سکوت، می تواند روانیت کند
نویسنده: no one - جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
سکوت، مثل معنای یک اندیشه صرف، تمام فضا را پرکرده است. مثل روشناییِ صبح، وقتی چشمانت را به سختی می گشایی، و نور، همچون اسبی بالدار که از قصه ها تا اینجا پرواز کرده به قلبت راه می گشاید... گویی هزاران خاطره، و هزاران فکر، ناگهان در تو زنده می شود و ناگهان، به یاد می آوری که هنوز زنده ای و روی زمینی، نفس می کشی، هستی و در برابرِ این هستی مسئولی...
سکوت، می تواند روانیت کند. می تواند تمام غمِ دنیا را روی سرت خراب کند. سکوت، جایی همین اطراف، خانه گزیده است. منتظر یک فرصت است که به او روی خوش نشان دهی، بیاید و همه زندگیت را پر کند. بیاید و آرام آرام از گوشه اتاقت آغاز شود، و مثل یک بیماری، همه روح و تن و فضای بودنت را تسخیر کند. و تو همچنان که در سکوت نفس می کشی، به این فکر می کنی که عشق، در سکوت چه معنایی خواهد یافت. به این جهت در آن شرایط خاص یاد عشق می افتی، که در تصوراتت پیچیده ترین راز هستی، همین عشق است. ممکن است در تلاشی مذبوحانه برای کشف این راز دست و پا بزنی، و یا در تله بی معنایی آرام آرام بمیری و خودت هم هیچ از کار خدا سر در نیاوری...
سکوت، تو را وادار می کند، که هجرت کنی، یک هجرتِ دور، به جایی که زمان معنایی دیگر دارد، مکان، در بی هویتیِ تو تاثیری نمی گذارد، به جایی که تو به هیچ مرزی تعلق نداری، هیچ دشمنی ای با هیچ موجودی در خود حس نمی کنی، و از نفرت، جز واژه ای بی مصرف خاطره دقیق تری در ذهن نمی یابی...
چنین هجرتی تو را مجبور به شکستنِ سکوت نخواهد کرد، بلکه فقط می توانی به آن خیره شوی، به افق های دور دست، به خیالبافی های کودکانه، به آرزوهای گسترده در همه ابعاد، به عشق ها! به ماهی ها، به آبشارها، آبشارهایی نقره ای، و به سرمای شب های پاییز، یا به انگشتان پاهایت، به خصوص انگشت کوچک پای چپت!
این همه بار را سکوت به تنهایی به دوش می کشد، این همه شوق را، و این همه نا امیدی را، تنها در سکوت، می توان هضم کرد، می توان زندگی کرد...
تو خود از هزاران فرشته بیشتر می ارزی
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
من یک اجتماعی نویس نیستم، داستان نویس هم نیستم.
و درست نمی دانم نوشتن، در زندگیم چه جایگاهی دارد. هیچ وقت به اندازه کافی جدی نبوده ام، و هیچ وقت فکر نکرده ام که جز آن دلخوشیِ دیگری ندارم. این بخش هم مثل بقیه زندگیِ من یکی از آن موضوعاتی است که هست، و خیلی هم قرار نیست جورِ خاصی باشد. منظورم این است که انتظار زیادی ندارم. با این حال، اعتراف می کنم که گاهی واقعاً دوست دارم که بنویسم. اما اینکه در موردِ چی، از آن مشکلاتی است که حل نمی شود، هرگز...
من از قالب های کهنه بیزارم، اما این بیزاری کاملاً ذهنی است، وگرنه بارها شده در همان قالب ها، آرامش یافته ام، با همان قالب ها فکر کرده ام، شادی کرده ام، و در همان قالب ها زیسته ام. حتی گاهی عمیقاً دلم خواسته در قالب های خیلی کهنه بنویسم، از کلمات ثقیل استفاده کنم با معناهای بزرگ، دوست داشته ام به موضوعات خیلی کلی بپردازم، و بیرون از هرگونه گرایش مدرنی، خودم را و ارتباطم را با همه کهنگی ها، محک بزنم.
امشب، خیلی سعی کردم دلایلی برای نوشتن پیدا کنم. خیلی سعی کردم کلماتی بیابم که بتواند ارتباطی بین من و افکارم، احساساتم، یا عقایدم برقرار کند، و همین طور برای خوانده شدن هم چیزِ آزاردهنده ای نباشد. اما انگار که نبود، نیست! برای همین کلماتی انتخاب کردم، که زیاد زحمتی نداشت. و همین طور نمی دانم که چرا اصلاً این چیزها را نوشتم. این ندانستن ها گاهی همه را آزار می دهد، ولی من همیشه فکر کرده ام که مطئن نبودن، بسیار بهتر از مطمئن بودنِ احمقانه است! پس زیاد خودم را از این بابت سرزنش نمی کنم.
Como se llama? (این جمله رو الان توی آهنگ ماریا کری شنیدم، خیلی خوب بود و ریتمیک! دلم خواست اینجا بنویسم. و فکر می کنم خوبه که من در همین حد هم اسپانیایی می فهمم که این یعنی: اسمش چیه؟! و اسمت چیه، بهترین سواله، البته باید بدونی چطور بپرسیش، که بهت نگن: به تو مربوط نیست!)
پ.ن: اگر این شب ها به امیدِ آمدن فرشته ها نشسته ای و دعا می خوانی، اگر منتظری صدای بال هایشان را بشنوی، و صمیمانه دوست داری که تاریخِ زندگیت از امشب جورِ دیگری رقم بخورد، دوست دارم یادآوری کنم که: تو خود از هزاران فرشته بیشتر می ارزی... و برای راضی کردنِ خودت و خدا از همه شان تواناتری.
این به من مربوط نیست
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
چشماتو به در دوختی... همش فکر می کنی که پس کی میاد! مسئله اینه که آدم نمیتونه هر روز پاشه بره رستوران. نه پولشو داره، نه حوصله اش رو. اونم تنهایی. پس نشستی و چشماتو دوختی به در! قراره برات ساندویچ بیارن. لم دادی روی کاناپه و فقط صداش رو میشنوی... صدایی که خوبه به نظر، اما ای کاش توی وضعیت بهتری میشنیدی. کنترل دمِ دستت نیس، وگرنه جاهای دیگه رو هم امتحان می کردی...
بازم همون عطرِ نوستالژیک. همون که همیشه میبرتت توی فضا...
داره نزدیک میشه، نزدیک و نزدیک تر... صدای پاشو حس میکنی... قدم هاش، آشنا و صمیمی... زنگ میزنه، از چشمی نگاه می کنی، خودشه! درو باز می کنی، پول و انعماشو میدی و دوباره میفتی رو کاناپه (درو قبلش بستی، نگران نباش!) حالا که مجبور شدی از جات پاشی کنترل رو هم بر میداری، و یه گاز از ساندویچ میزنی، و یه کانال عوض می کنی... صداهای بهتر، تصویر های بهتر هم!
و داری به همه چیز فکر می کنی... به همه چیز...
اگرچه به تمام ثانیه ها احترام می گذارم
نویسنده: no one - جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
از پله های زمان بالا رفتن، کار سختی است. نفسِ زیادی می خواهد. آدمِ ورزیده تری لازم دارد. انگار از توانِ من خارج است. می خواهم گوشه ای دنج پیدا کنم، بنشینم، هم صحبتی بیابم و گپی بزنم. می خواهم لیوانی در دست بگیرم، و بی آنکه جرعه ای بنوشم، به ناکجایی خیره شوم که همواره آرزویش را داشته ام. و آن هم صحبت، نه برای این باشد که تنها بشنود، بلکه گاه با تلنگری، مرا از خلسه ام بیرون بکشاند و بگوید: کجایی مرد؟ خنده ام بگیرد و بگویم: هیچ جا، همین جا...
و زمان، حل نشدنی ترین چیزِ ممکن است. در عینِ حال، امروز روزهایی از زندگیم را شمردم که خوب بود. روزهایی که به درد می خورد. و دیدم اگر زمان نبود، شاید این سرگرمی ساده هم نبود. و این حکایتِ قدیمی که زمان همه چیز را حل می کند، گاهی به دلِ آدم می نشیند. به دلِ آدمی که دیگر از فکرش کاری ساخته نیست. یا شاید آنقدر خسته است، که ترجیح می دهد همه چیز را به نیرویی بزرگتر از خودش، مثل زمان وابگذارد، و بنشیند به تماشا! بنشیند در خلوتِ خودش، و به سکوتش راضی شود، به خیالاتش تن دهد، به همینی که هست دل خوش کند، و از این همه ماجرا، سهمش هیچ نباشد، هیچ!
اگر از من بپرسند، می گویم خلقِ زمان، نابخشودنی ترین گناه خداوند است. من تابِ این همه زمانی را که نمی دانم چطور می گذرد ندارم... بی حاصلیِ حاصل از گذرِ زمان را به چه کسی می توان نسبت داد؟ و زمان هایی را که کم می آورم، زمان هایی را که عمیقاً می خواهم، و به جبر از من گرفته اند، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ هیچ کس، هیچ...
و این پاسخِ همیشگیِ عصرِ بی پاسخیِ ماست...
او رفت و من میان شلوغی ها گم شدم
نویسنده: no one - دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
تازگی ها یک چیزِ عجیبی کشف کرده ام و آن این است که من دلم می خواهد وسایل خرده ریز دور خودم زیاد جمع کنم. مثلاً توی کشوی میزم همه چیز پیدا می شود. بعضی وسایل هست که هر کدام با خودشان کلی خاطره را حفظ می کنند، بدون اینکه نیاز به نوشتنشان باشد. البته بعضی از این وسیله های کوچکِ خاطره انگیز را اگر به چیز بدی ارجاع دهند باید برای همیشه دور ریخت، اما برای من انگار خاطره بدی وجود ندارد. ذهن من یک سری توانایی و قابلیت دارد که بعید می دانم هیچ ذهنی داشته باشد. یکی از این خاصیت ها این است که همیشه فقط لحظه های خوب را در دراز مدت نگاه می دارد، و حتی جالبیش این است که از خیلی لحظه های بد هم خاطرات مبهم خوبی می سازد. اگر بخواهم درباره این وسایل ریز صحبت کنم ساعت ها می توانم حرف بزنم. مثل آن دفترچه یادداشت که روی جلد آن عکس یک زنِ خیلی زیبا نقاشی شده، و کاملاً شبیه تصویرگری های لیلی و مجنونِ جنابِ نظامی است. همان که سال هاست انسان ها را درگیرِ خودش کرده. و وقتی آن را باز می کنی، یک طرف آینه است و طرفِ دیگر، کاغذهای یادداشت. قبول دارم که خیلی زنانه است و اینکه دستِ من چه کار می کند، سوالی منطقی است و پاسخش خیلی ساده است. چراکه این دفترچه را دختری زیبا به من هدیه کرده که شاید اولین عشقِ زندگیم بوده باشد... آن زمان، من که استعدادِ عاشقیِ زیادی داشتم، و همواره از جمع گریزان بودم، به مهد کودک می رفتم! در واقع نمی رفتم، مگر اینکه خلافش ثابت شود. هر روز به زورِ هزارتا کلک و نقشه مرا می بردند، و منِ از هر جمعی گریزان، با گریه بر می گشتم! همه را کلافه کرده بودم، و بعضی روزها موفق می شدند مرا بگذارند و بروند. همیشه درِ مهد را که می دیدم می زدم زیرِ گریه. و یکی از این دفعاتی که مرا بی رحمانه میانِ آن همه بچه که هرگز احساسِ سنخیتی با اکثریتشان نکردم (البته بودند کسانی که چشمم را گرفته باشند!) رها کردند و رفتند، آن دخترِ زیبایی که گویا اولین عشقِ زندگیم بود، با مهربانیِ وصف ناپذیری مرا به محوطه مهد برد. همانجا که تاب و سرسره و اینها دارد. مرا بغل کرد و روی یکی از نیمکت ها نشستیم. من خیلی گریه می کردم و او سعی می کرد که آرامم کند. از اینکه من و او تنها بیرون نشسته بودیم و از آن همه مزاحم ریزه میزه خبری نبود خوشحال بودم. اما بلد نبودم چطور می توان گریه نکرد و این فرصت را برای هم صحبتی با خانم جوان غنیمت شمرد. این بود که همچنان به گریه کردن ادامه دادم. او که دید هیچ حرفی موثر نمی افتد، توی کیفش را نگاهی انداخت و این دفترچه خیلی قشنگ را به من نشان داد، و گفت اگر قول بدهم گریه نکنم این را به من می دهد. و من با اینکه تلاش کردم، اما باز هم نتوانستم برای مدتِ معقولی دست از گریه بکشم! با این حال، مهربانیِ او که می دانستم تنها شامل حال من می شود و نه هیچ کس دیگر، اجازه داد که من صاحبِ این دفترچه بشوم. آن روزها دلم می خواست رازِ این عشق را برای همه تعریف کنم... دوست داشتم برای همه توضیح بدهم که او برای هیچ کسِ دیگر حاضر نبود دست به چنین فداکاری ای بزند. من کاملاً حس می کردم لبخندی که او به من می زند، با همه لبخند های زندگیش فرق دارد... و از آن روز با اینکه باز هم نتوانستم با بقیه پرسنل که نه تنها زیبا و مهربان نبودند، بلکه حتی در مواردی معمولی و حتی خنگ بودند، کنار بیایم و آنها نیز که مرا بچه ای لوس و غیر قابلِ تحمل یافته بودند، نتوانستند هیچ ارتباط صمیمانه ای با من برقرار کنند، به شوقِ دیدنِ او به مهد رفتم...
و شاید یکی از بدترین خاطرات زندگیم این بود که شنیدم او رفته است. زمزمه هایی در مهد بود که می خواهد عروس شود و به شهر دیگری رفته! و از آنجا به بعد گمان می کردم که هر کس عروس شود به شهر دیگری می رود، و برای همیشه از دست می رود. اما همه زمزمه ها درست بود. او بعد از مدتی برگشت، با ژستِ خاصی راه می رفت و هیچ کس را به یاد نمی آورد... بقیه خانم ها دورش را گرفته بودند و توی محوطه راه می رفتند. من ساده بودم که چند بار تا نزدیکیش رفتم که شاید مرا ببیند و چیزی به خاطر آورد... چراکه او بی اعتنا به همه چیز، مثل آدم های جن زده، سرد و بی روح فقط به تماشای خیلی کلیِ همه چیز و همه کس پرداخت و برای همیشه رفت...