سيب زمينی
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
ما انسان های خوبی هستیم که به خاطر گناه متولد شدن، خودمان را چندین بار دار می زنیم!!
***
سکوت یعنی تبلور یک نیاز عمیق روحانی، وقتی که حرفی برای گفتن نداریم!
***
- تو داری فیلم بازی می کنی. من هیچ کدوم از حرفاتو باور نمی کنم!
- بله عزیزم، بهت نگفته بودم که من بازیگر سینما هستم؟!
یک صبح زود
نویسنده: no one - یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
یک پل چوبی، یک سکوت ممتد، یک آبشار نقره آبی، یک موسیقی دور...
تار
نویسنده: no one - یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
می خواهم ساعت ها به خورشید خیره شوم... تا وقتی که چشمانم تمام شوند.
انتظار
نویسنده: no one - شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
این ساده ترین جمله ایست که می توانم بگویم: دلم برایت تنگ شده است...
يک نوشته قديمی
نویسنده: no one - جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
او همیشه با من بود. فرصت فکر کردن نداشتم. همین طور تصمیم گرفتن. به نظر خودم خیلی مستقل عمل می کردم و او هم اصلاً سعی نمی کرد به من بفهماند که همه اختیارم را به او داده ام. اما من نمی فهمیدم که دارم از طریق او کنترل می شوم. من هیچ لحظه ای حق تنها بودن نداشتم. چون او این را نمی خواست. چون او می توانست در غیر این صورت مرا از چیزی محروم کند که جزئی از زندگیم شده بود. یعنی خودش! یعنی یک وابستگی وحشتناک اعتیادآور. اگر من جایی ناپرهیزی می کردم و کمی از او دور می شدم می دیدم که او هم از من دور می شود و سراغ کسی می رود که قلباً دشمن خونی من است! و با او گرم می گیرد و می خندد و من حرص می خوردم. اصلاً متوجه نبودم ولی ناخودآگاه مرا از کرده خود پشیمان می کرد و دوباره برای این که موقعیتم را به دست آورم به سوی خودش می کشاند. او همیشه از این وضعیت راضی بود اما من نمی دانم چرا حس می کردم دارم همه اختیارم را از دست می دهم. البته برای من هم زیاد بد نبود چون او همیشه مراقبم بود و همیشه با من می خندید. گرچه خیلی هم دعوایمان می شد چون هردویمان بیش از حد خودخواه بودیم. و شاید همین خودخواهی باعث شده بود که هیچ کس دیگری را راه ندهیم به حریم خودمان! من توانایی بیشتری برای این کار داشتم اما کمتر فرصتش پیش می آمد. چون او تقریباً همه وقت مرا در اختیار داشت. و همه برنامه هایم را می دانست. و این خیلی سخت و نا امید کننده بود. من تا مدت ها این را نمی دانستم و همیشه احساس می کردم از چیزی رضایت ندارم. ولی او همیشه شاد و راضی بود...
مورچه!
نویسنده: no one - جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
- تا حالا به لبخند یه مورچه فکر کردی؟!
- آره، خیلی محشره...
- واسه همینه تو زندگیت هیچی نشدی!
آرزو
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
تپش قلب کوچک گنجشک را زیر انگشتانت حس می کنی و نوازشش می کنی... چه تند می زند بعد از اینکه خودش را سه بار به شیشه کوبیده است... ولی او از تو فقط آزادیش را می خواهد!
اميد!
نویسنده: no one - سهشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
نامه آخرت را یک خط درمیان خواندم. گفتم شاید معنی بهتری بدهد!
نویسنده: no one - سهشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
- باور می کنی دیگه هیچی برام مهم نیست؟!
- نه.
Untitled
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
...
اگر می توانستم همه واقعیت های مزخرف دنیا را انکار می کردم!