یادداشت ها (روزانه)
بدون عنوان! نویسنده: no one - یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧

 

بیایید حرف های قشنگ تری بزنیم

قبول دارم! همه چیز را قبول دارم.

بله، بله... حق با شماست.

شما هم همینطور. تقریباً همه تان درست می گویید

خواهش می کنم دوست من

من از همه حضار دعوت می کنم که حرف های بهتری بزنیم

دوست عزیز، با شما دارم صحبت می کنم

لطفاً به حرف هایم گوش کنید

ما باید دنیای قشنگ تری داشته باشیم

آقا، خانم، می دانم. شما از وضع موجود ناراضی هستید

ولی لطفاً به جای داد و بیداد به من گوش بدهید

ببخشید، صدای من از این بلندتر نمی شود

کسی هست که محض رضای خدا بخواهد صدای مرا بشنود؟

من... من چیز زیادی از شما نمی خواهم

فقط می خواستم بگویم...

آقا می شود به جای چسبیدن به یقه من با هم صحبت کنیم؟

ما می توانیم حرف های خوبی بزنیم

می توانیم همه چیز را با کلمات زیبا...

دست و پایم را چرا دارید می بندید؟

نه، چشمهایم نه، اجازه بدهید...

ممم... دهانم... نه ... نننببب.....

....

لینک ٣۶٠: http://blog.360.yahoo.com/blog-Qn36ED0oerVgvNu0mtDF5A--?cq=1&p=314

  نظرات ()
تئوری های ظاهراَ فلسفی من! نویسنده: no one - پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

معلوم است که این تئوری ها آنقدر کم نیست که در یک پست وبلاگ جا بشود!

برای همین شاید از آن قصه های ادامه دار من باشد. 

  1. هیچ کس حق ندارد فکر کند که زندگیش را باخته است.
  2. اگر کسی زندگیش را باخت، بهتر است فکر نکند اصلاً !
  3. همه انسان ها باید دست به دست هم بدهند که هیچ کس نبازد.
  4. اگر فکر کردیم که کسی در زندگی باخته است ما نیز محکوم به باختنیم. اما جالب است بدانید که او هنوز نباخته است.
  5. از دست دادن هیچ چیزی به معنی باختن نیست.
  6. زندگی را اگر یک بازی فرض کنیم (یکی از تئوری های قدیمی من!) باید بدانیم که باختن در آن اهمیتی ندارد. درست مثل بردن.
  7. ولی اگر زیادی همه چیز را جدی گرفتیم، باختن معنی پیدا می کند. گرچه هرگز اتفاق نمی افتد. یا من اینگونه تصور می کنم.
  8. اگر بتوانید باختن در زندگی را دقیقاً معنی کنید، یعنی کارتان در دنیا تمام شده است. پس این افکار بیهوده را در اولین فرصتی که دست داد (شاید همین الان) دور بریزید.
  9. بعضی ها معتقدند: من می بازم، پس هستم. و من برعکس آنها معتقدم: من نمی بازم، پس هستم. نه به این دلیل که واقعاً نمی بازم، بلکه به دلیل شماره 1 که حق تصور باختن را هم از من می گیرد.
  10. بردن یا باختن... آیا مسئله این است؟! نه! مسئله فقط نباختن است!
  11. ما همواره تلاش می کنیم ببریم، بدون تصور اینکه نباختن هم چیزی از بردن کم ندارد.
  12. اگر ما با همه اراده مان بخواهیم که ببریم، ممکن است که ببریم. اما نمی توانیم تضمین کنیم که حتماً نباخته ایم. چون ما قبلاً فرض کرده ایم که حق نداریم فکر کنیم که باخته ایم. و چه بسا واقعاً نبرده باشیم. یا حتی باخته باشیم. با این حال ما نباخته ایم. چون حق این کار را نداریم.
  13. به باختن همانقدر که به بردن فکر می کنیم حق داریم فکر کنیم. اما هرگز نخواهیم باخت. شاید چون به اندازه کافی به آن فکر کرده ایم.
  14. برای باختن همیشه وقت هست. اما می شود این وقت را زودتر صرف کارهای بهتری کرد. چون ما نمی توانیم وقتمان را برای کاری که حق انجامش را نداریم هدر بدهیم. این یک جور حماقت محسوب می شود.

 

لینک 360: http://blog.360.yahoo.com/blog-Qn36ED0oerVgvNu0mtDF5A--?cq=1&p=310

 

  نظرات ()
The Noise ! نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

او خنده اش را جوید!

نه، ببخشید. گاز گرفت. خنده اش را گاز گرفت.

کسی که شما نمی شناسیدش او را بوسیده بود!

اول قند ته دلش آب شد...

من معذرت می خواهم که صریح حرف می زنم.

او یک قابلمه بزرگ داشت که در آن برای من آشی پخته بود.

ننه سرما دارد می آید.

خواب از چشمانم می پرد.

رنگ و روی تو هم که پریده.

او صورتش را با سیلی سرخ نگه می دارد.

اما او لبش خونی شد و خون لباسش را رنگی کرد.

من از تنهایی با کامپیوترم می ترسم.

من از قضاوت آدم ها می ترسم...

نویز، توی نوشته ها می دانید یعنی چی؟

خیلی از نوشته های من و شاید همه نویز دارد.

زندگی همه ما نویز دارد.

آفرینش خدا هم نویز دارد.

رادیوی ماشینی که دیگر نداریمش هم نویز داشت.

حرف های قلنبه سلنبه نویزشان از همه بیشتر است.

سادگی های بعضی آدم ها هم نویز دارد.

با نویز چقدر جمله می شود ساخت...

مثلاً نویز خانه ما آبی است.

نویز خانه شما چه رنگی است؟

یا... من نویز را دوست دارم.

دوستم هم نویز را دوست دارد.

من دوستم را دوست دارم.

و در اینجا دیگر نویزی نبود. دیدید؟

عشق به همین سادگی است!

بدون نویز... بدون درد... بدون...

من از کلمه های زشت خوشم نمی آید.

بعضی ها را دیدید که به زور می خواهند کلمه های زشت بنویسند؟

خوب چه می شود اگر به جای ... نوشت ...؟!

چون اگر نقطه چین دومی را می گذاشتم شما می فهمیدید اولی چیست و بد می شد.

او خنده اش را گاز گرفت و لبش خونی شد.

او چشمهایش را به من دوخت.

او نگاهش را توی چشمانم کاشت.

و حالا توی چشمانم مواد مخدر سبز شده است.

مغزم آنها را مصرف کرده...

و دیگر هیچ!!!

  نظرات ()
The Noise ! نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

او خنده اش را جوید!

نه، ببخشید. گاز گرفت. خنده اش را گاز گرفت.

کسی که شما نمی شناسیدش او را بوسیده بود!

اول قند ته دلش آب شد...

من معذرت می خواهم که صریح حرف می زنم.

او یک قابلمه بزرگ داشت که در آن برای من آشی پخته بود.

ننه سرما دارد می آید.

خواب از چشمانم می پرد.

رنگ و روی تو هم که پریده.

او صورتش را با سیلی سرخ نگه می دارد.

اما او لبش خونی شد و خون لباسش را رنگی کرد.

من از تنهایی با کامپیوترم می ترسم.

من از قضاوت آدم ها می ترسم...

نویز، توی نوشته ها می دانید یعنی چی؟

خیلی از نوشته های من و شاید همه نویز دارد.

زندگی همه ما نویز دارد.

آفرینش خدا هم نویز دارد.

رادیوی ماشینی که دیگر نداریمش هم نویز داشت.

حرف های قلنبه سلنبه نویزشان از همه بیشتر است.

سادگی های بعضی آدم ها هم نویز دارد.

با نویز چقدر جمله می شود ساخت...

مثلاً نویز خانه ما آبی است.

نویز خانه شما چه رنگی است؟

یا... من نویز را دوست دارم.

دوستم هم نویز را دوست دارد.

من دوستم را دوست دارم.

و در اینجا دیگر نویزی نبود. دیدید؟

عشق به همین سادگی است!

بدون نویز... بدون درد... بدون...

من از کلمه های زشت خوشم نمی آید.

بعضی ها را دیدید که به زور می خواهند کلمه های زشت بنویسند؟

خوب چه می شود اگر به جای ... نوشت ...؟!

چون اگر نقطه چین دومی را می گذاشتم شما می فهمیدید اولی چیست و بد می شد.

او خنده اش را گاز گرفت و لبش خونی شد.

او چشمهایش را به من دوخت.

او نگاهش را توی چشمانم کاشت.

و حالا توی چشمانم مواد مخدر سبز شده است.

مغزم آنها را مصرف کرده...

و دیگر هیچ!!!

  نظرات ()
The Noise ! نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

او خنده اش را جوید!

نه، ببخشید. گاز گرفت. خنده اش را گاز گرفت.

کسی که شما نمی شناسیدش او را بوسیده بود!

اول قند ته دلش آب شد...

من معذرت می خواهم که صریح حرف می زنم.

او یک قابلمه بزرگ داشت که در آن برای من آشی پخته بود.

ننه سرما دارد می آید.

خواب از چشمانم می پرد.

رنگ و روی تو هم که پریده.

او صورتش را با سیلی سرخ نگه می دارد.

اما او لبش خونی شد و خون لباسش را رنگی کرد.

من از تنهایی با کامپیوترم می ترسم.

من از قضاوت آدم ها می ترسم...

نویز، توی نوشته ها می دانید یعنی چی؟

خیلی از نوشته های من و شاید همه نویز دارد.

زندگی همه ما نویز دارد.

آفرینش خدا هم نویز دارد.

رادیوی ماشینی که دیگر نداریمش هم نویز داشت.

حرف های قلنبه سلنبه نویزشان از همه بیشتر است.

سادگی های بعضی آدم ها هم نویز دارد.

با نویز چقدر جمله می شود ساخت...

مثلاً نویز خانه ما آبی است.

نویز خانه شما چه رنگی است؟

یا... من نویز را دوست دارم.

دوستم هم نویز را دوست دارد.

من دوستم را دوست دارم.

و در اینجا دیگر نویزی نبود. دیدید؟

عشق به همین سادگی است!

بدون نویز... بدون درد... بدون...

من از کلمه های زشت خوشم نمی آید.

بعضی ها را دیدید که به زور می خواهند کلمه های زشت بنویسند؟

خوب چه می شود اگر به جای ... نوشت ...؟!

چون اگر نقطه چین دومی را می گذاشتم شما می فهمیدید اولی چیست و بد می شد.

او خنده اش را گاز گرفت و لبش خونی شد.

او چشمهایش را به من دوخت.

او نگاهش را توی چشمانم کاشت.

و حالا توی چشمانم مواد مخدر سبز شده است.

مغزم آنها را مصرف کرده...

و دیگر هیچ!!!

  نظرات ()
جایی برای زندگی! نویسنده: no one - یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

عقربه های تاریخ کند شده اند،

ایده آلیستی با حرارت از همه چیز می نالد،

رئالیستی با لبخندی که انگار دهن کجی کرده است، از شرایط موجود دفاع می کند.

آدم های عادی نظر می دهند. به رنگ های مختلف،

شرایط را تحلیل می کنند، مقایسه می کنند و نتیجه های عجیبی می گیرند!

مردم، می آیند و می روند و اخبار تازه بر سر زبان ها می چرخد...

چرخش اطلاعات، آدم هایی را میلیاردر می کند... شاید خبرها زودتر به آنها می رسد!

عده زیادی که تعدادشان سر به فلک کشیده است از آب گل آلود ماهی می گیرند،

عده بیشتری هم در آب گل آلود شنا می کنند، بعد هم خفه می شوند و می میرند!

و عقربه های تاریخ همچنان به کندی به حرکتشان ادامه می دهند.

ما ایستاده ایم به تماشای این عقربه ها،

و تشویقشان می کنیم... اما آنها خیلی کند شده اند،

کار از کار گذشته است!

و دنیای سوم همچنان ادامه دارد...

 

  نظرات ()
پاییز نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧

پاییز هم فکر می کند.

و پاییز ممکن است از ما نپرسد.

ما که به پاییز چیزی نداریم بدهیم جز احساس خوشبختی باهم بودنمان...

باهم بودن...؟؟

باااا... هممم...

دوباره...

بااااااا.... هممممممممم.... بووووووودددد... بودن!

نه! هرکار می کنم یک چیزی کم است...

یک جور دیگر امتحان می کنیم.

تصور... تصور باهم بودن...؟؟

نه...

توهم... ! ... بله... توهم با هم بودن!

پاییز هم فکر می کند. به نظرش وقت آن رسیده که بیاید...

هوا باید کمی بهتر شود تا بعد از ظهرها قدم زدن... نه! ... باهم قدم زدن...

ممم...

تصور...؟!!!

نه!... توهم باهم قدم زدن...

بله. خودش است!

من کشف کرده ام که پاییز لعنتی هم فکر می کند.

درست مثل من و تو که فکر می کنیم.

ما چه داریم که به او بدهیم؟

برای اینکه از ما هم نظر بپرسد که کی بیاید بهتر است!

...

پاییز هم زیاد فکر می کند

 

 

  نظرات ()
سفره عقد نویسنده: no one - دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

 

عاقد: عروس خانم برای بار سوم می پرسم، بنده وکیلم؟!

عروس خنگ: خب... مامان این آقاهه چرا شغلش رو از من می پرسه؟!

مادر عروس خنگ: خدا مرگم بده! خاک به سرم!!

خواهر عروس خنگ: گلاب به روتون، عروس رفته دستشویی!

پدر داماد خنگ: ایناها! اینجا نشسته که... نکنه همینجا میخواد... (صدای بوق!!)

مادر عروس خنگ: خاک به سرم، رفته گلاب بیاره حاج آقا!

عاقد: ... بنده وکیلم؟

داماد خنگ: حاج آقا، با اجازه بزرگترا شما آخوندی!

عروس خنگ (در حالی که غش غش می خندد): حاج آقا بقاله!

مادر عروس خنگ غش می کند!

 

 

لینک 360: http://blog.360.yahoo.com/blog-Qn36ED0oerVgvNu0mtDF5A--?cq=1&p=282

 

  نظرات ()
قرمز نویسنده: no one - یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧

 

 

چرا آس پیک مدل دار است و نشانش از آس همه خال های دیگر بزرگتر است؟!

چرا هر وقت که حکم قرمز باشد ما می بریم؟ آیا به پرسپولیس ارتباطی دارد؟

من فکر می کنم این اتفاقی نیست که رنگ مقابل قرمز ، سیاه است...

یعنی یا باید خون داد، یا در سیاهی فرو رفت!

من پروتون مدل GEN2 دوست دارم. و بعداً فهمیدم که ماشین افشین قطبی هم همین بوده.

راستی چرا تا وقتی من بتوانم یکی از آنها بخرم، دیگر آن را دوست نخواهم داشت؟

من آس و شاه و بی بی قرمز داشتم... حکم، ولی این بار سیاه بود!

.

.

.

پ.ن: این پست به آقای فریدون جیرانی ارتباطی ندارد!

پ.ن٢: قرار بود که ننویسم اینجا. هنوز هم هست. ولی به پیشنهاد چند تا از دوستانم از این به بعد پست های ٣۶٠ را اینجا هم کپی می کنم.

لینک: http://blog.360.yahoo.com/blog-Qn36ED0oerVgvNu0mtDF5A--?cq=1&p=273

 

 

  نظرات ()
باران خیال... نویسنده: no one - جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

 

 

اینجا جای خوبی است. گاهی که دلم می خواهد خودم را مرور کنم می آیم به این وبلاگ و آرشیو را می خوانم. اینکه از سال 81 تا حالا چقدر فرق کرده ام. چگونه بزرگ شده ام و از این چیزها...

تازگی ها هم که کوتاه نویسی را در اینجا تجربه کرده ام و گاهی واقعاً از بعضی نوشته های خودم و بعضی کامنت هایی که دوستانم گذاشتند لذت بردم. البته تازگی ها یعنی از یک سال پیش تا حالا !

به هر حال تجربه های جدید نوشتنم را در محیط یاهو 360 ادامه می دهم. می دانم دیدگاه های خیلی متفاوتی نسبت به این محیط وجود دارد... اما برای من صرفاً اینکه حلقه ای از دوستانم آنجا نوشته هایم را می خوانند مهم است. کار کردن با امکانات 360 هم برایم هیجان انگیز و راضی کننده است فعلاً. و تا چیز جدیدی توجهم را جلب نکرده همانجا خواهم نوشت.

این هم آدرسم: http://360.yahoo.com/yasin_29

هر روز هم دوستان زیادی می آیند و لطف زیادی به من دارند.

پرشین بلاگ سرویس خوب و مدرنی است و من به همه توصیه اش می کنم. این را جدای دوستیم با مدیران این سایت بزرگ ایرانی می گویم. پیشرفت نرم افزاری و تعاملات اجتماعی شان واقعاً جای تقدیر دارد. کاری ندارم که همیشه برای بهتر شدن هم جا هست.

"باران خیال" مثل روزهای زندگیم است. تک تک روزها... تک تک لحظه هایی که سعی کرده ام خودم را آنچنان که هستم بنویسم!

به هر حال فکر می کنم کمتر وقت کنم اینجا بنویسم. اما اینجا گنجینه دوست داشتنی من است. با همه کم کامنتی و بی نظمیش در آپ شدن! با همه بی ربط بودن گاه به گاهش. و با همه خامی هایی که چه از نظر نوشتن و چه عقیده در پست هایم داشته ام. هر بار که می آیم اینجا احساس می کنم به خانه قدیمی خودم سر زده ام.

و من... قدردان همه آنهایی هستم که در این مدت همراهم بوده اند تا باران خیال ببارد! بی خیال از اینکه مبادا کسی خیس شود!

 

 

 

  نظرات ()
ربنای نوستالژیک! نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧

  

 

امشب قرار است سحر بیدار شویم و فردا روزه بگیریم.

البته امیدوارم ریا نشده باشد !!

ولی واقعاً به یک شروع تازه فکر می کنم.

مثل این آدم هایی که آخر سریال های ماه رمضان توبه می کنند و آدم خوبی می شوند.

اما من می خواهم زندگی ساده تری را شروع کنم.

یک زندگی آرام...

 ...

 پ.ن: دلتان برای ربنای شجریان تنگ نشده؟!

 

 

 

  نظرات ()
چند خبر ! نویسنده: no one - جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

 

جمعه های چند هفته گذشته با پرشین بلاگی ها رفتیم رفتیم کوه...

بحث های خوبی ضمن خوردن صبحانه و بعد از آن مطرح می شود و روزهای خاطره انگیزی را رقم می زنند. امروز مثلاً راجع به تفکر جانبی (ایده از سایت دکتر شیری) حرف زدیم که نوعی از تفکر خلاق است، و توسط فردی به نام ادوارد دبونو به دنیا معرفی شد. تفکری که از الگوهای سنتی تفکر، و منطق سازمان یافته پیروی نمی کند و برای حل مسائل، پیش فرض ها را کنار می گذارد...

خلاصه اینکه به جمع ما بپیوندید...

http://nature.persianblog.ir

 

و اما خبر بعدی اینکه بعد از ظهر یکشنبه ها در فرهنگسرای رسانه جلساتی داریم با چند تن از دوستان وبلاگ نویس، که به همت خودشان انجمنی ادبی به نام پرهیب تشکیل داده اند. قرار است به پیشنهاد من یک حلقه مطالعاتی داشته باشیم. در این حلقه کتابی را انتخاب می کنیم، همه می خوانند و جلسه بعدی درباره اش حرف می زنیم، نقد می کنیم و سعی می کنیم نکات خوب و به درد بخورش را برجسته کنیم تا برای همیشه به یادگار داشته باشیم و در زندگیمان حسش کنیم.

اگر دوست داشتید به این حلقه بپیوندید خبر بدهید که جزئیات را برایتان بفرستم.

 

  نظرات ()
خواهش می کنم... نویسنده: no one - جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧



  پایت را از روی غرورم بردار !!!

 

 

 

  نظرات ()
در حال توسعه؟! نویسنده: no one - جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

 

 

آقای رئیس جمهور،

دیگر بس است!

تا کی باید جهان سوم بمانیم؟!

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها