درباره من و الی
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸

ببینید، یک پکیجی هست به اسم زندگی که در آن همه چیز پیدا می شود. خیلی هم سخت است که آدم انتخاب کند بین آن همه چیز کدامش را می خواهد. یا مثلاً اولویت بندی کند و برنامه ریزی و این حرف ها. در این پکیج آدم ها سهم زیادی دارند، چون آنها هستند که خیلی از موجودیت ها را به وجود آورده اند. آنها در کنار چیزهایی که خلق کرده اند، خود نیز موجوداتی پیچیده، قابل تامل، و در نهایت قابل کشف هستند. آدم ها، ذهن و روح ما را ساعت ها به خود مشغول می کنند، و حتی همراهی با آن ها هم ما را در مسیر انتخاب قرار می دهد. در این پکیج، طبیعت هم نقش بزرگی دارد. همچنین احساسات روزمره و جزئیات یک زندگی عادی. مثل اینکه آدم وقتی از خانه می خواهد بیرون برود باید کفشش را تمیز کند، یا ممکن است تا جایی برود و یادش بیفتد که ساعتش را در خانه جاگذاشته و دچار تردید بشود که برگردد یا بی خیال ساعتش شود.
درباره خودم، باید بگویم زندگی را مثل یک موضوع جدی دارم دنبال می کنم، اما نه در همه لحظه ها، و فکر می کنم من سعی کرده ام سهمی از این بسته داشته باشم. سهمی که متعلق به شخص من است. می خواهم تکلیفم را تا حد خوبی با همه مسائل پیرامونم روشن کنم. اما این کار خیلی سختی است. این روزها بیشتر از هرچیز سهم من عصبیت هایی بوده است که به من تحمیل کرده اند و من فقط سعی کرده ام تا جاییکه می توانم خودم را آرام و منطقی و در سطحی از خودآگاهی نگه دارم.
و اما درباره الی، به نظرم او نیز کسی است که دارد دنبال سهم خودش از این بسته می گردد، و باید حتماً به عقاید و افکارش فکر کرد. این فیلم، ترکیب خیلی خوبی از ذهنیت هایی است که ما با آن درگیریم، و باید سعی کنیم به آنها سامان بدهیم. نمی خواهم درباره این فیلم بیش از این حرفی بزنم جز اینکه توصیه اکید کنم که فرصت دیدنش را از دست ندهید.
.
پ.ن: من عاشق کاراکتر "آرش" در این فیلم هستم.
مثل بختک
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
روی دیوار دوایر آبی می کشد. شبیه دایره. بعد لوزی های زرد. قرمز، و می نشیند گوش هایش را می گیرد، چشمهایش را می بندد، و به قلبش فکر می کند. می تواند احساس کند که زنده است. روی ذهنش یک غبار خاکستری نشسته است. غبار مثل دوده یا شاید خاکستر است. می بیند که توی یک باغ بزرگ لوبیاها پا در آورده اند، و آنجا راه می روند، خرچنگ هایی که از کنار دریا تا توی باغ همین طور یک وری راه رفته اند، آنجا به او چشم دوخته اند و او معلق در هوا می چرخد. دائم یاد دنده چپش می افتد. یاد چشم هایش می افتد. یاد گودی پیشانیش، یاد آخرین چایی که خورده است. و چراغ ها روشن و خاموش می شوند. این تقریباً همیشه اتفاق افتاده است. صندلی را پرت می کند توی شیشه. صندلی از شیشه بی سر و صدا رد می شود، قلبش می زند، روحش سرگیجه می گیرد، و تلنگر تازه ای به ذهنش می خورد. یکی از لوبیاها می آید طرفش و او وحشت زده دست هایش را از روی گوشش بر می دارد، چشمهایش را باز می کند و تمام می شود.
کودکی، تابستون
نویسنده: no one - پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
یاد تابستان های آن سال ها افتادم. دلم خیلی خواست که برگردم به آن شرایط. من کلاً خیلی دوست دارم بدانم آیا در زندگی آینده هم دوره ای پیدا می شود که آدم هیچ دغدغه ای جز اینکه تعطیلاتش را چگونه خوش بگذراند نداشته باشد؟ یاد روزهایی می افتم که توی باغچه ها می گذراندیم، خاک بازی می کردیم و با تصورات کوچکمان شهرها و خانه های بزرگ می ساختیم، با چوب و گِل... معمار بودیم و امپراطور و روشنفکر و عاشق! همه آنچه که می خواستیم روزی باشیم، همانجا توی باغچه بودیم و زندگی همه معنایش در خنده ها و شوخی هایمان خلاصه می شد. من و مجید (پسردایی ام) دائم با هم بودیم وخبرهای جدید رد و بدل می کردیم. ما بازیگران خوبی بودیم، نقش همه آدم های بزرگ را بازی می کردیم. می خواستیم ربات بسازیم. هر کسی ما را می دید ازمان می پرسید از رباتتان چه خبر و ما ذوق می کردیم. دائم طرح می دادیم که رباتمان چه کارهایی برایمان بکند. بعد کم کم مثل یک موجود خیالی آمده بود توی بازی هایمان. در خدمت ما بود. کل کل هم داشتیم سر این که ربات کداممان پیشرفته تر است! آن موقع ها یک مادرجون هم داشتیم که خیلی با صفا بود. خودش و خانه اش را خیلی دوست داشتیم. توی خانه اجازه توپ بازی کردن بهمان نمی دادند (بعضی وقت ها ولی زیرآبی هم می رفتیم)، ولی چون خیلی آدم های خفنی بودیم، با توپ نامرئی فوتبال بازی می کردیم. مسعود (پسرخاله ام) هم توی این بازی ها شریک بود. فکر کنید از زاویه حرکت پا، دروازه بان باید تشخیص می داد کدام طرف بپرد، بحث هم می کردیم که گل شده یا نه!
من هنوز هر بار موزیکی که خاطره انگیز باشد و مرا یاد آن دوران بیاندازد بشنوم آرزو می کنم یک بار دیگر، و فقط یک بار دیگر آن حس و حال ها را تجربه کنم.
خیلی همینجوری این متن را نوشتم، و شاید یک بار سر فرصت از قسمت های جالب تر کودکی چیز میز بنویسم!
یه جور دلهره
نویسنده: no one - شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
هوا کم کم داره تاریک میشه. غروبه، مثل همه غروب های دیگه. یه عالمه کاغذ زیر دستمه. دارم نفس می کشم. نفس هایی که میدونم هر کدومشون خیلی مهمند. با این حال سرمو میذارم روی کاغذا. از نوشتن خسته شدم. همه جا آرومه. پنجره روبروم بازه. درخت ها قد کشیدن. خیلی بزرگ شدن. چقدر وقت بود که ندیده بودمشون. دارم فکر می کنم. به همه چی. احساس می کنم یه جور دلهره، یا دلشوره دارم. نمی دونم چرا. با خودم میگم به خاطر اینه که دارم زیادی فکر می کنم. آخه همه میگن: فکر نکن. باشه. فکر هم نمی کنم. دارم خسته میشم. دیگه واژه ای نیست که بتونه اساسی باشه. وازه ای که بتونه واضح باشه. ساختمون های بلند هم از قاب پنجره دیده میشن. اینا یعنی زندگی شهری. یعنی آدم، یعنی کار، روزمرگی. اینا یعنی واقعیت. با واقعیت باید کنار اومد. بعضیا خیلی به این جمله باور دارن. حالا دیگه هوا کاملاً تاریک شده، حالا صدای ماشین ها بیشتر شده. حالا دنیا عجیب تره. در واقع شب شده. و شب یعنی کلی رمز و راز و پیچیدگی. یعنی فکرهای عجیب. پنجره همین طور باز میمونه. روی کاغذا خوابم میبره. و بقیه اش رو خواب میبینم. چه بقیه ی عجیب تری!