یادداشت ها
(روزانه)
خداحافظ آقای مدیر!
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧
١
روزی را که برای اولین بار قرار بود با مدیرعامل پرشین بلاگ ملاقات کنم، خوب یادم هست. آن موقع خیلی جوان تر از حالا بودم و کمی نگران بودم که چه نتیجه ای خواهد داشت!
یادم می آید که کراوات هم زده بودم، و وقتی با آسانسور به طبقه چهارم (شرکت پرشین بلاگ) رسیدم، یادم افتاد که دست خالی آمده ام و مجبور شدم برگردم پایین و از یک شیرینی فروشی یک بسته شکلات بخرم! (چقدر خودم را شرمنده می کنم!)
وقتی با آقای دکتر بوترابی شروع به صحبت کردم و سعی کردم پروچیستا را آنطور که هست معرفی کنم، احساس کردم اولین انتخابم برای درخواست مشاوره و همکاری، انتخاب خیلی خوبی بوده است و توجهی که ایشان به ایده ما برای پروچیستا نشان دادند بسیار برایم لذت بخش بود. بعداً ارتباط من با مدیران پرشین بلاگ بیشتر شد. فرهنگ همکاری و احترام برای کارهای فرهنگی و حمایت از طرح های نو، بین همه آنها موج می زد و برای من مهمترین مسئله این بود که سعی کنم از آنها یاد بگیرم.
دکتر بوترابی سهم بزرگی در بزرگ شدن فکرهای مدیریتی من دارد و خیلی وقت ها صبورانه به سوال های من پاسخ می دهد. پروچیستا تجربه های خیلی خوبی را در کنار پرشین بلاگ داشته، و این برای من باعث افتخار است.
چند وقت پیش شنیدم که قرار است در جشن شب یلدای امسال، ایشان از سمت مدیریت پرشین بلاگ خداحافظی کنند و این مسئولیت به کسی که همان شب معرفی خواهد شد واگذار شود. اول مثل همه کمی دلخور شدم و بعد به این فکر کردم که حتماً خوب می دانند که چرا این کار را می کنند و جای نگرانی نیست.
دوست داشتم این خاطرات را به عنوان یک تشکر وبلاگی به خاطر زحمات مدیر اولین سرویس وبلاگ فارسی، به ایشان تقدیم کنم و آرزو کنم در همه لحظات زندگی موفق، سربلند و شاد باشند.
پ.ن1: عکس مربوط به جشن تولد پرشین بلاگ است. فکر کنم واضح باشد که من و دکتر بوترابی هستیم و ضمناً با فتوشاپ سیاه و سفید شده. چرا؟!
پ.ن2: صفحه سفید پروچیستا نشان از روزهای خوب آینده دارد. نگران نباشید، پروچیستا همچنان زنده است!
١
من، آمایش و موتور هزار!
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
١
بعضی از نام ها واقعیاتی را در ذهن آدم تداعی می کنند که هیچ گریزی از به خاطر سپردن آن ها نیست!
"نان، عشق، موتور هزار" آن روزهایی که فیلمش اکران می شد (البته ما توی سی دی بعداً ها دیدیم!) در ذهن من نماد بی کم و کاستی از وضعیتی بود که سعی می کرد همه واژه ها و مفاهیم ظاهراً بی ربط را به هم ربط دهد و بگوید که چطور همه چیز در هم تنیده است، و اتفاقاً برای من یکی که موثر بود. یادم هست که بحث درگیری های دو جناح سیاسی و دوم خرداد و خاتمی هم توی آن فیلم گنجانده شده بود...
این روزها کلاس بسیار دلچسب و خسته کننده ای به نام "آمایش سرزمین" (یا همان Land Use Planning ) کلی از فضای ذهنی من را تحت تاثیر خودش قرار داده. داستان هایی که استاد محترم، در این کلاس از یکپارچه سازی توسعه و بیرون آمدن از چنگال برنامه ریزی های بخشی، و تجربه های فوق العاده کشورهای توسعه یافته (که کفر آدم را در می آورند!) برای ما دانشجوهایی که جز فکر کردن به اشتباهات رایج برنامه ریزی و مدیریت کشور، کار دیگری ازمان بر نمی آید تعریف می کند، به یکی از شکنجه های هفتگیم بدل شده است!
در عین حال بحث های بوفه ای راجع به مسائل اخیر، آمدن یا نیامدن خاتمی (!)، یا آمدن قطعی کروبی (که اگر هر کسی بیاید یا نیاید فرقی نمی کند) یا تصور تراژیک یک حادثه تلخ دیگر از هر نوعی، در هر ساعت از روز با هر گروهی از بچه های فنی، نشان می دهد که فضا کاملاً به آنچه در آن فیلم دیده بودم شبیه است.
داستان هایی از راه اندازی سه هزار کیلومتر خط آهن در چین در طول سه سال برای رسیدن به بازی های المپیک و پیشرفت فوق العاده خط متروی تهران که اخیراً به پانزده کیلومتر در سال رسیده، یا سرمایه گذاری های بزرگ آلمان برای تحقیقات زلزله و تبدیل شدن به یکی از قطب های علمی جهان در این خصوص، در صورتی که حتی یک گسل هم در زیر خاک این کشور وجود ندارد، و احتمال وقوع زلزله در آن اگر صفر نباشد بسیار نزدیک به صفر است، مرا به عنوان یکی از دانشجویان این کلاس (به طور نمونه امروز) وسط سخنرانی استاد راجع به کنفرانس های بین المللی که شرکت فرموده اند، به این فکر می اندازد که چقدر به زندگی روستایی و دور از شلوغی شهرهای بزرگ علاقه مندم!
از طرفی دوستانی که دیروز به تالار چمران رفته اند می گویند، خیلی شلوغ بوده... و می گویند خاتمی گفته است باید دنبال کسی باشیم که حساسیت کمتری نسبت به او باشد. البته نمی دانم آقایان تا چه اندازه به بحث آمایش سرزمین معتقدند!! تازه قرار است یک اردوی علمی، عملیاتی هم با دوستان سوئیسی که از طرف دانشگاه برای کار تحقیقاتی و آشنایی با فرهنگ غنی ایران به سرزمین ما دعوت شده اند برویم! و فکر کنم بد نباشد برایشان راجع به شاهنامه و اساطیر کهن ایران هم حرف بزنیم. من به تاثیرگزاری فرهنگی امیدوارم.
١
when I died
نویسنده: no one - یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
و من مردم!
همین طور که پشت کامپیوتر نشسته بودم مردم! وقتی داشتم چت می کردم، و توی بلاگ ها می چرخیدم. برای اینکه باور کنید دروغ نمی گویم می توانید عکس بک گراند سیصد و شصتم را ببینید. داشتم آن را عوض می کردم که مردم. مردم و روحم از بدنم در آمد و رفت و بدنم (جنازه واژه خوبی نبود!) پشت کامپیوتر همچنان نشسته بود و تایپ می کرد. البته می توانم بگویم آن کسی که تایپ می کند من هستم. آن چیزی که باعث می شود من بتوانم بگویم من، همین جسم است. وگرنه روح ها که در واقع فرقی با هم ندارند. پس من در قالب بدنم به تایپ کردن ادامه دادم. بدنم سرد شد. سرد و سرد تر و من بدون انرژی تایپ می کردم (یا تایپ می کنم! زمان افعال بعد از مردن زیاد مفهومی ندارد). به هر حال مرگ چیزی بود که پیش از این هم انتظارش را کشیده بودم. این مرگ وقتی به سراغ آدم می آید که هزاران کار ناتمام وجود دارد. هزاران رشد در نطفه خفه شده! هزاران بالقوه بالفعل نشده...
چه بگویم از احساس بعد از مرگ. مردن چیزی نیست که بشود به این سادگی ها باورش کرد. آدم، مرگ عزیزان و نزدیکانش را باور نمی کند. چه برسد به اینکه بخواهد مرگ خودش را باور کند. به خصوص که ببیند منیتش در جسمش مانده نه در روحش و از وقتی روحش از سقف اتاق رد می شود دیگر نبیندش. نفهمد که چه بر سرش آمده. اصلاً باورکردنی نیست. ولی من به شما قول می دهم که من مرده ام. و قول می دهم که یک مرده، خوب می داند چه بر سرش آمده است...
١
Mr. Cheese - 4
نویسنده: no one - سهشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

١
هابیل: بابا امروز چرا عیده؟!
آقای چیز: عید قربانه پسرم!
قابیل: اینو خودمون میدونیم بابا. فکر کنم بهتره یه کم به فکرت فشار بیاری تا بفهمی که نپرسید چه عیدیه. گفت چرا عیده؟!
آقای چیز: آهان. به خاطر قربان!
هابیل: یعنی به خاطر آقا قربان؟
آقای چیز: نه پسر گلم. ببین قربان یعنی قربونی کردن گوسفند یا هر چیز دیگه. مثلاً یه آدم. قربونی کردن، یعنی سر بریدن. دیدی چه جوری سر گوسفند رو می برن؟! همونجوری! البته در آرامش. یعنی یک جوری که درد زیادی نداشته باشه. و حتماً قبلش هم طرف باید آب بخوره. چون ممکنه تشنه اش باشه.
هابیل: بابا، وقتی سر کسی رو ببرن چی میشه؟
آقای چیز: دیگه سر نداره.
قابیل: بابا، چرا شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره؟
آقای چیز: حتماً به خاطر زنشه!
هابیل: چون زنش دزده؟
آقای چیز: ببین، آقا پلیسه همه اش داره فکر می کنه که چه جوری میتونه شغل دوم پیدا کنه تا از پس هزینه های زنش بر بیاد. خب، خوابش نمی بره دیگه. اون همه اش توی فکر قسط و قرض و ایناست. داره فکر می کنه پول مهمونی دویست نفره ای رو که زنش برای ختنه بچه اش گرفته از کجا جور کنه. شایدم به این فکر می کنه که دزدی از پلیسی بهتره. به هر حال داره به کارای زنش فکر می کنه.
قابیل: یعنی زنش خوابه؟
آقای چیز: من از زنش خبر ندارم!
هابیل: بچه هم داره؟
آقای چیز: آره. یه دوقلو داره.
قابیل: من و هابیل؟!
آقای چیز: نه، اسمشون یه چیز دیگه است.
هابیل: بابا تو همه اش داری ما رو می پیچونی. اینا رو از مامان هم پرسیدیم. اون می گفت آقا پلیسه شبا بیدار میمونه که غذا درست کنه برای بچه ها فردا ببرن مدرسه. می گفت اون خیلی مهربونه و توی کار خونه به زنش کمک می کنه. من مطمئنم تو داری ما رو می پیچونی. بی خیال بابا. برو به کار و زندگیت برس. ما هم بریم بازیمونو بکنیم.
آقای چیز: دیگه سوالی ندارید؟
قابیل: بابا دوستام میگن بابات همه رو گذاشته سر کار، راست میگن؟
آقای چیز: نه عزیزم، من توی شرکت فقط دو تا کارمند دارم. اونا هم به زودی عوض میشن. اونی که همه رو گذاشته سر کار یکی دیگه است. پاشو بچه بحث سیاسی راه ننداز. پاشو برو سر مشق و درست.
١
طلوع
نویسنده: no one - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
١
چادر زده ایم، توی دره ای شبیه همان هایی که همیشه آرزو داشتیم...
به ما گفته اند همین یک شب را وقت دارید. یک شب وقت دارید که طعم وصال را بچشید و سرشار از با هم بودن شوید. حکم داده اند که تا وقتی خورشید طلوع کند و اولین اشعه های طلایی رنگش بر آبی آسمان بگسترد، آزاد آزادید. آن وقت است که برای همیشه باید از یکدیگر جدا شوید. و برای همیشه باید از هم دور بمانید.
سالهاست که انتظار چنین لحظه ای در وجودمان ریشه زده و ریشه ها جان گرفته اند و در تمام سلول هایمان برگ های تازه ای از شگفتی این انتظار روییده است...
امشب اولین شب وصال است، اولین شب با هم بودن، وآخرین شب نیز. آخرین شب با هم بودن، آخرین شب امیدها، آخرین شب آرزوها...
دنیا را آورده ایم اینجا. همه خوشبختی های دنیا را اینجا جمع کرده ایم.
توی این دنیا همه چیز با سکوت آغاز می شود...
و سکوت... نگاه... سکوت... نگاه بی همتا... سکوت... سکوت... سکوت ممتد و بی وقفه...
اشک... اشک های مقدس... نفس های عمیق... بغض... سکوت... نفس های کوتاه... نفس های جویده... نفس های نا آرام... نفس های سنگین... سکوت... سکوت... دعا... دعا برای خورشید... دعا برای شب...
شتاب ثانیه ها... بی تابی لحظات... هوای تازه... آسمان شب... تماشا... تماشای بی پروا...تماشای زلال... نگاه... حرف... حرف های نگفته... حرف های نگفتنی... اشک... اشک... اشک های آرام... جریان... جریان خوب زندگی... معنای خوب دل بستن... لبخند... سکوت گیرا... لبخند وزین... همچنان دور... همچنان سکوت... همچنان لبخند...
عشق... آرامش... نگاه های مغرور... نگاه های بزرگ... نگاه های اصیل... نگاه های آسمانی... خاطره... نقش خاطره... عصیان... عصیان... گریه... هق هق گریه... هم آغوشی...طلوع!
طلوع طلایی خورشید...!
١
برای خودم
نویسنده: no one - جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
۱
دلم رفتن می خواهد. رفتن به جایی که نمی دانم کجاست...
اینجا آسمان آنقدر حرف دارد، آنقدر دلم می خواهد که حرف هایش را بشنوم.
خیلی بی ربط باید یگویم امروز از آن روزهای خوب زندگیم بود.
به خاطر علی، دکتر، مجید، مریم و مونا که به طرز شگفتی لحظات فوق العاده ای آفریدند.
دربند، نیمرو، تله سی یژ، جوجه کباب، پارک ملت، جرئت و حقیقت، علی شاخدار، کافه ...
Wowwwww!
و چقدر آدم راحت تر از آن که فکرش را بکند از دنیای درونش پرت می شود بیرون و آن بیرون چقدر جذابیت های روح نواز هست و چقدر چیزهایی که باید از آنها دوری کرد!
آن بیرون... بیرون از دنیای درون من چقدر آدم های خوشبخت هست... چقدر خنده و شوخی و زندگی آسان هست و حالا که فکرش را می کنم می بینم اصلاً من از این بابت ذوق مرگ شده ام.
دلم دارد خودش را به در و دیوار می زند. می خواهم پرواز کنم. باید جایی در آسمان برای من باشد.
چرا این عرفان عجیب دست از سر ما بر نمی دارد؟ من که اهل عرفان نیستم. من که جز واقعیت محض چیزی را به زندگیم راه نداده ام. من که سرم توی لاک خودم بوده است. من که "نمی دانم" دوای همه دردهایم بوده است. حالا چرا اینقدر به آسمان چشم دوخته ام که نوری، بارانی، اشکی، حادثه ای...
و سرانجام: آه... پس که اینطور!
۱
پ.ن: عکس را خودم گرفته ام،خیلی وقت پیش!
سلام نسل من
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
وقتی می گویم نسل من، اصلاً نمی دانم که دارم از کی حرف می زنم؟!
نسل من یعنی چی؟ شاید نسل من را با ویژگی هایش بشود شناخت. اما کدام ویژگی ها؟ کدام یکی را می توانیم مشترک به حساب بیاوریم؟
نسلی که یک عده معتقدند لذت جو است و در انتهای همه چیز به دنبال ردی از لذت می گردد.
نسلی که شیفته علم شده است و همه چیز را با علم می سنجد.
نسلی که از خدا و پیامبرانش نا امید شده و به انسان ها رو آورده است و به دنبال یک انسانی که بیشتر بفهمد دارد زمین و زمان را زیر و رو می کند.
نسلی که عشق را می ستاید، اما کمی عقلانی تر! کمی واقعی تر... از لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت خسته شده است. دلش عشق هایی می خواهد که تا آن حد متعهدش نکند!
نسلی که عصیان می کند. علیه همه احساسات و عواطف انسانی و از خویش انسان بی تفاوتی می سازد که نگاهش به دنیا کاملاً خاکستری و سرد است.
نسلی که میان همه بایدها و نبایدها و ازادی های ذهنش گیر افتاده است. به زنجیر کشیده شده است.
نسلی که زیر دست و پای تناقض دنیای واقعی و آرمانیش دارد له می شود و جان می دهد و نفسش گرفته است و هیچ کس نمی فهمد. و ناگهان همه چیز را منکر می شود تا روحش دمی بیاساید.
نسلی که از هیچ و پوچ دنیا به تنگ آمده است.
نسلی که از دیو و دد ملولست و انسانش آرزوست...
نسلی که هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به نسل های پیشین شبیه می شود، و بیشتر هم از نسل های پیشین دور می شود...
نسلی که برای آزادی، اوین را به جان می خرد... یا نسلی که همرنگ جماعت شدن را یک جور فلسفه درست زندگی امروزی می داند.
نسلی که از بی معنایی به برندها پناه برده است و بلندی های روحش را در این چیزها خلاصه کرده است!
نسلی که به مارک لباس زیرش بیشتر از فلسفه زندگیش می اندیشد.
نسلی که برای کمی بیشتر از دنیا سود بردن، خودش را به تحجر می فروشد.
نسلی که عشق را لجن مال می کند و به گند می کشد که خودش را نشان بدهد و بگوید من هم هستم!
نسلی که رویش را از دنیا گرفته است و در اندیشه های روحانیش غرق است
نسلی که نمی داند به کجا می رود
نسلی که خسته است
نسلی که سوخته است
نسلی که از حقیقت گریزان است
نسلی که حرف های تکراری توی گوشش سوت می کشد
نسلی که راهش را گم کرده است
نسلی که بیکاری و بیعاری را به همه چیز ترجیح می دهد
نسلی که به دنبال راه فراری است. از جهنمی که خودش به اتفاق گذشتگان برای خودش ساخته است.
نسلی که هر شب سر یک ساعتی مسواک می زند و به رختخواب می رود تا صبح زود، کله سحر زندگی ماشینیش را شروع کند.
نسلی که گمان می کند آنقدر زرنگ شده است که می تواند سر همه مردم را کلاه بگذارد.
نسلی که شکست خورده است
نسلی که پیروز شده است
نسلی که راهش را خودش پیدا می کند
نسلی که دلتنگ است...
نسلی که...
Mr. Cheese - 3
نویسنده: no one - سهشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
یک ماشین که اولین ثانیه های چراغ قرمز را نادیده گرفته است، به پدر آقای چیز که در حال عبور از روی خط عابر پیاده است می زند و او که دیگر به اندازه کافی پیر شده است می میرد. و آقای چیز واقعاً به خاطر این اتفاق ناراحت است. از طرفی فکر می کند که لابد به این می گویند: جبر جغرافیایی!
آقای چیز تصمیم می گیرد برای هابیل و قابیل این موضوع را طوری توضیح بدهد که آنها دید بدی نسبت به مردن پیدا نکنند. برای همین هم بعد از ظهر همان روز همه کارهای مربوط به پدرش را بی خیال می شود و بچه ها را می برد پارک! اول سعی می کند با آنها بازی کند و بعد می بیند که اصلاً روحیه اش برای بازی کردن با بچه ها خوب نیست. به هابیل می گوید: ببین هابیل، پسرم... تو بزرگ شدی و باید از این به بعد بیشتر مواظب دادش کوچیکت باشی. هابیل نق می زند که: اون فقط چند دقیقه از من کوچکتره، چرا همش به من تلقین می کنید که بزرگترم؟! و آقای چیز ادامه می دهد: به هر حال این چند دقیقه کار خودش رو کرده و حالا تو بزرگتری. بابابزرگ بیچاره هم که امروز مرد!
هابیل چشمهایش گرد می شود و می گوید: مرد؟!! یعنی چی؟ چرا؟ و می زند زیر گریه... من بابابزرگمو میخوااام!
آقای چیز کمی فکر می کند و یک دفعه به خودش می آید! اصلاً قرار نبود اینجوری قضیه را شروع کند. هابیل توی این فاصله خودش را به سرسره می رساند و برای قابیل می گوید که بابابزرگ مرده! و دو نفری با صدای بلند گریه می کنند. آقای چیز کمی قدم می زند و یک آدم غریبه به سمت هابیل و قابیل می رود که ببیند چه شده. آقای چیز مثل برق گرفته ها تا متوجه موضوع می شود می دود سمت آنها و عذرخواهی می کند و توضیح می دهد که بابابزرگشان مرده و اینها بچه اند و نمی فهمند که مردن یعنی چه و اینها... مرد غریبه با تعجب تسلیت می گوید و می رود.
آقای چیز تصمیم می گیرد با بچه ها به خانه برگردد تا خانم چیز اوضاع را مرتب کند. توی راه برایشان توضیح می دهد که وقتی یک آدم می میرد، در واقع به خاطر این است که اگر هیچ آدمی نمی مرد دنیا دیگر برای انسان ها جا نداشت و آدم ها زیر خاک کم کم پودر می شوند و در خاک به غذای گیاهان تبدیل می شوند و بعد گیاهان از آنها تغذیه می کنند و کلاً مردن چیز بدی نیست. هابیل و قابیل با ترس و لرز به حرف های پدرشان گوش می دهند. آنها هیچ سوالی از پدرشان نمی پرسند. فقط قابیل یک بار به پدرش می گوید: بابا مرده ها ما رو اذیت می کنند؟
آقای چیز می گوید: اگر بچه خوبی نباشی آره !
وقت رفتن است...
نویسنده: no one - جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

او بسیار تنبل است. تا جایی که کسی به او کاری نداشته باشد یک جا می نشیند و پیپ می کشد. خیلی توی فکر است. اصلاً همه اش دارد فکر می کند... فکر می کند... فکر می کند!
او خیلی کم راه می رود. آنقدر کم راه می رود که اصلاً مجبور نیست زیاد غذا بخورد. او عمر زیادی هم کرده است. پوست زبر و بدن سخت و خشکی دارد.
او عاشق آبتنی کردن است و دلش می خواهد همه عمر آب تنی کند، یا روی شن های ساحل دراز بکشد و به دریا نگاه کند یا به آسمان...
او خیلی کم حرف می زند. تقریباً تا مجبور نباشد حرف نمی زند. با دقت و طمئنینه به همه نگاه می کند، اما کمتر پیش می آید که اظهار نظری بکند.
او جدیداً خیلی طولانی می خوابد. خواب های خیلی خیلی طولانی.
وقتی که بیدار می شود دو سه ساعتی طول می کشد که چشمهایش را باز کند، و به سختی پلک می زند.
بعد آرام می رود کنار دریا و مدت زیادی آب تنی می کند. برنامه زندگیش شده است.
او آدم عجیبی است. توی خانه اش صدها لاک پشت دارد. آنها را در آکواریوم های بزرگی نگه می دارد.
ساعت ها به آنها خیره می شود و برایشان سر تکان می دهد.
او تازگی ها کشف بزرگی هم کرده! کشفی که به زندگیش معنای خاصی می بخشد.
یک پیرمرد فالگیر مشهور هندی یکی از خواب هایش را تعبیر کرده و به او گفته است که در زندگی قبلیش لاک پشتی بوده که چند روز بعد از جفت گیری با زنش مرده.
او هرچه لاک پشت می بیند به خانه می آورد. فکر می کند ممکن است بچه ها یا نوه هایش باشند.
او ساعت ها برای لاک پشت هایش اشک می ریزد و سر تکان می دهد.
Mr. Cheese - 2
نویسنده: no one - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

آقای چیز در حال تماشای تلویزیون از هابیل می پرسد: پسرم، مدرسه چه خبر؟
هابیل همینطور که شیطنت از چشمانش می بارد، قر می دهد و زبان درازی می کند. قابیل می زند زیر خنده. خانم چیز دارد کتاب می خواند و همینطور که سرش روی کتاب است می گوید: پسرم، جواب باباتو ندادی!
قابیل می گوید: جواب داد مامان. تو کتابتو بخون! همه اش داری کتاب می خونی. بلدی با بچه هات بازی کنی؟ بلدی به احساسات بچه هات اهمیت بدی؟!
آقای چیز سرش را می خاراند. به هابیل می گوید: بیا اینجا ببینم. ببین پسرم تو باید در جواب سوال من می گفتی که امروز معلمتون چه درسی رو داد و از کی سوال کرد و اینکه تو چرا اون کار زشت رو کردی توی کلاس که معلمتون من رو خواست مدرسه و بهم گفت که هیچ کاری برای تربیت تو نکردم!
آقای چیز رو به زنش می گوید: آخه ما برای تربیت اینها چه کاری باید می کردیم که نکردیم؟! و آه می کشد و می رود توی فکر. خانم چیز می آید کنار شوهرش می نشیند و او را دلداری می دهد: ببین عزیزم، فکر می کنم باید می رفتیم یک کلاسی چیزی برای اینکه اینها را تربیت کنیم. با این حال اشکالی نداره، اتفاقیه که افتاده. اینها بزرگ میشن و خودشون یاد میگیرن. من هم که بچه بودم... قابیل می پرد وسط حرف مامان: مینو رو می شناختی؟... و هابیل می زند پس کله اش. خیلی خری قابیل، پاتو گذاشتی روی دفتر من!
آقای چیز می گوید: مینو کیه؟!
و خانم چیز ابروهایش را بالا می اندازد. می گوید: اصلاً ولش کن. تو فیلمتو ببین! تو بلدی به احساسات زنت اهمیت بدی؟ آقای چیز نگاه معنی داری به زنش می اندازد، و دوباره فیلمش را نگاه می کند. در واقع کار دیگری هم نمی تواند بکند. قابیل صدای بوقلمون در می آورد و هابیل می خندد. آقای چیز از انها خواهش می کند، که کمتر سرو صدا کنند. هابیل می گوید: ناراحتی برو توی اتاقت. و آقای چیز که نگران شده است به زنش می گوید: ما کی جرئت می کردیم با بابامون اینطوری حرف بزنیم؟ و خانم چیز در حالیکه قهقهه می زند می گوید: بس که ترسو و بی عرضه بودی عزیزم. و دوباره کتابش را می خواند.
آقای چیز با خودش زیر لب غرغر می کند. زنش می گوید: خب بابا، حالا من یه چیزی گفتم، چه زودم بهش بر می خوره!
هابیل و قابیل خوابشان برده. آقای چیز کف پای قابیل را قلقلک می دهد و قابیل با لگد می زند توی دماغش (مودب ها بخوانند بینی!) و دماغش می شکند.
آقای چیز در بیمارستان نشسته و دارد سرش را می خاراند...
Mr. Cheese - 1
نویسنده: no one - سهشنبه ٥ آذر ۱۳۸٧

آقای چیز (همان پنیر) بسیار آدم شریف و خوش اخلاقی است. در واقع او کاری به کار هیچ کس ندارد و سعی می کند در زندگی راه خودش را بیاید و برود. البته همانطور که از اسمش بر می آید کمی خنگ است. خنگ نه به آن معنایی که شما فکر می کنید. شاید "کمی ساده لوح" واژه مناسب تری باشد.
درباره آقای چیز خیلی حرف ها باید به شما بگویم. ولی مهمترین مسئله زندگی او بچه هایش هستند: هابیل و قابیل و البته از اولین و آخرین عشق آقای چیز نباید گذشت. بله، بله: خانم چیز!
خانم چیز زن با سلیقه ایست. او می داند که شوهرش به چه کارهایی علاقه دارد و جمعه ها برایش کباب درست می کند. البته او مراقب بچه ها هم هست. هابیل و قابیل امسال بعد از تابستان به کلاس اول می روند. اوه، یادم رفت بگویم که آنها دوقلو هستند و این هابیل است که شانس کمی زودتر به دنیا آمدن را داشته و قابیل عنوان فرزند کوچک خانه را به دوش می کشد. هابیل دوست دارد همه چیز را امتحان کند و قابیل بیشتر از تجربه های هابیل استفاده می کند! این یک جور تقسیم وظایف است که از ابتدا در آنها به صورت خودجوش به وجود آمده است. مثلاً اولین بار این هابیل بود که وقتی آقای چیز خواب بود سبیل هایش را قیچی کرد. و قابیل دفعه بعد با تجربه ای که کسب کرده بود، موهای خانم چیز را قیچی کرد. اینطوری است که در خانواده آقای چیز همه چیز به خوبی پیش می رود.
خانم چیز آدم باهوشی بود. البته تا قبل از آشنایی با آقای چیز، و بعد از ازدواج، سادگی آقای چیز روی او اثرات عمیقی گذاشت و او هم به سادگی لوح، مبتلا شد! به طوری که لوحش بسیار ساده شد. و از آن به بعد خانم چیز آدم خنگی به نظر می رسد ولی شاداب تر است. چون کسی تا به حال این موضوع را به رویش نیاورده. به خاطر اینکه او خانم با نمک و جذابی است که همه را می خنداند. دوستان خانوادگی "چیز"ها معتقدند که نباید زیاد سخت گرفت. آنها به ترکیب این زوج خوشبخت و بچه های شبیه قورباغه شان علاقه مندند.
پ.ن: ماجراهای آقای چیز از این به بعد اینجا ادامه خواهد داشت...!
١
کجا داد بزنیم؟
نویسنده: no one - یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
دکتر شیری همیشه به ما توصیه می کند که دردهایتان را روی سر و کله مردم نریزید.
و هربار آمده ام که چیزی بنویسم، به این موضوع خوب فکر کرده ام و بعد شروع کرده ام به نوشتن.
واقعیت این است که آدم گاهی دلش می خواهد فریادهای بلندی بزند که روحش کمی آرام بگیرد. و حق هم دارد. این همه صدای سازهای ناکوکی که اطرافمان هست، به هر حال آدم را خسته و آشفته می کند. چه اشکالی دارد که یک جایی داد بزند؟!
ولی این که کجا داد بزند، اینکه کجا دردهایش را فریاد بزند خیلی مهم است...
اگر این داستان که درباره امام علی می گویند جنبه سمبلیک نداشته باشد، به نظرم اوج شکوه یک آدم بوده که نصف شب در یک چاهی دور از مردم، دردهایش را فریاد بکشد...
جنس دردهای مردی مثل او، نمی دانم که چقدر شبیه جنس دردهای ما است. ولی بی شباهت هم نیست.
امشب با صدای "رضا یزدانی" دلم می خواست کمی داد بزنم، دلم می خواست اینجا بنویسم از حرف هایی که همیشه توی دل آدم می ماند!
اما باز فکر کردم که چقدر خوب است آدم دردهایش را روی سرو کله مردم نریزد.
پ.ن: دوست داشتم از این خلسه ای که گرفتارش شده ام بیرون بیایم و کمی با زندگی در هم آمیزم، ولی چه حیف که فعلاً نمی توانم... یا شاید هم واقعاً نمی خواهم!
۱