یادداشت ها
(روزانه)
نوروز، یا حالا هرچی!
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
حالا وقتی یهو عید شد و دیدی هنوز شِیو هم نکردی، وقتی دیدی دیگه خوشحال نشدی، سر ذوق نیومدی، لباس های نو نپوشیدی، نیش مسخره ات تا بنا گوشت باز نشده، وقتی حس کردی که خب حالا که چی مثلاً...
وقتی رفتی جلوی آینه به خودت نگاه انداختی و فکر کردی که یک سال دیگه هم گذشت و چقدر دلِ خوشی دارن اونایی که سر ذوق اومدن که آخ جووون، عید شد، تبریک میگن به هم و ماچ و موچ راه انداختن و حال همه رو به هم زدن، وقتی دلواپس میشی که نکنه همه سر کارند، وقتی رفتی یه موزیک داریوش گذاشتی، پاتو انداختی روی اون پات، سیگار کشیدی و توی دلت به همه آریایی های دنیا فحش دادی، به ایران باستان و مدرن و عقب مونده فحش دادی، وقتی گند زدی به شادی آدم های دور و برت، وقتی اخم هاتو توی هم کشیدی و تا شب از اتاقت بیرون نیومدی...
وقتی کم کم حس کردی داره حالت از زندگی و همه اجبارهاش به هم میخوره، وقتی به کلمه شِت، یا همونایی که خودتم میدونی یهو علاقه پیدا کردی و با صدای بلند هی تکرارشون کردی، وقتی با خودت فکر کردی که مردم مرض دارن هی یه کاری رو هر سال تکرار کنن و فکر کردی که ابلهانه ترین کار دنیا همین نوروزه...
اونجاست که باید مطمئن بشی افسردگی ای چیزی داری.
بهتره عید امسال بری مسافرت، یا بری پیش یه روانپزشک خوب.
ضمناً عیدتم مبارک افسرده جان!
پدرسوخته!
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
نگاه کن!
این هم یک جور مردم است.
مثل همه مردم.
چون چشمت را باز کرده ای برایت حرف می زنم.
بیا خسته نشو دو دقیقه از نصیحت.
می خوام نصیحتت کنم پدرسوخته.
ولی چشمهات رو ببندی شاید بهتره.
گاهی می توانیم چشممان را ببندیم.
گاهی صداها، امواج، اصوات،
گاهی اغراض، الفاظ، اشکال،
گاهی امراض، اخلاق، همه چیز...
را می شود با گوش کر هم شنید!
با چشم کور هم می شود دید.
با زبان لال هم می شود حرف زد.
با زبان لال می خوام برات حرف بزنم.
شاید که بشنوی با گوش کر!
سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!
این ها چه جماعتند؟!
این هم یک جور مردم است.
مردم کور، کر، لال!
باید بسازی باهاشون پدرسوخته!
دارم بزرگ میشم!
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
این فکر از توی دستشویی شروع میشه! وقتی که میشه درست تمرکز کرد! نه یه تمرکز حسابی، ولی یه ایده، یه ایده خام میتونه شروع بشه و بعد وقتی رسیدی پای کامپیوتر شروع کنی روی دکمه ها کوبیدن!
البته نه ایده ای که آدما رو سر جاشون میخکوب کنه. ایده ای برای خودت. برای دل خودت. برای خوشایند خودت! و بگی که خب، می فهمی که داری بزرگ میشی؟ اصلاً چی شد که یهو دیدی داری بزرگ میشی. داری بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشی. این بزرگی، بزرگی ای نیست که بشه باهاش فخر فروخت. فقط همینکه میبینی یه چیزایی داره عوض میشه نشونه بزرگ شدنته. بگذریم!
اینجا نشستم تا بگم وقتی توی کافه به اون همه ماشین نگاه می کردم، خیلی خیلی حس عجیبی بود. هیجان کودکانه نباود، یه جوری همه چیز عمق داشت. میشد فهمید که عمق هر چیزی چقدره. درست میشد اندازه گرفت.
وقتی توی خیابون راه میرم، وقتی احساس می کنم هر قدمی یک معنی عجیب و پیچیده داره، هر قدمی که بر می دارم، نفسم بند میاد! فکر می کنم که این قدم چقدر مهمه؟! تازه، جالب اینجاست که دیروز پاشنه پای چپم رو نمیتونستم زمین بذارم. مثل لنگ ها راه می رفتم و حس می کردم میشه ترحم آدم ها رو بر انگیخت. و به این فکر می کردم که داره حوصله ام از روال زندگی سر میره.
سر کلاس یه چیزی حسابی درگیرم کرد. اینکه یه دانشجوی سال آخر کارشناسی درست مثل یه سال صفری، یا درست مثل یه دانش آموز اول دبیرستانی، میتونه احساس کنه که هیچی نیست، وقتی که استاداش، به ارشد ها بیشتر فکر می کنن!
میدونی، حس احمقانه اییه! ولی هست دیگه، نه؟! گاهی هست.
میدونم که این ایده له شد زیر دست و پای فرار همه اون همه کلمه خوب که توی دستشویی پشت هم توی ذهن من جور شده بود. می دونم که شاید این متن هیچی نباشه جز یه طغیان واژه ها، یا حتی کمتر از اون یا حتی بازم کمتر!
داری با کی حرف می زنی؟
نویسنده: no one - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
خودت به تنهایی کافی بودی. کافی بودی برای همه کارهایی که نکرده بودی! اصلاً می دانی چه می گویم؟ خودت را به نفهمی نزن. تو از همه بیشتر می دانی. مثل آدم های خنگ گردنت را کج نکن...
- باز که داری با خودت حرف می زنی رفیق!
- با خودم نیست. با این پدرسگم. مگه نمی بینیش؟
- نمیگی بشنوه این حرفاتو؟
- تا وقتی که من نخوام نمیشنوه.
- حالا اگه شنید چی؟
- خب، به درک! بذار بشنوه بلکه گورشو از زندگیم گم کنه بره پی کارش!
- چرا اینقدر عصبی هستی؟
- نمیذاره بخوااااابم. میبینی چقدر اشک ریختم؟
- میدونی... تو باید بری دکتر. بیا فردا با هم بریم. خب؟
- نمیام، نمیخوام، راحتم بذار. ولم کن، دست از سرم بردار!!!
o داری با خودت حرف می زنی؟!
o نه!!! با این لعنتی، این آدم سمج که فکر می کنه عقل کله! فکر می کنه صلاح منو میدونه!
o عزیزم، بیا قرصاتو بخور و آروم بخواب، باشه؟
o تو دیگه چرا؟ تو هم منو باور نداری؟ نه؟ تو هم میخوای منو عذاب بدی؟
o آخه این چه حرفیه که میزنی؟ ما همه تو رو باور داریم، دوسِت داریم...
o خفه شو، دست از سرم بردار. عوضیِ نکبت. چقدر قرص به شکم من می بندین آخه؟؟؟
· ببینم تو داری با کی حرف می زنی؟! حالت خوبه؟؟
· چرا یکی منو نمیکشه؟؟؟؟؟؟؟؟
· ...
اراده، حاصل یقین است
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
اراده، تنها و تنها حاصل یقین است و یقین، در عین حال نسبی است.
توضیح این دو جمله کار سختی است، اما احساس من این است که دریافت کامل آن احتیاج به نوعی آزمایش تجربی دارد. باید آن را در زندگی آزمود و نتیجه اش را احساس کرد.
اگرچه فکر می کنم شرح کوتاهی درباره آن می تواند منظورم را روشن تر سازد. اینکه ما تصمیم بگیریم عملی را انجام دهیم، به احتمال انجام آن کمک زیادی می کند، اما تا زمانی که یقین نداشته باشیم که می خواهیم آن را انجام دهیم، هرگز مرتکب آن نخواهیم شد.
و در واقع اراده ای محقق نمی شود، جز آنکه درباره آن امر به یقین رسیده باشیم. هر چند آن یقینی که از آن سخن می گوییم، امری نسبی است. شاید هیچ دو یقینی، از نظر اندازه و مدل، یکسان نباشد. تنوعی که در طیف چنینی یقینی هست، به اندازه پیچیدگی های فرآیند خواستن در انسان است. اما انجام هر کاری نشان از این است که به هر حال ما بر تردیدها و دودلی های خود غلبه کرده ایم و در نهایت "خواسته ایم" یا "اراده کرده ایم" که آن کار را انجام دهیم. و این یعنی ما به سطحی از "یقین" دست یافته ایم. اگرچه حتی درباره نتیجه اش چیزی ندانیم و یا تردیدهایمان درباره درستی و نادرستی آن ادامه داشته باشد، اما "یقینی" درباره اینکه در آن لحظه خاص آن کار را انجام دهیم حاصل شده است. و این یقین همان چیزی است که برای اراده های بزرگ تر به آن در اندازه های وسیع تر و عمیق تری نیاز داریم. باید مطمئن تر باشیم تا درباره مسائل مهمتر اراده کنیم که تصمیمی را به مرحله اجرا بگذاریم. و تا این یقین حاصل نشود هرگز عملی انجام نخواهد شد.
مثلاَ خاطره
نویسنده: no one - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
چند تا بحث مطرح است. اول اینکه یک آدم توانایی این را دارد که هر لحظه پی راهی برود که قبلاً نرفته است و فکری تازه را تجربه کند و سخنی تازه را مزمزه کند. لابد یک روزی هم بی باکانه آن را بر زبان براند و خیالش از بابت سهمش در دنیا راحت شود. بحث دیگر اینکه آیا لازم است راهی را انتخاب کرد و جز آن به هیچ چیز نیاندیشید تا موفقیتی به هم زد و شهرتی، یا نه برای اینها هم، برای فهم چیزی بیش از آنکه می بیند، و رسیدن به نقطه ای بالاتر از اینجا که هست، یا به هر راهی که کشش یافت، باید چند قدمی در آن برود تا ببیند که تا کجا این کشش پابرجاست. و دیگر اینکه قلب و روح آدمی، اگر با عقلش سر ناسازگاری بگذارد، باید جانب کدام را گرفت؟
خاطره نویسی، یک راه ساده تخلیه همه هیجان هاست. و البته من از آن همواره گریخته ام، و دلم می خواهد این هیجانات بی آنکه کاملاً تخلیه شوند، تازگی مرا و افکار و احساساتم را تضمین کرده باشند. و هر جا که لازم بود بتوانم گوشه ای از آنها را تجربه کنم. و البته امروز وقتی کتاب "سال های سگی" از بارگاس یوسا و همین طور "زندگی سراسر حل مسئله است" از کارل پوپر، و دیروز کتاب "مفهوم زمان" از مارتین هایدگر را از بازارچه خیریه دانشکده فنی، خریدم، یکی از آن گوشه های زیبای هیجان زدگی، در کنج ذهنم درخشید و احساس کردم، روی لایه ای از هوا چند قدم بالاتر از زمین راه می روم. این احساس را درست زمانی دارم تجربه می کنم که فکر می کردم زندگی در سراشیبی یکنواختی افتاده است و قلبم از کارهای تکراریِ البته لازم و البته مهم، داشت تیر می کشید.
هدیه نوروز!
نویسنده: no one - جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧



نوروز، همواره پر از برنامه های متنوع است. مسافرت، تفریح، گردش، مهمانی های زنجیره ای، اقوام و دوستان و خویشاوندان... و در نهایت تلویزیون که با فیلم های سینمایی و سریال های زیاد، خیلی ها را به خودش مشغول می کند.
در کنار این همه کار، فکر کردم شاید بد نباشد با کمک دوستان فیلم های خوبی را که دیده ایم را نیز با یکدیگر شریک شویم، و به آنهایی که می خواهند سی دی یا دی وی دی بگیرند برای انتخاب فیلم کمکی کرده باشیم.
در ادامه مطلب، نظرات خوانندگان خوب این وبلاگ را در مورد بهترین فیلم هایی که دیده اند با هم می خوانیم.
ادامه مطلب ...
هشت فیلم خوب!
نویسنده: no one - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

بدینوسیله، لطفاً، خواهشمند است و توی همین مایه ها، که:
هشت فیلم خوبی را که در زندگیتان دیده اید، به ما هم توصیه کنید در کامنت (لطفاً).
پی نوشت اول: کامنت های شما در پست بعدی نمایش داده خواهد شد.
پی نوشت دوم: قبلاً از همکاری شما سپاسگزارم.
کسی چه می داند؟!
نویسنده: no one - جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
و آیا کسی هست که به پوچی و بیهودگی نیاندیشد؟
گمان نمی کنم. بی شک زندگی همان قدر که شگفت است توخالی نیز می نماید.
و بی شک نمایش زندگی از برابر چشمان هر کسی که آن را نبسته باشد گذر می کند.
دلواپس زندگی نباید بود. چیزی که خود به خود می گذرد.
راهی هموار در پیش است. و ما مثل کودکان تازه به راه افتاده، تلو تلو خوران پیش می رویم.
هیچ کس نمی داند که چرا، و چگونه در این سیاهی انبوه، روشنایی امیدبخشی می یابد.
به آرزوهایت خیره نشو، چنانکه گویی هرگز به دستشان نخواهی آورد.
هر آرزویی در قلب خویش نشان از توانستنی است.
و اگر باور کرده ای که به آن دست نخواهی یافت، و اگر این باور تو را غمگین ساخته،
باور کن که زندگی بیش از این نیست.
فقط آن لحظه ای که چشم بگشایی، زمین زیر پایت سفت خواهد شد.
اگر از ذهنم روحی بیرون زده باشد، و صعودی آغاز کرده باشد، بی گمان این منم،
منم که در آستانه ظهوری نجات دهنده، از هر بیهودگی رها شده ام.
و اینجاست که عزیمت پرواز کردن، بی خطر نیست، اما جایز است!
دستانم را رمقی نمانده است، و چشمانم را نوری.
تنها و تنها قلبم است که زندگی را پیش می راند...