یادداشت ها
(روزانه)
یک نامه متفاوت
نویسنده: no one - دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
آقا، از آن روز که مرا در جیب کت تان گذاشتید، من به قلب شما خیلی نزدیک تر شدم. شما مرا در یک قاب مقوایی کوچک گذاشتید و از آن پس من به قلب شما خیره شدم. می دانستم که باید مراقبش باشم. شما بسیار دوست داشتنی بودید، و وقتی قلبتان تندتر می تپید می دانستم که به من فکر می کنید. بعد مرا آرام از آن جیب خوشبویتان که همیشه با عطری که از من کادو گرفته بودید، معطرش می کردید، بیرون می آوردید و به چشمان من نگاه می کردید. من عاشق شما بودم و نگاهتان در من اثر عمیقی می گذاشت. بعد مرا می بوسیدید و فکر می کردید که من دیگر نیستم. ولی من لب های شما را احساس می کردم، و اشک هایتان را می دیدم. بعد دوباره مرا به قلبتان می سپردید و نمی دانستید که در واقع قلبتان را به من سپرده اید. من همه حواسم به آن بود. گاهی گمان می کردم که مرا فراموش کرده اید. وقتی ساعت ها صدای کلید های کامپیوتر را می شنیدم و می فهمیدم در اداره تان مشغول کار هستید، اما وقتی صدای قلبتان را با شدت بیشتری احساس می کردم، می فهمیدم که می خواهید نگاهی به چشم های من بیندازید.
آقا، وقتی که آن عکس را از من گرفتید، به شما گفتم که آن عکس نیست. خود منم! و شما خندیدید. من قسم خوردم که باور کنید من از توی عکسم شما را می بینم و شما لبخند زدید و گفتید که باور می کنید. ولی مطمئنم شک داشتید. با این حال من شما را می بینم. صدای قلبتان را می شنوم و مراقبش هستم. راستی می دانید، تازگی ها یک نگرانی عجیبی در من پدید آمده. هر بار که می خواهید مرا ببینید، فکر می کنم از من خسته شده اید و ممکن است دیگر مرا به جای خودم برنگردانید. می دانید، همه نگرانیم این است که پس چه کسی مراقب قلب مهربان شما خواهد بود؟ چه کسی هر لحظه به صدای تپشش گوش می کند، و حواسش هست که کم و زیاد نشود؟!
می دانم بالاخره روزی می رسد که باید مرا فراموش کنید، اما خواهش می کنم، مرا جایی بگذارید که چشمانم رو به آسمان باشد. چون هیچ جای دیگر در دنیا به اندازه قلب شما بزرگ و تماشایی نیست.
آقا، مراقب خودتان باشید.
با عشق و احترام
از طرف عکس توی جیب کت تان!
بی خیال بابا!
نویسنده: no one - جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧

با شیشه های ایستک وارد می شود!
خسته به نظر می رسد. اصرار می کند که همگی به افتخار زندگی سگی اش، بنوشند.
شیشه ها را بالا می گیرند: به افتخار زندگی سگی او !
و می نوشند...
بعد هم می روند توی خیابان، آواز می خوانند و می رقصند.
مردم از اطراف جمع می شوند...
یکی مامور می شود که برای همه ایستک بخرد. یکی هم آنها را بین مردم پخش می کند و می گوید به افتخار زندگی سگی او.
راه بند آمده، همه آمده اند وسط !
یکی داد می زند: زندگی سگی، دوسِت داریم!
و همه داد می زنند: زنده باد زندگی سگی.
جمعیت با خوشحالی جشن می گیرند و آرام به خانه هایشان بر می گردند.
...
هه! دیدی ایستک هم جواب می دهد؟!
با آب معدنی هم می شود، باور کن.
یک روز صبح!
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
مرد چشمانش را باز کرد. تختش انگار روی موج ها بود. بالا و پایین می رفت. پایش را روی زمین گذاشت، فرو رفت، داشت توی آب سر می خورد که زمین سفت شد! تا کمر توی سیمان و خاک و خشت بود. دستهایش را روی سرامیک های کفپوش گذاشت و کمی به آن ها فشار آورد، بلکه بیرون بیاید. اما فایده ای نداشت. کسی در زد، گفت: بفرمایید؟
صدای خواهرش از پشت در گفت: من توی زمین گیر کرده ام!
احمق دیوانه !
نویسنده: no one - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

١
او به سقف چسبیده است و هرچه اصرار می کنم پایین نمی آید. گولتان نمی زنم. او یک عنکبوت بی تربیت است. همه گوشه سقف را تار تنیده. ولی چون به من کاری ندارد من هم کاری باهاش ندارم. یعنی اذیتش نمی خواهم بکنم. فقط می گویم بیاید پایین با هم بازی کنیم. حتی می خواستم برایش فیلم هم بگذارم. چون مطمئنم از آن زاویه مانیتور را نمی بیند. خودش یه کم احمق است. احمق دیوانه! من که کاری باهاش ندارم.
از توی حال صدای جیغ زدن می آید! بعد من گوله می پرم بیرون و دارم هنوز جیغ می کشم. خودم را می تکانم. بابا با پیچ گوشتی به جان دیوار افتاده است. آخر چرا با پیچ گوشتی؟ کسی چه می داند؟ مامان می گوید خب که چی؟ باور کردنی نیست. عنکبوت آمده بود که با من بازی کند. اه، من که جنبه نداشتم چرا اصلاً اصرار کردم؟ عنکبوت را کشته ام! قشنگ معلوم است. گوله شده و دست و پایش را جمع کرده و با فوت این ور و آن ور می رود. با نوک اتود دست و پایش را باز می کنم. نخیر، مرده است. با تشریفات زیر فرش دفنش می کنم. سرم را که بالا می آورم می بینم مامان دارد نگاه می کند. اوه، خدای من، چه مصیبتی!
وسوسه های انسانی
نویسنده: no one - یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
بپذیرید یا نه، انسان مستعد آزار خویش است. و این استعداد علی رغم استعدادهای مفید که برای بیداری و شکوفایی، همواره احتیاج به تلنگر و مراقبت دارند ، بسیار بالفعل است و در هر لحظه وسوسه اش درون همه انسان ها بیدار است و در جوش و خروش. مدت هاست که با این فکر که چگونه می شود دست از آزار خویش کشید زندگی کرده ام. و مثل خیلی از آدم ها (احتمالاً) به تجربیات گوناگونی روی آورده ام.
البته روی سخن من با کسانی است که تا حدی درگیر خویش اند و این درگیری را ذاتاً احمقانه نمی پندارند. و شاید تا حدی به این معتقد باشند که درگیری با خود، از اولین و اساسی ترین وجوه تمایز انسان است با سایر موجودات.
و برای کسانی که "فراموشی" خود را برگزیده اند و به زندگی به معنای حداقلیش پناه برده اند، چنین حرف هایی گاهاً مضحک و بی مفهوم به نظر می رسد، که آن نیز در نوع خود عقیده ایست و ما را با آن کاری نیست.
رهایی از آزار خویش، بسیار بستگی به نوع فهم انسان از خودش و عقایدش دارد. و شاید سخت ترین کاری باشد که یک انسان مسئول بتواند انجام دهد. مسئولیت به خودی خود دلهره آور است، و این دلهره، همواره می تواند بسیار فریبنده باشد. اصلاً وسوسه خودآزاری خیلی اوقات اینگونه توجیه می شود. یعنی ما گمان می کنیم که احساس مسئولیت ماست که در ما اضطراب، نگرانی، نا امیدی، و رنج هایی که با هیچ چیز آرام نمی شود به وجود می آورد. در حالیکه دلهره مسئولیت چیزی فراتر از این هاست. و این دلهره اتفاقاً دلهره ای سودمند و لذت بخش است. چراکه انسان را به تلاش و تفکر وا می دارد، نه به حالت های پریشانی، حسرت گذشته و نگرانی آینده. چراکه اساساً مسئولیت، در قبال تلاش هر لحظه انسان مطرح است برای آنچه در برابرش احساس مسئولیت می کند، و نه درباره نتیجه، و نه درباره گذشته ای که نمی توان تغییرش داد، یا اصلاحش کرد. در واقع رهایی از خویش، با کشف چنین احساس مسئولیتی اتفاق می افتد. و چنین کشفی جز با مراجعه به خویشتن، جز با درگیری با خود رخ نمی دهد. و اینها پایه های اساسی تقویت روح است برای مبارزه با وسوسه هایی نظیر خودآزاری!
امروز توی راه خانه داشتم به قدرت و صلابتی که در "تمرکز" هست فکر می کردم. و اینکه رهایی از آزارهای بی پایه، و سستی که بر خودمان تحمیل می کنیم تنها با اندیشیدن، و در واقع خوب اندیشیدن به معانی و مفاهیم، امکان پذیر است. و شاید اولین چیزی که برای چنین اندیشه ای باید رعایت کنیم "تمرکز" بر موضوعی است که هر لحظه فکر و روح ما را درگیر خودش می کند.
برای چنین تمرکزی، احتیاج به طبقه بندی کوچکی از همه آنچه که به طور شلوغ و نامرتب در ذهنمان می چرخد، احساس می شود. که این طبقه بندی اولیه باید بر مبنای آنچه تا کنون از زندگی آموخته ایم باشد، و در مسیر خوب اندیشیدن کم کم شکل های پیشرفته تری به خود می گیرد که به کمک روح بلندپرواز ما خواهد آمد.
کودکانه!
نویسنده: no one - شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
زنی التماس می کند: شما را به خدایی که می پرستید با او کاری نداشته باشید... شما را به خدا...
با خودم فکر می کنم که حتماً بی خیال می شوند.
ولی او را می کشند. کودکش را در برابر چشمانش می کشند. بغضم دارد می ترکد. گریه ام گرفته است.
نوشته ها بالا می آیند و موسیقی تیتراژ پخش می شود. همه بلند می شوند و سفره را پهن می کنند. کانال را عوض می کنند، جوک می گویند و می خندند و در واقع جو را عوض می کنند.
ولی چهره من همچنین در هم است. می دوم توی اتاقم و آنقدر گریه می کنم که می آیند سراغم و دلداریم می دهند. می گویند این ها همه اش فیلم است و از این حرف ها!
نمی توانم هضم کنم که وقتی او را به خدا قسم داده چرا آن بچه را می کشد؟
اگر فقط فیلم است، اگر واقعیت ندارد لعنت به فیلم سازها!
مصاحبه من با خودم!
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
- آقای مهندس شما زندگی را خیلی سخت می گیرید!
- بله، همین طور است.
- فکر نمی کنید کمی باید راحت تر زندگی کنید؟ کمی هم از زندگی لذت ببرید؟
- نخیر، فکر نمی کنم.
- ببینید، شما با مردم عادی سر سازگاری ندارید، یک جوری شده اید. کمی تلخ به نظر می رسید.
- بله، حق با شماست.
- شما زیادی فکر می کنید. این باعث شده که به همه چیز ایراد بگیرید و دنیا به نظرتان تیره بیاید.
- موافق نیستم. بنده دنیا را تیره نمی بینم.
- شما با نظام های خانوادگی هم مشکل دارید. این به روحیه شما آسیب رسانده، به نظر افسرده می آیید.
- با نظام های خانوادگی تا حد زیادی مشکل دارم. اما افسردگی را قبول ندارم.
- به نظر خودتان زندگی با معنایی دارید؟
- حتماً.
- معنی زندگیتان چیست؟
- اجازه بدهید که تلاش نکنم "چیزی توضیح ناپذیر را توضیح دهم"!
- این جمله را از کافکا ندزدیده بودید؟
- چرا، دقیقاً.
- چرا اینقدر به او علاقه مندید؟
- چون بخش بزرگی از ذهنم را به خودش مشغول می کند.
- شما نمی توانید با همه تاریخ و مردم بجنگید!
- من با هیچ کس نمی جنگم.
- بحث که می کنید.
- این اشتباه را بارها مرتکب می شوم. نباید این کار را بکنم.
- چرا؟
- چون لازم نیست.
- پس کجا حرفتان را خواهید زد؟
- بالاخره یک جایی پیدا می شود.
- متشکرم!
- خواهش می کنم.
سرگردانی
نویسنده: no one - سهشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
تقریباً هیچ چیز طبیعی نبود. مثل آواره ها و سرگردان ها، توی خیابان پرسه می زدیم. درختان بلند، با آرایشی نسبتاً منظم تا آنجا که در توانشان بوده بالا رفته و از آن بالا کمی خم شده بودند تا ما را با دقت تماشا کنند.
تاریکی و سکوت تنها چیزهایی بود که به وفور پیدا می شد. و البته توی این سکوت می شد صدای باد را شنید که در شاخه های درختان پیچ و تاب می خورد...
تمام آن شب را فکر کردیم و قدم زدیم. فکر کردن جزئی از زندگی روزمره ما شده بود. به هر حال هر کسی یک جوری روزمرگی می کند. حرف که می زدیم، می دیدیم علاقه مان به هم کم می شود. تصمیم گرفته بودیم با سکوت ارتباط برقرار کنیم. سکوت باعث می شد فکر کنیم خوشبختیم. ما از ابتذال حرف زدن بدمان می آمد. از حرف های عاشقانه، از رمانتیک بازی های لوس امروزی بدمان می آمد. ما از ژست های کتاب خوانده ها، از آنها که شخصیت هم را می شناسند و بر اساس آن رفتار می کنند بدمان می آمد. ما هر دو سنگین و مغرور بودیم. هردو عقاید سرسختانه ای نسبت به عشق داشتیم. به هیچ تئوری ارتباطی مدرنی پایبند نبودیم. ترجیح می دادیم توی سکوت برای خودمان رویاهای عجیب از هم بسازیم. سلیقه هایمان هم زمین تا آسمان فرق داشت. برای همین هرچه از یکدیگر در ذهن داشتیم برای خودمان نگاه می داشتیم. به نظرمان اینطوری بهتر بود. عجیب تر از همه اینکه ترجیح می دادیم وقتی داریم توی خیابان پرسه می زنیم، مثل آواره ها باشیم. عالم سرگردانی همان چیزی بود که از زندگی می خواستیم. احساس می کردیم در کنار هم کشفش کرده ایم. برای همین دست هم را هم نمی گرفتیم. گاهی عقب می ماندیم از هم یا جلو می افتادیم!
آن شب تا صبح پرسه زدیم و فکر کردیم. درختان بلند، سکوت، تاریکی، و ماشین های شهرداری که مثل ما پرسه می زدند، دنیای آن شب ما شده بود...
من دیدم که او گاهی زیر لب آواز می خواند، من هم گاهی با خودم نق می زدم. اما آرام، جویده، و حرف هایم را فرو می خوردم. یک بار او کنار جوی نشست و دستش را توی آب فرو برد.
وقتی خسته شدیم برگشتیم. دیگر هوا کم کم داشت روشن می شد. چایی دم کردیم. ولی قبل از اینکه بخوریم، او خوابش برد. گیج بودم. دلم می خواست طلوع خورشید را تماشا کنم. یاد بچگی هایم افتادم و توی عالم بچگی خوابم برد...
نغمه ای بر لب ها
نویسنده: no one - دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
ترانه غوغای ستارگان با صدای پروین
این موسیقی که همه شنیده ایم، -بارها و بارها- و انگار هرگز از آن سیر نمی شویم آنقدر در جان آدمی اثرگذار است که او را وادار می کند این شوق و شوری را که در او به پا می شود یک جوری بروز دهد. و من که جز نوشتن کاری یاد نگرفته ام و هنر دیگری ندارم دلم می خواهد چند خطی همگام با او بنویسم...
امشب، مثل شب های دیگر نیست. هیچ شبی مثل هیچ شبی نیست. اگرچه مناسبت این شب ها برای همه مناسبتی غم انگیز است، اما دلم می خواهد که یک بار هم که شده جور دیگری بیاندیشم و فکر کنم که آنچه "عاشورا" را و "حسین" را برای همیشه زنده نگاه می دارد، عزاداری و گریه و زاری نیست. نوحه هایی نیست که همواره از شنیدنشان خجالت کشیده ام. راز ماندگاری این نام ها، راز آگاهی آسمانی انسان هایی که حالا به مناسبت غوغایی که در ستارگان به راه انداخته اند، دارم می نویسم، "عشق" است.
دلم می خواهد یک امشب را به این فکر کنم که چگونه می شود به عشقی تا این حد بزرگ دست یافت؟ چگونه می شود یک سر، شوق و شور بود؟ چگونه می شود از شادی پر گرفت که به فلک رسید؟!
امشب مثل شب های دیگر نیست...
1
فلسفه شکر
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای مطلب خود کامران شدم
این شعر حافظ را اولین بار، در یکی از کتاب های شریعتی خواندم که در اول سخنرانیش خوانده بود. بعد به این فکر کردم که چقدر چنین شکری لذت بخش و زیباست.
چند روز پیش در کلاس اسپانیایی، یک جمله ای باید با کلمه problema (همان مشکل و مسئله) می ساختم. ناخودآگاه این جمله در ذهنم شکل گرفت: No tengo ningun problema en mi vida (یعنی: من هیچ مشکلی در زندگیم ندارم)
گفتن این جمله باعث شد بیشتر به این موضوع فکر کنم. این که انسان تا چه حد از زندگیش احساس رضایت می کند و این رضایت به چه معیارهایی وابسته است. در واقع کشف این حقیقت که چگونه می توان به آرامش و رضایت درونی از زندگی رسید کار بزرگی است و اگر کسی به چنین موهبتی دست یابد باید خدا را شکر کند. و گاهی شکرها چقدر با هم متفاوتند. دکتر شریعتی در یکی دیگر از سخنرانی هایش حکایتی از ملایی تعریف می کند که هر روز نعمت جدیدی کشف می کرده و به مردم می گفته که خدا را به خاطرش شکر کنید!
مثلاً یک روز به مردم می گوید که بگویید خدا را شکر. آنها هم می گویند. بعد می گوید فکر کنید که خدای متعال شما را جوری خلق کرده بود که مثلاً گوشتان زیر بغلتان بود. در نتیجه هر بار که کسی حرف می زد باید دستتان را بلند می کردید تا صدایش را بشنوید. آن وقت کلی به زحمت می افتادید. حالا که گوشتان زیر بغلتان نیست، بگویید خدا را شکر!
این فلسفه شکر خیلی از آدم هاست. آدم هایی که بلاهت جزئی از زندگی روزمره شان شده است و به آن عادت کرده اند. و این جمله شگفت انگیز دکتر عشایری اینجا خیلی مصداق پیدا می کند: "حماقت اگر جمعی شود ناپدید می شود!"
در واقع این ماییم که انتخاب می کنیم چگونه زندگی کنیم و چگونه خدا را شکر کنیم. به نظر من اینکه انسان در هر لحظه از زندگیش با این تصویر روبرو باشد که لحظات زندگیش را در اختیار دارد و باور کند که گذشته را نمی شود تغییر داد، باعث می شود که کمتر دچار نا امیدی های پوچ شود، کمتر خودش را آزار بدهد، کمتر از خودش و دنیا انتقام بگیرد، کمتر انرژیش را برای فکرهای ناسالم بگیرد، و در عوض می تواند از نیروهای عظیم و خارق العاده ای که دارد به سود همه آرمان ها و خوبی هایی که انتظارش را می کشد، امیدوارانه استفاده کند.
١
انسانی زیادی انسانی
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
انسانی هست که بزرگ است. بزرگ می اندیشد... انسانی که از زیر بار مسائل بی اهمیت بیرون آمده، سبک شده، رها شده، اوج گرفته و حالا من به او علاقه مند شده ام. او هست. می دانم که هست. دور یا نزدیک. چه فرقی دارد؟
انسانی که انسان مانده. انسانی زیسته، بی هیچ شعار و هیاهویی... بی هیچ بوق و کرنایی. او می داند که برای انسان بودن لازم نیست که دیده شوی، لازم نیست که ثروتمند شوی، لازم نیست که دانشمند شوی...
او برای زندگی مرزی قائل نیست. برای افکار بزرگش نیز. عظمت چیزی است که درون او جاری است و او لحظه ای از این عظمت جدا نبوده. با این حال آنقدر از آن بی نیاز است که هرگز به کارش نمی آید. خودش به خودی خود عظیم است. اصلاً چه اهمیتی دارد که بداند یا نه...
باورهای خوب، باورهایی که روح را به آرامشی ماندگار دعوت می کند. باورهایی که آدم را از شر آن همه هیاهوی دروغین دنیا راحت می کند. او پر است از این باورها... که اصلاً هم زیاد نیستند. ولی می دانم که او خیلی فکر کرده، خیلی خوب فکر کرده تا به آنها رسیده وگرنه هرکسی از عهده اش بر نمی آید.
و نمی توان بیش از این درباره چنین انسانی حرف زد. آلودن او به کلمات، اصلاً کار شایسته ای نیست. کلمات محدودند و از آنها محدودتر، توانایی ذهن و درک من است برای توصیف چنین کسی!
و این اعجازی که رخ می دهد، این پدیده ای که قلب آدم را نشانه می گیرد، تا حقایق را برای او بازگو کند، مرا سخت به خود مشغول کرده.
باید بیش از این به چنین انسانی اندیشید. باید در مقابلش کمتر حرف زد و بیشتر شنید. باید کمتر بازیگوشی کرد. کمتر بهانه آورد. باید آراسته تر بود. و شفاف تر. او ذاتاً تیرگی ها را دوست ندارد. باید کمتر تاریک و تیره بود.
١
پ.ن: عنوان پست نام یکی از کتاب های "نیچه" است، که البته من تا به حال آن را نخوانده ام!
١
برای لحظه های بزرگ
نویسنده: no one - یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
اشک هایم سرگردان اند! بغضم آشنا نیست... تازه است، سکوت کرده ام به حرمت همه آنچه که خوب است!
دلم می خواهد بی پرده از خودم حرف بزنم... حرف بزنم، حرف بزنم، حرف بزنم، حرف بزنم...
و این تکرار گاهی لازم است!
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه
آه... که اینطور... آه، که اینطور...
می دانم چه می گویی.
من تنها کسی هستم که تو را بهتر از همه می فهمم.
باور کن من آنقدر تو را می فهمم که می توانم تک تک لحظه های تنهاییت را در خودم هضم کنم و می توانم به خاطر همه احساس های بزرگت در کنارت اوج بگیرم!
می دانم که قلبت آنقدر زشت نشده است که می فهمی من تو را بیشتر از همه می فهمم!
به اشک های سرگردانت بگو شانه های من امن ترین جای دنیا برای آنهاست...
سخنرانی
نویسنده: no one - پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
به نام خدای مهربان
آقایان، خانم ها، دوستان، عزیزان...
حضار محترم، مدعوین گرامی، هموطنان عزیز!
از اینکه در جمع شما هستم بسیار خوشحالم. و از اینکه در برابر انسان های فرهیخته ای قرار گرفته ام سرافرازم.
امشب بسیار شب مهمی است، چه به لحاظ تاریخی و چه از هر نظر دیگر!
ما امشب اینجا جمع شده ایم تا درباره مسئله ای باشکوه سخن بگوییم. مسئله ای که قرن هاست ذهن و روح بشر را به خودش مشغول داشته و دارد و امیدوارم که حرف های امشب بتواند به عنوان یک مقدمه کوچکی باشد برای ادامه این جلسات، پیرامون این دل مشغولی بزرگ بشریت.
و البته قبل از ورود به هر بحثی، بهتر می دانم که درباره مناسبت امشب نیز سخنی بگویم. همانطور که می دانید امشب شب بسیار مهمی در تاریخ دنیا است. کافی است به حافظه تاریخی خود رجوع کنید و ببینید که چه اتفاق عظیمی رخ داده است. مسئله بسیار حیاتی است. اگر نیک بنگریم می بینیم که درک ما از حقیقت، درست از این نقطه های تاریخی می گذرد. و اگر کمی صبور باشید خواهید دید که ما چگونه در همه مراحل زندگی با این واقعه عجیب، عبرت انگیز و خارق العاده مواجه می شویم... و خوب است که همواره از چنین چیزهایی عبرت بگیریم و مسیر متعالی زندگیمان را برپایه آموزه هایی از این دست قرار دهیم.
موضوع سخنرانی امشب، چیزی نیست که بشود به همین سادگی از کنارش عبور کرد. نیاز به سالها تحقیق و تعمق و تفکر در جزئیات آن دارد. پیشنهاد من این است که از بین همین جمع فرهیخته گروهی تشکیل شود که به این موضوع به طور خاص بپردازد، و البته باید به منابع قابل اعتمادی رجوع کرد. بحث رفرنس ها، خود بحث مفصلی است. و در این جلسه مجال توضیح و تبیین آن نیست. بنده در بین حضار، چهره آشنای اساتید بزرگی را می بینم که حتماً در این راه صعب العبور، شما را یاری خواهند کرد (تشویق حضار).
از همه عزیزان سپاسگزارم،
والسلام!
جادوی کنجکاوی
نویسنده: no one - سهشنبه ۳ دی ۱۳۸٧
شاید بخواهم سعی کنم چیزهایی بگویم، و دست آخر متوجه بشوم که هیچ ضرورتی نداشته! یا مثلاً بفهمم که تمام حرف هایم تکراری بوده، یا با اینکه جدید بوده، بار معنایی نداشته است.
به هر حال خود نفس تلاش کردن برای توضیح یک چیزهایی کار بدی نیست. ما همواره سعی می کنیم عقایدمان را به اشکال مختلف بیان کنیم. در هر سطحی که باشیم، و در هر سطحی که باشند!
این سعی اگرچه همان طور که گفتم فی نفسه سعی خوبی است، اما آیا واقعاً در هر شرایطی هم خوب است؟
آدم های زیادی اطراف ما هستند (و گاه درونمان!) که بی وقفه حرف می زنند. مطمئنم آنها یا اصلاً به این فکر نمی کنند که حرف زدن خوب است یا بد، یا پیش فرضشان این است که حرف زدن خوب است!
مثل خیلی وقت ها که ما "جهت خالی نبودن عریضه" همین طور حرف می زنیم و هر کلمه اضافی چیزی را درونمان فرو می ریزد! و آن چیزی که درون ما فرو می ریزد در اغلب موارد انسانیت است!
و این قدرت کلمات نیست که وسوسه مان می کند، بلکه جادوی کنجکاوی است. وقتی سعی می کنیم از همه چیز سر در بیاوریم. البته آدم هایی هستند که این کنجکاوی را به حداقل رسانده اند، و آنها به آرامش نزدیک ترند...
حقیقت جویی بر خلاف تعریفی که از آن گاهی به ذهنمان می رسد، هیچ ربطی به کنجکاوی های پوچ عامه ندارد! ما به دنبال کشف حقیقت نیستیم وقتی در ریزترین مسائل دیگران سرک می کشیم. کاش به این درک برسیم که هرچه بیشتر از مسائل جزئی، کم اهمیت، تکراری، و توام با هیجان زدگی های لحظه ای و پوچ بدانیم، احمق تر جلوه می کنیم!
و شاید این تلاش هم تلاش عبثی بوده باشد برای توضیح چیزی که هرگز به آن نمی اندیشیم!