یادداشت ها
(روزانه)
طالع بینی عمومی
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
شما احتمالن متولد یکی از ماه های سال هستید. البته ممکن است متولد دو ماه از سال باشید یا بیشتر. مثلن اگر در ماه فروردین به دنیا آمده اید، یا اسفند به احتمال خیلی زیاد متولد ماه مارس نیز هستید. اخلاق عجیبی دارید، و متولدین بعضی از ماه ها با شما بیشتر کنار می آیند. با اینکه بسیار صبورید، اما زود از کوره در می روید و کمتر عصبانی می شوید. بعضی از شب ها تا دیر وقت بیدار مانده، و اگر در اوایل ماه به دنیا آمده باشید، یا اواخر ماه، ممکن است به مطالعه علاقه داشته باشید یا برعکس. متولدین مرد می توانند با متولدین زن ازدواج کنند و بسته به حرکت ستارگان زندگی بسیار خوبی خواهند داشت. اگرچه ستارگان گاهی از حرکت می ایستند و گاهی بالانس می زنند و این روی زندگی شما تاثیر بسیاری خواهد داشت. احساسات خیلی زیادی دارید، اعم از گرسنگی و تشنگی. گاهی این احساسات به وفور در شما دیده می شود، به خصوص وقتی مدت زیادی از آخرین وعده خوردن و آشامیدن گذشته باشد. متولدین مرد، بهتر است به موقع غذا بخورند و برای جنس های دیگر رژیم های متفاوتی توصیه می شود.
طالع شما نحس است، و از این بابت پوزش می خواهم. این بیشتر به نوعی از گردش ستارگان مربوط می شود. آدم هایی در زندگی شما وجود دارند. بعضی از آنها اعضای خانواده تان هستند و بعضی های دیگر دوستان و آشنایان. رنگ های مورد علاقه تان را دوست دارید و این رنگ ها توجه شما را جلب می کنند.
زندگی ایده آل شما خیلی خوب است. سعی کنید مدام به آن فکر کنید. البته به چیزهای دیگر هم فکر کنید. بعضی وقت ها هم اصلن فکر نکنید. فکر کردن، از کارهای سختی است که شما از عهده اش بر نمی آیید. لباس های مختلفی می پوشید، مثل جلیقه، پیژامه و ...
به غذاهای خوشمزه علاقه دارید، و از غذاهای بدمزه متنفرید. این یک عادت قدیمی در شماست، و عجیب است که هرگز آن را ترک نمی کنید. حتمن برای بیماری های سخت به پزشک مراجعه کنید و مسیر زندگیتان را روی نقشه پیدا کنید.
بهمن جلالی
نویسنده: no one - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸

بهمن جلالی را دوبار بیشتر از نزدیک ندیدم. یعنی دیگر فرصتش پیش نیامد. آن دو بار هم ملاقات هایی بود در خانه او که به گمانم دقتر کارش هم بود. و همان دوبار کافی بود که وقتی خبر رفتنش را از این دنیا می شنوم، بغض کنم و اشک بریزم و مدام به این فکر کنم که کاش کمی بیشتر می ماند. دیشب بعد از این خبر دلم گرفته بود و حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم. برایم عجیب است که چطور انسانی می تواند اینقدر زود روی آدم تاثیرات عمیق بگذارد. بارها و بارها درباره همان دو ملاقات برای آدم ها حرف زده بودم، درباره تک تکِ کلماتش و آن احترام خالصانه ای که برای آدم ها قائل بود. دلم برایش تنگ شده است. چندین بار تصمیم گرفتم به بهانه ای، دوباره از او وقت بگیرم که بنشینم پای حرف هایش ولی بهانه ای پیدا نکردم و هیچ فکر نمی کردم اینقدر زود برای همیشه این فرصت را از دست بدهم!
اگر اشتباه نکنم به خاطر دندان درد نتوانست در مراسم اختتامیه مسابقه پروچیستا شرکت کند. برای همین دومین بار که به خانه اش رفتیم یک تندیس از طرف پروچیستا به عنوان یادگاری برایش بردیم. او داوری مسابقه مان را پذیرفته بود، و به برگزیدگان هم از طرف فصلنامه "عکس نامه" که سردبیرش بود جایزه داد. حالا آنهایی که عکس هایشان در این مسابقه به داوری بهمن جلالی انتخاب شده، احتمالن در حال عجیبی به سر می برند. او همه این کارها را کرد که به ما نشان دهد باید روی خودمان حساب کنیم. که نشان دهد اعتماد کردن به آدم هایی که هیچ نام و نشانی ندارند، چقدر ارزشمند است.
بهمن جلالی، خیلی دوست داشتنی بود. از آن آدم هایی که توی ذهن من دائم مرور می شوند. عاشق خانه اش شده بودم که از در و دیوارش کارهای هنری و وسایل و لوازمش می بارید. من توی نخ گلدان های آشپزخانه اش بودم و عکس هایی که روی یخچالش با آهنربا چسبانده بود. پوسترهایی که مربوط به نمایشگاه های خارج از کشورش بود و کلی چیزهای دیگر...
روی خوشِ بهمن جلالی، در آن دو ملاقات، مرا شیفته خودش کرد. مثل یک پدربزرگ نداشته دوستش داشتم و حسرت اینکه چرا بیشتر ندیدمش، به دلم ماند. شاید یک روز دوباره یکدیگر را ببینیم و من بتوانم به او بگویم که چقدر شوق زندگی در من برانگیخت و چقدر مدیون نوع نگاهش هستم...
روزی که شاید دوباره به دنیا بیایم
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
یک قطار، قطاری به رنگ های آبی و نارنجی، با بوق کودکانه، و راننده ای سیبیلو، مهربان.
قطاری که از شهر قصه ها و رویاها می گذرد.
از میان اسباب بازی های دیگر، از میان کتاب های رنگارنگ...
سینمایی که فقط کارتون پخش می کند.
مردی که پیانو می زند. با انگشتانی که انگار می رقصد.
و تو لبخند به لب می گویی: چه قشنگ، چه آروم!
یک شهربازی خوب، برای دلِ من، دلِ تو.
صبح زود، وقتی هنوز آفتاب نزده، بارانی که نم نم می بارد، نفسی که توی ریه هایت را پر از عشق می کند.
پنجره ای که باز می کنم. پنجره ای که دوستش دارم. پنجره ای که همه چیزم است!
بوق قطار! بوق قطار... دود، دودِ قطار!
به حرف، به آرامش... به لحظه های دوست داشتنی...
به همه این ها دل می بندم.
و شاید هم به لقمه های صبحانه.
خانه ای خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب
نویسنده: no one - شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
حالا بسته به اینکه خانه ام از چه جنسی باشد، ممکن است روی آب بماند یا غرق شود. اگر روی آب بماند، می توانم اسمش را بگذارم: "خانه ای روی آب" و به بهمن فرمان آرا بگویم، تو فیلمش را ساخته ای، من خودش را. بعد هم به این فکر کنم که زندگی توی آب بهتر است یا بیرون. غرق شدن چه مزه ای دارد. یادِ آن داستان کوتاه چخوف بیفتم که آدمِ داستان توی ساحل از تجار پول می گرفت که برایشان در آب غرق شود. نمایشی از غرق شدن و مردن توی آب! و بعد به تاثیر این داستان روی ذهنم فکر کنم. هوس کنم که بیشتر داستان کوتاه بخوانم، بیشتر از چخوف بخوانم و کلن بیشتر!
اینجوری می توان همه چیز را به همه چیز ربط داد و از هر واژه سراغ خاطره ای رفت و هر فکری، فکری نو بیاورد. گیجی و منگیِ حاصل از فکرهای تودرتو یک چنین جاهایی رخ می دهد.
طرح این خانه در آب، می تواند وسوسه برانگیز باشد. ولی چون این طرح نیز مثل هرچیز دیگری که به فکر آدم می رسد تکراری است شرح و بسطش نمی دهم. تا این حد بگویم که قبلن به همه چیز فکر کرده اند. آدم خودش را نباید بیش از این خستهی این کند که فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد. همینقدر که از گرسنگی نمیرد کافی است. به این می گویند زیستن!
حالا دیگر محیط این وبلاگ حوصله ام را سر نمی برد، چون هیچ جنگولک بازی ای در نیاورده ام. یک جای ساده و امن، که در آن از هر جای دیگری توی این شهر بیشتر احساس راحتی دارم. لابلای کلمات، همیشه برای زندگی کردن وقت هست. وقتی می گویم زندگی، یادِ این می افتم که مردم حواسشان به زندگی هم هست؟ شاید اگر آنقدر شجاع نیستم که جلوی گلوله شعار بدهم، می توانم به این فکر کنم که چطور برای زندگی عادی آدم ها احساس مسئولیت کنم. بعضی هایی را که توی این شرایط آدم را می خندانند - و البته می فهمند و این کار را می کنند، نه اینکه سر زیر برف کرده باشند- خیلی دوست دارم.
گمان کنم هرچه کمتر بمیریم بهتر باشد. گرچه وقتی کسی می میرد، آدم احساس می کند دارد زیر دست و پای خودکامگی له می شود. مثل این است که همه مرده ایم. به خصوص اگر احساس کنیم کاری ازمان بر نمی آید. ولی بعید می دانم من جلوی گلوله بایستم. ترجیح می دهم بنویسم. درباره همه چیز، چون زندگی من و ما و شما و همه از "همه چیز" تشکیل شده. باید درباره همه چیز فکر کرد و حرف زد و نوشت.
این را هم بگویم که هیچ نمی دانم کدام بهتر است! جلوی گلوله بایستم و خودم را فدای آرمانم کنم؟ گوشه خانه به نوشتن مشغول باشم؟ یا گوشه خانه به غذا خوردن و استراحت کردن؟ یا بروم یک مسافرتی که حال و هوایم عوض شود؟ یا فعلن برای کنکور بخوانم و بی خیال همه چیز؟
Don't forget
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
باید به آدم یادآوری کنن که کیه، چیه، برای چیه. کجاست، قراره به کجا برسه، و باید بهش بگن که اصولن پایانی هم وجود داره. یک نقطه سر خط. جایی که تو تموم میشی تا یکی دیگه شروع بشه. یعنی در واقع اوضاع همیشگی نیست. فرقی هم نداره، خوب باشه، بد باشه. به کام باشه، یا افتضاح از زمین و آسمون بباره. اصولن یک روز تموم میشه. این یادآوریه برای هر کسی یه جوره. گاهی یکی پیدا میشه وای میسته تو روت میگه چقدر احمقی که نمی بینی، نمی فهمی، و به قول یه بابایی حقیقت رو تف می کنه تو صورتت. گاهی باید حتمن بهت بگن یه روز دیگه بیشتر به مرگت نمونده، تا به خودت بیایی و بفهمی. اصلن ممکنه هیچ وقتم نفهمیا. شاید فهمیدنی هم نباشه. موضوع اینه که اگر هم منقلب شده باشی، ممکنه یه حس زودگذر باشه. ولی بدم نیست که همونم باشه. میدونی چرا؟ چون تو اونقدر مهم نیستی که بخوای همه چی رو نادیده بگیری. با همه قدرتی که داری، که خیلی هم فوق العاده است لابد، یه ضعف هایی هم داری که جزو ذاتته. با این حال، این تناقضا رو باید پیش خودت حل کنی. یه جوری یه توجیهی پیدا کنی. ولی هرچی که هست نباید فراموش کنی. حواست به آلزایمرت باشه. چایی بخور، خوبه برای آلزایمر. میگن خوبه. هر روز یه چیز میگن. چایی بخور و اهمیتی نده. چایی بخور که یادت نره، نه اینکه مشروب بخور که همه چی رو فراموش کنی، که مست لایعقل بیفتی یه گوشه. سیگار می کشی که بگیردت، حس کنی تو فضایی ولی نمی دونی که مسئله بدتر از ایناست. یه چیزی بخور که بهت بفهمونه. حالا اگه واقعن اونقدر جنم نداری که اینجوری صاف و پوست کنده با واقعیت روبرو شی، چارتا شعر بخون، بذار یه کم لطیف تر بهت حالی کنن. یا با کلمه ها بازی بازی کن. نمی دونم، خودت یه خلاقیتی بزن. ولی خودتو گول نزن. فراموش نکن. فراموشی نگیر...
آخ اگر یک جایی از این دنیا بار و بنه ام را زمین می گذاشتم
نویسنده: no one - جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
زیر باران... رو به جایی دور. خسته و سردرگم. خیس از باران. خیس از افکار پریشان. در جستجوی خویش. من خودم را جایی جا گذاشته ام. مدت هاست که نمی دانم کجا گم شده ام. دیگر نه حال و هوایی، نه آرزویی. در میان شلوغی فکرها و رفت و آمد هزار روزه و بیراهه رفتن ها... بی رمق و خسته و خیس... زیر باران. بی هدف، بی مقصد.
صدایی هست که مرا مسخ می کند. از من چیزی می سازد که نیستم. همه صداها چنین اند. صداها آدم را به چیز دیگری مبدل می کنند. مثل تصویرها و آدم ها. مثل هر چیز بیرونی. هر چیزی که ربطی به خودِ آدم ندارد. یک ریتم عالی پخش می شود. من سرم را توی دستانم می فشرم! نگاه می کنم به زمین. به زمین که ای کاش یک جور دیگر می چرخید. قلبم را از دور حس می کنم. فکر می کنم مورمور شدن چه معنایی دارد؟ از هر فهمی بیزار می شوم.
چشم هایم را که باز می کنم، باز دنیا، باز زندگی... نه، بی خیال. دوباره چشمانم را می بندم. صدا بند می آید و نفس هایم رها می شوند و چشم هایم به سقف خیره می ماند. کودکی ظهور می کند. کودکی که توی فکرش یک چیز حل نشده باقی مانده. فقط یک چیز. برایش کتاب می خوانم. منِ احمق، به جای اینکه باهاش بازی کنم...
عجیب این روزها به بعد از مردن فکر می کنم. به افسانه های بهشت و جهنم. به نابودی محض. به نبودن. به اینکه این بودن، این احساسِ بودن، به معنای اینکه "من هستم" از کدام گوری آمده؟ چگونه از بین خواهد رفت؟
51. چگونه نمود، بود می شود
نویسنده: no one - شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
(انسانی زیادی انسانی - کتابی برای جان های آزاده - فردریش نیچه)
هنرپیشه حتی در زمان ژرف ترین رنج ها، برای مثال مراسم تدفین فرزندش قادر نیست که از اندیشیدن به تاثیر خود و اثرگذاری نمایشیِ رفتارش خودداری کند و به همین دلیل بر رنج ها و اظهارات خود، درست مثل تماشاگرانش خواهد گریست. فردی دور و متظاهر که پیوسته همین نقش را ایفا می کند، در نهایت تسلیم این دورویی می شود. برای مثال کشیشانی که در جوانی به عادت، آگاهانه یا نا آگاهانه دورویی می کنند، در نهایت حالتی طبیعی و سرانجام واقعی می یابند و در واقع هم بدون هیچ حالت تصنعی کشیش می شوند. یا اگر پدر به چنین مقامی نرسید، پسر از این امتیاز پدر استفاده می کند و عادت او را به ارث می برد. هرگاه کسی بخواهد برای مدت طولانی و با سرسختی به گونه ای خاص نمود یابد، در نهایت برایش دشوار است که جز آن باشد. شغل تمامی انسان ها، حتی هنرمند، با دورویی و تقلید از محیط و نسخه برداری از آنچه تاثیرگذار بوده است، آغاز می شود. آن کسی که نقاب مهربانی بر چهره دارد، در نهایت قدرت آن را خواهد یافت که بر حالات عاطفی که در آن ها نشانی از مهربانی نیست، مسلط شود و سرآخر مبدل به انسانی خیرخواه گردد.
خاص بودن یا معمولی بودن؟
نویسنده: no one - جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
آدم های زیادی هستند که دوست دارند خاص به نظر بیایند. خاص بودن چیز مهمی شده و عجیب اینجاست که نمی دانند بیشتر از آنکه بتواند به نظر بیاید هر کس چقدر خاص است و این یکتا بودن، چیز بدی هم نیست. یعنی تلاش برای کشف یگانگی و فردیت، از آن تلاش هایی است که من خیلی دوست دارم و شاید یکی از همان هایی باشم که دنبالِ خاص بودنش گشته و خواسته خودِ خودش را کشف کند. اما از طرفی احساس می کنم، هر آدمی ممکن است یک وقت هایی برای خودش زیادی مهم شود. خودش را آدم خیلی متفاوتی بداند و آنجاست که تلاش می کند، کارهای معمولی بکند. آنجاست که برعکس خیلی ها سعی می کند به بقیه نشان بدهد که من هم می توانم معمولی باشم و اصرار دارد که همه این موضوع را بفهمند. با جدیت رفتارهایی از خودش بروز می دهد که خیلی آسان می توان تشخیص داد چقدر خودش برای خودش مهم شده، که حالا سعی می کند به بقیه بفهماند که او هم مثلن مثل آنها غذا می خورد، یا مثل آنها علایق مزخرف دارد، اشتباه می کند و مثلن یک آدمی است شبیه بقیه. این جور وقت ها دیگران شوکه می شوند که خب، مثلن که چی؟ حالا فکر کردی واقعن کسی هستی؟
این اتفاق احتمالن برای من هم زیاد افتاده، اینکه احساس کنم برای خودم مهم هستم. این مهم شدن برای خود، نه بد است، نه خوب است. بیشتر از این جهت این باب را باز کرده ام که بگویم من در اغلبِ تظاهر به معمولی بودن ها، نشانه های توهمِ خاص بودن کشف کرده ام و البته ممکن است این خیلی بدیهی به نظر برسد، اما از آن جهت که برای خودم «مهم» هستم، کشف های ذهنی روزانه ام را می نویسم!
(من کشف کرده ام که تظاهر به روشنفکری یعنی یک تعصب جدی، که باید کشفش کرد. من بارها به این نتیجه رسیده ام که احتمالن درون من نیز، آنجا که ناخودآگاهی حکمرانی می کند، همانجا که کمتر از هر بخش دیگری از خودم می توانم بشناسمش، نشانه هایی از خودکامگی، دگماتیسم، تعصب و هرچه در مقابل آزادی ورهایی تفکر است، وجود دارد و اگر یک جوری سر از کارش در نیاورم، شاید یک روز واقعن ظاهر وحشتناکی از خود بروز دهد. البته بعید هم نیست که اینها نوعی از توهمات روان شناسانه من باشد، اما این شک همواره با من هست، حتی اگر بروز بیرونی هم نداشته باشد که قطعن در زندگی هر کسی دارد.)
با این حال، من همواره منحصر به فرد بودن و شبیه هیچ کس نبودن را به معمولی بودن، و یکی مثل همه بودن ترجیح می دهم. حتی اگر بنای تظاهر باشد، بیشتر دوست دارم به اولی تظاهر کنم تا دومی. چون آن دومی مال آدم هاییست که خیلی برای خودشان مهم شده اند، و من تا این حد از اهمیت را نمی توانم «انسانی» تلقی کنم. یعنی خیلی عذاب می کشم که فکر کنم کسی خودش را زیادی مهم فرض کرده!!