یادداشت ها (روزانه)
LEGO نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

لگو (LEGO) یکی از چیزهایی است که تقریباً همه ما تجربه های مشترکی در کودکی از آن داشته ایم و حالا آن تجربه ها به خاطراتی خوب تبدیل شده اند که وقتی پا به یکی از مغازه های اسباب بازی فروشی می گذاریم، در ما زنده می شوند، و انگار با همه وجود دوست داریم یک بار دیگر کودک شویم، تا این بار اسباب بازی های عجیب و غریب و فوق العاده امروزی را در مقایسه با آنهایی که در دوره های ما بود، تجربه کنیم. بازی کردن، همیشه یکی از آن چیزهاییست که هر کسی را ازپیر و جوان، کوچک و بزرگ، و در هر سطحی و مقامی، سر ذوق می آورد. و انگار جادویی در بازی هست که در هیچ چیز دیگری نیست. و حسن اساسی بازی ها این است که به خلاقیت ما کار دارد و مثلاً بیدار یا تقویتش می کند...

Vision

نمی خواهم از روانشناسی بازی و خلاقیت بگویم. بلکه این پست را به این مناسبت می نویسم که بگویم قرار است من هم یک لگویی بشوم! یعنی قرار است برای مخاطبان بازی های این شرکت چیزهایی بنویسم. و در دنیای جدی و پر از دغدغه آدم بزرگ های امروز، بیشتر از هر چیز خودم به این دنیای کودکانه رنگی و جذاب، با آن همه امکان خلق ساختمان ها و ربات ها و ماشین های عجیب و غریب، و این همه تنوع احساس نیاز می کردم. اینجا می توان بیرون از این همه مسئولیت قدری هم به آن بازیگوشی و کنجکاوی ذاتی کودکانه خود پرداخت.


و اما اینکه چه چیز لگو را ماندگار می کند، ودلیل اینکه لگو نام "اسباب بازی قرن" را با خودش یدک می کشد، احتمالاً رازی است نهفته در آجرهای کوچکی که با کمترین زحمتی به یکدیگر می پیوندند و سنگ بنای خانه های رنگارنگ کودکی را می سازند. این آجرهای رنگی، حالا خیلی مدرن تر از روزگار ما شده اند، خیلی چیزهای پیچیده تر و فشنگ تری می توان با آنها ساخت... اما در نهایت می بینیم که ایده اولیه پابرجاست. لگو، یک کار عجیب دیگر هم کرده و آن گره زدن سرگرمی و خلاقیت با یادگیری است. کودکان همین طور که این آجرهای پلاستیکی را روی هم می چینند، یاد می گیرند که چطور باید محکم کاری کنند، چطور باید شکل های خوب و خوش فرم درست کنند، که چشم دوستشان داشته باشد، یاد می گیرند چطور فکرشان را به کار بگیرند، و این فکرها را با دستانشان به مهارت و تکنیک تبدیل کنند. آنها یاد می گیرند و لذت می برند، چون کنجکاویشان را ارضا می کند. و شاید یکی از کودکانه ترین وجه های انسان همین کنجکاوی سیری ناپذیرش باشد...

 

  نظرات ()
حسادت، آنقدرها هم چیز بدی نیست نویسنده: no one - پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

اگر دیدید یک آدمی هست که برای نوشتن زار می زند، ولی همیشه نگران و مضطرب به خاطر کنکور، نمی تواند با خیال راحت بنویسد، و به همه آنها که وقت کافی برای نوشتن دارند، به خصوص آنهایی که خیلی هم خوب می نویسند، به طرز احمقانه ای حسادت می کند، شک نکنید که او خودِ من است! یعنی من همین آدمه هستم. با این تفاوت که من حتی نمی دانم چه دوست دارم بنویسم. خب، موضوع به همین سادگی است. من عاشق نوشتنم، نه خط خطی کردن کاغذ ها. چون اصولاً من نوشته هایم را از همان اول تایپ می کنم، یعنی اگر دوره ای بود که هنوز تایپ اختراع نشده بود، اصلاٌ چیزی نمی نوشتم. از طرفی خیلی دلم می خواهد که نوشته هایم یک جایی چاپ بشود. البته تا حالا چند جایی بوده، اما آنقدر غیر رسمی و در تیراژ پایین که هیچ کس ندیده و نخوانده جز همان ها که وبلاگم را می خوانند، و از این بابت چاپ شدنشان با نشدنشان فرقی نمی کند و جالب تر اینکه هرگز تلاشی هم در این راستا نکرده ام، و به نظرم هنوز چیزی که بشود چاپش کرد ننوشته ام. موضوع دیگر این است که من در همه عمر نتوانسته ام، برای یک کاری درست و حسابی و جدی وقت بگذارم، از این آدم هایی بوده ام که می خواهند همه چیز را با هم داشته باشند و آخر به هیچ کدام نمی رسند. مثلاً الان که وقت درس خواندن برای کنکور ارشد است، وبلاگ نویسی یا سر زدن به فیس بوک و خبر گرفتن از همه اخبار سیاسی و غیر سیاسی و قرار بیرون گذاشتن با دوستان و قرارداد بستن با شرکت اسباب بازی فروشی برای نوشتن مجله داخلی شان، کلاس های جامعه شناسی هنر و ادبیات سارا شریعتی و پیگیری مجدانه پروچیستا، کارهایی است که تنها یک آدم ابله مثل من می تواند مرتکب شود. از طرفی فکر می کنم، توی همین مدت می خواهم همه کتاب های نخوانده ام را هم بخوانم و با خانواده هم برنامه های مختلف تفریحی بگذارم و صدالبته به اندازه کافی بخوابم و ورزش کنم و فکر کنم! این ها را می نویسم که از عذاب وجدانم کم شود. من آدم بشو نیستم... و اگر نصیحتی چیزی دارید بگذارید برای بعد، چون ممکن است اثر منفی هم داشته باشد. با این حال، مهمترین چیزی که در جریان این اعترافات خودخواسته می خواستم بگویم این است که من شدیداً به نوشتن اعتیاد دارم، و نمی توانم این تناقضی را که نمی گذارد با خیال راحت بنویسم، به این سادگی ها هضم کنم...

 

  نظرات ()
از اون وقت هایی که کلی حرف توی دل آدمه نویسنده: no one - شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸

حالا دیگه می تونم بهت لبخند بزنم...

میتونم توی چشم هات نگاه کنم

و به صدات با دقت گوش بدم

یا از این جمله ها... Te quiero… Te amo

بذار بیشتر توضیح بدم:

من عاشقت شدم!

ممم... می دونم نباید یه راس رفت سر اصل مطلب

شاید بهتر بود اول از یه چیزای دیگه می گفتم...

مثلاً از آب و هوا، یا از کتاب هایی که قابل حرف زدنن

من تقریباً هیچی نمی دونم

از اینکه چطور میشه درباره یک عشق - منظورم یک عشق واقعیه - حرف زد

به قول اون آقاهه: آن را که خبر شد...

یا از این حرفا.

باید دوباره نگات کنم... دوباره که نه، برای هزارمین بار، باید بهت بگم...

شایدم هیچ وقت وقتش نرسه، شایدم زودتر از اینکه فکرشو بکنیم...

به هر حال، دنیا جای کوچیکیه، اینو یه بار خودم فهمیدم

حتی بیشتر از این، می تونم بگم نمی ارزه که آدم وقتو تلف کنه.

همین دیگه!

 

  نظرات ()
این چند سال عمر را اگر مرور کنیم نویسنده: no one - شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸

پله ها را دو تا یکی بالا می روم، فکر می کنم چیزی به آخر راه نمانده است...

قدم هایم را می شمرم، آرام، آهسته، صبر می کنم. می نشینم، فکر می کنم! فکرهایی از جنس ترس، یا امید به رهایی، یا هرچه از این قبیل. راهم را می کشم و برای همیشه از آنجا می روم، یا بر می گردم، به پشت سرم نگاه می کنم. نمی دانم، شاید هم هیچ کدام. شاید برای همیشه همانجا می نشینم و کم کم می پوسم و تجزیه می شوم و تمام می شوم. انگار که جزئی از خاک شده باشم... این مسیری است که باید طی کنم. این همان زندگی است. زندگی به معنای واقعیش. می توانم از خودم سوال های تکراری بپرسم. به خصوص آن سوال معروف: آخرش که چی؟ اما این کار را نمی کنم، از اینکه چیز تکراری بپرسم، یا آدم تکراری ای باشم، بیزارم. من برای تازه شدن خلق شده ام، برای یک خاصیت جدید داشتن. نیامده ام که یک موجود تکثیر شده باشم. نیامده ام که زندگی را آنطور که ازم انتظار داشته اند یا در کتابی که همه حقایق را دربرگرفته، آمده است، زندگی کنم. می خواهم شیوه خودم را داشته باشم. شیوه ای که مخلوق ذهن خودم باشد، نه هیچ کس دیگر! آنجا توی سایه که نشسته ام، یادم می آید چه کسی بوده ام... چگونه رشد کرده ام. خیلی چیزها را به یاد می آورم. مثل روزهای اول دانشکده، مثل سال اول، آدم ها، نوعِ دوستی ها، هیجان ها، به خصوص آن کارهای گروهی که با شوق و ذوق وصف ناشدنی شروع کرده بودیم... بعد هم دلخوری ها، بچه بازی ها، حماقت ها، بعد هم سر در لاک خویش بردن ها، بعد دست به کار تازه ای زدن ها، بعد کشف های تازه، بعد ناگهان به این نتیجه رسیدن که همه چیز جور دیگریست، بعد عوض شدن همه فکرها، بعد دوباره بازسازی روابط انسانی، بعد دوباره شناختن ها، بعد... تازه نفس کشدن، تازه شکفتن، تازه رنج بردن، تازه دیدن، تازه بخشیدن، تازه نگاه کردن! و نگاه کردن... و نگاه! این است، خودش است. انگار نوع نگاه تازه ای را برگرفته ام. نوعی نگاه که حاصل همین چند سال عمر است. هیچ چیز آنطور که پیش بینی کرده بودم نیست. هیچ چیز آنطور که گمان می کردم نبود! نخواهد بود، و من دست از پیش بینی آینده کشیده ام. نور می اندازم، تا جلوی پایم را ببینم، و نه انتهای راهم را. این نور، روشناییش مرا بس نیست، هیچ کس را، و حال به دنبال نشانه ای، نوری، منبع ناتمامی، نمی دانم، شاید هم خدایی، چیزی!

با این حال، باید بگویم، باید اعتراف کنم که حوادث پیچیده تر از آن است که بشود توصیفی از آن ارائه کرد. من نه تنها بازی زمانه را نمی فهمم، بلکه در فهم گذشت زمان هم دچار مشکل شده ام! نمی دانم چرا زمان گاه کش می آید، به اندازه تمام سال های عمر، و گاه به اندازه لحظه های خوشی زودگذر و ناپایدار است!

چشم دوخته ام به تمام آشنایی ها، به تمام غریبه های ترسناک، آنها که جز قضاوت ناشیانه کاری بلد نبوده و نیستند، به تمامی آبشارهای بلند چشم دوخته ام! می دانم، می دانم از تیترهای روزنامه ها نمی توان گریخت، از جلوی دکه ها بی تفاوت نمی توان عبور کرد، از رنگ سبز، از کلمه های خاص، از تساوی یک یک تکراری، از خوشحالی های ابلهانه نمی توان به راحتی گذشت! من از دست داده ام، یک جور عظمت را از دست داده ام... نشسته ام به انتظار، و به آسمان خیره شده ام. به قطره بارانی دل خوش کرده ام، اگر ببارد... و به آسمان قسم خورده ام که تا نبارد، چشم از آن بر ندارم...

  نظرات ()
ری اکشن یا عکس العمل نویسنده: no one - پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸

از واژه های انگلیسی بعضی ها، بیشتر از بقیه، آدم را جذب می کنند. البته در همه زبان ها چنین اتفاقی می افتد. مثلاً Reaction برای من از آن دست واژه هاست. موضوع این است که چنین واژه هایی در زبان خودمان به اندازه همان زبان، جذاب نیستند. مثلاً "عکس العمل" چیزی نیست که من واقعاً به آن عشق بورزم. اما دلیل اینکه بعضی واژه ها این طور به دل آدم می نشینند می تواند بسیار متفاوت باشد. مثلاً ممکن است از آدم به خصوصی یا در شرایط خاصی آن را شنیده باشیم. یا کاربرد آن واژه در یک زمینه خاص خیلی خوب و کامل به نظر آمده باشد. ری اکشن ما نسبت به هر اتفاقی می تواند نسبت مستقیمی با خوشبختی یا بدبختی ما داشته باشد. چراکه این دو موضوع کاملاً احساس هایی شخصی هستند که به هیچ چیز بیرونی مربوط و وابسته نیست. البته نرم هایی برای این ها در بین مردم در نظر گرفته شده و اغلب با قضاوت هایی مشابه روبرو می شویم، اما می توان با شهامت در برابر همه این نظریات ایستاد. و باز با یک ری اکشن کاملاً متفاوت، و پیش بینی نشده، همه چیز را به نفع خود تغییر داد. البته این مباحث در روانشناسی موفقیت یا خوشبختی و از این قبیل مدهای روز بسیار مطرح شده و تکرار می شوند. چیزی که حائز اهمیت است، نحوه تفکر ما نسبت به همه این هاست. در واقع اگر بتوانیم ارتباطی بین شنیده ها، نظریات، و کل مسائل مطرح شده تئوریک، و همچنین تجربه های دیگران، با زندگی روزمره خودمان بیابیم احتمالاً آدم های زرنگی هستیم که می توانیم از همه چیز به سود یک زندگی بهتر به شیوه خودمان استفاده کنیم. همه اینها پیش فرض هایی است که می تواند بخشی از مسائل را حل کند و نه لزوماً همه آنها را. به هر حال، موضوع اصلی همچنان همان واژه "ری اکشن" است، و نه چیز دیگر...

 

  نظرات ()
مثلاَ این ایده که بی معنی ترین جمله ها هم... نویسنده: no one - چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

هر امکانی هست جز اینکه برای یک لحظه یا کمتر حتی، هیچ فکری نکنم!

اگر بتونم خودم رو از این همه شلوغی رها کنم، ممکنه بشه چند لحظه در آرامش فرو رفت...

جمله های پراکنده، بی ربط، فقط از یک سردردِ صبحگاهی ناشی میشه و نه چیز دیگه.

درباره چیز تازه حرف زدن، مستلزم اینه که چیز تازه ای وجود داشته باشه، اما داره آیا؟

شلوغی از این بابت که احساس می کنی هنوز موثری و مسئولیت داری چیز جذابی میتونه باشه، ولی ناخودآگاه تلاش می کنم که ازش فرار کنم. دوس دارم همه جا مرتب باشه، انگار هیچی سر جای خودش نیست...

نقد، نق، غر، شکایت، عدم رضایت، مثل یه عادت شده، و شرایط موجود همیشه داره تقویتش می کنه!

کسی به جز تو یار من نیست، گذشتن از تو کار من نیست، به جز خیال تو هنوزم، ببین کسی کنار من نیست...

وبلاگ بعضی آدم ها مثل خودشون زنده و پویا و خوشحاله... روح داره، جسم داره، انرژی زیاد حتی.

برای بقیه هم مثل خودشونه. شاید همین یه جور عدالت باشه، یا یه چیز خیلی طبیعی که نیازی نیست توضیح اضافی راجع بهش داد.

حتی اگه نتایج خوب نباشن، من از خودم ناراضی نیستم. چون نارضایتی من از خودم نتایج رو تغییر نمیده، این یک ایده موفقیته، میشه راجع بهش یه کنفرانس داد و ملت رو سرکیسه کرد. بعد کنکور یه آدم اجرایی پیشنهاد بده با هم کار کنیم!

صدای هلن رو دوس دارم، بگین بیشتر بخونه...

میشه صبحونه رو حذف کنن ولی آدم صبح ها گشنه ش نباشه؟! میشه همه غذاها رو به صورت مایع درس کنن که آدم با نی بخوره؟ این عمل جویدن و بلعیدن، کار خیلی سختیه. من دیگه کم کم از پسش بر نمیام.

الان احساس کردم از همه آدم های جدی و زیادی منطقی که درست همون نتیجه ای رو که می خوان میگیرن متنفرم.

امروز هزار تا choice دارم، که یکیش استخره، و مهمترینشم اینه که از تو اتاقم تکون نخورم و بنویسم و بخونم و فکر کنم، با خیال راحت... اما انگار برای روحیه ام بهتره بزنم بیرون، حالا استخر، یا سینما، یا پارک، یا هر جای دیگه.

مسائل روزمره شخصی...

کتاب "درباره رنگ ها" از ویتگنشتاین چیز سنگین و خوبیه. به آدم هایی با ذهن های فلسفی توصیه می کنم.

کاش این سردرده بره و دیگه هیچ وقتم برنگرده!

خب، حالا چی کار کنیم؟ (;

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها