یادداشت ها (روزانه)
یادداشت های پراکنده نویسنده: no one - جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

همه چیز را به تاخیر می اندازم. همواره تلاش می کنم زمان بیشتری بخرم. پنج دقیقه، یک ساعت، یک هفته، یک سال، چند سال ...  بستگی دارد که چقدر مجاز به این کار باشم. از هیچ کوششی برای به تعویق افتادن همه چیز دریغ نمی کنم. این موضوع بسیار عجیب و پیچیده شده است. رسیدن، شاید پایان همه هیجانات و لذت ها باشد. من به مسیر بیشتر دل می بندم تا به مقصد. آری، شاید رمزش همین باشد. این تاخیر، در تصمیم گیری ها بیشتر از هر چیز خودش را نشان می دهد. هر تصمیمی مدت ها طول می کشد. شاید باورتان نشود، ولی در همین مدت هر تصمیم را بارها و بارها عوض می کنم و در آخرین لحظه یک الهام غیبی همه چیز را تعیین می کند. انگار همه محاسبات را درِ کوزه گذاشته باشم و همه زمانی را که خریده بودم به مفت ترین بها فروخته باشم. این است. خودش است. این راز کل زندگی من است. در آخرین لحظه درست زمانی که همه فکرهایم را کرده ام متفاوت ترین و پیش بینی نشده ترین تصمیم را می گیرم. و فکر می کنید چه می شود؟ تا ابد از آن دفاع می کنم! ناخودآگاه به این باور می رسم که بی نقص ترین کار را کرده ام. احساس می کنم منحصربه فردترین آدم روی زمینم. و به این نتیجه می رسم که لابد یک چیزی هست!!

اعتراف می کنم که گهگاه در آخرین لحظه احمقانه ترین و غیر منطقی ترین تصمیم را می گیرم و بعد، می توانم قوی ترین استدلال ها را برایش بیابم. و در این کار حرف ندارم...

...

بالاخره به دریا رسیدم! ولی آنقدر گرسنه بودم که مجبور شدم قبل از اینکه پای برهنه ام، شن های ساحل را لمس کند، به رستوران ساحلی قدم بگذارم و در انتظار چلو جوجه، با گوشیِ خارق العاده ام snake بازی کنم.

غریق  نجات سوت می زند. با بهتر است بگویم صدای سوت می آید و من حدس می زنم که کار غریق نجات باشد. در واقع این احتمال هست که کسی از حد مجاز برای شنا، دورتر رفته باشد. اینجا شنا هم می توان کرد. ولی نمی دانم که آیا من نیز علاقه مند به این کار هستم یا نه...

...

موضوع قابل توجهی نیست، جز اینکه این سفر به طور مرموزی خوشایند و خوب بود.

 

  نظرات ()
یادداشتی برای امروز نویسنده: no one - جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

امروز، روز خاصی است از این نظر که هر روز خاص است. با وجود این یادداشتی که می خواهم بنویسم بسیار معمولی است.

استقلال فکری امر مهمی است. کسی که فکرش را به دیگران تحمیل کند، دیکتاتور است.

ما از دیکتاتورها بدمان می آید، و از تمامیت خواهان، ولی در واقع ممکن است هم دیکتاتور باشیم و هم تمامیت خواه.

هر انسانی برای همه کارهایش توجیهاتی دارد، ممکن است به نظر ما درست یا غلط باشند، ولی بدون شک هر کسی فکر می کند کار خوبی می کند، وگرنه انجامش نمی دهد. یعنی خودش را یک جوری توجیه می کند. و این خیلی ناراحت کننده است که بدانیم پست ترین آدم های دنیا، به همان شیوه ای اعمال و افکارشان را برای خودشان توجیه می کنند که ما نیز !

مقام فکر را با استدلال های ناقص نمی توان بی اعتبار کرد. اگر به کسی بگوییم فکر کن و نتیجه ای که من می خواهم بگیر حرف مزخرفی زده ایم و باید بدانیم در این صورت هیچ رابطه ای با آزادی، و حریت به معنای واقعیش نداریم.

گاهی فکر می کنم اینکه ما از شک به یقین پناه ببریم، و برای اینکه کمتر اذیت شویم، سعی کنیم زودتر یک مسیری را انتخاب کنیم و خودمان را در آن مسیر بازتعریف کنیم، بزرگترین خیانت به تفکر است! حالا اگر به یک دسته ای یا گروهی، یا یک اسمی، یا اعتقادی، به همین زودی ها نپیوندیم و مارک دار نشویم می میریم؟ چرا سوالات بی جواب را به زور برایش جواب های غیر قانع کننده پیدا کنیم و دلمان را به همان ها خوش کنیم؟!

پ.ن ١: ایده اسباب بازی فروشی ایده خوبی بود رفیق، ولی چه فایده که فروشنده "عقل و شعور" درست و حسابی نداشت!

پ.ن ٢: بازی فکری جومونگ؟!!! چرا خب؟!

پ.ن ٣: موزیک جامائیکایی توصیه می شود... فکر کنم این "باب مارلی" که مدت هاست گوش می دهم، یکی از همان ها باشد.

پ.ن ۴: پیاده روی و حرف هایمان راجع به عباس معروفی، درباره الی و ... بهترین کار بود برای اینکه من حس کنم او آدم خوبی است برای اینکه به جمع ما بپیوندد، این را اینجا نوشتم که بعداً اگر پیوست بتوانم نشانه ای برایش پیدا کنم.

 

  نظرات ()
La Ciudad y Los Perros نویسنده: no one - پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸

راهی که در نیمه اش – نزدیکی های آخر- ذهنم طغیان کرده بود، چیزی جز خواندن کتاب "سال های سگی" نبود. کتابی که "ماریو بارگاس یوسا" نوشته است. (و حالا که به آخر رسیده) دلم می خواهد بتوانم به همان اندازه که او دقیق، عینی و بیرونی از واقعیت سخن می گوید، من نیز درباره اش بدون اغراق، و بدون افتادن در دام احساسات، بنویسم. در واقع کار من "نقد" نیست، و زیاد هم درباره این موضوع چیزی نمی دانم، و این بیشتر یک جور یادداشت است. یادداشتی که یک نفر بعد از خواندن کتاب "سال های سگی" می تواند بنویسد، و نه هیچ وقت دیگر. تا جایی که سواد من می گوید، ترجمه تحت الفظی عنوان کتاب (la ciudad y los perros) در زبان اسپانیایی "شهر و سگ ها" می باشد و "سگ ها" در عین حال که می تواند استعاره ای از خیلی بخش های داستان باشد، اما لقبی برای "دانش آموزان" سال پایینیِ "دبیرستان نظام" نیز هست. لقبی که بارها در کتاب استفاده شده، و دبیرستان نظام جایی است که بسیاری از اتفاقات داستان در آن می افتد و بقیه هم مربوط به "دانش آموزان" آنجا و زندگی آنهاست. شاید بتوانم حس خواندن این کتاب را به خوردن "قهوه تلخ" تشبیه کنم. و اصولاً چیزهایی از این قبیل، یعنی واقعیاتی که در بستری از اندیشه ها، برای خودشان جا باز می کنند، و خود را آنطور که هستند، نه بیشتر و نه کمتر در برابر چشمان ما به نمایش می گذارند، می تواند ذهن مرا به تحسین و تمجید وادارد. چراکه نمود همه احساسات درونی، و همه اعتقادات، باورها، هیجانات و در نهایت طرز تفکر انسان ها را می توان در بیرونی ترین لایه های رفتاریِ آنها دید. این نمود، البته حدس هایی به مراتب متفاوت در ذهن خواننده ایجاد می کند، که بدین ترتیب می توان به محک آرا و اندیشه های خود نیز پرداخت. در واقع آنچه در مواجهه با بیان اینچنینیِ واقعیت رخ می دهد، روبروییِ انسان، با خویش و درگیری بیش از پیشش با چیزهای بدیهی یک زندگی جزئی نگرانه است. یک زندگی با همه ریزه کاری هایش. و نه فقط در کلیات و خیالات، و در باورهای بزرگ انسانی! بلکه بیشتر در عمل، در کوچکترین مسائلی که می تواند به یکدیگر مرتبط باشد، یا نباشد.

اما در حاشیه باید بگویم، اگر به پیشنهاد من می خواهید این کتاب را بخوانید، یادتان باشد که اوایل کار گیج و خسته نشوید، چراکه برای من تا یک جایی از داستان همه چیز گنگ و مبهم به نظر می آمد، ولی کم کم اوضاع تغییر کرد، و من شگفت زده می دیدم که دوست دارم بارها و بارها این کتاب را بخوانم، و به جرئت می گویم این اولین بار است که چنین ایده ای درباره یک کتاب دارم.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها