از زير کاغذها
نویسنده: no one - جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦
تو می دانی که من هرگز از مصیبت نمی ترسم...
تو می دانی که من هرگز از هیچ چیز نمی ترسم.
اینجا در گوشه ی خیابان ایستاده ام تا وقتی با آن ماشین مدل بالایت از کنارم می گذری برایت دست تکان دهم.
من همه چیز را فهمیده ام. درست به آن نقطه ای از ایمان رسیده ام که دیگر مفهوم خطا برایم مرده است.
من در تمام وجودم خدا را حس می کنم.
تو می دانی... چون تو نیز همین قدر ایمان آورده ای. اما فرق من و تو این است که من اینجا گوشه ی خیابان ایستاده ام ولی تو با آن ماشین مدل بالایت از کنارم می گذری. وقتی که از کنار من رد می شوی من برایت دست تکان می دهم اما تو نه بوق می زنی نه حتی یک لبخند کوچک!
می دانی چرا دیگر از مصیبت نمی ترسم؟ چون تو یک واژه بی معنا را هرروز برایم تکرار کردی. چون تو همه چیز را فهمیدی. چون تو یک فرشته بی بال بی نشان هستی.
یک سنگ از آسمان فرود می آید. یک سنگ درست روی سر من!
اینجا من می میرم و قصه از همین جا شروع می شود.
تو تنها می شوی. ولی انگار تازه یادت می آید که همه چیز را می فهمیدی.
ولی به خودت می گویی دیگر دیر شده است. او مرده و کاری از من بر نمی آید.
دوباره سوار آن ماشین مدل بالایت می شوی!
و دوباره از همان چهارراه می گذری. درست مثل قبل! و هیچ کس این بار برایت دست تکان نمی دهد.
تو بوق نمی زنی. لبخند هم نمی زنی. اما دوست داشتی هم بوق بزنی هم لبخند. حتی شاید ترمز هم می زدی!
اما این بار نمی دانی برای که و چرا!
من ولی همان جا روی همان نقطه قبلی در گوشه ی همان خیابان ایستاده ام. و دارم برایت دست تکان می دهم. این بار تو نمی توانی این را بفهمی. شاید یک حدس ساده بتوانی بزنی. اما باورش نمی کنی. چون تو ایمانت را باخته ای. وقتی یک چیزی تمام می شود ما ایمانمان را می بازیم. درست مثل ماشین بازی های کودکیمان...
کد ۴۱
نویسنده: no one - جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦
زندگی از پشت پنجره آشپزخانه معنای دیگری دارد! این وقت ظهر می شود یک خیابان خلوت آرام را دید و گربه هایی که بالای در حیاط خانه روبرویی زیر سایه برگ های تاک رونده نشسته اند و بی خیال از همه چیز خودشان را لیس می زنند... آن بالا کسی دستش به آنها نمی رسد. و اصولاً در این دوره زمانه که همه سر در لاک زندگی خویش فرو برده اند کسی حس و حال آزار رساندن به این گربه های معصوم را ندارد...
پسری گاری به دست می آید و آشغال های کاغذی را از سر کوچه بر می دارد و توی گاریش می ریزد. لباس آبی با راه های زرد پوشیده است. انگار شهرداری به هماهنگی این دو رنگ فکر کرده است. پشت لباسش نوشته شده: کد 41 – 149 و چند بار داد می زند: نمکیه...
گربه ها هنوز آرام روی سردی سایه بالای در حیاط لم داده اند. هیچ چیز تهدیدشان نمی کند. حتی چشمان من که به آنها جند دقیقه ایست خیره شده اند. خانه روبرویی از آن خانه های یک طبقه قدیمی است که حسابی در زمان ساختش قشنگ بوده است. خانه سفیدی که احتمالاً رویای محقق صاحبخانه بوده است... ستون های سفید و طرح کاخ مانند خانه فضای محشری به آن طرف پنجره بخشیده است. باغچه بزرگ حیاط، پشت درختان بلند کوچه پنهان شده است و فقط گوشه های آن دیده می شود. فکر می کنم پر از گل و گیاه باشد. انسان همیشه از طبیعت لذت می برد...
کد 41 دارد تفننی گاری را این طرف و آن طرف می برد. حس می کنم چون ظهر جمعه است زیاد رغبتی به کار نشان نمی دهد. شاید اصلاً به کارش علاقه ای ندارد! و حتی به نظرم می رسد که او از این کار بیزار است. احتمالاً به این چیزها فکر هم نمی کند. چون مهم حقوقی است که می گیرد. گرچه آنقدر نیست که مهم باشد... ولی به هر حال از هیچی که بهتر است. اصلاً اگر آن نباشد شاید از گرسنگی بمیرد... شاید هم کار بهتری پیدا کند! به هر حال الان که توی این مملکت روی هیچ چیز نمی شود حساب کرد. علی الحساب باید همین کار را ادامه دهد. خودش را روی گاری آویزان کرده است. بیشتر فشار شانه هایش است که گاری را هل می دهد! پاهایش را یک متر عقب تر روی زمین گذاشته است. البته نه همیشه فقط آن قسمتی که می خواهد از پیچ خیابان بپیچد و گاریش توی یک چاله پر از آب می افتد. این آب از باران پریشب توی این چاله جمع شده است. آفتاب هم زورش نرسیده که آن را خشک کند...
یکی از دو گربه منظره تماشایی من بلند می شود و کمی راه می رود. فکر می کنم از یک جا نشستن و استراحت کردن خسته شده است. ولی آن یکی با شدت بیشتری خودش را تمیز می کند. بالاخره جمعه است و از فردا هفته جدید شروع می شود. گربه ای که راه افتاده احساس غرور می کند. به اطرافش نگاه می کند و بی حرکت می ایستد. من هم حوصله ام سر می رود و به اتاقم بر می گردم. امروز هم باید تا عصر در خانه تنها باشم!
بدحجابی!
نویسنده: no one - جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦
راننده تاکسی می گوید به جای اینکه یک فکری برای بیکاری بکنند به پاچه مردم گیر می دهند! این را که می گوید می خندد و ادامه می دهد: رفته اند تو کار پاچه! و باز می خندد و من هم سر تکان می دهم!
.............................
یک آدم خنگ وقتی با یک آدم باهوش جر و بحث می کند سعی می کند به او بفهماند که او به خاطر هوش بالایش نمی تواند بر او غلبه کند. به این ترتیب خنگی خودش را ثابت می کند!
......................پیرمرد نمی توانست درست راه برود و یک پاکت میوه هم در دست داشت. قیافه اخمو و خشنی به خود گرفته بود. به سختی از پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس خودش را به جلوی آن رساند. آنجا پیرزن نسبتاً چاق خنده رویی منتظرش بود و از جایش بلند شد. دست پیرمرد را گرفت و او را روی نیمکت نشاند و در عین حال سعی کرد سر به سرش بگذارد. پیرمرد با همان اخم تلخ جوابش را داد و نشست. تا پنج دقیقه بعد که اتوبوس آمد حرفی نزدند و بعد سوار اتوبوس شدند...
امروز بعد از ظهر
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
ساعت ۶ سوار تاکسی شدم که به خانه بیایم! کمتر پیش آمده بود دقیقاً در این ساعت از دانشگاه بیرون بیایم. جلو نشسته بودم. آسمان پر از ابر بود. و خورشید هم کم کم می خواست غروب کند. ولی هوا روشن بود. هوا خیلی تمیزتر از آن بود که فکر می کردم. برج میلاد خیلی شفاف بود. ابرها مثل خیلی وقت های دیگر طرح های فوق العاده ای داشتند. اتوبان خلوت بود و من از سرعت ماشین و تماشای آسمان لذت می بردم. همیشه اتوبان و جاده هایی را که خلوت است و می شود مزه سرعت را در آن چشید دوست دارم. آنقدر این روزها ترافیک کلافه ام کرده است و هوای آلوده تهران که فکر می کنم بزرگترین آرزویم این است که یک جای تمیز بدون ترافیک زندگی کنم! اما وقتی که داری زندگی می کنی انتخاب بعضی چیزها مسخره می شود. مثلاً امشب یک تله تئاتر می دیدم که آدم ها دور یک میز نشسته بودند و موزیک ملایمی پخش می شد (از آنها که مرا آرام می کند و به فکر می اندازد!) فکر کردم چند سال دیگر طول می کشد که من بتوانم اینقدر آرام بنشینم و با دوستانم گپ طولانی بزنم. بدون اینکه فکر کنم وقت دارد تمام می شود!!! و یک موزیک آرام هم گوش کنم و احتمالاً بعد از اینکه آنها رفتند من چند ساعت با خودم خلوت کنم. روی صندلیم بنشینم و کتاب بخوانم. هیچ کس تلفن نزند. هیچ کس نیاید. هیچ کس مزاحم نشود. فردا دانشگاه نداشته باشم! از درس و کار و مسئولیت و زندگی خبری نباشد! اصلاً من یک مدتی به رکود و آرامش احتیاج دارم...
ابديت!
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦
تمام چشمها به تو دوخته شده بود. من از اضطراب داشتم می مردم. تو گاهی در میان آن شلوغی نیم نگاهی به من می انداختی و با اینکه هزار بار با هم تمرین کرده بودیم باز هم لبخند پنهانی کوچکی می زدی که باعث می شد هر بار دو سه نفر رو به من برگردند و من هم با آنها سرم را بچرخانم! خودم از رفتار خودم خنده ام گرفته بود. سکوت بدی در فضا حاکم بود. دلم می خواست مثل آمفی تئاتر دانشکده اینجا هم همهمه باشد. دلم می خواست همه با هم پچ پچ کنند. اما فضای اینجا خیلی سنگین بود. آدم ها خیلی جدی تر از آن بودند که تصور می کردم. می ترسیدم وقتی بیانیه را می خوانی یک اشتباه کوچک همه زحمت هایت را خراب کند. ولی با همه دلهره ای که داشتم و نفسم را بند آورده بود، ته دلم خوشحال بودم. چون چهره ات خیلی آرام بود. و انگار یک قدرت ماورایی به دست آورده بودی. خیلی مسلط ایستاده بودی و همه چیز آماده بود که شروع کنی. نمی دانی چقدر احساس غرور می کردم! تو همیشه همانی بودی که فکر می کردم. شاید هم چیزی بیشتر از آن. نمی دانم! به هر حال تمام خوشحالی دنیا در من موج می زد! عرق کرده بودم. هنوز هم اضطراب داشتم. چراغ ها را خاموش کردند و جلوی صورت تو شمعی می سوخت. شمعی که چهره ات را روشن نگاه داشته بود! چقدر نورانی شده بودی! چقدر همه چیز باشکوه بود... زمان ایستاده بود. نفس های من هم به شماره افتاده بود. اینجا انگار بلندترین نقطه ای بود که من به عمرم ایستاده بودم. از اینجا همه دنیا کوچک شده بود. آدم ها اینقدر ریز بودند که اصلاً دیده نمی شدند. من انگار فاصله ای تا ابدیت نداشتم! چقدر همه چیز عجیب بود... صدای کف زدن حضار مرا از آن اوج آسمان ها به روی صندلیم انداخت! چراغ ها روشن شد و تو در حالیکه صورتت پر از اشک و لبخند بود از پله ها پایین می آمدی...
سايه ها ۲
نویسنده: no one - چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦
من مریض شده ام. هر شب کابوس می بینم. انگار ارواح خبیثه قصد آزار مرا دارند. امشب آتش روشن کردم. درست وسط باغ. کنار قبر خالی که برای جنازه خودم حفر کرده بودم. امروز صبح به سرم زد که تا شب می میرم. می خواستم توی همین باغ دفن شوم. اینجا پر از ارواح سرگردان و بی خانمان است که با من جور شده اند. اذیتم نمی کنند. فقط دوست دارند مثل خودشان باشم. چون آنها نمی توانند بفهمند که آدم حسابی ها هم می توانند از مرگ نهراسند. خیلی وحشت زده ام. فقط نمی دانم آیا کسی هست که روی من خاک بریزد یا نه! کنار آتش ارواح جمع شده اند و می رقصند. من همه تنشان را نمی بینم. ولی رقصشان را دور آتش می فهمم. لبخندهایشان را هم می بینم. آنها جمجمه ندارند. سوراخ هایی سیاه روی چهره شان هست که دهان و چشم و بینیشان را معلوم می کند. ثابت هم نیست. مثل دود غلیظ سیگار می مانند که شکل انسان به خود گرفته اند.
توی قبر دراز می کشم. ارواح دورم جمع می شوند. چشمهایم سیاهی می رود. خواب می روم و وقتی از خواب بیدار می شوم آفتاب در چشمانم می درخشد. پرستار زیبایی بالای سرم می آید و به من لبخند می زند. احساس می کنم خیلی دوستش دارم. هیچ دختری را به این زیبایی در عمرم ندیده بودم. شاید یکی از حوریان بهشت باشد. چشم از او بر نمی دارم. همه جا روشن و سفید است. حتی خودم و لباس هایم. نور همه جا را پر کرده است! گمان می کنم در بهشت چشم گشوده ام. اما ناگهان می بینم صورت زیبای پرستار محو می شود و شبیه دود غلیظ سیگار می شود، بوی خاکستر می آید. همه جا تاریک می شود و سوراخ های سیاهی روی چهره پرستار که درست شبیه ارواح خبیثه است جای چشمها و لبها و بینی را مشخص کرده است... دیواره قبر رطوبت گرفته است... خاکستر و گل قبرم را پر کرده است!