یادداشت ها
(روزانه)
سرگذشت یک قوم!
نویسنده: no one - پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
کج خلق و بی حوصله شده ام. خودم را کنار کشیده ام از میان همه شلوغی ها و دارم آرام آرام نگاه می کنم.
می گویند در گذشته های خیلی دور قومی می زیسته اند که رفتارهای عجیب و متنقاضی داشته اند. هیچ کس توصیفی از آنها نمی توانسته ارائه بدهد. آنها جمع اضداد بوده اند و هرگز قابل پیش بینی نبوده اند. و جالب این بوده که این ویژگی را افتخار خود می دانسته اند. آنها نسبت به همه مردم دنیا احساس بیگانگی داشتند. نسبت به همه بدبین بودند و گمان می کردند که چشم طمع همه به آنها است!
آخرین مورخان را هم تطمیع کردند و نگذاشتند ذره ای از حقیقت باقی بماند. البته آدم های شریفی هم بودند که تطمیع نمی شدند، و آنها با تهدید کارشان را پیش بردند و آنها را خفه کردند یا راضی به سکوت و یا از دانش و مهارت آنها استفاده ابزاری کردند برای وارونه کردن تاریخ به سود آنها!
اما این آخر ماجرا نبود. شنیده شده است که آنها به خاطر دمدمی مزاج بودن، و هر روز تغییر عقیده دادن، دچار عذابی خاص و متفاوت شدند. که البته بسیار شبیه عملشان بود. آن هم ناموزونی و هرج و مرجی که هیچ راهی برای رهایی از آن پیدا نمی کردند. زندگی آنها یک مدتی خوب بود و یک مدتی بد. یک مدتی پیشرفت می کردند و یک مدتی پسرفت. هیچ ثباتی برقرار نمی شد و باز در اخبار پراکنده آمده است که موجی از نا امیدی دیارشان را در بر گرفته بود.
البته صحت و سقم این داستان تاریخی را نمی دانم که تا چه حدی است. اما باعث شده که من بی حوصله بشوم و سعی کنم در گوشه ای آرام بنشینم و فقط نگاه کنم.
تلاشی برای یک توضیح!
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
دایره افکار و عقاید انسان درباره مسائل گوناگون بسیار وسیع و پیچیده است. آدمی هر لحظه به چیزی فکر می کند و بر اساس فکرهایش تصمیم می گیرد که چگونه زندگی کند. اگر زندگی را مجموعه ای از لحظه های مختلف بدانیم که آدم در آن نقش ایفا می کند می توانیم به این باور برسیم که نوع تفکر ما می تواند کل زندگیمان را تشکیل دهد. سوالی که در این رابطه مطرح می شود این است که ما چگونه به افکارمان شکل می دهیم.
موضوع مهم دیگری بعد از پاسخ دادن به این سوال مطرح است و آن این است که "ثبات فکری" در ما چگونه به وجود می آید؟ چه چیز باعث می شود که تصمیمات ما در یک مسیر خاصی قرار بگیرد یا بتوانیم بگوییم: "من اینجوری فکر می کنم...". اصولاً دیدگاه ما نسبت به هر اتفاقی ناشی از طرز تفکر ما است و برای ما مهم خواهد بود که بدانیم چه چیز می تواند این طرز تفکر را بر شالوده ای محکم و استوار بنا کند؟ ما چگونه می توانیم از پس این کار برآییم؟
هر کسی روشی برای شکل گیری "طرز فکرش" دارد، اما اغلب آدم ها از این معجزه ای که در ذهنشان اتفاق می افتد بی خبرند. در واقع عواملی را که در تعیین سرنوشتشان به طور مستقیم و غیر مستقیم دخالت دارد را خوب نمی شناسند. تا وقتی که معلوم نشود هر بخشی از فعالیت های انسان چه سطحی از تاثیرگذاری در شکل گیری شخصیت فکری او را به عهده دارد نمی توان امیدوار بود که این شکل گیری، در راستای آن چیزی باشد که ما از خودمان انتظار داریم. چراکه در این صورت عواملی که به طور ناخودآگاه و بدون دخالت ما موثرند، در بالاترین سطح تاثیرگذاری خود قرار خواهند گرفت و باید بنشینیم و ببینیم که ما چگونه آدمی خواهیم شد! انگار کمترین نقش را خودمان ایفا می کنیم.
یعنی سوال اساسی این است که چه چیزهایی به فکر و ذهن ما جهت می دهند، و ما چگونه می توانیم آنها را در مسیری که به نظرمان درست تر می آید هدایت کنیم. و اگر به جواب خوبی برای این سوال رسیدیم باید بلافاصله به این فکر کنیم که این شکل گیری از کجا وارد مرز ثبات می شود؟ و اصولاً "ثبات فکری" یعنی چه؟ آیا می توان "ثبات فکری" را با "ثبات شخصیت" مقایسه کرد؟
به طور کلی می توان عوامل تاثیرگذار بر تشکیل چیزی به اسم "طرز تفکر" را به دو دسته تقسیم کرد: طبیعت و انتخاب!
منظور از طبیعت در این بحث صرفاً کوه و درخت و آب نیست. اگرچه آنها را نیز شامل می شود. بلکه منظور من از طبیعت همه آن چیزهایی است که به طور طبیعی اتفاق می افتد. و ما نقش چندانی در تصمیم گیری نسبت به آنها نداریم. مثلاً من تاثیر ناخودآگاه جامعه، و یا مسائل ریزتری مثل ترافیک را بر روی افکار کلی انسان نوعی تاثیر طبیعی می دانم. (بعداً اشاره خواهم کرد که همین تاثیر ترافیک نیز در سطحی دیگر جزو دسته انتخاب می تواند قرار بگیرد.)
اما جایی که بحث انتخاب مطرح می شود این ما هستیم که در هر لحظه و در ارتباط با هر موضوعی دست به یک آفرینش ذهنی و گاه روحی می زنیم. در واقع ما به کمک همه حواس و ادراکی که داریم، و در دامنه اختیاراتی که برای خود قائلیم، برای هر رفتار خودمان به انتخابی می اندیشیم که فکر می کنیم ما را به نتیجه ای که دنبال آن می گردیم خواهد رساند. در این بخش از فعالیت ها، چیزی به نام "هدف" سر بر می آورد. خلاصه اینکه ما به جزئیات زندگی فکر می کنیم. در اینجا ما به راحتی تحت تاثیر طبیعت نخواهیم بود. بلکه حتی می توانیم انتخاب کنیم که چه تاثیری از ترافیک خواهیم گرفت و اینجاست که تاثیر ترافیک بر انسان های مختلف می تواند متفاوت باشد. برای روشن تر شدن بحث مثالی می زنم. فرض کنید شما پشت ترافیک ایستاده اید و دیرتان شده است. واکنش طبیعی این است که حرص بخورید و حتی زیر لب یا با صدای بلند فحش بدهید (زیاد هم مهم نیست به کی و آیا شما در آن لحظه مقصر اصلی را می شناسید یا نه!). اما ممکن است شما در آن لحظات گوش کردن به یک موسیقی سنتی را انتخاب کنید و به عنوان یک تفریح که معمولاً وقتی برایش خالی نمی کنید، از آن لذت ببرید. یا حتی ممکن است در آن شرایط به طرح یک داستان فکر کنید و ترافیک موضوع محوری شما باشد.
این مسئله باعث می شود که هر روز بتوانید از دقت کردن به جزئیات ترافیک لذت ببرید! شما با این انتخاب توانسته اید لا اقل خودتان را از ذهنیت های مخرب رها کنید و حتی به سطح بالاتری برسید و از بدترین دقایق زندگی به سود خودتان استفاده کنید.
اما "ثبات فکری" از نظر من زمانی به وجود می آید که شما بتوانید به انتخاب های بیشتری در زندگی خود دست بزنید. انتخاب هایی که نتایج واضحی داشته باشند. و بتوانید با بررسی این نتایج راهی را برای زندگی "انتخاب" کنید و مسیری را برای آینده پیش بینی کنید. البته این "ثبات" هرگز تضمینی برای "درستی" به شما نمی دهد. اما وقتی از یک سری چیزها در زندگی مطمئن شوید احتمالاً تصمیمات جدی تری خواهید گرفت و باعث می شود نتایج جدی تری هم بگیرید.
چی ترین؟!
نویسنده: no one - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

١
دین متخصص های خودش را دارد!
به هیچ کس مربوط نیست که چه تصمیماتی دارد گرفته می شود!
"مگر شما وقتی مریض می شوید به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
بگذارید هر کسی کار خودش را بکند.
بله، بله، البته، ببخشید، بنده جسارت نمی خواستم بکنم!
عقب تر بایستید. لطفاً باز هم عقب تر!
ببینید... من فقط می گویم دین ما ادعا می کند که هم دنیایمان را می سازد و هم آخرتمان را!
یعنی دین که نمی سازد. ما به روشی که دین معرفی می کند می سازیم.
خب... تا همینجا کافی است.
بقیه اش را متخصص ها بهتر می دانند.
تشخیص اینکه چقدر الان دنیا و آخرتتان آباد شده است، کار شما نیست.
یک سری متخصص هستند که برایتان محاسبه می کنند.
و بر اساس محاسبات آنها، شما ایرانیها بهترین، آزادترین و خوشبخت ترین مردم دنیا (و البته آخرت) هستید!
از اینکه هر لحظه به معنویت نزدیک تر می شوید چه احساس خوبی دارید؟!
شبتان به خیر.
خواب های خوب ببینید.
سگ بازی
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
هر روز زنگ می زند! هر روز!
می رود روی مخم! انگار گوشی را نگاه می کند، و اشک می ریزد!
صدای هق هق و فش فشش می آید!
من که نمی فهمم چه می خواهد از جانم. شاید خود جانم را می خواهد. ولی آخر این چه مدل گرفتن جان است؟
یک وقتی می روم کنار پنجره آواز می خوانم. با صدای بلند، تا اینکه همسایه ها شاکی می شوند، زحمت بیرون آمدن به خودشان نمی دهند، از همانجا که هستند فحش می دهند، به هر کسی که نسبتی با من داشته باشد.
من که نمی توانم همیشه سکوت کنم. او ولی می تواند. لامصب همه اش سکوت می کند.
فکر می کند من باید به همه سازش برقصم.
قوطی های خالی نوشیدنی های بدون الکل را آویزان کرده ام از سقف و آن ها را تکان می دهم تا به هم بخورند و سرو صدا راه بیاندازند. کسی چه می داند که اینها نشانه دیوانگی است یا خل و چلی؟!
این ها به خودم مربوط است. در دهان آدم هایی را که حرف مفت می زنند گل می گیرم. توی ذهنم البته! من که زورم به کسی نمی رسد. اگر می رسید اول از همه یک بلایی سر او می آوردم.
دارد روانی ام می کند. خدا شاهد است که من با او از هر کسی در زندگی مهربان تر بوده ام.
به خدا قسم، فحش دادن هم بلدم، ولی مراعات می کنم. مراعات حال خرابش را می کنم.
پدرسگ نمی گوید چه مرضی گرفته. یک دفعه می زند به سرش!
حالا هم که لال مونی گرفته، تا مرا دق ندهد دست بردار نیست...
چند بار فکر کردم که پیدایش کنم و معذرت بخواهم که آن شب آن کار را کردم، ولی باز گفتم پررو می شود.
من فقط گفته بودم سگت نجس است. توی خانه می آید به جهنم، موهایش می ریزد توی خانه به درک، اما تو را به خدا با لیوان من به او آب نده. برای آب بازی شازده توی اتاقی که من در آن نماز می خوانم تشت آب نگذار.
با لباس های من وقتی که خیس می شود خشکش نکن! روی تخت من، زیر پتوی من نگذار بخوابد!
آخر اینها را چطور باید به او حالی می کردم؟! زبان آدمیزاد نمی فهمد که. از بس با این سگ نجس چرخیده رفتارش فرق کرده، زبان سگ ها را بهتر از آدم می فهمد.
چند وقت پیش کابوس هم دیدم! نقش اولش سگه بود و نقش دوم زن من! من ابله هم مات و مبهوت نگاهشان می کردم! خاک بر سر من که مثل سگ از سگش ترسیده بودم!
خاک بر سر من که نگاهشان می کردم و خون خونم را می خورد! وقتی که بیدار شدم دیدم توی تختخواب نیست.
زنم را می گویم. رفته بود ببیند سگش توی باغچه چه غلطی می کند!
فکر کردم بالاخره باید یک فکری به حال زندگیم بکنم. حالم داشت از این سگ بازی به هم می خورد.
رفتم ماشین را روشن کردم و سگش را به زور انداختم توی ماشین.
التماس کرد، گریه کرد، دلم سوخت. ولی دیگر رفته بودم. وقتی به خودم آمدم دیدم کنار سد ایستاده ام. سگ را توی کیسه انداختم، در کیسه را گره زدم و پرتش کردم توی آب! خلاص شده بودم.
وقتی برگشتم زنم نبود. هیچ اثری هم نگذاشته بود. نه نامه ای، نه هیچی!
از آن شب به بعد هر روز زنگ می زند و به گوشی تلفن نگاه می کند!
نمی دانم کدام گوری رفته. نمی خواهم که بدانم.
انگار که سگش همه آب شهر را نجس کرده باشد، هر وقت آب می خورم، روده هایم می پیچند.
به تلفن هایش عادت کرده ام. صدای سگ می دهند.
روی مخم رفته اند، ولی دیگر کاریش نمی توانم بکنم.
تقریباً همه چیز از بین رفته است...
باغ تنهایی من!
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

١
باید باغی بسازم برای آنهایی که تنها مانده اند.
تنهایی مثل یک بیماری است که احتیاج به مراقبت دارد. آن هم در باغی به زیبایی بهشت!
آنجا وقتی همه تنهایان دور هم جمع شوند و داستان تنها شدنشان را برای هم تعریف کنند، کم کم احساس می کنند دیگر تنها نیستند.
در این باغ، گل های رنگی، و سبزه ها و درخت های سبز خواهم کاشت.
من این باغ را بسیار با سلیقه و با علم به تئوری رنگ ها خواهم ساخت.
سعی می کنم از استعداد هنرمندان زیادی کمک بگیرم.
باغی برای تنهایان، باید پر از جذابیت های روح نواز باشد. باید با افسردگی احمقانه به مبارزه برخیزد.
البته تنهایی، چیزی نیست که با دیدن تصویرهای خوب از بین برود، ولی مطمئنم که تاثیرگذار است.
طبیعت در روح ما جایی را برای خودش تعبیه کرده است.
به خاطر همین است که هر بار که پایمان به طبیعت باز می شود روحمان شاد می شود!
اگر بتوانیم یک بعد از ظهر که هوا هم خنک است، زیر یکی از آلاچیق های باغ، قصه تنهایی بقیه را بشنویم احتمالاً به این باور خواهیم رسید که لا اقل در تنهاییمان تنها نیستیم.
قصه ما هم شبیه خیلی آدم های تنهای دنیاست.
اگرچه منحصر به فردیم، اگرچه یکتاییم. برای همین هم هست که تنهاییم!
The Future
نویسنده: no one - شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
من به پدیده ای به اسم آینده دچارم! و آینده که تمام شدنی نیست. هر روز وجود دارد. هر لحظه در انتظار توست. هیچ وقت فرا نمی رسد.
همواره وقتی که به گذشته فکر می کنم، با خود می گویم شاید الان همان آینده ای باشد که یک زمانی (همان زمانی که به آن فکر می کنم) منتظرش بوده ام و البته درگیرش نیز!
البته که این همان آینده است، اما نه تام و تمام! در واقع هنوز کمی از آن باقی مانده است. همان مقداری که هرگز فرا نمی رسد. آینده مثل یک موج به ذهن آدم می رسد و باز می گردد. گاهی تصویر آینده از همه چیز روشن تر است و گاهی نیز آنقدر مبهم و پیچیده و تودرتو که هیچ از آن فهمیده نمی شود.
آینده به طرز عجیبی به توقع آدم از زندگی مربوط است. که البته این یعنی پیدا کردن رابطه ای بین زندگی من و هدف آفرینش و جایگاهم در تعیین سرنوشت خودم و تاثیرگذاریم بر دنیا و زندگی دیگران و نقشم در جامعه و اصلاً فهمیدن اینکه آیا اگر من نبودم چیزی عوض می شد یا نه!
این رابطه را نمی شود به این سادگی ها تعیین کرد. صرفاً می توان نشانه هایی از علاقه و استعدادهای خود را کشف کرد و به این نتیجه رسید که احتمالاً من برای دنبال کردن این علایق و استعدادهاست که پا به این دنیای بی کران گذاشته ام و باید همه تلاشم را بکنم تا آنها را به یک جایی برسانم. به کجا؟ این را آینده تعیین می کند. اما چطور؟ به هر حال مجموعه ای از انتخاب ها، حوادث و روابط ساده و یپیچیده هست که آینده را رقم می زند و حد پیشرفت هر کسی را در آن مسیری که انتخاب کرده است. اما آیا این مرا راضی می کند؟ و اصلاً برای آینده ای نامعلوم چگونه می توان بی هراس از نتیجه تلاش کرد؟
نقش ایمان برای مومنین یک چنین جاهایی پدیدار می شود. ولی برای آنهایی که مثل من ایمانشان هم به نوعی در گیرودار آینده است، نمی توان زیاد امیدوار بود که بتواند کاری از پیش برد.
به هر حال آینده گذشتگان که حالا به تاریخ بدل شده است بعضی از هراس ها را می کاهد و البته آدم را با نوعی عذاب روحی از تکرار همه چیز نیز مواجه می کند. تکراری که هربار رشد می کند، و در این رشد نیز آینده بزرگترین نقش را بازی می کند.
کسی چه می داند؟
حکم کلی می دهیم!
نویسنده: no one - دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
هر کسی یک جایی را در دنیا برای خودش باز کرده است. یک جوری دارد گلیم خودش را از آب می کشد و سهمی از زندگی برده است. هر کسی به اندازه خودش شادی و غم دارد، و هیچ کس نیست که هیچ وقت در عمرش خوشحال نشده باشد. هر کسی یک بار، حد اقل یک بار در زندگیش به کسی علاقه مند شده است و برای یک لحظه هم که شده از خودش پرسیده نکند عاشق شده باشم! هر کسی در زندگیش یک بلایی سر کسی آورده، حالا چه عمداً چه سهواً و خلاصه اگر شنیدید کسی آزارش به مورچه هم نرسیده مبادا باور کنید...
هر کسی معلم خودش است. معلمی که به خودش یاد می دهد چطور زندگی کند، با چه کسانی رفت و آمد کند و چگونه رفتار کند تا بهترین کسی که فکر می کند بشود! هر کسی از خودش بارها پرسیده است که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟! و هر کسی بارها جواب هایی به این سوالات داده است. هر کسی به یک چیزهایی علاقه پیدا کرده و یک مسیری را در زندگی پیش گرفته است. حالا فرقی نمی کند که آن مسیر را خودش انتخاب کرده باشد یا اجدادش یا جامعه یا دختر/پسر همسایه! به هر حال هر کاری بکند می توان گفت در مسیری که پیش گرفته انجام داده است.
هر کسی در زندگیش به فکر پول می افتد، چون به آن احتیاج پیدا می کند. برای بعضی ها از شروع فکر کردن تا به دست آوردن پول، زیاد طول نمی کشد. برای بعضی ها هم که رسیدنی در کار نیست و فقط فکر می کنند!
هر کسی می داند که خدایی هست. اگرچه یک عده انکارش می کنند. هر کسی خدایی را می پرستد. اگرچه یک عده انکارش می کنند.
هر کسی در زندگیش تک به تک با دروازه بان را لااقل یک بار به بیرون زده است! و فحش عالم و آدم نصیبش شده است. حالا شاید آن عالم و آدم فقط در ذهن خودش بوده.
هر کسی لا اقل یک شب در زندگیش دیر به خانه رفته و دنبال یک جواب موجه گشته است. هر کسی در ذات خودش به هنر گرایش دارد. هر کسی پیشرفت علم را یک جایی در زندگیش احساس کرده است.
هر کسی یک بار هم که شده پدر دانشمندی را خدابیامرزی داده است!
و در نهایت هر کسی یک روز می میرد، و این مسئله می تواند بسیار مهم باشد. هر کسی حداقل یک بار در طول زندگیش می میرد. و مرگ ممکن است پایان همه چیز نباشد!
بی خیال
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

مغز آدم وقتی پوک می شود ممکن است چرت و پرت زیاد بگوید و بعد که هی به آن فکر می کند اعصابش به هم می ریزد! از طرفی اگر در شرایط خوبی نباشد همان فکرها باعث می شود باز چرت و پرت بگوید... و باز بگوید و همه را از خودش برنجاند. شاکی شدن بقیه هم به این موضوع دامن می زند و باز چرت و پرت ها ادامه پیدا می کند. یک روز که به خودش می آید می بیند زندگیش پر شده است از همین چیزها... و مدام فکر می کند و چرت و پرت می سازد، مدام فکر می کند.1
قرار نیست دنبال مقصر بگردیم، همه مان مغزمان بارها پوک شده است و بارها از این حرف ها زده ایم. همه ما دیگران را ناخواسته تشویق کرده ایم که مغزشان پوک شود، به خصوص وقتی که قهقهه می زنیم به چرندیات یک نفر، یا برعکس، وقتی وسط جمع او را تا حد ممکن ضایع می کنیم تا برای همیشه به فکر فرو برود که ای کاش هیچ وقت دهانش را باز نکرده بود...1
هنوز هم که هنوز است برای بعضی از این حرف ها از خودمان، و همه آدم های روی زمین خجالت می کشیم، و اگر به قدر کافی پررو نباشیم، هر بار که یادمان می آید تا بنا گوشمان سرخ می شود، سرمان را پایین می اندازیم و توی خودمان فرو می رویم. و نمی دانم که این عذاب های کوچکی که در زندگی می کشیم کجای زندگی خودش را نشان می دهد. شاید مثلاً اگر در مجموع، همیشه احساس می کنیم که هیچی نیستیم و هیچی نمی شویم اثر همین فکرهای همیشگی باشد که با ما ادامه پیدا می کند. شاید یک روز باید ریشه همه اش را بزنیم... یک جوری باید بنزین بریزیم پای همه این فکرهای زاید و کبریت بزنیم. البته چه جوریش را نمی دانم. کار من نیست کلاً. فقط می دانم یکی از راه های فرار از این لوپی که گیرش می افتیم همین است که کلاً در ذهنمان نابودشان کنیم. یا با خودمان کنار بیاییم و بگویمم خب که چی؟ رئیس جمهور آمریکا هم سوتی می دهد، رئیس سازمان ملل هم و حتی مجری های خفن تلویزیون هم گاهی چت می زنند! حالا که چی؟ یک حرفی زده ام که خیلی بد بوده، یا حتی کاری کرده ام که خیلی آبروریزی شده! دلم خواسته، به من چه که به تو چه؟! و چند تا ضرب المثل دیگر حتی...!!1
همین!1
مامان گوگولی!
نویسنده: no one - شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

(Helen Creswell)
یک جور آواز قو، داستان کوتاهی است از هلن کرسول ( Helen Creswell )، نویسنده انگلیسی...
این توضیح صرفاً برای ادای احترام به این نویسنده است که مرا برای چند دقیقه آنقدر تحت تاثیر قرار داد که دلم خواست درباره اش بنویسم. داستانی درباره دختربچه ای که نبوغ خاصی در موسیقی دارد و آنقدر لطیف و زیبا روایت می شود که روح آدم را حسابی شوکه می کند!
یکی از واژه های خوبی که در این داستان مرا به ذوق آورد "مامان گوگولی" بود که دختربچه قصه (لیزای کوچک) مادرش را این مدلی صدا می زند. البته نمی دانم این برگردان چه واژه ای است و احتمالاْ هنر مترجم به حساب می آید! مادر که راوی قصه است دردهای خویش را خیلی خوب و ملموس بیان می کند. مادری که شوهرش را از دست داده و حالا یگانه دخترش لیزا را، آن هم در هشت سالگی. لیزا انگار نماد همه خوبی های دنیاست. و مادر نماد همه بزرگواری ها...
١
لیزا همین جور که خوابیده بود و غلت و واغلت می زد، به نواهای باخ و موزارت گوش می کرد و به آوازهایی از شوبرت و اپراهای معروف. من گاهی خنده ام می گرفت و می گفتم به نظرم این چیزها حالاحالاها برای بچه زود است و به جایش باید برایش آهنگ های بچه گانه بگذاریم ولی پیتر خیلی جدی می گفت "این بچه شاید هنوز نتواند حرف بزند، ولی می شنود. تمام مدت دارد گوش می دهد و سعی می کند توی ذهنش به این دنیای عجیب و غریبی که واردش شده شکل بدهد. اگر چیزی که می شنود لذتبخش باشد، اگر هارمونی بشنود، آن وقت در طول زندگیش به جستجوی لذت و هارمونی می رود؛ باور کن مارتا، باور کن که می دانم حرفم درست است."
١
دوست دارم پیشنهاد کنم این داستان را بخوانید. در مجله شهروند امروز، شماره 69، 5 آبان 87، جنگ شهروند، ضمیمه ادبی، شماره 2، صفحه 9
می توانید به سایت www.shahrvandemrouz.com مراجعه کنید، ولی فکر می کنم تا هفته بعد این شماره را در سایت نگذارند!
Te quiero
نویسنده: no one - جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧
١
همه همان کاری را کرده اند که ازشان انتظار می رفت.
همه درست و به جا، سر وقت و با همان ژست همیشگی آمدند و نشان دادند که آداب اجتماعی را در حد خودشان یاد گرفته اند.
تو اما خبری ازت نبود.
همه به موقع سلام و احوالپرسی کردند و احساسات خوب و بدشان را به درستی انتقال دادند.
همه دور من جمع شدند تا به من که مهمترین آدم آنجا بودم احساس نزدیکی بیشتری داشته باشند.
تو اما هیچ خبری ازت نبود.
من همه حواسم پیش تو بود، ولی من هم مثل بقیه به بهترین شکل ممکن با همه برخورد کردم و به زیباترین شکل ممکن آداب تشکر و قدردانی را به جا آوردم.
تو اما هنوز هم خبری ازت نبود.
باز هم وقتی تنهایی به من هجوم آورد، وقتی که همه رفتند، وقتی که بهترین آرزوها را برایم گذاشتند و رفتند تا در خانه هایشان به عکس ها نگاه کنند، آرایششان را پاک کنند، و درباره جشن امشب حرف بزنند، و همه چیز را قضاوت کنند...
تو سرو کله ات پیدا شد!
تو خوب می دانی کی باید بیایی... اگرچه مثل همه دختران دلم می خواست در آن لحظه های شاد و پر هیجان کنارم باشی، اما تو انگار از آن بالا، از توی آسمان نگاهم می کردی و این برایم کافی بود.
تو کنارم نشستی، دستم را گرفتی و من که از کانون توجه بودن خسته بودم، در آغوش تو گریستم...
عکس از corbis.com
ذهن، روح، جسم
نویسنده: no one - چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
وقتی که خاطره ها را مرور می کنیم،
از زیر انگشتانت خون راه می افتد!
من وحشت می کنم و همه عکس ها را می سوزانم
تو می خندی و دندان هایت بلند می شوند
باز هم می خندی و چنگال هایت را در گوشت من فرو می کنی
چشم هایم سفید شده اند. خودم را در آینه کنار تخت می بینم
و اینجوری به هم علاقه مند می شویم
یک روز صبح زود با هم می جنگیم
تو پیروز می شوی که سر من را از تنم جدا کنی!
و از آنجا تو همواره پیروز می شوی که دلتنگی مرا جلب کنی
البته من هم یک بار وقتی که خوابی، گوش هایت را می برم!
ولی تو هیچ وقت نمی فهمی که گوش نداری
فقط با بی خیالی محض، دیگر نمی شنوی
صبح که می شود رنگ و رویت پریده است
می گویم چه شده؟ چرا اینقدر عرق کرده ای؟
می گویی خواب های بدی دیده ام. و مرا بغل می کنی
اول خودم را عقب می کشم... چنگالی نیست!
بعد می گذارم در آغوش من بخوابی و آرام بگیری...
غیر قابل چاپ!
نویسنده: no one - یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
من نمی دانم که این روزها تو نیستی یا من نیستم یا هر دو نیستیم و یا هر دو هستیم و از هم بی خبریم... فقط می دانم که وقتی به تنهایی خویش برمی گردم جای خالیت را احساس می کنم. نبودنت بسیار سخت و سنگین شده است. اگرچه شاید گاهی تلاش می کنم که فکر کنم تو دلت نمی خواهد که باشی. راستش از اینکه فکر کنم دیگران هم از تو سهم می برند، هیچ لذتی نمی برم. دلم می خواهد تو تنها و تنها برای من باشی و من تنهای تنها برای تو. گرچه به تو حق می دهم که برای همه باشی... چون تو به هر حال خیلی بزرگی و از سر من زیادی! و تازه دیگران، از من که اینقدر کوچکم هم کلی سهم می برند. راستش را بخواهی گاهی فکر می کنم حتی بیشتر از تو. و با اینکه فکر نمی کنم اهل تلافی کردن باشی ولی همه تقصیرها را گردن خودم می اندازم. می گویم اگر من بخواهم فقط مال تو باشم، تو هم احتمالاً کم کم فقط مال من می شوی. اگرچه اولش بعید به نظر می رسد، اما کافی است که فکر کنم تو، برای من آنقدر متفاوت خواهی بود، که تویی که برای من است برای هیچ کس دیگر نیست. یعنی تو نه تنها فقط مال من هستی بلکه اصلاً در ذهن هیچ کس دیگری نمی گنجی. شاید برای همین است که می گویند همتایی برایت نیست و یکتا هستی. شاید به نظر بیاید که من به تخیلاتم خیلی پایبندم، اما باور کن آن چیزی را که بقیه از تو فهمیده اند، دوست ندارم. به خصوص آنهایی که فکر می کنند یکتایی تو یعنی اینکه هرچه آنها از تو فهمیده اند همه باید همان را دوست بدارند و بپذیرند و باور کن گاهی آنها بیشترین نقش را در دور کردن تو از من دارند. من را به همه چیز بدبین کرده اند. ولی من برای شکایت نیامده ام. و حرف زدن از آنها را می گذارم برای بعد. امشب هوس کرده ام بی کم و کاست به تو بگویم که باید برگردی. باید به زندگی من بیایی و کمکم کنی که دیوارهایی را که بینمان درست شده است خراب کنم. از چه کسی جز خودت می توانم کمک بخواهم؟ چون تو بهتر از هر کسی می دانی فاصله مان چقدر زیاد شده است. و بهتر از هر کسی می دانی چقدر انرژی لازم دارم برای دوباره برای تو بودن، و با تو بودن. اینها را از این بابت نمی گویم که فکر کنی دیگر هیچ سوالی برایم مطرح نیست. خودت خوب می دانی که دلم نمی خواهد عقل نیمه کاره ام را بدهم دست کسانی که جز ادعاهای پوچ چیز دیگری برای بشریت نداشته اند. پس من همچنان سوال می کنم و انتظارم این است که اگر تو فقط مرا دوست می داری و فقط به من می اندیشی و در ذهن تو فقط من نقش اساسی دارم، کمکم کنی که اسیر خواسته های پوچ پوچ گرایان ظاهراً فهمیده ای نشوم که دچار فلسفه "این است و جز این نیست" شده اند و نامش را گذاشته اند "یقین"!
نمایشگاه رسانه های دیجیتال !
نویسنده: no one - شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧

عکس از: بهزاد قلی زاده عزیز