یادداشت ها (روزانه)
ما انسانیم نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

هرگز نا امید نباید بود. می توان به آینده خوش بین بود، و می توان زندگی را به خاطر آورد، و لحظه ها را پاس داشت. به این مناسبت که ما هنوز انسانیم، و مگر نه اینکه هر انسانی را اراده ای است بزرگ؟ اراده ای که می تواند تفاوت های بزرگ خلق کند. اراده ای که در هیچ چارچوبی نمی گنجد، اراده ای خلاق، که می تواند رو به سوی زیبایی ها و خوبی ها داشته باشد.

و من اگر از اراده سخن می گویم و اگر به آن ایمان دارم، به خاطر خوش خیالی و تخیلاتم نیست. نه از آن روست که نمی بینم به چه وضعیتی دچاریم و واقعیت با آنچه من در خیالات و تصوراتم ساخته ام تفاوتی از زمین تا آسمان دارد. ولی به راستی جز با همین اندک امیدی که می تواند سرآغاز صعودی باشد، می توان از شر نکبت و خواری رها شد؟

بیایید، همچنانکه واقع بینیم، امیدوار هم باشیم. باید با خودمان صادق باشیم. ما احتیاج به تنفس داریم، احتیاج به تفکر، و آرامش. و شادی، و سکوتی که با زیبایی های زندگی آمیخته باشد. ما احتیاج داریم به مراقبت از روحمان. به شگفتی های زیبای زندگی. به رهایی از پوچی، از بی حاصلی، از نا امیدی، سردی، افسردگی، خواب رفتگی، و از تشویش، اضطراب، و خواب های آشفته، بیداری های بی فروغ، نگاه های بی رمق، و از زندگی سرشار از سختی...

ما گاهی هم باید امیدوار و پر امید و پر نشاط باشیم، گاهی هم باید سرود های دسته جمعی بخوانیم. باید دسته جمعی جشن بگیریم، بخندیم، و به رویاهای بزرگ و کوچکمان فکر کنیم. ما به آسمان آبی، به تنفس عمیق، و در نهایت به خرد، اخلاق، و آزادی محتاجیم.

ما دیرزمانی است که از بغض و کینه و نفرت خسته ایم، و از تهمت و توهین و ناسزا آزرده ایم، و حال، انگار روحی دوباره می خواهیم، جانی دوباره، عشقی دوباره، و به امید یک تغییر، به امید یک نشاط همگانی، کاری دسته جمعی باید بکنیم.

 

  نظرات ()
آسودگی نویسنده: no one - جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

تقریباً مثل همیشه، گوشه ای از اندیشه های نامرئیم را گذاشته ام برای آسودگی. درست در لحظه ای که اتاق به حرمت ابرهایی که باران زایند، و دارند درد می کشند و باران می زایند، تاریک و آرام به تماشای من نشسته است، خیال نوشتن مرا از آخرین لحظات توی تختخواب بیرون می کشد. مرا با احترام می نشاند پشت این دکمه ها و باز احساس می کنم توی این همه اضطراب زندگی، شاید بهترین جای آرام گرفتن همین چند کلمه باشد، بی آنکه امید داشته باشی خوانده شوند.

همیشه فکر کرده ام که بالای ذهنم، شاید کمی بالاتر از پیشانیم – که به نظر من جایی است که فکرهای زائد آدم جمع می شود و من معمولاً ابروهایم را بالا می گیرم که این ها به چشمهایم فشار نیاورند – روحی متعالی جا خوش کرده است. چیزی که من برای خوب بودن باید دائم حواسم بهش باشد. و باید همیشه یک قدم بالاتر از ذهنم بایستم تا بتوانم بفهمم که وقتی ممکن است در هیجان کوچک یک لحظه کوچک غرق شوم، از آنچه که باید همیشه به آن نزدیکتر شوم، دور نشوم.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها