این است انسان
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
انسان، انسانی که رها شده از همه قیود انسانی، در برزخی از ندانسته ها دست و پا می زند. انسان... انسانی که احساس می کند، احساس می کند به اندیشه ای صرف بدل شده . انسان، روحی که در قامتی انسانی دمیده شده. جسمی که بی خیال از روزمرگی، به تکاپویی برای خوشی، برای نمی دانم چی مشغول است. انسان، کوته فکری بلند پرواز، چیزی که هست و نیستش را در جمله هایی کوتاه و بلند توضیح می دهد و در نهایت هرگز به جمع بندی دقیقی نمی رسد. انسان، که ریش می گذارد، که تمامی موهای بدنش را به تیغ می کشد، که غرق می شود. و با حشرات دم خور است. به حشرات بیش از همه چیز علاقه نشان می دهد. روی مغزهای فرسوده راه می رود. و دندانش را هر روز تیزتر و تیزتر می کند. انسان، با این وجود به طغیانی بی مانند شبیه است، که از فرسنگ ها دورتر می توان شمایلش را تشخیص داد. قلبش می گیرد و بی خوابی، نانِ شبش می شود. پوست و استخوانی بیش نیست. می میرد و در دنیای دیگری، به دنیا می آید و دوباره می میرد و در دنیای دیگری به دنیا می آید و دوباره می میرد و دوباره می میرد و دوباره می میرد. این است انسان، انسانی که گل و لای و عشق و علاقه را به یک چشم می بیند. این است انسان، و روز به روز فربه تر و کارکشته تر می شود و هی مدام، روز از نو و روزی از نو و چهره اش در هم فرو می رود. انسان، مرگی است بلافاصله پس از حیات. خیالی اندوهگین، روحی شاد، ذهنی افسرده، جسمی خشمگین، هیجانی مفرط، دستی دراز، قوزی بر پشت، دلی خون، فاجعه ای در راه، لبی تشنه، نگاهی نافذ، و سفره ای گسترده، نانی و آبی و گوسفندی و این است انسان.
این نبود!
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
ای کاش می دانستم، ای کاش می دانستم...
ای کاش می... می... می دانستم.
ای کاااااش... کاااااا.... ای...
می دانستم که... کجا... که کجا... که کِی... که چه...؟
که چه... چه... چرا؟! که چرا؟
ای کاش... که چرا؟!!!
که چرا، که کجا؟ که کِی؟
ای کاش می دانستم که چه... که چگونه؟! که چگونه؟!
بله! بله، بله. بله. بله.
من... من... من... من... من... و من!
و ریتم! و... و.... و ریییییییییییییییییییییییییییتم!
نع. نع؛ این نبود.
این... این.... جورییییی.... نبود.
اینجوری...
نبود.
آیا من دیوانه شده ام؟
نویسنده: no one - شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
با تو می خندم. می خندم. لبخند می زنم، قهقهه می زنم. به همه چیز و همه کس می خندم. از دنیا ناراضیم و می خندم، از خودم نیز و می خندم. این کار من است. این شغل من است. به همه می خندم. به همه خستگی ها، به کلافگی ها، به سردرگمی ها، به نادانی می خندم. به زرنگی، به بلاهت، به خیره سری، به کوری، به بینایی، به ژرفای همه دروغ های عالم می خندم. اصلاً مدام می خندم، مثل لبخندی که روی لب یک مرده برای ابد نقش بسته باشد و کاش مرده شوری بدان دست نیندازد. می خندم و می خندم و این واژه را آنقدر تکرار می کنم که بالا بیاورم. از کنار خودم رد می شوم. خودم را با ریشخندی نگاه می کنم! خودم را مسخره می کنم. خودم را با انگشت نشان می دهم و به خودم هم می خندم...
آنچه عمیقاَ دوست دارم
نویسنده: no one - یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
دوست دارم نباشم و در این نبودن راه بروم از کنار کوچه ها و خیابان ها، راه بروم و انگشتم را روی دیوار بکشم تا ردی از سکوت بر جا بماند و جاهایی که دیوار زبرتر است، پوست انگشتم را بخراشد. دوست دارم قلبم را تا آسمان امتداد دهم، نبودنم را بشمرم، حرف هایم را در جعبه دستمال کاغذی یا زیر بالشم حتی، پنهان کنم و سکوت را مدام زمزمه کنم. دوست دارم نباشم.
از میان یادداشت ها...
نویسنده: no one - چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
توی یکی از همین کشو هاست. لای همین کاغذها، خط خطی ها. نمی دانم. شاید هم خیلی وقت قبل، مچاله شده و با بقیه کاغذهای باطله دور ریختنی تا حالا سوزانده شده. هیچ نمی دانم. اما با سرعت می گردم، همه جا را... حتی تک تکِ واژه های تیزی که مثل سوزن توی گوشتِ کاغذها فرورفته اند. من وقتی برای دل سوزی ندارم. می خواهم چیزی را از میانِ این شلوغی پیدا کنم. چیزی که سال هاست گم کرده ام. قرن ها؟ نه! عمرم به قرن نمی رسد. خیلی یادم بیاید، همین پنجاه شصت سال گذشته است. آن هم به این خاطر که خاطرات تلخ و شیرین پدر را زیاد شنیده ام. هرگز پای صحبتِ پدربزرگ ها ننشسته ام. چون آنها پیش از من مرده بودند. با این حال، چیزی که گم کرده ام یک جور فهم است! فهمِ چیزی که انگار یک روز پای تلفن جایی یادداشت کرده بودم. سرِ نخی گذاشته بودم و حالا که لازمش دارم، حالا که فهمیده ام آن فهم چقدر می ارزد و چقدر به کار آدم می آید دیگر پیدایش نمی کنم. توی هر سوراخ سنبه ای را می گردم و نیست که نیست.
گمان می کنم ممکن است یک اثری روی ذهنم گذاشته باشد. باید به تک تکِ اتفاقات فکر کنم. مثلاً به اینکه آن طرف خط چه کسی آرام توی گوشم نجوا می کرد. یا حتی ناله می کرد. ناله های خیلی غم انگیز. و گهگاه ترسناک. تاریکی، تاثیر همه چیز را بیشتر می کند. آن شب (شاید هم نیمه های شب، یا نزدیکی های صبح) تاریکی یک اثر دراز مدت روی ذهن من گذاشته بود. اثری پاک نشدنی. اما حالا آن فهم، به چه کار من می آید؟ چرا آدم بعد از مدت ها می خواهد ببیند آن یادداشت، یادداشتی که خیلی فوری گذاشته است کجاست؟ چرا باید زندگی را از سر بگیرد و بعضی چیزها را از زیر خروارها خاک بیرون بکشد؟
یادداشتی برای همین الان!
نویسنده: no one - دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
باران می بارد. صدایش را دوست دارم. گرفتگی هوا را نیز. می خواهم یادداشتی بنویسم که بتواند احساس این لحظه هایم را ثبت کند. اول تصمیم می گیرم یک موسیقی انتخاب کنم. هیچ چیز نیست که احساس شنیدن صدای باران را خراب نکند. برای یک لحظه دلم می خواهد خالی از هر صدایی شوم... و از هر چیزی که طبیعی بودنِ وضعیتم را به هم بزند. چراغ را خاموش می کنم. نور باعث دیدنِ چیزهایی می شود که مصنوعی اند. پنجره را باز می کنم. به نظر می رسد باران بند آمده و فقط صدای هوا است که می پیچد. سرما بی درنگ نیمی از تنم را در بر می گیرد. سرم آرام آرام شروع به درد می کند! می خواهم بلند شوم و پنجره را ببندم. نمی شود. اینجا همه چیز آنقدر خوب است که نمی خواهم خرابش کنم. صدای چکیدنِ قطره های آب، از روی شاخه درختان، یا از هر ارتفاع دیگری مرا دیوانه می کند. سرمای هوا را دوست دارم. تاریکی را دوست دارم. همیشه به خالی بودن ها دل می بندم. به سبک بودن. به هرچه که مرا از پیچیدگی ها و سردرگمی ها رها کند. به سکوت، نه سکوت مطلق. سکوتی که به گوش هایم فرصت شنیدن صداهای خیلی آرام، خیلی خوب، خیلی هیجان انگیز را بدهد. مثل صدای باران، مثل صدای چکیدن، صدای درخت ها، صدای گردش هوا در روزهای سرد، صدای کائنات، صدای ضعیف و کوتاه بوق ماشینی از دور دست، و صدای رد شدن ماشین ها، از اتوبان های اطراف، از روی خیسیِ آسفالت... صدای شب، شب های خوب.
Mr. Cheese - 6
نویسنده: no one - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸

آقای چیز تازگی ها به مسائل زیادی فکر می کند. او به این نتیجه رسیده که خیلی چیزها در زندگیش هست که ارزش فکر کردن دارد. مثلن بیش از همیشه به این سوالات که چرا خورشید می تابه، چرا می چرخه زمین و از این دست مسائل فکر می کند. گاهی هم البته ممکن است حواسش به موضوعات پیش پا افتاده و کم اهمیتی مثل رنگ ها پرت شود که خوشبختانه یک عده قبلن فکرش را کرده اند که چگونه این موضوعات انحرافی را از ذهنش دور نگه دارند.
خانم چیز که سخت درگیر بزرگ کردن بچه هاست وقت زیادی برای فکر کردن ندارد. و اینجوری خیال خودش را راحت کرده که بعضی ها فکر می کنند، بعضی های دیگر هم باید زندگی را بچرخانند. او می داند که اگر به موقع خرید نرود ممکن است از گشنگی بمیرند. چون آقای چیز، دائم دارد فکر می کند و فکر می کند. و اگر زباله ها را بیرونِ در نگذارد، ممکن است خانه کوچکشان به زودی به یک زباله دانی بزرگ تبدیل شود. چون آقای چیز دارد فکر می کند!
هابیل و قابیل با خوشحالی از مدرسه می آیند و می خواهند برای پدر چیزی تعریف کنند. او دارد فکر می کند! فکرهای عجیب، پیچیده و متناقض. هابیل می گوید: بابا، بابا، بیداری؟ پدر هنوز مشغول فکر کردن است. قابیل می گوید: شاید مرده باشه. خانم چیز از گوشه آشپزخانه می گوید: زبونتو گاز بگیر بچه! قابیل زبانش را محکم گاز می گیرد! بعد می زند زیر گریه. هابیل با تعجب به او نگاه می کند. پدر که تازه به خودش آمده، می گوید: چیه؟ چرا گریه می کنی پسر گلم؟ هابیل می گوید: زبونش رو گاز گرفت. مادر می دود که ببیند چه شده. قابیل همین طور که هق هق می کند می گوید: مامان زبونمو گاز گرفت! زبونم می سوزه. مامان دیوونه است...
آقای چیز که دست و پایش را گم کرده و نمی فهمد که اوضاع از چه قرار است به هابیل می گوید: برو از جیب من پول بردار و بپر بستنی بخر، برای زبونش خوبه. مادر از راه می رسد و در حالی که غش غش می خندد، و قابیل را بغل کرده برایش توضیح می دهد که ضرب المثل یعنی چه و او نباید زبانش را گاز بگیرد. بعد که توضیحاتش تمام می شود، هابیل که هنوز گیج و میخکوب آنجا ایستاده از خانم چیز می پرسد: مامان، "ضرب العسل" یعنی چی؟!
پ.ن: لینک قسمت های قبلی ١ ٢ ٣ ۴ ۵