نمی دونم چرا نوشتم اينو!
نویسنده: no one - شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥
- میای چشمامونو ببندیم فکر کنیم همه چی قشنگه، همه چی خوبه، و هیچ غم و بدبختی و دوری و دلتنگی و خستگی و نفهمیدن و ندیدن و نبودنی وجود نداره؟!
- که چی بشه؟!
- که احساس خوشبختی داشته باشیم!
- نه! حوصله ندارم.
- خیلی بی احساسی، میدونستی؟!
- آره. دیگه بذار بخوابم.
چيز خاصی نيست...
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥
تو چقدر خوب همه احساس های مرا درک می کنی. وقتی که از دلهره هایم برایت می گویم و می بینم که لبخند می زنی و سعی می کنی با همه وجود بفهمی چه می گویم! وقتی مصرانه سعی می کنم که خودم را برایت خوب جلوه دهم و قیافه آدم های فهمیده و باهوش را به خود می گیرم از برق چشمهایت می فهمم که میدانی همه اش بلوف است! اما نمی دانم با این همه چیزهایی که می فهمی چرا گاهی تا این حد بچه می شوی و به همه چیز گیر می دهی. گاهی هم حسابی کلافه ام می کنی!
وقتی در چشمانت نگاه می کنم احساس ترس آمیخته با خوشبختی دارم. اما تو زیاد نمی گذاری این حالت طول بکشد. مسخره بازی در می آوری! هیچ وقت نفهمیدم چرا... شاید آن رازی که قرار بود هرگز به کسی و به خصوص به من نگویی همین باشد.
وقتی که با خونسردی با انگشتهایت بازی می کنی و من مشغول کتاب خواندن هستم حسابی یاد فیلم ها و داستان های سرد و بی روحی می افتم که معلوم نیست چه قرار است به ما بدهند. آن پوچی ته همه چیز را که من می بینم تو هم می بینی؟! گمان نمی کنم. تو شاد هستی. خوشحالی لحظه هایت از اینکه خودت را درگیر کسی کنی برایت بیشتر می ارزد. اصلآ میدانی، هرگز آرزو نداشتم که جای تو باشم. شاید در لحظه های دور من و تو یکی بشویم. درست مثل هم. ولی نمی دانم چقدر شبیه من می شویم و چقدر شبیه تو!
تو همیشه انتخاب می کنی و این باعث می شود که من از تو خوشم بیاید. دقت کن. من فقط از تو خوشم می آید!!! نه بیشتر. و اصلآ اهمیتی نمی دهی. و این برایم عجیب است. تو خیلی سکوت می کنی. خیلی می خندی و خیلی لحظه هایت را درست و به جا خرج می کنی. اما انگار همه این ها برای خودت قشنگ است. از دنیای تو اصلآ سر در نمی آورم. من با موجودات ریز و سیاه و بدبویی که در ذهنم وول می خورند درگیرم! و تو با دنیا آشتی کرده ای. شاید بعد از اینکه او مرد...
اما روح تو هنوز پاک نیست. گرچه گاهی در برابر خدا به پلیدی هایت اعتراف می کنی و من در کمال بی شعوری از پشت در به آنها گوش می کنم و تو می فهمی و از آنجا به بعد را رل بازی می کنی، اما به نظرم هیچ فایده ای ندارد. تو خیانت کردی. هزار بار و من بی توجهی کردم! نه به خاطر اینکه غیرت نداشتم و نه چون نسبت به تو بی تفاوت بودم و نه حتی به خاطر عشق بیش از حد! فقط به این دلیل که تو زنده بودی و انگار خودت این نوع زندگی را انتخاب کرده بودی! من بیش از حد احمق و روشنفکرم! نه؟! ولی مهم نیست. تو هنوز هم احساس خوشحالی داری و می خندی. پس چرا این احساس را از تو بربایم. اما انگار تو حد خودت را شناختی. چون هرگز در برابر من از آن لحظه ها حرفی نزدی. و من در کمال ناباوری خودم را به نفهمیدن می زدم. با اینکه بارها تو را در خیابان با دیگران دیدم و حتی تا خانه شان تو را زیر نظر داشتم!
من گاهی حس می کردم ناتوانم! من هرگز به کسی نظر سو نداشتم. چون از زندگیم به قدر کافی لذت می بردم که نیازی به هوس های زودگذر نداشتم. انگار در خلسه ای همیشگی به سر می بردم. در فراموشی مطلق. تو بودی، کار و خانه و همه چیز هم که بود. مهم تر از همه من زنده بودم و داشتم زندگی می کردم. دیگر چه فرق داشت با فرشته آسمان ها زندگی کنم یا با کسی که خیلی شب ها به خانه نمی آید.
تعطيلی از نوع وبلاگی!
نویسنده: no one - پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥
نمی دونم چی باید بنویسم در مورد خداحافظی ها!
ولی چون دلم نمیخواد بی تفاوت از کنارش رد شم و تا حالا هم میخواستم ببینم دیگران چطور احساسشون رو بیان می کنن، الان میخوام در این مورد حرف بزنم...
من هم مثل خیلی های دیگه به آزادی معتقدم. شاید هم از خیلی ها بیشتر. به این هم معتقدم که هیچ چیزی نباید ما رو اینقدر اسیر خودش کنه که نتونیم خودمون رو رها کنیم. و هیچ کس حق نداره حریم آزادی ما رو به هم بزنه! اما...
چرا ما احساس می کنیم باید حرف هایی رو به بقیه بگیم؟! و دیگران رو در احساسمون شریک کنیم؟
چرا گاهی حس می کنیم نیاز داریم به دیگران، به همدردیشون، به همفکریشون، به توجهشون و حتی به کامنت هایی که گاهی فقط در حد یک *جالب بود!* یا یه *اسمایلی* خلاصه میشن؟!!
چرا ما گاهی میخوایم داد بزنیم چیزایی که تو دلمون مونده و انگار هیچ کس نمی فهمه؟ یا اگه میفهمن همه خودشونو به نفهمی زدن؟
چرا گاهی از بی حوصلگی فقط دلمون میخواد یه چیزی بنویسیم واسه دل خودمون تو یه جایی به اسم وبلاگ؟
و چرا گاهی این وبلاگ هم میشه خوره روحمون؟! چرا گاهی همین جایی که دوسش داریم اذیتمون میکنه؟!
چرا گاهی مقدس میشه واسمون، اینقدر که دلمون نمیخواد چش هر کسی بهش بیفته؟
چرا گاهی از کامنت ها اینقدر بدمون میاد که ترجیح میدیم دیگه ننویسیم تا چنین چیزایی نخونیم؟!
چرا ارزش آدما گاهی اینقدر نیست که بخوان نوشته های ما رو بخونن؟!
چرا یهو احساس می کنیم دیگه بسه هر چی از خودمون و افکارمون حرف زدیم...؟ حالا باید یه مدت بشنویم و سکوت کنیم. باید ببینیم تو فکر دیگران چی میگذره، باید از دنیاهای جدید با خبر بشیم!
چرا گاهی وقتا دلمون میگیره از آدمایی که میان سر میزنن به وبلاگ ما فقط برای کنجکاوی نه برای خودمون، نه برای اینکه به ما اهمیت میدن!
چرا از قضاوت آدما درباره حرفامون دردمون میاد؟ در حالیکه همیشه داریم قضاوت می کنیم همه رو؟!
چرا گاهی بی دلیل فقط برای تنوع وبلاگمون رو تعطیل می کنیم؟!
چرا؟ چرا؟ چرا؟!!!
ولی شاید همه اینها همون زندگی هستن که کلی دنبالش می گشتیم! نه؟!
به پاس خوبی های یک فاطیما
نویسنده: no one - چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
یک سال و چند ماه از شروع قصه تازه زندگیم میگذره. قصه ای که خیلی ها تجربه اش می کنن. و قشنگی این قصه اینه که شدیدآ منحصر به فرده. برای هر کسی قصه ای هست در این دوره که نمی دونم در آینده وقتی این قصه رو برای آیندگان تعریف می کنه چه احساسی خواهد داشت!
بعضی حرفها و احساس ها هست که نباید گذاشت تا دیر بشه برای گفتنش. چون شاید فراموش بشه و شاید دیگران فکر کنند که فراموش شده...
قصه من به آدم های زیادی وابسته شد: به آدمهای خوب و آدمهای بد... و به خاطره های زیادی: خاطره های شیرین و خاطره های تلخ...
اما بخش قشنگی از این قصه مربوط به یک فاطیما بود. دوستی که امروز میخوام اینجا از دل همین وبلاگ که پا به پای قصه من پیش اومده، به خاطر همه خوبی هاش ازش تشکر کنم و میخوام چند جمله در حد توانم درباره اش بنویسم...
راستش امروز خیلی از آدمایی که من میشناسم از خوبی فاصله گرفتن. اصلآ این کلمه هم مثل خیلی کلمات دیگه شدیدآ مورد ظلم واقع شد. اما مهم اینه که فاطمه قصه ما هنوز خوبه و خوبی تو وجودش موج میزنه. نمی خوام تعریف مشخصی از خوبی ارائه بدم و هیچ مرزی براش قائل نیستم جز اینکه احساس می کنم کسی مثل فاطمه رو خوب می دونم. حالا چه دقیق باشه این تعریف چه نباشه!
خیلی وقتا دوست داشتم بتونم مثل فاطمه فکر کنم و مثل اون باشم. چون خیلی آرامش داره. در حالیکه شاید خودش اینو احساس نکنه ولی من می بینم. در واقع خیلی ها با من هم عقیده ان. و یه چیزی که من خیلی دوست دارم در مورد فاطمه اینه که به یه سری چیزا اعتقاد داره و این اعتقاد تا حد ایمان رشد کرده و به بالندگی رسیده. چیزی شبیه یقین! که من هنوز برای ذره ای از اون دارم تلاش می کنم...
تجربه های قشنگ کاری که با هم داشتیم خیلی چیزا به من یاد داد. اول از همه احساس مسئولیت و تلاش برای انجام بهترینی که میتونه. چقدر لذت می بردم از اینکه کسی بود که میتونستم بهش اعتماد کنم. و همیشه حضورش موثر بود. اگر گاهی نبود، نبودنش حس میشد و حتی چند بار کم آوردم!
همیشه سعی میکنه به دیگران کمک کنه و به درک متقابلی از دوستاش برسه. چیزی که همه آدمها بهش احتیاج دارن. و گاهی برای فهمیده شدن به هر دری میزنن!
راستش نمی دونم چه اسمی روی این پست من میذارین ولی خودم خیلی خوشحالم که میتونم از وبلاگم برای تشکر از یه دوست استفاده کنم. دوستی که دلش دریاست و براش آروزی بهترین، قشنگ ترین و پرنورترین لحظه ها رو در زندگی دارم.
Thanks Dear Fatima 
قليييييييييييييييييييييييييييييييی!!!
نویسنده: no one - سهشنبه ٧ آذر ۱۳۸٥
اون روزا که بزرگ بودم خیلی دوس داشتم. بعدش رفتم سه چرخه بازی کردم. الان میخوام مشقامو بنویسم. حوصله ام سررفته. دلم اصلآ درس دوس نداره. خسته شدم. اصلآ این آقاهه فک میکنه خیلی بامزه است. یه تیکه های مسخره ای سرکلاس میندازه که!
اگه غذا بخورم بزرگ بشم میرم پارک سوار اون سرسره میشم. خود بابام قول داد! خودش تازه اون سری بهم گفت که من چقدر نازم. وقتی شعر خوندم خیلی خوب بودم دوس دارم هی برم بازی کنم با بچه ها. رفتم تو خیابون پلیسه بهم گفت چه کار می کنی؟! گفتم دنبال کار میگردم! (اینو من نگفتم یاسین گفت!) دیروز یکی از بچه ها مریض شد فک کنم. کیفشو برداشت رفت. راستی همسایه مون داره جیغ و داد میکنه. فک کنم دیگه نمیتونن مشترک باشن!
این کامپیوتر لعنتی از کار و زندگی انداخت منو! همه اش دارم باهاش کارای علمی می کنم. اه! بسه دیگه چقدر علم؟! به اندازه اون خورش مزخرفه (بامیه) ازش بدم میاد. حتی از پیازم بیشتر. دکتر عزیزی (که خیلی عزیزه تا وقتی قاط نزده!) خیلی ماه بود دیروز. از اون حرفایی زد که من دوس داشتم. ولی نصف بچه ها حوصله نداشتن. آخه اونا اومدن مهندس شن. از این حرفا خوششون نمیاد که. صدای جیغ این خانومه داره اعصابمو به هم میریزه!!!
خوب دیگه بسه. چقدر چرند گفتم.
بی حاصل!
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥
و آخرین تلاشهایشان را می بینم. بی آنکه بدانند چه بر سر آن ریشه های فرسوده در خاک تنیده می آورند! چه بر سر دیوارها می آید؟ دیوارهایی که تا دیروز مستحکم بودند! و امروز؟ دیوارهایی که در برابر هجوم باد و باران و سیل ایستادند و امروز گویی در برابر نسیم نیز آسیبپذیر شدهاند!
و خوب که نگاه میکنم رنگ خدا را در لایههای از تک و تا افتاده ریشههای فرسوده که به دل خاک چنگ میزنند با باور عمیق چشمانم که گود افتادهاند از اشکهای ناتمام بیآزار، حس میکنم! چه غمانگیز است قصه زمین...
وقتی که فریاد در باد میپیچد صدای هولناک سکوت در میان آوای شرمآور اعتراض گم میشود. و چه خوب! چه خوب که نمیشنوم صدای سکوت را! روی تکههای پاره دفترم مینویسم که تمام میشود. میدانم که ریشه ها به جایی وصل نبودند! و خاک... خاک بیحاصل که دیگر توان سیراب کردن ریشهها را ندارد! عظمتش دیگر فروریخته... درست مثل گهوارهای می ماند وقتی قد کودک از طول آن بزرگتر شده است!
مرگ، آخرین پیام خوشبختی است که نجوایش همه وجودم را پرکرده است! چه آرزوی شیرینی... چه اشتیاقی و چه امید دوست داشتنی و آرام بخشی!
آخرین تلاشهایتان را می بینم و میخندم... و غرق در شادی میشوم که حتی در نابودی آخرین رشتههای نازک ریشههای پاک هم دریغ نمیورزید!