرح شدن و شهرت داره ازم خواست که تو وبلاگم هم بنویسه! در واقع وبلاگ متعلق به ایشونه!!! منم که بالاخره بعد یه عمر افه ی کودک درون گذاشتن نمی تونستم بهش بگم نه! این شد که از امروز میخوام بذارم بنویسه. شایدم خودم به جاش بنویسم!

-          نخیر یاسین خان، خودم میخام بنفیسم! فهمیدی؟!

-          اولآ اجازه بگیر وقتی میخوای حرف بزنی... همین جوری پا برهنه که نمی پرن وسط حرف بزرگتر. ثانیآ من و تو نداریم که قلی جون. من می نویسم انگار تو نوشتی!

گفتگوهای من و قلی اصلآ قرار نیست خنده دار باشه. آخه قلی شخصیت پیچیده ای داره. معلوم نیست چی میخواد! یعنی در واقع خیلی زیادی چیزی میخواد. یا به عبارتی هر چیز خوبی که وجود داشته باشه رو میخواد. یه کم هم حسوده! از این به بعد میگم قلی از چی بدش میاد و از چی خوشش میاد.

قلی خوبیش اینه که با کسی تعارف نداره. هر چی فکر کنه میگه. هنوز مصلحت اندیش نشده. فقط می ترسم گاهی (اکثر اوقات!) آبروریزی کنه!

مثلآ قلی از بچه خرخون ها خوشش نمیاد! و اگه ببینه یکی درس خونده شدیدآ بهش حسودی می کنه! نه. خودزنی می کنه. قبطه هم نمی خوره. ولی از اونایی که "بعدآ میگن!" خیلی بدش میاد. اصلآ ازشون متنفره. گاهی خودشم همینجوری میشه ولی اغلب اوقات یه کاری که میخواد بکنه داد و هوار راه میندازه. شاید واسه همینم هست که نمیتونه کاراشو به نتیجه برسونه!

قلی تا حدی (احتمالآ زیاد) خنگه! خیلیها میذارنش سر کار. خیلی هم بچه مثبته، غیر از وقتایی که جوش میاره آزارش به کسی نمیرسه! ولی وقتی قاطی می کنه به منم رحم نمی کنه!

گفتم قلی همه چی میخواد! اینش خیلی بده! هر چی بهش بدی سیر نمیشه!!! ولی بچه اس دیگه! زودم هر چیزی دلشو میزنه. میخواد همه چی رو به دست بیاره ولی زیاد تو فکر نگه داشتنشون نیست.

بله خوب! (به قول رضا مارمولک!)...

قلی حوصله اش سر رفته... اعصاب هم نداره. چون من آمار نخوندم. باید بذارمش تو مهد با بچه های خیالی بازی کنه (الان داره سرم داد میزنه!!!) خودم برم یه گلی به سرم بگیرم. قلی جون خیلی دوس دارم بمونم! ولی می بینی که: از نظر آماری تعطیلم!

  نظرات ()
بی خيال؟! نویسنده: no one - دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

من بودم و خدا. آن روز ما تنها بودیم. هر دوی ما! نه کسی مرا می دید نه او را! روبروی هم نشسته بودیم. خدا بی خیال نشسته بود. انگار نه انگار که کسی از او یادش نمی آید. اما من زانوی غم بغل کرده بودم. در خودم فرو رفته بودم و گوشه ای کز کرده بودم!خدا برای خودش سوت می زد و شعر می خواند و حساب کتاب هایش را بررسی می کرد. فرشته ها پس کجا بودند؟! وقت نشد بپرسم. من خواستم یک جوری سر صحبت را باز کنم. ترسیدم بغضم بترکد. اما خدا همین طور مشغول کار خودش بود. اول فکر کردم اصلاً مرا نمی بیند. داشت کفرم در می آمد. اصلاً آن طور که برایم تعریف کرده بودند نبود. خیلی با خودم کلنجار رفتم... لابد منتظرید که بگویم بالاخره سر صحبت را باز کردم و یک گفتگوی خیالی بخوانید؟! نخیر! همین طور نشستم و زل زدم در چشمان خدا. چشمانی که اصلاً نمی توانستم تمرکزی در آنها بیابم. دوست داشتم مطلقاً مرا نگاه کند! ولی خیلی به دوست داشتن من فکر نمی کرد. خیلی نشستم و غصه خوردم... ولی بالاخره دیدم! دیدم که حوصله اش سر رفت و به جبرئیل زنگ زد و چیزهایی گفت. درست نفهمیدم! آخر به زبان خودشان حرف می زد...

چه داستان احمقانه ای! ولی من تنهایی خدا را حس کردم. دیدم که از آدم ها شاکی شده است. ته قیافه بی خیال و متبسمش یک غم نامرئی تلخی هم وجود داشت. یعنی فکر اینجایش را نکرده بود؟!!

  نظرات ()
yahoo answers! نویسنده: no one - یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

یه سوال در yahoo answers پرسیدم و در کمتر از ۲۰ دقیقه ۱۰ تا جواب گرفتم! بخونید حتمآ. بعضی هاش جالبن!

سوال: where is the God?

جواب ها:

1. behind you

2. Which one.? LOOKS like there are many GoDS OUT THERE.

3. in heaven

4. no where. Just concern yourself with this life and read Atlas Shrugged.

5. God is mans answer for the unanswered questions... there is God it is the thing in u that keeps u alive.. its the name u give to all thats good and all that u would ask others to follow and appreciate. He is the one who keeps u from doing the wrong... He is God

6. God is sitting right there in the room with you now and he is waiting for you to acknowledge that and start talking to him .

7. God is everywhere.He has the power to manipulate.He's always guiding us and protects us.

8. He is all around you.

9. If God was supposed to protect his followers, where was he during the Holocaust or when Stalin was busy during the 20s and 30s? What's his 'big' plan for creating predation, diseases, parasites, child rape, natural calamities? Do the techtonic plates worry about the numbers killed when they start colliding into each other? Does that planet killing asteroid bearing down us worry about the untold millions that will be doomed off? I think not.
The God is fanciful thinking among the faithful flock....a totally distorted worldview.

10. Thou art God.
God is everything; you simply cannot try to conceptualize him as a separate entity. Most religions try to provide a simple image, but this leads you down the wrong path.
God is you. God is me. God is the grass. God is the water that seeps into their roots. God is all sparrows, and God is all cats. To say that God notes every sparrow that falls is ridiculous because God can't NOT notice, because he is everything and he understands all which exists and goes on, unlike a human who doesn't have a clue about what their own circulatory system is doing. When a cat stalks and kills a sparrow, they are acting out God's thoughts. When grass feels the sun, it is God feeling. When you think, it is God thinking. You are God.

Source(s):
Robert A. Heinlein, Stranger in a Strange Land, uncut edition, which I suggest you read... even if you don't adhere to its every word (and I hope you DON'T!), it will give you the ability to think about God in a different way. Heinlein explains it much better than I do, and the book is just plain a good read.
http://www.amazon.com/stranger-strange-l... 

  نظرات ()
اگه اعصاب نداری نخون... اگه خوندی فحش نده! نویسنده: no one - جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

همان حرف های همیشگی!

همان بن بست ها... همان افسردگی ها و شادی ها و خنده ها و قهقه های همیشگی...

تلاش برای بهتر شدن! تلاش برای تغییر همه چیز...

اوه... چقدر سخت میگیری تو زندگی رو؟! باور کن زندگی به اون پیچیدگی که تو فکر می کنی نیست!

چرا اینقدر فکر می کنی؟ چرا اینقدر خودتو عذاب میدی؟

چرا روح خسته ات رو با دیگران تقسیم می کنی؟

چرا از درونت حرف می زنی؟

چرا از افکار پریشان و درهم و برهمت به دیگران میگی؟

چرا حال همه رو به هم میزنی؟

چرا داغ کردی؟

چرا خسته شدی؟ چرا؟ چرا؟

زندگی همه اش همینه!

هی فلانی... شاید زندگی همین باشد!

حالم داره به هم میخوره! در تنهایی و سکوت طولانی و تمام نشدنی تاریخ دست و پا می زنم!

آه... خدایا احساس های عوضی را از من بگیر!

دردهایم را با کسی قسمت نخواهم کرد.

خفه خواهم شد. در خویش. تا انتها! تو راحت می شوی؟ نه؟!!!

یاسین باز دوباره شروع نکن. شورشو در آوردی! جنبه فهمیدن رو نداری؟ اصلآ اگر میفهمیدی که این مسخره بازی ها رو در نمیاوردی!

باید جواب پس بدهم. به خاطر تک تک حرف هایم!

اوه... ولم کنید. بگذارید با هذیان های درونیم زندگی کنم...

از چی می ترسی؟! دنیای تو همیشه همونقدر آروم میمونه.

میفهمم... دردهای تو رو میفهمم! چه حس احمقانه ای!

وقتی که همه چیز داره به انتها میرسه!

چقدر آرزوهای ابلهانه ای دارم!

چقدر داغ شدم. از درون. دارم آتیش می گیرم... حرفهای عوضی، درد دل های عوضی...

چرا پس می نویسی؟ چرا مزخرفات رو به بقیه تحویل میدی؟

بسه دیگه.

من یه روزی اینجوری بودم! خوب میشی... باید زمان بگذره! چقدر از این حرفهای مزخرف به بقیه تحویل دادم؟

برو وضو بگیر... دو رکعت نماز بخون. با خدا حرف بزن. آروم میگیری!

من نمیخوام آروم بگیرم. این آرامش گوسفندی رو دوس ندارم...

زحمتاتون همه اش هدر رفت! سرمایه گذاری ها!

چه وقت هایی رو که با این تن لش تلف کردید!

چرا دردهایت رو میریزی رو سر و روی مردم؟! چرا؟!

نمی دونممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولم کنید

  نظرات ()
دکتر شریعتی... نویسنده: no one - دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

از شریعتی حرف زدن برام آسون نیست. فقط چند جمله از کتاب نامه ها براتون می نویسم...

- اساسآ عکس العمل روح و عاطفه آدمی این است که مظلوم را معصوم می بیند.

- در حرکت روح انسان -چه روح فردی، چه اجتماعی- من به این منحنی معتقد شده ام که فرمول سیر جبری و طبعی تحول انسان است و آن را هم در قصه پرمعنی آدم می توان یافت و هم در همه جامعه ها و تمدن های بزرگ تاریخ: چین، هند، رم... و اکنون، غرب!

و در خود نیز سرگذشت روح های بزرگ که از خانواده اشرافی بوده اند: لائوتزو، بودا، زرتشت، مانی،‌ مزدک، سقراط و افلاطون، ابراهیم ادهم، سنایی و ناصرخسرو خودمان...

نیاز - رفاه - پوچی - عصیان - معنی گرایی.

 

  نظرات ()
Start again نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

خوب...

داره یه اتفاقی میفته! موبایلم زنگ میزنه... هم زنگ هم ویبره! باید بیدار شم. درسته. خودشه. صبح شد. داره شروع میشه...

اوه... ببین. خوب نگاه کن. بازی زندگی شروع شد! همین الان... تو دیگه خواب نیستی.خیلی هیجان زده ام!

باید سریع باشی پسر. سریع و دقیق. باید خوب ببینی، و خوب بشنوی. چشمهات رو درست باز کن. حواست رو جمع کن. خیلی چیزا اتفاق میفته. امروز با همیشه فرق داره!

خوبه! حالا وقتشه. stand up boy! 

دوباره شروع می کنی. از اول. همه چیز. تو همین امروز به دنیا اومدی. هیچ چی نمی دونی. باید همه چی رو دوباره کشف کنی. اول از همه خودت!

حالا دنیا... خوبه. تو خیلی سریعی پسر. تو یک نابغه ای! می دونستی؟ حالا ادامه بده. برو و ادامه بده. تماشاچی ها رو می بینی؟

صدای موبایل هنوز تو گوشمه! هر 9 دقیقه یک بار زنگ میزنه! با یه دکمه قطع میشه و باز 9 دقیقه بعد! درست یک ساعت گذشت!

هی این بار دیگه باید بلند شی. میدونم که برنده میشی. می دونم. تو استعدادشو داری. تواناییش رو هم داری. تو فوق العاده ای پسر. اینو میدونستی؟!

همه چیز تغییر می کنه. دنیا، من و آدم ها. هیچ تغییری رو نمیشه پیش بینی کرد. من عصیان می کنم، پس هستم!

دوباره... این بار یک انفجار بزرگ، بزرگترین تحول تاریخ! دریاها رو ببین که چطور همه شهرها رو خراب کردن و کشتی هایی که غرق شدن! چوب های شناور...

دو ساعت... از تختت بیا پایین یاسین!

  نظرات ()
جاناتان، مرغ دریایی نویسنده: no one - پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥

یه کتاب محشر خوندم... دوست دارم همه بخونن.

از این به بعد هر چی کتاب ناز باحال بخونم اینجا معرفی می کنم که همه بخونن. خدا وکیلی ۱ ساعت بیشتر خوندنش طول نمیکشه ولی خیلی می ارزه.

انتشارات: بهجت

  نظرات ()
I don't know why نویسنده: no one - چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥

خیلی چیزا خیلی خوب شروع میشن. خیلی بهتر از اونی که تصورشو می کنی. گاهی وقتا فکر می کنی چقدر همه چیز عالیه! چقدر آفرینش خدا با اونچه که تو میخوای و دوست داری سازگاره!

خیلی از این چیزایی که خوب شروع میشن اولاش بهتر هم ادامه پیدا می کنن! با خودت میگی:‌ خدایا شکرت! من لایق این همه خوشبختی نبودم!

یه وقتایی میشه شک برت میداره! میگی نکنه خبریه؟!

ولی کاش این اتفاقای خوب پشت سر هم، این حالی که خدا بهت داده بود، یه کم بیشتر ادامه داشت. کاش اینقدر میموند که مزه اش یه خرده بمونه... ولی نه یاسینم... میگن: خدا هر چی بهت میده، یه روز ازت میگیره... بیخودی دل نبند بهش!

ولی آخه چرا؟! خدایا من می دونم که هستی. به خدا می دونم. اگه میخوای بهم بگی خبری نیست، باشه! من فهمیدم. آره. هیچ خبری نیست. میخوای به همه بگم؟ میخوای داد بزنم که آی آدما...

پ.ن‌: ولش کن! شاید فکر کنن دارم روضه میخونم براشون. خدایا ولی تو بهشون نگو. می ترسم طاقت نیارن...

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها