از آن دور دست دختری دست تکان می دهد و می خندد. و من بی پروا عاشقش می شوم! عاشق یک دختر شش ساله که همه وجودش هیجان و اشتیاق است. من هم برایش دست تکان می دهم و می خندم.
از آن دور دست دختری دست تکان می دهد و می خندد. و من بی پروا عاشقش می شوم! عاشق یک دختر شش ساله که همه وجودش هیجان و اشتیاق است. من هم برایش دست تکان می دهم و می خندم.
دکتر قالیبافیان هم رفت! خیلی وقت بود برای مرگ کسی دلگیر نشده بودم. اما این بار فرق می کرد...
پروچیستا دارد کم کم پا می گیرد. خیلی کار دارد... ولی بچه ها خیلی زحمت می کشند. از انرژی و استعداد سرشارند. خوش به حال پروچیستا
این روزها هیچ دلخوشی واقعی وجود ندارد. همه چیز یک گول زنک بچه گانه است. کاش زودتر این روزها تمام شود.
پ.ن: دوست دارم دیروز را از تاریخ ذهنم پاک کنم. به خاطر اخلاق حال به هم زنی که داشتم! به خاطر معده درد احمقانه ای که روحم را مختل کرده بود!
دوچرخه ام را روی کولم می گیرم. اصغر آقا هم کمکم می کند. چهارراه را که رد می کنیم می گوید: تو خیلی بزرگ شده ای. وقت زن گرفتنت است. خجالت می کشم و شب تب می کنم!
فردا صبح مادر چادر سر می کند می رود خانه اصغر آقا خواستگاری دخترش!
دلم می خواهد در تنهایی خویش گم شوم... و به تلاطم همیشگی روحم به آهستگی نگاه کنم. من در یک باور قدیمی روزهای خستگیم را به پایان می برم. و در آرزوی یک شادمانی جاودانه قهقهه می زنم. این چشمان خیس من است که تو را می جوید...