یادداشت ها
(روزانه)
وقتی فکرها را گچ می گیرند!
نویسنده: no one - دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
خیلی وقت پیش مطلبی راجع به تاریخ فاجعه آمیز ژاپن (شاید هم چین، الان دقیقاً یادم نمی آید) درباره رفتار مردها با فرزندان دخترشان شنیدم که واقعاً تا مدت ها مرا به فکر فرو برد. این رفتار این بود که آن مردم عجیب، پای دخترانشان را در سالهای اولیه تولد، توی قالبهای گچی قرار می دادند تا از یک حدی بیشتر رشد نکند. این به خاطر این بود که راه رفتن آنها با پاهای کوچک مورد علاقه مردان آن سرزمین بود!
چندی پیش در یکی از بحث های خانوادگی درباره تفکر مردم، یاد این موضوع افتادم و ناگهان احساس کردم دردی بزرگ همه روحم را دربر گرفته است. چیزی که امروز ما از فروید و یونگ به ارث برده ایم، نظریه ای بسیار جالب توجه راجع به ناخودآگاه شخصی و جمعی است. و این مطلب گویای این است که می شود فکرهای مردم را نیز در قالبهای کوچک گچی گذاشت، که وقتی بزرگ شدند، به تناسب آن فکرهای رشدنیافته کوچک، آن طور رفتار کنند که رضایت عده ای را جلب کند و مثل راه رفتن بامزه دختران ژاپنی، عده ای را خوش آید. این اتفاق از خانواده ها شروع می شود و تا همه سطوح پیش می رود.
البته اینکه مصداق گچ گرفتن فکرهای ما چیست را به حافظه تاریخی و نتایج تاریخی خودتان وا می گذارم، و به گفتن یک سوال اکتفا می کنم و آن اینکه ایا اصلاً ما به تفکر آزاد، به عنوان راهی برای خروج از مشکلات ایمان داریم یا خیر، و اگر نداریم چرا؟ و کجای این داستان به این موضوع ربط پیدا می کند؟
به هر حال ریختن فکرهای ما در قالب های کوچک، فاجعه ای نابخشودنی است، که باید برایش چاره ای اندیشید.
Mr. Cheese - 5
نویسنده: no one - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
آقای چیز سعی دارد قصه ای برای هابیل و قابیل بگوید. آنها عاشق قصه های پدرشان هستند. چراکه آقای چیز در قصه تعریف کردن - بی اغراق- دارای استعداد خاصی است. او نمایشی فوق العاده در حین تعریف کردن قصه بازی می کند که بچه ها را تحت تاثیر قرار می دهد.
این بار تصمیم می گیرد قصه آن خرگوشی را بگوید که می خواهد شیری را فریب بدهد. و اینجوری شروع می کند:
توی یک شهری، که باغ وحش نداشت، شیری زندگی می کرد که اخلاقش مثل سگ بود. یعنی همه رو گاز می گرفت. عقل درست و حسابی نداشت. و یه خرگوشی هم بود که زبل و با نمک بود. مثل شماها بود. یه خرگوش سفید نقلی و باهوش. که هر روز با دوچرخش می رفت و روزنامه می خرید، بعدشم می رفت سراغ تفکرات عالمانش توی آزمایشگاه کوچیکش که بیرونِ شهر توی یه کلبه وسط یه جنگل سبز و قشنگ واسه خودش ساخته بود. و اونجا بعد از اینکه روزنامش رو می خوند به این فکر می کرد که چطور می شه از چنگ موجود خنگی مثل شیر که - فقط چون زورش زیاد بود- داشت همه حیوونای مظلوم بدبخت رو میخورد، خلاص شد. تا اینکه زنبور دانشمند که از اونجا رد می شد بهش یه ایده خوب داد: گفت بهتره شیرو به یک بهونه ای ببری جلوی یک آینه فلزی که برق فشار قوی بهش وصله! بعد بگی این شیری که اونجاس (همون که توی آینه می بینه) می خواد منو که غذای لذیذ توام بخوره و اون که می پره تا اون شیرو بکشه، برق می گیرش و می میره.
اینجا بود که قصه ما تموم شد، چون خرگوش هرچی فکر کرد نفهمید برق فشار قوی از کجا می شه پیدا کرد و آینه فلزی هم همین طور! این بود که داوطلبانه (یعنی به میل خودش) رفت و شیر، اونو خورد.
در باب عشق
نویسنده: no one - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
وقتی دلی بگیرد، وقتی نفسی در سینه حبس شود و دلهره ای ناخوشایند وجود آدمی را پر کند، چگونه می تواند سخنی نگوید و خاموش بماند؟
عاشق شدن مقدماتی می خواهد. راه سختی را باید طی کرد. مقامی بزرگ را نمی توان به یکباره، با یک نگاه، به دست آورد. روحی پاک و سرشار از زیبایی تنها مأمن یک عشق خالص است. و من نمی دانم که چگونه این همه ادعای عاشقی، گوش زمان را کر کرده و این واژه، چگونه بستری شده است برای آرزوهای پوچ و بی مایه و سطح پایین موجوداتی که هرگز قدمی برای ادعایشان بر نداشته اند!
حال بر فرض که مقدمات روحیش فراهم آید، و عشقی با همه عظمتش رخ بنماید، تازه آنجاست که مسئولیتی بزرگ و سخت تر بر عهده انسان عاشق است!
اگرچه بعید به نظر می رسد انسانی که به اندازه کافی بزرگ شده بلغزد، ولی چون هر لحظه زندگی، حرف تازه ای برای گفتن دارد، انسان باید ظرافتی عمیق و خلاقیتی وسیع داشته باشد که بتواند از عشق پاک و عمیق و باشکوهش که شایسته این نام است، مراقبت کند. آنچه باید همواره روشن و فروزان باقی بماند، نباید بی پروا در معرض باد و باران قرار بگیرد...
تا ظرفیت عشق را کسب نکرده ایم، مدعی عاشق شدن، مثل لگدمال کردن همه ارزش های استوار و بزرگ است. مثال واضحی از ابتذال است. ابتذالی که شاید صورت خوشی دارد، ولی محتوایش همان است که هست!
و سرانجام چنین عشق هایی همواره نشان از خامی و پوچی این جریان است.
ماه کوچولوی من
نویسنده: no one - شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
ماه وقتی درست به وسط آسمان رسید، یادش آمد ساعتش را جا گذاشته. اما نمی شد که یک دفعه برگردد و آن را بردارد. سعی کرد به خاطر بیاورد که شب های قبل چطور می چرخیده و راه می رفته و زمان را کنترل می کرده. اما چیزی به خاطرش نیامد. از آن بالا نگاهی انداخت تا بلکه آشنایی بیابد. کودکی را دید که کنار پنجره به او چشم دوخته بود. چشمانی که شوق در آنها می درخشید. ماه نمی توانست جلوی لبخندش را بگیرد. نمی توانست خونسردیش را حفظ کند. آرام آرام پایین آمد. اثری از خودش در آسمان گذاشت و خودش لبه پنجره نشست. توی چشمان کودک تصویر خودش را دید. کودک ماه را توی قلبش گذاشت و خوابید.
شب بعد که اثر ماه در آسمان محو شده بود، هیچ کس نفهمید که ماه نیست. مردم توی زندگی غرق شده بودند. کودک می خندید، به مردم شهر که اینقدر بی خیال و سرخوش بودند. و به ماه گفت: ماه کوچولوی من، دوست داری دوباره برگردی به آسمان؟ ماه گفت: برای چی برگردم؟ برای این آدم های بی خیال؟
کودک گفت: نه، برای من که دوست دارم شب ها از کنار پنجره ام تو را در اوج آسمان ها ببینم. اینجوری بیشتر دوستت دارم. و ماه رفت و ساعتش را برداشت!
دور. عمیق. سرد
نویسنده: no one - سهشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
نفس های عمیق و مردد...
انسان های دور، خیال های وسیع.
کوچه های بی کسی. پیاده روی های سخت. طاقت فرسا. راه های صعب العبور.
نگاهی دوخته به زمین، روحی سرکش، وجدانی بیدار. چهره ای گرفته.
باد و باران، آمیخته به هم... طغیان ابرها، کوشش بی حاصل کلاهی بر سر، لباسی بر تن.
سقوط همه امیدهای کودکانه. خنده های دلخوشانه. قلبی محزون. فکری مشعوف!
لرزش سقف های تنیده بر آسمان وهم های اکنون. برای همیشه.
کفش هایی در گل فرو رفته. رهایی قاب شده بر دیوار عصیانی مغلوب.
چشمهایی در آرزوی گشایش. قامتی ایستاده. تزلزلی استوار. عشقی آرام و از نفس افتاده.
کوششی بی دریغ. حرفی رازآمیز. جوششی بی بدیل.
نفس های سخت. روحی در کرانه های آسمان.
نکنه یادت نیاد
نویسنده: no one - سهشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
دیدی دنیا چقدر شلوغ بود؟ دیدی گفتم بیا اصلاً نیایم به دنیا؟! هی تو اصرار کردی، هی اصرار کردی...
فقط به خاطر اینکه بیست و نه اسفند بود، فقط به خاطر اینکه اون روز روز مهمی بود...
نه بابا، اصلاً فقط به خاطر اینکه تو ازم خواستی اومدم.
نوبت تو معلوم نبود که کی میرسه! من وقتی اومدم، هی همش منتظر تو بودم. می دونستم که بالاخره یه روز میای. نگفته بودی که کی، گفته بودی میخوای خوب فکراتو بکنی. منو فرستادی، و گفتی دلم آروم باشه. یادته؟ خب، حالا هردومون اینجاییم. توی این همه شلوغی، توی این همه سرو صدا...
حالا با این دنیای شلوغ چیکار کنیم؟ تو چیزی یادت میاد از اون جایی که بودیم؟ یادت میاد چقدر آروم بود و اینا؟! نکنه یادت رفته باشه، و فکر کنی که همش دروغه و خیالبافی... نکنه یادت نیاد که من و تو اونجا چقدر یکی بودیم، چقدر باهم شاد بودیم...
در بلوغ فصل سردِ آهن و دود، حرص دنیا، حسرت سود، آدمی را کرده نابود، بنگر ای معبود!
...
پ.ن: داشتم اینارو می نوشتم، یهو دیدم یه نفر داره یه چیزی شبیه حرفای من میخونه. آره، آره، بهترین شعری که می تونستم لابلای حرفهام با تو بنویسم همون خطی بود که اون بالا نوشتم. دلم نمیاد که نگم منوچهر طاهرزاده عزیز با اون صدای اهورایی اینو داشت می خوند. کاشکی به خاطر این حس فوق العاده ای که داره توی صداش الان توی بهشت باشه، و بدونه که این چند شب چقدر نفس کشیدم، به خاطر اون...
انتقاد پذیر باشیم یا نه؟!
نویسنده: no one - شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
آقا بالاخره انتقادپذیر باشیم یا اینکه به حرف مردم توجه نکنیم؟!
پاسخ من ساده است: لطفاً انتقادپذیر باشید، اما انتقاد کسانی را بپذیرید که برای شما خیلی خیلی مهم هستند و شایستگی انتقاد کردن را از طرف شما دارند. برای تشخیص این شایستگی "عقل" و "تجربه" به شما کمک خواهد کرد. و تنها معیارهایی است که دارید.
حالا اگر کسی چپ و راست انتقاد کرد و شایستگی هم نداشت و شما را متهم به انتقادناپذیری کرد، چون چرندیات او را به عنوان روش درست زندگیتان نپذیرفته بودید، چه کنید؟
باز هم پاسخ بسیار ساده و روشن است: در فرایندی نرم، و بدون تنش سعی کنید حرف هایش را نشنوید، یا بشنوید و اهمیتی ندهید. به جدال با هیچ آدمی نپردازید، به هیچ کس ثابت نکنید که در مورد شما اشتباه می کند (اگر آدم عاقلی باشد می داند که تا از او سوالی نکرده اید حق ندارد نظری بدهد)، این تنها انرژی شما را هدر می دهد و اعصابتان را بیخودی به هم می ریزد. خونسرد از کنارشان بگذرید و بدانید که دهان مردم را نمی شود بست!
حالا برای اینکه مطمئن شوید برای تبرئه خود از اشتباهات، همه را حذف نمی کنید از دایره آدم های مهم، یک بار برای خودتان آدم هایی را که ارزش واقعی در ذهنتان دارند و حرفشان در یک زمینه ای برایتان معیار است، انتخاب کنید. اینجوری تکلیف مشخص می شود.
از طرفی یادتان نرود که همه آدم های مهم هم در همه زمینه ها حق انتقاد ندارند، هر کسی در یک زمینه ای قابل اعتماد است. از طرفی در بعضی موارد، اصلاً نگذارید هیچ کس هیچ کس برای شما حکمی صادر کند. مثلاً در مفاهیمی مثل زیبایی و زشتی، پیری یا جوانی، یا خوشبختی و بدبختی، تنها کسی که باید تصمیم بگیرد و تصمیمش مهم است، خود شما هستید. هرچقدر هم کسی مهم باشد در این موارد حق اظهار نظر راجع به شما را ندارد.
البته این کار را دیگران زیاد می کنند، ولی باید آنقدر قوی باشید که وقعی نگذارید!
این هم چند تا توصیه دوستانه بود، همین.
برای تو و خودم
نویسنده: no one - پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
من اصرار می کنم که هیچ چیز آنقدر قطعی نیست که به نظر می رسد، و او که به قول خودش به یقین رسیده، می گوید نباید به همه چیز شک کرد!
کسی نیست که بگوید آخر این بحث شک و یقین کی قرار است حل بشود؟
راستش را بگویم من به حال او غبطه می خورم. چون او لااقل راحت نفس می کشد، راحت زندگی می کند.
ای بابا، ای بابا! باور کنید بعضی مسائل را نه می شود رها کرد، نه می شود حل کرد، نه می شود هیچ کار دیگری کرد.
اصلاً این روزها ما را چه می شود؟ چرا هیچ کس آنقدر که باید خوشحال نیست؟
صمیمیت، چیز خیلی خوبی است. و من معتقدم این چیز خوب، فقط برای آدم های بزرگ پیش می آید. صمیمیت تجربه پذیر است. و اگر آدم بتواند بی نیاز از همه باشد، آن وقت است که آدم هایی در زندگیش می درخشند، آدم هایی که ناگهان زندگیش را دگرگون می کنند، بدون اینکه بفهمد چطور و چگونه. البته نباید منتظر چنین اتفاقی باشد. مهم این است که آدم بی نیاز بشود. و بداند که خدا، برایش کافی است. البته این را خودش می گوید. وگرنه به نظرم خدا خیلی خیلی بیشتر از کافی است. ولی خودش گفته که من برای آدم ها کافی هستم. هوووم!
هرکسی می تواند در تنهاییش نفس عمیق بکشد و توی دلش دعا کند که: خدایا تنهاییم را تو پر کن!
به جای اینکه توی کانتکت های موبایلش دنبال یک همفکر و هم کلام بگردد، که به او بگوید: من غمگینم، و او بپرسد چرا؟ و این قصه تا ابد ادامه پیدا کند!
پ.ن١: بعضی ها نگران می شوند، که خب، حالت خوب نیست و این ها؟! من حالم خوب است. بهتر از همیشه. و زندگی ام را دوست دارم. بعضی ها هم کامنت های خیلی خوبی می گذارند که من گاهی خیلی دیر پاسخ می دهم و ببخشید که الان وقت امتحان ها است و نمی توانم برای تشکر زودتر بیایم به بلاگ های خوبتان.
پ.ن2: درباره یقین، فکر کنم هر کسی می داند که به یک سری چیزها تاحدی یقین دارد ، آدم از عواقب کج فهمی درباره این واژه می ترسد. و من هرگز از شک در برابر یقین و از یقین در برابر شک دفاع نمی کنم، چرا که معانی این واژه ها آنقدر گسترده است که نمی توان به این راحتی درباره شان نظر داد.
برای تو و خودم
نویسنده: no one - پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
من اصرار می کنم که هیچ چیز آنقدر قطعی نیست که به نظر می رسد، و او که به قول خودش به یقین رسیده، می گوید نباید به همه چیز شک کرد!
کسی نیست که بگوید آخر این بحث شک و یقین کی قرار است حل بشود؟
راستش را بگویم من به حال او غبطه می خورم. چون او لااقل راحت نفس می کشد، راحت زندگی می کند.
ای بابا، ای بابا! باور کنید بعضی مسائل را نه می شود رها کرد، نه می شود حل کرد، نه می شود هیچ کار دیگری کرد.
اصلاً این روزها ما را چه می شود؟ چرا هیچ کس آنقدر که باید خوشحال نیست؟
صمیمیت، چیز خیلی خوبی است. و من معتقدم این چیز خوب، فقط برای آدم های بزرگ پیش می آید. صمیمیت تجربه پذیر است. و اگر آدم بتواند بی نیاز از همه باشد، آن وقت است که آدم هایی در زندگیش می درخشند، آدم هایی که ناگهان زندگیش را دگرگون می کنند، بدون اینکه بفهمد چطور و چگونه. البته نباید منتظر چنین اتفاقی باشد. مهم این است که آدم بی نیاز بشود. و بداند که خدا، برایش کافی است. البته این را خودش می گوید. وگرنه به نظرم خدا خیلی خیلی بیشتر از کافی است. ولی خودش گفته که من برای آدم ها کافی هستم. هوووم!
هرکسی می تواند در تنهاییش نفس عمیق بکشد و توی دلش دعا کند که: خدایا تنهاییم را تو پر کن!
به جای اینکه توی کانتکت های موبایلش دنبال یک همفکر و هم کلام بگردد، که به او بگوید: من غمگینم، و او بپرسد چرا؟ و این قصه تا ابد پیدا کند!
پ.ن١: بعضی ها نگران می شوند، که خب، حالت خوب نیست و این ها؟! من حالم خوب است. بهتر از همیشه. و زندگی ام را دوست دارم. بعضی ها هم کامنت های خیلی خوبی می گذارند که من گاهی خیلی دیر پاسخ می دهم و ببخشید که الان وقت امتحان ها است و نمی توانم برای تشکر زودتر بیایم به بلاگ های خوبتان.
پ.ن2: درباره یقین، فکر کنم هر کسی می داند که به یک سری چیزها تاحدی یقین دارد ، آدم از عواقب کج فهمی درباره این واژه می ترسد. و من هرگز از شک در برابر یقین و از یقین در برابر شک دفاع نمی کنم، چرا که معانی این واژه ها آنقدر گسترده است که نمی توان به این راحتی درباره شان نظر داد.