همه چیزم را می بازم.
وقتی که می خواهم دوباره شروع کنم،
یادم می افتد که یک بار دیگر هم همین اتفاق افتاد!
همه چیزم را می بازم.
وقتی که می خواهم دوباره شروع کنم،
یادم می افتد که یک بار دیگر هم همین اتفاق افتاد!
امروز فال حافظ فروختم!
با پاکت های رنگی.
وسط حیاط دانشگاه!
فالی پانصد تومان.
و سالاد الویه: ۱۰۰۰ تومان.
پ.ن: مرسی کانون خیریه آفتاب دانشکده فنی!
ذائقه هایمان بیمار شده است؛
طعم تلخ بدبختی را با اشتها می چشیم!
در برابر همه گناهان استوار بودی.
و حال که یک انسان ارزشی شده ای...
ماهیانه چقدر پاداش الهی و امکانات رفاهی می گیری؟!
خواب می دیدم برای کودکی که نمرده بود عزا گرفته اند!
کودک گم شده بود. میان ادراک کوچک و ناچیز آدم هایی که بیشتر شبیه وزغ هایی با چشمان دریده بودند تا خلیفه خدا بر زمین! خواب هولناکی بود. نمی دانم به چه جرمی آن کودک را که نمرده بود به گورستان مجهول خاطره ها انداختند.
من به دنبال قبرستانی می گردم که در آن نامم را روی سنگی حک کرده اند.
پ.ن: بمیرید پیش از آنکه بمیرید.
وقتی در اوج بودم... رفتی و تنها شدم.
وقتی در اوج بودی... رفتم و تنها شدی.
وقتی همه آوارهای زندگی بر سرم داشت خراب می شد... رفتی و تنها شدم.
وقتی همه آوارهای زندگی بر سرت داشت خراب می شد... رفتم و تنها شدی.
من تنهایم و تو. تنهای تنها... تنهای تنهای تنها...
تو برای چه زندگی می کنی؟!
- پیدا کردن نیمه گم شده ات...
- یا ادامه تحصیل؟!
برای به دست آوردن همه چیز،
خیلی چیزها را از دست می دهیم!