بهانه
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦
روی دیوار چیزهایی نوشته ام. می دانم وقتی که برگردی اینقدر سرت گرم کارهای خودت است که اصلاْ متوجه اش نمی شوی. فکر کردم شاید بهانه ای داشته باشی که اگر یک روز چشمت به آن افتاد بتوانی دوباره شماره ام را بگیری و بپرسی: منظورت از این نوشته روی دیوار چه بود؟!
پ.ن !
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦
گفته بودی هر بار که از جلوی سینما رد می شوی یاد آن مورچه ای می افتی که روی دیوار با کاغذ ها جمله های سنگینی که از خیال من می گذرد نه تنها از تو بلکه تمام دنیا را به خاطرش می شود روزنامه وار در انتهای یک کوچه بن بست به دادم برسید!
باران
نویسنده: no one - سهشنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
دارد باران می بارد. همه دلتنگیهایم را به یادم می آورد. شاید از باران هم گذشته است. چیزی شبیه رگبار... نمی دانم. دوست داشتم می رفتم زیر باران و خیس خیس می شدم. که وقتی به خانه می آمدم از همه لباس هایم آب می چکید و موهایم روی صورتم می چسبید! امشب هم در خانه تنها مانده ام. تنهایی همانقدر که جذاب است سخت هم هست. آن هم برای من... که تمام خاطراتم را یک به یک مرور می کنم. همه لحظه های سخت بودنم را. همه دلخوشی های از دست رفته ام را...
خدا انگار با من قهر کرده است. اینجا در قفس تنهاییم نشسته ام تا برای روح خویش آواز بخوانم!