یادداشت ها
(روزانه)
ذهنی که در نیمه راه - چیزی به آخر نمانده - طغیان می کند
نویسنده: no one - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
هنوز تموم نشده، اما دیگه طاقت ندارم. میخوام بنویسم. البته مطمئنم که چیزی راجع بهش نمیگم تا تموم بشه. فقط می خوام بگم "پوز همشونو می زنم! شرط می بندم. سرِ یه چیزی که ارزششو داشته باشه. هرچی تو بگی، فقط حواست باشه که من برنده م. چیزی نگو که از پسش بر نیای. نمیخوای که تا آخر عمر مدیون بشی، میخوای؟!"
ولی وقتی تموم شه مینویسم. چند کلمه هم که شده می نویسم. خیلی لعنتیه. لعنتی به معنی واقعی. البته چیزی که میخوام بگم خیلی جدیه، جدی تر از اونکه بشه تصور کرد. ببین، بذار خیالتو راحت کنم. میخوام بگم توی کله م چی میگذره. میخوام بگم اون از من یه آدم دیگه میسازه، میتونم بفهمم کجا گم شده بودم، کجا گیر افتادم. میتونم بفهمم چی کم بوده تا حالا! و حالا دیگه نیست. یکی از اون قطعه های لعنتی پازل رو پیدا کردم. یکی از اون حرومزاده ها رو که معلوم نیست کدوم گوری بودن تا حالا و یهو سر و کله شون پیدا شد! صاف توی چشِ آدم نگاه می کنن، و پارس می کنن... البته... البته این حرفا هیچ ربطی به اون نداره...
میخوام بگم اوضاع عجیب تر از اونه که بشه تصور کرد.
غارنشین ها به بهشت نمی روند
نویسنده: no one - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
انسان غارنشین، استعاره ای چیزی نیست، بلکه یک واقعیت عینی درباره وضعیت این روزهای من است. از این جهت که من به واقعیت و بازگو کردن آن علاقه زیادی دارم، و گرچه واقعیت در واقع نا امیدکننده و تلخ است، اما من از این عادت ها ندارم، و بی هیچ ادا و اطوار بی دلیل احمقانه ای که دربرگیرنده حالات نا امیدی و پوچی باشد، باید اعتراف کنم که انسانی امیدوار و خوشبین هستم، همچنانکه همواره بوده ام. البته تاکید روی این موضوع یک دلیل بیشتر ندارد و آن هم اینکه به شدت از این می ترسم که تلخی موجود در بیان واقعیت، این تصور را در مخاطب ایجاد کند که من هم به آخر خط رسیده ام...
اما غار من، غار خیلی خوبی است. هوایش خنک است و در این گرمای تابستان جای دلخوشی دارد، اینترنت وایرلس دارد، موبایل هم آنتن می دهد. قوانینش هم زیاد سخت گیرانه نیست، و یک اصل کلی در آن حکم فرماست، آن هم اینکه در این غار هیچ کس به اندازه خود من اهمیت ندارد. ایده خودخواهانه ایست، اما به هر حال غار که نمی تواند زیاد جای بشردوستانه ای باشد. توی این غار یک سری محدودیت هست، اما همیشگی نیست، استثنا هم دارد. مثل اینکه تا حد امکان از چت کردن خبری نیست، مگر آنکه ضرورتی پیش بیاید، وبلاگ خواندنم تقریباً به صفر میل می کند، تلفن کمتر به کارم می آید، زیاد نگران اوضاع بیرون نیستم، تا وقتی مجبور نباشم از غار بیرون نمی آیم و توی مدتی که توی غار هستم بزرگترین تفریحات و خوشگذرانی هایم کتاب خواندن، نوشتن، و موزیک گوش دادن است. این غار، قرار است به من کمک کند که موجود کمتر اجتماعی ای باشم، اگرچه الان هم زیاد نیستم، اما به هر حال یک جایی خوانده ام که "فردیت" چیز مهمی است، و از همانجا سوزنم روی این کلمه گیر کرده، تا جایی پیش رفته ام که از اجتماعات گریزان شده ام، و از این جهت به "نیما" بیش از حد علاقه مند شده ام.
پ.ن: شانگوله عزیز، عنوان وبلاگم را قبل از کامنت شما عوض کرده بودم، ولی شاید باز هم عوض شود، کسی چه می داند؟!
زندگی، سراسر حل مسئله است
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
کارل پوپر، کتابی دارد تحت عنوان "زندگی سراسر حل مسئله است" که من به تازگی آن را خوانده ام و می توانم به جرئت بگویم، نگاه مرا به خیلی چیزها عوض کرد. البته سواد فلسفی من به اندازه ای نیست که بتوانم از آنچه تا به حال باور کرده ام به طور قطع دفاع بکنم، اما می توانم تا حدی این اطمینان را بدهم که این جمله ای که عنوان این کتاب است، در باور من، امری یقینی است. موضوع اصلی همین است که در عنوان آمده، اما نگاه به این موضوع تعیین کننده تر است. در واقع حل مسئله، عملی است که ما شاید به طور ناخودآگاه هم مرتکب شویم، و شاید تمام ساختار ذهنی ما بر این اصل بنا شده باشد. اما مثل همیشه، آنچه اهمیت دارد، عمل خودآگاهانه و مختارانه ما در برابر مسائلی است که باید حل شوند. این مسائل گهگاه باید توسط خود ما طرح شوند، و بعد با آزادی کامل به حل آن ها دست بزنیم. و اگر خوب دقت کنیم، می بینیم بزرگترین بن بست های فکری، روحی، و اجتماعی زمانی حاصل می شود که ما همه مسائل را طرح شده، و حل شده فرض می کنیم. این مسلماً فرضی نادرست و ابلهانه است. در واقع هرگاه به این نتیجه برسیم که باورهای ما به تکامل رسیده، و جواب همه سوالات را داده ایم، در یک بن بست بزرگ گیر افتاده ایم که همه راه های خروج از آن را به دست خودمان بسته ایم. در این صورت دو حالت ممکن است پیش بیاید. یکی اینکه از حماقت خود احساس شادمانی کنیم و در همان بن بست برای همیشه به نادانی خویش بپردازیم، و دیگری اینکه با انواع و اقسام روان پریشی ها روبرو شویم، چراکه جواب های سوالاتی که به دست آورده ایم احتمالاً آزاردهنده و نا امید کننده بوده اند! به نظر می رسد، راه خروج از چنین بن بستی واکاوی هر روزه باورها و اطلاعاتمان است. نگاه انتقادی به همه آنچه تا کنون فکر می کرده ایم درست است، به همه آنچه که تا به حال از زندگی و همه چیزش فهمیده ایم، می تواند تاثیر مهمی در بازسازی عقاید نادرست یا راه حل های کم اثرمان داشته باشد. باید افکار و اندیشه هایمان را شخم بزنیم، و برای مسائل از پیش طرح شده نیز به دنبال راه حل های جدید بگردیم. این یک جور زیستن است، و می تواند این اطمینان را به ما بدهد که همه چیز احمقانه نیست!
این عکس را دوست دارم
نویسنده: no one - یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

وقتی که تمام هستی سیاه و سفید می شود، من انگار دوباره جان می گیرم...
پ.ن: غار، جای خوبی برای فکر کردن، نوشتن، زندگی کردن، راه رفتن، و عاشق شدن است، اما در عین حال، باید با خوشحالی اعلام کنم که حال شخصیم خوب است، بهتر از همیشه، و حال عمومیم نیز مثل همه شماست.
همه چیز احمقانه است
نویسنده: no one - شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
می دانی رفیق... اینجا موزیک خیلی خاصی پخش می شود. یک حال و هوای عجیبی دارد. اصلاً باید خودت اینجا می بودی و می شنیدی... این روزها ذهنم درگیر می شود. دائم درگیر چیزهای به خصوصی می شود که شاید باورش برای بقیه سخت باشد. با این حال من که می دانم آخرش به جایی نمی رسد، و همه اینها یک مشت فکرهای بی معنی است که سراغ خیلی آدم های به سن و سال من می رود. البته تو زیاد حرف هایم را جدی نگیر. بارها به تو گفته ام که اخلاقم همین است. یک جور سردرگمی و ناراحتی عمیق که یک لحظه هم آرامم نمی گذارد. شاید بیماری ای چیزی باشد. چند بار به سرم زده که دکتر بروم و درباره اش حرف بزنم. دوست دارم ببینم چه مرضی دارم که دائم یک چیزی مثل خوره به جانم می افتد! بگذریم. تو حالت خوب است؟ توانسته ای با آدم های دور و برت کنار بیایی؟ همان ها که می گفتی هیچی حالیشان نیست. یادت می آید چقدر به آن سوسمار پیر سبک مغز خندیدیم؟ مدیر بخش را می گویم، همان که ازش دستور می گیری...
اینجا من به موزیک ها که خوب فکر می کنم، می بینم همه شان را یک جایی شنیده ام. شاید وقتی هنوز به این دنیای نکبتی پا نگذاشته بودم. با این حال، این تنها چیزی است که برایم مانده... هوای سرد، پالتوی گرم، دست هایم که یخ زده اند، و کلاه پشمی که روی سر و کله ام پیچیده ام... و بخاری که از دهان و بینیم بیرون می آید، و سفیدیش را می شود با ابرهای آسمان مقایسه کرد، تاریکی کوچه و چراغ های کم نور، و سیاهی آسمان، و سیاهی همه چیز... می دانی، این ها فقط یک حس زودگذر است که بارها وقتی زیر کولر نشسته ام و این موزیک ها را گوش می دهم توی مغزم می پیچد. وگرنه الان تابستان است، تابستان مزخرفی است، چون زیادی گرم است، هوا بیشتر از همیشه آلوده و کدر شده. راه نفس کشیدن هم سخت شده... همه چیز احمقانه تر از آن است که تصورش را بکنی. حتی از سوسمار پیر سبک مغز رفیق. حتی از تو...
یک بار برای همیشه گریستم
نویسنده: no one - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
وقتی که تنها شدم، زانوی غم بغل کردم و گریستم. گوشه ای از اتاق، جایی که می توان تنهایی را با همه وجود احساس کرد. بغضم سر باز کرده بود. بغضی کهنه و قدیمی، به قدمت انسان. و به قدمت تنهایی انسان...
تنها که شدم همه چیز بی ارزش و بی فایده شد. همه افتخاراتی که کوشیده بودم کسب کنم، همه چیزهایی که خریده بودم و دور خودم چیده بودم و بد تر از همه اینها، همه خاطرات انسانی، همه هم صحبتی ها، هم اندیشی ها، هم نوایی ها، هم آغوشی ها، همه هم حسی ها و خلاصه هر چه که بود و داشتم و دل خوش به آنها زندگی کرده بودم.
تلاش هایم برای آزادی، برای اخلاق، برای عشق، تلاش هایم برای فهم یک حقیقت ساده یا شاید هم دشوار، دیگر چه اهمیت دارد، هرچه که بود، هر چه که هست، در تنهاییم رنگ باخت و دیگر انگار که هیچ نبود. هیچ نیست. و گویی سرآغاز عدم، تنهایی است. چنانکه همه بودن ها از آن آغاز شده بود. دیگر چه احتیاجی به کلمات هست، چه سهمی دارند کلمات در تنهایی؟ و من اشک ریختم، و بغض هایی را که این همه سال، از روزی که انسان، تنهاییش را با خود به همراه آورد، و هر لحظه در تلاشی بی حاصل برای کتمانش، یا برای انکارش دست و پا زد، فکر کرد، خلق کرد، نوشت و هرآنچه در توان داشت به کار بست تا این خلاء بزرگ را یک جوری پر کند و نشد، دیگر فرو نخوردم، و اجازه دادم که ابرهای غصه دار چشمانم ببارند...
و این تنهایی را موسیقی اگرچه پر نکرد، ولی همراهیش کرد که از زیر بار دلخوشیِ ناخوشایند هزاران ساله ی امید به بودنِ آدم ها، در بیاید و خودش را به رسمیت بشناسد و به من نیز کمک کرد که درد تنهایی را پاس بدارم، و به خاطرش به سوگواری بنشینم...
انتظار یا چیزی شبیه به آن
نویسنده: no one - جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
درباره سنگ فرش و مورچه ها بیشتر از این ها باید فکر کرد. به خصوص مورچه های پراکنده، آنها که به صورت دسته جمعی راه نمی روند. شاید مورچه های سرگردان...
من همواره فردیت را ترجیح داده ام. زندگی اجتماعی یعنی قانون و هر انسانی از نظر من بالذاته قانون گریز است. هر کسی می خواهد مناسبات دنیا را به تنهایی و با آزادی مطلق بر هم بزند.
و از این جهات به مورچه های تنها بسیار احترام می گذارم. منظورم همان مورچه های سرگردانند. ته سیگاری لای سنگ فرش اینجا افتاده است. این ته سیگار، چند تا برگ خشک که از درخت بالای سرم افتاده، و مورچه های جدا افتاده از جمع و نگاه های پی در پی من به گوشی موبایل در انتظار پیغامی یا زنگی که آشناییِ آدم را بر بیانگیزد، همه ی اکنون است. و اکنون یعنی همه ی زندگی.
ناراحتم از اینکه ناگهان تصمیم گرفتم این نوشته های روزانه شخصی را در معرض دید دیگران بگذارم، چرا که خود مصیبتی است وقتی قیافه ی مخاطبان از جلوی چشمان آدم رژه می روند. بعضی با دهان نیمه باز، اخمی در هم کشیده، یا با بی تفاوتی محض، و حس کسل کننده ی خواندن یادداشت های کسی که صرفاً می نویسد تا زمان را کم اهمیت تر جلوه دهد. با این حال ترجیح می دهم تا جایی که امکان دارد از فکر کردن به مخاطب بگریزم و به آنچه دقیقاً دارد اتفاق می افتد بپردازم. مثل فواره حوض روبروی درِ معدن! یا چهار تا چراغ دور حوض که من بی شک به همه آنها دلبستگی دارم. و صدای موتور آب که از کنارم می آید... و سایه درختی که زیرش نشسته ام و البته به واسطه همین درختی که سودی می رساند، حشرات ریز احمق بسیاری هم دور تا دورم را احاطه کرده اند. یا سطل زباله نارنجی بزرگ با در سفید و کیسه آبی که از کنار درش بیرون زده... سفیدی درش هم زیاد معلوم نیست. لایه نازکی از گل و کثافت به آن چسبیده، که دیدنش حال آدم را به هم می زند. مگس های بسیاری هم با اشتها مشغول لیسیدن آنند.
نه هیچ پیغامی و نه هیچ صدایی شبیه رینگ تون به نشانه تماس آشنایی... و در انتظاری کشنده (و البته با اغراق بسیار زیاد!)
هیجانات زودگذر تکراری، فکرهای پریشانی... و باز مدیریت اعصاب و روان، و باز مدیریت هستی، و کائنات...
و باز علم عزیز مدیریت!!
همین اطراف
نویسنده: no one - یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
شب شده است...
قایق ها جایی همین اطراف،
دلهره های تنهاییشان را به آب سپرده اند
و چشم انتظار صبحی دیگرند
من با حوصله ای ستودنی
همه ستاره ها را می شمارم
و در خیالات کودکانه ام، تصویر تو را می بینم
تصویرت را که در آسمان صورتی کبود،
- آنجا که دریا و آسمان به هم رسیده بودند -
محو شده است،
انگار که انتظار بی پایانی را نقش می زند
من به سکوت قایقران می اندیشم
نشانی که گواهی می دهد او بیش از همه ما می داند
او انگار قلبش روشن و نورانی است...
چشم هایم که به شمردن ستاره ها گرفتار شده اند،
دیگر خواب را هم نمی فهمند
و تا صبح به این می اندیشم...
که تو زودتر چشم می گشایی یا قایقران؟