یادداشت ها (روزانه)
انتخاب... نویسنده: no one - سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧

ابرها می توانند نبارند

البته که ما دلخور می شویم

مثل این است که تو لبخند نزنی

یا اینکه من حس کنم شاد نیستی

زندگی می تواند جریانش را بی کم و کاست حفظ کند

چه فرقی دارد کجای دنیا فقر هست و کجا نیست؟

مهم زندگی است، جریانی که ادامه دارد

آدم باسوادی در تلویزیون درباره نابود شدن انسان به دست خودش حرف می زند

او حق دارد. طبیعی است که فکر کنیم داریم به دست خودمان نابود می شویم

البته عمر ما آنقدر نیست که این نابودی را به چشم ببینیم

حرفم را اصلاح  می کنم: اگر تناسخی در کار نباشد!

چیزی که بین زندگیمان ناگهان به وجود می آید عشق است

اگر به اوج دانشمند شدن هم برسیم باز مطرح است

چه در فیلم ها، و چه در واقعیت این اتفاق را دیده ایم

البته تاکید می کنم که زندگی جریانش را حفظ می کند

اگر عاشق بشویم یا نه. اگر به عشقمان برسیم یا نه...

و این کمی دردناک است.

مثل این است که امتحان در روز مقررش برگزار می شود

چه فرق دارد: درس خوانده باشیم یا نه

و به موقع به جلسه امتحان برسیم یا...

نه زلزله ای مدرسه را خراب می کند،

نه پای معلم می شکند و نه هیچ اتفاق دیگری رخ می دهد

این است که انتخاب، یک انتخاب درست، مهم می شود

اگرچه این انتخاب هم نقشی در زندگی ندارد،

اما به هر حال در آن لحظه خاص، برای تو،

آن انتخاب بسیار سرنوشت ساز است

یادت باشد که زلزله ای در کار نیست

 

 

  نظرات ()
please smile نویسنده: no one - جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧

 

بعد از ظهر است... بعد از ظهر جمعه و صدای آشنایی ما را به خود می آورد: چایییی!

از غارهای تنهاییمان بیرون می آییم و در جایی نزدیک تلویزیون به هم می پیوندیم.

افکار و عقاید متناقض و عجیبی را که از اختلاف نسلی و فردیت و پست مدرنیسم و این چیزها ناشی شده است توی اتاق جا می گذاریم. چند دقیقه که بیشتر نیست.

سعی می کنیم همه چیز ساده باشد و از همیشه بی ادعاتر باشیم.

چای و تلویزیون اگر هیچ چیز نداشته باشند نوستالژی خوبی دارند که در آن دقایق لبخند بر لب آدم بنشانند.

دوربین را می شود کنار تلویزیون کاشت تا از ما یک عکس خانوادگی بگیرد؟!

 

 

لطفاً لبخند بزنید!

 

      


پ.ن: نقاشی بالا اثر دوست خوبم "دنیز ایزدی" است.

 

  نظرات ()
بی مقدمه نویسنده: no one - جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧

اگر درست متوجه شده باشم شما می خواهید حرفی به من بزنید. خوب، من منتظرم. از طرفی دیرم هم شده است. لطفاً خیلی صریح و بی پرده و خلاصه بگویید. اینطوری خیلی بهتر است. مقدمه چینی و اینها باشد برای بعد. مگر می خواهید چه بگویید که بخواهید برایش مقدمه بچینید؟ همه حرف ها را صاف و پوست کنده بزنید. زیاد به این اهمیت ندهید که من چه فکری درباره تان می کنم. شما حق دارید هر طور که دوست دارید زندگی کنید. نه من و نه هیچ کس دیگر نمی تواند به شما خرده بگیرد. البته اینکه من می گویم عجله دارم و دیرم شده ربطی به این ندارد که شما باید تغییری در گفتارتان به وجود آورید. تنها دلیلم برای این توضیح این بود که شما کلمات را تغییر ندهید. فقط می خواهم که حاشیه پردازی نکنید. چون ممکن بود این موقعیت درست برای من هم پیش بیاید. چرا فکر می کنید که برای من از این موقعیت ها پیش نیامده است؟ اتفاقاً می توانم خاطره ای در این باره هم برایتان بگویم. بر می گردد به پنج سال پیش، اولین باری که می خواستم یک جایی به اسم شرکت بازیافت زباله استخدام شوم. گرچه شاید به آن اندازه که برای شما عجیب است برای من نباشد. مهم این است که کاری که می کنید سودی به مردم شهرتان برساند. درست است که این شرکت نام زباله را در بخشی از خود یدک می کشد و این نام در بین عامه مردم زیاد محترم و مورد توجه نیست. اما بحث بازیافت خیلی فرق می کند. یک کار بسیار سطح بالا محسوب می شود. فکر می کنید شرافت آن از کارمند بانک یا وکیل دادگستری و یا مهندس ساختمان کمتر است؟ اصلاً اینطور نیست. حتی می توانم بگویم خیلی هم آبرومند است. تا جاییکه من آن را با هیچ کار دیگری عوض نکردم. به هر حال آنجا درست در موقعیتی بودم که شما الان هستید. از چیزی نباید ترسید. مردم اگر بخواهند قضاوتی بکنند، منتظر لب گشودن شما نیستند. آنها می توانند حتی از صدای نفس کشیدنتان هم ایراد بگیرند. مثلاً بارها شده است که دیده ام آدم هایی به دوستانشان به خاطر اینکه چشم هایشان شبیه یکی از ملت های ظاهراً حقیر دنیا هستند خندیده اند. آنها هنوز یک کلمه هم حرف نزده بودند. پس زیاد نگران این چیزها نباشید. می توانید به من اعتماد کنید و حرفتان را بدون دخل و تصرف، و بدون تعارفات معمول بگویید. و حتی می توانید بدترین حالت را در نظر بگیرید. اینکه از کار اخراج شوید یا من دیگر نخواهم یک دقیقه هم در دفترم شما را تحمل کنم. این در برابر حرفی که می خواهید بزنید چه اهمیتی دارد؟ فکر می کنید می تواند بهانه خوبی باشد برای اینکه به اندازه کافی صریح نباشید؟ نه. این پذیرفتنی نیست. حتی اینکه شما خودتان را طور دیگری نشان بدهید، یا اصل مطلب را وارونه جلوه دهید می تواند تاثیر بدتری روی من یا دیگران بگذارد. چون انتظاری که از شما می رود این است که تا آنجا که ممکن است صادق باشید. صداقت اگر هم به نفع شما نباشد، لا اقل می دانید که شرافتتان را حفظ می کند. بگذارید واضح تر توضیح بدهم. تقریباً می دانم برای چه به اینجا آمده اید و چه چیزی را می خواهید با من مطرح کنید. برای همین هم به شما اجازه دادم که بیایید، در غیر این صورت مطمئن باشید وقتم را در اختیار شما نمی گذاشتم. به هر حال شما آدم شجاعی به نظر می آیید، و این جایی که الان ایستاده اید، یکی از آزمون های سخت زندگی شما را در بر دارد. احتمالاً به این فکر کرده اید که چه تاثیری روی من خواهید داشت. و حرف هایی که می زنید چگونه به زندگی آینده خودتان و همه نزدیکانتان ارتباط پیدا می کند. حتی می تواند برای نسل های بعدی هم به عنوان قصه ای باورنکردنی و جذاب مطرح شود. ولی شما اصولاً از آن غافل شده اید. نه تنها به این خاطر که استرس زیادی را تحمل می کنید، بلکه به این خاطر که درک درستی از موقعیت خودتان هم ندارید. به نوعی دچار تردید های متنوعی شده اید. شک درباره خودتان باعث شده است که نتوانید صریح باشید. شما با پیشنهادی آمده اید سراغ من، اما پیشنهادتان اکنون به ترسی از نوع نادانی تبدیل شده است. می بینید؟ حتی خودتان هم از یاد برده اید که چرا اینجا هستید و چه چیزی را می خواهید با من در میان بگذارید. این حالت برای اغلب آدم هایی که اینجا می آیند پیش می آید. آنها با وسواس خاصی تلاش می کنند که وقت من را بگیرند و برای خودشان دلایل محکمی دارند. اما همین که پای این میز می نشینند همه چیز را فراموش می کنند. شاید دیگر از هیچ چیز مطمئن نیستند. و در یک برزخ فرو می روند. چشم هایشان را می بندند و فکر می کنند. حتی مثل همین الان شما، گریه هم می کنند. چون از خودشان نا امید شده اند و خیال می کنند دیگر هیچ راهی وجود ندارد. حتی یک قدم هم نمی توانند بردارند. شما هم دچار چنین هراسی شده اید. هراسی که بیش از دیگران وقت مرا تلف کرده است. حتی اگر مقدمه هم بچینید مطئنم حرفی برای گفتن نخواهید داشت. یا اگر هم حرفی داشته باشید قادر به بیانش نخواهید بود. این تقریباً همه آن چیزی است که شما از آن مطمئن هستید. فکر می کنم دیگر وقت آن است که از اینجا بروید. بله. من همین الان از پلیس می خواهم که زحمت بیرون کردن شما را از اینجا بکشد. من در برابر این همه ضعف نمی توانم واکنشی نشان ندهم. خواهش می کنم که مرا فراموش کنید.

  نظرات ()
یک اتفاق ساده نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧

 

 

وقتی که رنگ ها چشم می گشایند تا به تماشای احساسی که بین ماست بنشینند، اشک هایشان جاری می شود.

ما محکم تر از همیشه شده ایم، در حالیکه زیر پوستمان نوازش یک رویای عمیق را حس می کنیم.

در باور ما همه چیز شفاف است. مثل جام بلورین شده ایم.

قلب هایمان را باز گذاشته ایم تا عشقمان زیر باران، چشمهایش را ببندد و رو به آسمان نفس بکشد.

شوقمان از تنگ کوچک باورمان لبریز شده است.

خیال نداریم دستهایمان را از هم پس بگیریم.

و در امن ترین جای دنیا نشسته ایم: به تماشای ظهور دوباره یک اتفاق ساده.

  نظرات ()
اتوبوس نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

ناگهان ترمز می گیرد. پیرمردی که کنارم نشسته است با وحشت می گوید: یا ابوالفضل. فلاسک چای راننده که کنارش است می افتد و چای کف اتوبوس راه می افتد. پیرمرد را نگاه می کنم، رنگش پریده است. اتوبوس درست در یک وجبی ماشین جلویی توقف کوتاهی می کند، راننده فرمان را با اعصابی ناموزون می پیچاند و راه می افتد. پیرمرد در حالیکه نفسش بند آمده است به راننده می گوید که فلاسکش افتاده. راننده فلاسک را از جا بلند می کند و دوباره سر جایش می گذارد. سر چهارراه تا یک قدمی زنی که از روی خط عابر در حال گذشتن است می رود. نفس من هم بند آمده! خانم ها آن عقب پچ پچ می کنند. نگاهم درگیر راننده می شود. قبل از هر چیز سبیل هایش است که خودش را نشان می دهد. و ریش هایی نسبتاً کوتاه و درهم! هیچ نظمی در چهره اش دیده نمی شود. از قیافه اش بی تفاوتی خاصی می بارد. انگار نه انگار که این همه مسافر به او اطمینان کرده اند. من چشم از او بر نمی دارم و او چشم از آینه اش! تقریباً بدون توجه به مسیر روبرو اتوبوس را می راند... به او حق می دهم که در این خط بتواند چشم بسته براند، اما ترمزهای ناگهانیش دائم تکرار می شوند. انگار حرکت ماشین های جلویی نمی تواند تکراری و یادگرفتنی باشد. پیرمرد از من می پرسد تا ایستگاه آخر چقدر راه است؟ می گویم چون الان ترافیک نیست بیست دقیقه ای می رسد.در قیافه اش موجی از نگرانی دیده می شود. دلم می خواهد یک جوری آرامش کنم. نمی دانم چطور می شود یک پیرمرد را آرام کرد. می پرسم: عجله دارید؟ می گوید: باید بروم بیمارستان... ملاقات! فقط می گویم انشاء الله به موقع می رسید. و دیگر حرفی نمی زنم. دوباره نگاهم به راننده گره می خورد. موهای فرفری کوتاهی که به سرش چسبیده و حرکات سریعش به این طرف و آن طرف خیلی به هم می آیند. ایستگاه بعدی که می ایستد دو تا پسر جوان سوار می شوند و دو دختر دبیرستانی که پیاده شده اند برای دادن بلیت جلو می آیند. یکی از آنها بلیت ها را که می دهد می گوید: ترمزهای بدی می گیرید، نزدیک بود بیافتم. راننده تحویلش نمی گیرد، دوستش می خندد و او هم در حالی که دارد می رود خنده اش می گیرد و شروع به حرف زدن می کنند. اتوبوس دوباره راه افتاده است. باز هم حواس راننده به آینه است. بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم. می خواهم ببینم چه کسی چشم راننده مان را گرفته است! حواسش به جلویش نیست. دم به دم ترمز می گیرد، همه را کلافه کرده است. ایستگاه بعدی که می ایستد صدای پیرمرد در می آید. البته بیشتر یک غرولند شخصی است. به من می گوید: حالا قدم به قدم باید بایستد! خنده ام می گیرد، می گویم: نگران نباشید، به موقع می رسید. دلم می خواهد یک هلی کوپتری چیزی داشتم که پیرمرد را از نگرانی نجات دهم. همیشه فکر می کنم آنها به اندازه کافی حرص و جوش در زندگیشان خورده اند، دیگر بس است. در همان ایستگاه پیرمرد دیگری سوار می شود. تازه توجهم به پسرهای جوانی که سوار شده اند جلب می شود. درست فاصله بین من و راننده را پر کرده اند. البته از بین آنها می شود راننده را دید که چطور به همه چیز بی توجه شده است جز آینه اش. سرش را مرتب تا جایی که جا دارد می کشد تا در آینه نگاه کند. پسرها با آب و تاب چیزهایی برای هم تعریف می کنند، تی شرت هایی به تن کرده اند که دارد از تنشان می ریزد. راننده را که می بینم به این فکر می کنم که آیا باز هم با خطر عشقی محتمل روبرو شده ایم؟ سعی می کنم به افکارم نظم بدهم. صدای وحشتناکی می آید، و احساس می کنم اگر میله جلویم نبود ممکن بود پرت شوم. صدای جیغ و داد همزمان بلند می شود. من همه چیز را دارم می بینم. یک تصادف رخ داده است. چیزی که تقریباً هر روز دارم می بینم. اما این بار احساس می کنم قلبم دارد با شدت خودش را به سینه ام می کوبد. و چیزی مثل اعصاب متشنج در من فریاد می زند. قبل از اینکه بتوانم بفهمم راننده از اینکه بالاخره کار خودش را کرد چه حسی دارد می بینم که سر جایش نیست. سرم را روی میله اتوبوس می گذارم و چشمانم را می بندم. یک دفعه دنیا دور سرم می چرخد. پیرمرد کناریم همه سنگینیش را انداخته است روی من. دلم می خواهد داد بزنم که خودش را از روی من جمع کند. صدای دختری که جیغ می زند باعث می شود چشمهایم را باز کنم. همه جا پر از دود شده است. می بینم روی پله اولی اتوبوس نشسته ام. جایی که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از روی من رد شود. احساس می کنم اتوبوس دارد با سرعت ترسناکی حرکت می کند. توی اتوبان یک ماشین هم پیدا نمی شود. دختری روی صندلی راننده نشسته است و دارد گاز می دهد. قیافه دختر از نیم رخ شبیه هیچ یک از دخترانی که عقب اتوبوس با یک نگاه دیده بودم نیست. شاید پشت سر همه بوده و من ندیده بودمش. به صندلی خودم نگاه می کنم. جایی که کنار پیرمرد نشسته بودم. راننده با چشمانی بهت زده و سبیل های آویزان آنجا نشسته است و پیرمرد با نگرانی نگاهش می کند. بقیه اتوبوس را بخار غلیظ آبی رنگی پوشانده است و زمزمه هایی با صدای زنان و مردان شنیده می شود. همینطور که گیج و مبهوت دارم همه چیز را مرور می کنم، دختر را می بینم که از پشت رل بر می خیزد و به سمت راننده راه می افتد. اتوبوس به حرکتش ادامه می دهد. سرعت اتوبوس بیشتر شده است. هوای بیرون مه آلود است، و کم کم می توان چراغ های قرمز گردان یک آمبولانس را در دوردست دید. یک ماشین پلیس و جمعیتی شبیه آدم ها هم به چشم می خورند. داخل اتوبوس آرام شده است. پیرمردی که بعداً آمده بود با عصایش به شیشه می زند، انگار بخواهد کسی را از بیرون صدا بزند. دختر دست هایش را دور گردن راننده حلقه می کند. راننده آخ می کشد. صدای آژیر آمبولانس می آید. دختر لب هایش را به لب های راننده نزدیک می کند. سرعت اتوبوس هر لحظه بیشتر می شود و به جمعیت نزدیک تر می شویم. پیرمرد با نگرانی دارد به راننده نگاه می کند. یادم می افتد که او دیرش شده است. می خواهم به او کمک کنم که از اتوبوس پیاده شود. همین که می آیم بلند شوم دختری می گوید: دارد تکان می خورد و اشباحی با لباس های سفید دورم جمع می شوند. آنها به نظر دارند لبخند می زنند و سر تکان می دهند...

  نظرات ()
خیانت ادبیات! نویسنده: no one - شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

 

 

ادبیات بر پایه خیانت بنا شده است!

چطور می توان به توطئه سنگ بنای یک مثلث عشقی در ادبیات شک نکرد؟

به ضمایر فاعلی مفرد دقت کنید:

من ، تو ، او !!

او کیست؟ ناگهان از کجا پیدایش می شود ؟

چگونه می توان حضور سنگینش را تحمل کرد ؟

او به من ارتباط نزدیک تری دارد یا به تو ؟

او همجنس من است یا تو ؟!

اصلاً چرا نمی شد بدون او زندگی کرد؟

من و تو کافی نبودیم ؟

جالب تر اینکه خیانت از زمانی شروع شد که او آمد.

وگرنه در آغاز آفرینش فقط من بودم و تو !

من و تو خوشبخت بودیم، و در باغ های رنگارنگ بهشت، شاد می زیستیم.

اما او همه چیز را به هم زد.

از آن پس نقش بزرگ او را در زندگیمان حس کردیم.

او هر روز پر رنگ و پر رنگ تر شد،

تا سرانجام در ادبیات جای گرفت.

و این خیانت ریشه دار، به ادبیات مربوط است،

و ادبیات، به داستان تاریخی فریبی که از او خوردیم !

  نظرات ()
راه بازگشتی هست؟ نویسنده: no one - جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧

 

 

این روزها روحت مرا به خودش جذب کرده!

روحی که تریلی از رویش رد شده است...

همه می دانند که روح، زیر تریلی واقعی چیزیش نمی شود.

اما حساب تو با بقیه فرق دارد. تو خنگ نیستی. می فهمی که روح ها هم برای خودشان تریلی هایی دارند که می تواند لهشان کند. دست و پایشان را بشکند.

وقتی که سرت داد زدم، یادت می آید که خودت را کنار کشیدی و سکوت کردی؟

من تریلی روحت بودم. تریلی روحی که به همه قوانین پای بند بود. هیچ کس تو را به بیمارستان نبرد و تحت مراقبت قرار نگرفتی. هیچ وقت...

پلیس هم مرا جریمه نکرد، و کارم به دیه و زندان و حبس هم نکشید.

اما روح تو له شده بود... می خواست خودش را جمع کند، اما زورش نرسید.

روح تو بعد از چند روز مرد. برای همیشه مرد. و خانه ما تاریک شد.

عشق از خانه ما رفت. ما با هم غریبه شدیم، برای همیشه... و روح تو همچنان از من دیه می خواهد.

دیه روح یک آدم چقدر است؟! می خواهم بپردازم تا خوشبختی به خانه مان برگردد...

  نظرات ()
نوسان نویسنده: no one - جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧

شاید یک روز به زندگیم خاتمه دهم...

این بازی خطرناک واژه ها خیلی لذت بخش است.

می توانم به خاطر بیاورم که روزی خواهم مرد. روزی که هیچ دیر نیست...

با این وجود تنها دلخوشی ام یک صداقت بی مرز است.

چیزی که هولناک تر از همیشه به سراغ آدم می آید.

من به صداقتی هولناک می اندیشم. به صداقتی که همه وجود آدم را زیرو رو می کند. انگار چیزی گم کرده باشد. به انتهای همه چیز خیره می شوم و از همه می پرسم. یک سوال تکراری می پرسم و به دنبال ردی از حقیقت اصرار می کنم که پاسخ درستی بدهند.

آدم ها آنقدر که باید صادق نیستند، پس دوباره در پس همه نگاه ها در جستجوی چیزی بر می آیم که نیست.

زیبایی آدم را سیر نمی کند، حریص می کند. هرچه بیشتر می فهمیم اوضاع بدتر می شود.

کنار چارچوبی ایستاده ام که به هیچ جا وصل نیست.

تنها یک حقیقت هست که همه از آن مطمئنیم و آن تردید است.

تنها یک واژه هست که همه می ستاییمش. یک واژه بیش از هر چیزی ذهن و روح ما را تسخیر کرده است.

و آن چه می تواند باشد جز تو؟!

من نمی دانم که کدام مهم تر است، آنکه "نه" می شنود... یا آنکه "نه" می گوید؟

من درست برعکس تو فکر می کنم. درست برعکس تو!

خیال می کنم که سرگردان تر از همیشه در پی یک مصیبت تازه می دوم. یک مصیبت که از آسمان، مخصوص من فرستاده شده است.

آیا انتهای همه چیز آنقدر که باید مشخص نیست؟

زمستان کار خودش را می کند و همه برگ ها را می خشکاند، چه تو بخواهی و چه نه! این رسم زمستان است و من هیچ کینه ای از او به دل نمی گیرم. باورم نمی شود که درست روی تکه ای از زمان ایستاده ام که همه چیز حتی قطعی ترین چیزها هم موقت است. جوری که باید تغییر کند.

من دیوانه وار به دنبال کشف یک مسئله ساده به هزار راه می روم و سرانجام می نشینم روی یک صندلی و فکر می کنم که همه چیز دارد به خودی خود اتفاق می افتد.

  نظرات ()
محمد صفار نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

 بدون شرح

 

  نظرات ()
انتخاب عاقلانه عالیجناب! نویسنده: no one - پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧

 

 

 

-         در خدمتم عالیجناب!

-         بالاخره آمدید. بگویید ببینم چه کرده اید؟!

-         ما همه ی دختران زیبای شهر را گرد آوردیم، و از همه خواستیم که لباس های زیبا بپوشند و مراحل مختلف تست های شخصیتی، رفتاری، هنری و حتی علمی برای تک تک آنها برگزار کردیم. بعد داوران بزرگی را از میان دانشمندان، هنرمندان و روانشناسان انتخاب کردیم تا در مراحل مختلف به دختران برگزیده امتیاز بدهند. البته باید این نکته را هم به عرض جنابعالی برسانم که این داوران سرشناس ترین آدم های زمینه تخصصی خودشان بودند.

-         بگذارید قبل از هر چیز درباره معیارهای انتخاب دختران زیبا از شما بپرسم.

-         بله، البته! ببینید، زیبایی یک امر نسبی است. ما نمی توانیم درباره اش زیاد بحث کنیم. کاری که ما می کنیم این است که اساتید هنری و زیبایی شناسی را جمع می کنیم و از آنها می خواهیم که به طور جداگانه انتخاب هایشان را به ما بگویند. کسانی که بیشترین امتیاز را در مجموع می گیرند احتمالاً زیباترین افراد هستند.

-         چه کسی تعیین کرده است که این آدم هایی که می گویید زیبایی را می شناسند؟ آیا اینجا کسی ادعا می کند این مفاهیم انتزاعی را با خط کش اندازه می گیرد؟!

-         عالیجناب. فرمایش شما را می فهمم. اما مبنای عملکرد ما بیشتر از اینکه ذهن گرایانه باشد، و دنبال جواب خاصی برای این سوال ها باشیم بر اساس تجربه بوده است. من نمی توانم به این سوال ها جواب مشخصی بدهم. اما می دانم که نتیجه همواره به خواسته ما نزدیک بوده است.

-         می توانید کمی درباره نتیجه برایم یگویید؟

-         ما سرانجام زیباترین، متشخص ترین و آگاه ترین دختر شهر را انتخاب کردیم و برای ازدواج با شما کاندید کردیم.

-         بسیار خب... اما شما مشکل بزرگی را فراموش کردید. آیا این فرد به من و به زندگی با من علاقه دارد؟

-         به هر حال عالیجناب، باید مطمئن باشید که همواره یک نفر انتخاب می کند. در حقیقت انتخاب شونده و انتخاب کننده سهم مساوی با هم ندارند. اغلب، هر کسی، کسی را دوست دارد که او دیگری را... و این داستان همین طور ادامه دارد.

-         ولی در این قصه شما، هیچ یک از ما از علاقه خود به دیگری مطمئن نیست. درست است؟!

-         بله. اما شما سعی کردید انتخابتان عاقلانه باشد، و امیدوار بودید که احساس، چیزی که زیاد به آن اطمینانی نیست خودش به وجود بیاید. زمان همه چیز را درست می کند. راه حل های زیادی برای ایجاد عشق در کتاب های شفابخش امروزی پیشنهاد شده است. به خصوص که هم شما و هم او کمالات زیادی دارید و این خودش عشق به وجود می آورد!

-         باید او را ببینم و با او زندگی کنم تا عشقی به وجود بیاید. بعد هم از عشقی که خودم به وجودش آورده ام لذت ببرم. آیا چنین چیزی برای من خوب است؟! آیا ممکن نیست که من چشمم به دختری بیافتد و همانجا عاشقش شوم؟! و بعد بفهمم همه محاسبات و تجربیات شما کشک بوده است؟ یا برعکس آن دختر از یکی از خدمتکاران من خوشش بیاید و همه تاج و تخت سلطنت مرا به باد دهد؟! چه کسی جواب این سوالات را به من خواهد داد؟!

-         می دانم عالیجناب... می دانم. این قصه دردناکی است. باور کنید که نمی دانم چگونه می شود به این سوال ها پاسخ داد! من نیز از این بازی خسته شده ام. منظورم بازی عقل و احساس است! اما فکر کردم که این بهترین کاری است که می توانم برای شما بکنم...

  نظرات ()
به افتخار یک همراه دوست داشتنی نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧

 

او را به من سپرده اند...

مثل کودکی که یک روز صبح

وقتی از خواب بیدار می شوید می بینید کنار شماست

و نمی دانید که به چه کسی تعلق دارد

و چگونه به شما ارتباط پیدا کرده است

ممکن است به تلاشی حقیرانه دست بزنید

که از شرش خلاص شوید

به هر حال سرنوشت او با شما پیوند خورده است

حتی اگر بارها از او متنفر شوید

وقتی به داشتن او آغشته شوید

باور می کنید که دوستش دارید

و حال سال هاست که با شماست...

او سالهاست که با من است

اگرچه گاهی از او متنفر شده ام

اما مدت هاست که فهمیده ام دوستش دارم

هرچه نباشد او تجربه های زیادی را برایم رقم زده است

مرا به خیلی جاها برده است

و سنگینی حضور مرا به دوش کشیده است

اگرچه دردسرهای زیادی هم درست کرده است

ولی مثل همان کودکی که بزرگ شدنش را دیده ایم

حالا دیگر مدت هاست که به من تعلق دارد

می خواهم تا از دستش نداده ام قدردانیم را به جا بیاورم

باید برایش جشن گرفت!

برای اینکه الان هم سن من است...

برای اینکه استوار است

و برای اینکه هنوز با من راه می آید.

  به افتخار یک جفت پای دوست داشتنی...!

  نظرات ()
یک روز از زندگی نویسنده: no one - سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧

فردا صبح ساعت 8 کلاس معارف 2 دارم! و باید بنشینم پای صحبت های یکی از آدم های ابله دنیا. البته باید اعتراف کنم که نه او را تا به حال دیده ام و نه نامش را می دانم، نه حتی چیزی درباره اش شنیده ام. اما این حق را دارم که در مورد او چنین پیش داوری ای داشته باشم. هیچ کس هم نمی تواند این حق را از من بگیرد. به خصوص که پای معارف 2 در میان است. و هر کس اعتراض کند، از او خواهم پرسید اگر کلاس ریاضی هم بود اعتراض می کردید؟ امروز به دانشگاه رفتم و دوستانم را که تازه آمده بودند دیدم. موهایم را از ته تراشیده ام و بعضی ها استقبال کردند. البته از کلاهی که به سر گذاشته بودم بیشتر استقبال شد. یکی از دخترها هم وقتی یک مرتبه مرا در آن وضعیت دید، ترسید! امشب با دو تا از دوستانی که برایم خیلی عزیزند رفتیم تئاتر یرما را دیدیم. به پیشنهاد مجله ی تازگی ها شدیداً مورد علاقه من شهروند امروز. البته که خیلی تئاتر خوبی بود. خاطره نویسی این مدلی را هم دوست دارم. شاید به نظر بی مزه بیاید ولی خوبیش این است که دارد هرچه به ذهنم می رسد را هرجور که می رسد می نویسم. و مدت هاست چنین کاری نکرده ام. پس به هر حال نوعی تنوع است. موضوع دبیر اجرایی شدن من در همایش سوم مقابله با سوانح طبیعی هم از آن موضوعات کش دار این روزها شده است. قرار است مسئولیتی را بپذیرم. معلوم نیست که از پس آن بر بیایم. ولی امشب که در حاشیه پارک لاله راه می رفتم عزمم را جزم کردم که این دفعه خیلی قوی تر ظاهر شوم! یک جور آرامش کاذب در آدم به وجود می آید. راستی امشب برنامه حرفه ای 90 مسابقه اس ام اسی گذاشته بود برای طرفداران پرسپولیس و استقلال؛ تا جایی که من دیدم از بین یک میلیون و سیصد و شصت هزار اس ام اس که رسیده بود حدود 61% به پرسپولیس رای داده بودند و 35% به استقلال. باعث خوشحالی بود و من از همین جا اعلام می کنم که هنوز هم افشین قطبی و پرسپولیس را دوست دارم. هیچ تضمینی هم نمی دهم که صبح فردا به موقع بیدار شوم و به کلاس برسم. تازه چند شب پیش هم کیف پولم را به همراه مایحتوی (گواهینامه، کارت دانشجویی و ...) گم کرده ام و در نیتجه شاید دانشگاه هم راهم ندهند. به خصوص با این سر بی مو!

  نظرات ()
وقتی همه خواب بودند! نویسنده: no one - یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

 

فکر می کنی دارم دعا می خوانم...

یا با خودم شعری زمزمه می کنم.

اما نه! دارم قدم هایمان را می شمارم.

باید ببینم تا الان چند قدم با هم راه رفته ایم.

تو می خندی و می گویی: تو دیوونه ای!

من هم می گویم: من دیوونم؟ من که به همه کمک می کنم؟!

تریپ محمدرضا فروتن برداشته ام در فیلم "وقتی همه خواب بودند"

و تو باز می خندی.

ناگهان سکوت می کنی و به فکر فرو می روی...

من هم سکوت می کنم و نگاهم را به زمین می دوزم.

دوباره قدم هایمان را می شمارم.

انگار که به آخر خط تاریخ رسیده باشیم.

بغض کرده ایم.

من فکر می کنم که خیابانی که انتخاب کرده ایم خوب نیست.

اما تو می گویی: چقدر اینجا رو دوس دارم!

و من تقریباً دیگر هیچ چیز ندارم که بگویم.

تا اینکه تصمیم می گیرم همه راهی را که آمده ایم برگردیم.

تو مخالفتی نمی کنی.

اما ته دلت راضی نیست.

وقتی دوباره به اول خط می رسیم، می پرسی: لازم بود؟

نمی دانم که واقعاً لازم بود یا نه...

می خواهی دلداریم بدهی، اما می گویم: چیزی نیست!

اول خط که رسیده ایم دیر وقت است.

راهمان از هم جدا می شود.

جایی دیگر، شاید کسی منتظرمان است...

 

  نظرات ()
روسریت را بردار نویسنده: no one - جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

  

روسریت را بردار!


پیش نوشت(!): لطفاً این جمله ها را مستقل از هم و هر کدام را در ادامه ی عنوان، بخوانید.

 

-         مردها رفته اند

-         می خواهم موهایت را ببینم

-         باید سرت را معاینه کنم

-         اینجا که همه محرمند

-         ببینم موهایت را چه رنگی کرده ای

-         آدم از دوست و فامیل که روسری نمی گذارد

-         او هنوز بچه است

-         دلمون باز شه!!

-         ولی دیگر اسم من را نمی آوری

-         دلم برای موهایت تنگ شده

-         مقنعه مرا بپوش، با روسری راهت نمی دهند

-         همه لباس هایت توی اتاق می چرخند

-         دوره این چیزها دیگر گذشته

-         فتوا هم داده اند که بالای شصت دیگر واجب نیست

-         روی بند است، باید خشک شده باشد

-         حالا دو دقیقه بنشین، زود می رویم

-         راحت باش، شوهر من مذهبی نیست

-         دامادمان است دیگر

-         مگر من نگفتم از این کارها خوشم نمی آید؟

-         اگر دوست داری

-         همین یک شب است

-         فلانی از خودمان است!

-         ولی از عذاب جهنم یادت نرود

-         وگرنه یکی می زنم توی دهنت که بفهمی!

-         نا سلامتی آمده ای پارتی

-         ولی دیگر دختر من نیستی

-         تا کی باید موهای قشنگت را از من بپوشانی

-         نکند کچل شده باشی

-         نباید ببینم چه شکلی هستی که بگیرمت؟!

-         الان یک ماه است که ما به هم محرمیم

-         فکر کن من برادرت هستم!

-         تو که هنوز به سن تکلیف نرسیده ای

-         می گویم عکس و فیلم نگیرند

-         ...

  نظرات ()
به همین سادگی نویسنده: no one - چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧

 

 

کاری ندارد که!

کافی است فکر کنید.

مثلاً فکر کنید در پیچ جاده چالوس هستید و دارید رانندگی می کنید و معشوقتان کنارتان نشسته و به این آهنگ با هم گوش می دهید: عاشقم من... عاشقی بی قرارم، کس ندارد خبر از دل زارم...

یا برعکس. کنار معشوقتان که دارد رانندگی می کند نشسته اید و دارید همین موزیک را گوش می کنید.

 یا مثلاً فکر کنید چند لحظه بعد از دره با ماشین سقوط می کنید و هنوز همین موسیقی روح نواز دارد پخش می شود. حتی می توانید از بیرون شاهد ماجرا باشید که ماشین مثل قوطی کبریت می چرخد و پایین می رود.

می تواند این اتفاق نیافتد و چند ساعت بعد کنار دریا قدم بزنید و در حالی که باد آرامی می وزد در کمترین فاصله ممکن از هم به صدای آهنگین دریا گوش بدهید.

بعد قایق سوار می شوید، و هوا طوفانی می شود و قایق شما واژگون می شود و صدای دریا هنوز در گوشتان می پیچد.

یا اینکه بدون هیچ حادثه ای بر می گردید به ساحل و برای صرف یک ناهار عاشقانه به یک رستوران کلبه ای شکل می روید که وسط جنگل زیبایی بنا شده است... و اتفاقاً این موسیقی در رستوارن پخش می شود: عاشقم من... عاشقی بی قرارم...

می توانید فکر کنید که ممکن است زلزله بیاید و ...

گفتم که کاری ندارد، کافی است فکر کنید.

واقعاً دارید فکر می کنید؟!

  نظرات ()
باز آمد بوی ماه مدرسه... نویسنده: no one - دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

توی صف ایستاده ام...

یک آدم بزرگ با لحنی کاملاً جدی دارد برایمان حرف می زند

اول که می گوید از جلو نظام و همه دست هایشان را می گذارند روی شانه هم...

دارم از ترس می میرم! من اصلاً منظورش را نمی فهمم

یکی از بچه ها را صدا می زند که موهایش را از ته تراشیده است

سرش را با دست می گیرد و به ما می گوید که از فردا همه باید این شکلی باشند!

گریه ام می گیرد. از صف می آیم بیرون

به طرف در می روم، بچه ها با تعجب به من نگاه می کنند

دم در یک نفر که به نظر آشنا می آید به طرفم می آید

دستم را می گیرد، جملات محبت آمیزی می گوید و سعی می کند مرا آرام کند

از مدرسه ترسیده ام

هیچ وقت فکر نمی کردم چنین جایی باشد

فردای آن روز به مدرسه دیگری می روم

یک حیاط کوچک با باغچه هایی که درخت های نا منظمی دارد

مثل حیاط خانه خودمان

پنج تا صف که توی هر کدام شش هفت نفر بچه های رنگارنگ ایستاده اند

از خوشحالی دارم بال در می آورم

اینجا از قوانین سفت و سخت خبری نیست

اینجا از لباس فرم هم خبری نیست

همه بچه ها موهای معمولی دارند

هیچ کس نمی گوید باید موها را از ته تراشید

اینجا از این به بعد می شود مدرسه من!

لینک ٣۶٠: http://blog.360.yahoo.com/blog-Qn36ED0oerVgvNu0mtDF5A--?cq=1&p=319

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها