یادداشت ها
(روزانه)
سبزتر از همیشه
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

آرام می گیرم...
وقتی به بودنت فکر می کنم...
وقتی دستانت را می فشارم...
وقتی تماشایت می کنم که چگونه کنار پنجره آرام و زیبا نشسته ای،
و به آسمان ها دل بسته ای.
به خاطرِ این سکوت، این کلماتِ پراکندهی آبی، توی این فضا...
به خاطر همه حرف های نگفته مان...
به خاطرِ یک روزِ خیلی خاصِ ابری و به خاطر همهی قطره های باران...
و در لابلای همهی سطور، همهی نوشته ها...
به تلاطمِ احساس های واقعی، می اندیشم.
و نگاه که می کنم، قلبی را می بینم که دیگر سردش نیست.
گویی در همهی سلول هایم، یک زندگیِ دوباره روییده،
سبز، سبز تر از همیشه...
و به خاطرِ همهی این ها،
در باورِ یک جلوهی نو از هستی...
من دوباره آرام می گیرم...!
یک یادداشت درباره خودم!
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

وقتی قرار است آدم دوره ای از زندگیش را مرور کند، سعی می کند نکات مهمش را به خاطر بیاورد و مثلاً به روزهای به یادماندنی فکر می کند، یا به هیجانات و چیزهایی از این قبیل. و اگر بخواهد یادداشتی درباره یک دوره از زندگیش بنویسد تلاش می کند، چیزهایی از این دوران بیابد که ارزش تعریف کردن برای دیگران داشته باشد. نوشتنِ یک یادداشت درباره یک دوره از زندگی معمولاً از آن دست کارهایی است که هر نویسنده ای را وسوسه می کند و هر کسی دلش می خواهد آن همه فکرهای مختلفی را که در لحظه های مختلفِ زندگیش داشته روی کاغذ بیاورد و البته در عصرِ مدرن، روی صفحه مانتیور، که در پشتِ آن صفر و یک های بیشماری نهفته است. و من از صفر و یک های زندگیم زیاد حرف زده ام. آنقدر که گاه فکر می کنم درباره هیچ چیزِ دیگری حرفی نزده ام. شاید درکِ ما از واقعیت، و از هر چیزی که پیرامونِ ما رخ می دهد، و هر خبری که می شنویم، و در ذهنمان خوداگاه، یا ناخوداگاه تحلیلی بر آن می افزاییم، بخشی از زندگیِ خصوصیِ ما محسوب شود. در نتیجه اگر درباره یک موضوع خارجی هم حرف می زنیم، باز داریم از یک تجربه ذهنیِ خودمان درموردِ آن موضوع حرف می زنیم، و در نهایت، ما نمی توانیم پا از خودمان فراتر بگذاریم! و این از آن محدودیت هایی است که آدم را خفه می کند. شاید آدم های بیشتر کنجکاو یا به بیان بدتر فضول را! آنهایی که وقتی می گویند اگر نصفِ بهشت را بهت بدهند، دست از فضولی بر می داری، می خواهند بدانند که نصفه دیگرش را به کی می دهند. این آدم ها، که احتمالاً من هم یکی از آنها هستم، می خواهند ببینند، اگر به این ذهن و روح و روان و شخصیت یا هرچیزی از این قبیل که مربوط به خودِ آدم می شود، محدود نبودند و مثلاً اگر جورِ دیگری بودند، که الان تصوری ازش ندارند، همه چیز چطور بود؟ مثلاً تصور کنید به جای همه حس های شناخته شده، چیزهای دیگری بود، یا به جای موجوداتی که الان هستند، و یک چیزهایی که توی تخیل ما نمی گنجد، چون به هر حال، ما محدود به تخیل خود هستیم... و حتی اگر تخیل یک امرِ بی نهایت باشد، باز بی نهایتی در حصارِ ذهنِ ماست! و چون ما از ذهنِ دیگری خبر نداریم نمی توانیم بگوییم که می توانیم نامحدود فکر کنیم یا نه. اما به هر حال، همین الان هم ما نمی توانیم از توی فکرِ آدمِ دیگری به مسائل نگاه کنیم. به خاطرِ همین است که کتاب می خوانیم تا ببینیم بقیه چطور فکر می کنند، حتی گاهی سعی می کنیم شیوه فکر کردنمان را تغییر بدهیم. این تا حدی ممکن است. یعنی می توانیم شبیه دیگران فکر کنیم، و این ما را امیدوار می کند. دلیلِ امیدوار شدنمان این است که فکر می کنیم آدم ها شباهت هایی به یکدیگر دارند. و در نتیجه می توان امیدوار بود که یک روز بفهمیم توی فکرِ بعضی آدم ها چه می گذرد. این نه صرفاً برای رفعِ عطش کنجکاوی بلکه برای درکِ این موضوع که چرا دیگران مثلِ ما فکر نمی کنند نیز می تواند بسیار موثر باشد. چون گاهی بزرگترین مشکلِ ما با هستی این است که آدم های خیلی خیلی کمی می یابیم که شبیهِ ما فکر می کنند. و هرچه بیشتر می کوشیم که شباهت های بیشتری پیدا کنیم کمتر موفق می شویم. و از این نظر می توانیم بفهمیم که یکتایی، در ما نیز هست. پس نگاهِ ما به دنیا، به خارجی ترین اتفاقاتِ دنیا هم لابد یک جوری بخشی از تجربه های شخصیِ ماست و می توان به عنوانِ یک یادداشت درباره زندگیِ خود آنها را منتشر کرد. از این لحاظ من فکر می کنم همواره صرفاً درباره خودم نوشته ام. و حالا هم که دوباره دارم این کار را تکرار می کنم لازم است تاکید کنم که جذاب ترین بخش های زندگیِ من همین نشستن و فکر کردن به این مدل خزعبلات ارزشمند است. این پارادوکس را هم در رفت و آمدِ نظرِ شما و خودم نسبت به این یادداشت می توان درک کرد!
درباره ی رنگ ها
نویسنده: no one - شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

36. چیزی که نورانی به نظر می رسد ، خاکستری می نماید. به نظر می رسد که انگار تمام خاکستری ها نور را دریافت می کنند.
37. چیزی را می بینیم که انگار دارد نور می دهد. آن را خاکستری نمی بینیم. اما به خوبی می توان آن را سفید دید.
38. پس می توان چیزی را دید که گاهی نورِ ضعیف بدهد، گاهی، مثل خاکستری.
این چند جمله را از کتاب "درباره ی رنگ ها" نوشته آقای ویتگنشتاین و ترجمه خانم لیلی گلستان انتخاب کرده ام. فکر کردن راجع به این جملات، کار سختی است. لا اقل برای من اینطور است. ولی به هر حال، در باره عبارت 36 یک برداشتِ خیلی آزاد و شخصی دارم، که مربوط به سلیقه و ذائقه رنگیِ زندگیم است. این برداشت اینگونه است:
تمام خاکستری ها بیش از حد قابل احترام و ستایش هستند!
تصویری که برای این پست گذاشته ام، چند روز است که تصویر پشت زمینه کامپیوتر من است، و عمیقاً به آن علاقه مند شده ام. بارها به آن چشم می اندازم و دوست دارم در میانِ رنگ های آن ناپدید شوم. رنگ، توی زندگی های ما خیلی کمرنگ است و این بدترین اتفاقی است که برای چشم هایمان می افتد.
با این حال من خاکستری ها را از همه دوست تر دارم...
یک برش بیست دقیقه ای از شب
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
چشم انداز... خیابانی معمولی، اما آشنا. و بعد از خوردنِ یک ذرت مکزیکیِ مزخرفِ کوچک. و زمینه های فکری... همه چیز. به خصوص طعمِ مسخره سیر روی دندان ها وقتی که زبانت را به آنها می کشی. و توهماتِ درونیِ همیشگی. یک ابتذال ابدی... یک جور فکرِ تکراریِ حل نشده، و احتمالاً در انتظارِ تغییری بزرگ. انگیزه... یک شبِ طولانیِ تمام نشدنی. مثل خیلی از شب ها، یا بعضی از شب ها... شاید هم اشتباه می کنم. بله، شب های طولانی به ندرت تجربه پذیرند. سوال اصلی... چرا؟
جهان بینی... ندانستنِ مکرر، و فکرها و فکرها و فکرهای مکرر! و تکرارِ حرفِ خوشایندِ "ر" در واژه تکراریِ مکرر! کشفی که به هیچ دردی نمی خورد. مثلِ خواندنِ روزنامه هفته پیش. آن هم با دقت. خط به خط و کلمه به کلمه...
روبرو شدن با این حقیقت که هرچه هست را باید پذیرفت. و عبورِ آرام و بی صدا، از کنار این حقیقت... رهاییِ مطلق. زادگاهِ "من"! و فردیت. و به خصوص فردیتی انحصاری، بی شباهت به هر چه هست و نیست. و تولدِ زودرسِ "خدا". جشنِ یک سالگی، با شمعی به اندازه وحدت و یگانگیِ نداشته اش! تکثر... تکثرِ بیهوده ی آدم! آدم های زیاد... و تلاش برای نبودن. هیچ کجا نبودن...
تپش ناگهانی قلب... تنگیِ نفس... خس خسِ گلو، خفگیِ ناشی از گازهای سمی... و مرگ!
روی تختم دراز کشیده ام و دل آسمان سخت گرفته است
نویسنده: no one - شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
در این لحظات، هیچ نمی خواهم. نه یک برگ کاغذ سفید، نه دست های تو، نه انگشتانِ خودم که همه چیزم است، نه خدا، نه شور و اشتیاق رهایی، نه فلسفه های سخت، نه کتاب های نخوانده... حتی دیگر آن آسمانِ ابریِ روشن را هم نمی خواهم. همان آسمان که قبلاً از پشتِ این پرده، مثل یک موج روانیم می کرد. نه! باور کن، این سادگیِ آمیخته با همه چیز برای من کافی است. اگر به جریانِ آرامِ هوا نگاه کنی می بینی حتی موسیقی نیز می تواند این جریان را تکان بدهد. پس بگذار تمام اصوات را نیز خاموش کنیم. سر در گریبان بکشیم و بپذیریم. مثل یک بره معصوم آرامِ رام...
تو نیز شاید همچون من، همواره حس کرده ای که چیزی کم است. شاید هم نه! ولی این بار من مطمئنم، مطمئنم که تا همیشه چیزی کم است... و اگر کم نبود شاید هرگز نمی نوشتم، نمی خواندم، و حتی فکرش را هم نمی کردم. فکر کردن از همین عدم آغاز می شود. اما این عدم، این نبودن، مطلق نیست. نبودنی خالی از هیچ نیست، بلکه نبودنی سرشار از بودن است که ما را به این امید که هست، به فکر، خواندن و نوشتن وا می دارد. هرچه هست، باشد، نمی خواهم روضه های طولانی بخوانم. همینقدر که نیست، که گم شده است کافی است، تا لحظه ها را پر کند و فکرهای مرا از این همه چیزی که هست برهاند، تا به خود که معلوم نیست چیست و چرا نیست، بکشاند. حالا که نیست، من نه موسیقی می خواهم، نه هرچه فهم و درک و منطق و سخنرانی های قشنگ و به جاست... نه جملات نغز، نه زیبایی، نه شعر، نه اسب های بالدار، نه ستاره های چشمک زن، نه کلماتِ خوب، نه خواستن، و نه هیچ چیز دیگری که هر انسانی را به خواستن وا دارد. از این هم نمی ترسم که به جای این همه چیز چه باید بخواهم، چه کنم. خودش پیش می رود، اگر هم نرود نرفته است و هیچ خیالی نیست... چون تا همیشه چیزی کم است!
امروز 13 آبان است...
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
میانِ این همه فکرهای تاریک، مسموم، این فضای ناهنجار با روحِ آرامش خواهِ ما، میانِ این سکوتِ آزاردهنده، این صداهای وحشی، من از هرچه سیاهی است می گریزم... اگرچه در کلافِ درهمِ یک مصیبتِ ذهنی گیر افتاده ام، اگرچه روی گستره فکرهایم، روی وجدانم، سایه ای بزرگ به پهنای دلهره های هستی، افتاده است... من اما، بی پروایانه روشنگر خواهم بود. من چراغی به دست می گیرم، و همه جا با خود راه می برم. چراغی که هرگز خاموش نشود. زاده نشده ام که در تاریکی و پوچی و آه و حسرت محبوس بمانم... زاده نشده ام که در کنج عزلت، به آسایش دو گیتی بیاندیشم، اگرچه می دانم کسانی هستند که جز برای این زاده نشده اند. بعضی ها برای خشکاندن، بعضی ها برای میراندن... و البته بعضی هم برای رویاندن! و اگر انتخابی هست، که هست، می خواهم فلسفه وجودیِ من رویاندن باشد، نه هیچ چیزِ دیگر. رویاندن، از دلِ تاریکی، از کویرِ خشکِ بی آب و علف. از جایی که هیچ امکانی برای رویش نیست... از هیچ... رویاندن از هیچ بیشتر از هر چیز به تصورِ من از خلاقیتِ خداگونه شبیه است...
زاده شدن، شاید در بدوِ تولد، یا بالذات، هیچ فلسفه ای نداشته باشد، هیچ غرضی در کار نباشد، و اگر چیزی هست، لابد از انتخابِ من و توست. و این انتخاب است، که همه چیز را دگرگون می کند، هرآنچه که در تو هست را، چه از وراثتی ناخواسته باشد، چه از اجتماع، یا هرچه که باشد. و روشنایی بخشی، در این روزهای تاریک، انگار قشنگ ترین واژه ایست که می تواند باشد. امیدی که تا زنده ایم، داریم، امیدی که معلوم نیست از کجا و چگونه، ولی در ما همیشه زنده و پویاست...
برای چند دقیقه هم که شده رها شو...
نویسنده: no one - دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
توی یک لحظه عمیق، فرو رفت.
فرو رفت و دیگر کسی او را ندید
هیچ کس نفهمید، نفهمید، نفهمید!
و آن یک لحظه برای همیشه تکرار شد...
تکرار شد، تکرار شد، تکرار...
سوت زد. سوت زد و رها شد!
چشم هایش را بست، باز کرد، زل زد به هیچ جا.
خوابش نبرد، شعر خواند، و یک شعر را بارها و بارها خواند...
عکسش را قاب گرفت و به دیوار زد، و برای همیشه رفت
رفت، رفت، رفت و دوباره برگشت
برگشته بود کمی پول بر دارد
شاید هم ساعتش را جا گذاشته بود
نمی دانم.
او توی خودش بود، زیاد... زیاد توی خودش بود.
اگر به روح اعتقاد دارید...
نویسنده: no one - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
آقای باخِ عزیز... نمی دانم اکنون که من این کلمات را تایپ می کنم، چند سال است که از دنیا رفته اید، یا اصلاً کجا رفته اید. البته کاری ندارد آدمی مثل من که از موسیقی به طور علمی هیچ نمی فهمد، و دلش را به هرچه می شنود و خوشش می آید خوش کرده، صفحه ویکی پدیا را باز کند و نگاهی بیندازد تا همه تاریخ ها را بفهمد و با یک جمع و تفریق ساده طول این سال ها را حساب کند. اما من کاری به این ها ندارم. فقط می خواستم بگویم امروز واقعاً به شما علاقه مند شدم. به خاطر موزیک هایی که همه ی روز، فکرهای خوب توی سرم پروراند. البته من بعید می دانم فرهنگِ درستِ گوش کردن به شاهکارهای شما را داشته باشم! چون وقتی داشتم ریاضی می خواندم، به عنوان بک گراند این موزیک ها در هوا پخش می شد، و من هم در عالمِ خودم بودم، ولی باور کنید کاملاً احساسِ رضایت و آرامش می کردم. حالا امیدوارم که این تشکر را از من بپذیرید، و هرجا که هستید، اگر به روح اعتقاد دارید، روحتان شاد...!
این آسان ترین شیوه خودکشی است
نویسنده: no one - دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
ممکن است هیچ تعلقی به هیچ کجای دنیا احساس نکنم. مثلاً جایی نباشد که فکر کنم آنجا آرامش خواهم یافت. از همان اول، همیشه یک جای دور را دوست داشته ام. خیلی ها را هم دیده ام که درباره یک جای خیلی دور حرف می زنند. اغلب هم در ادامه اش این جمله را اضافه می کنند: "که دست هیچ کس بهمون نرسه!" حالا یا "بهمون" یا "بهم". این بستگی دارد که یک آدمِ دوتایی باشد، یا یک آدم تنها... به هر حال، انگار مردم، همیشه با آدم کار دارند. انگار هرگز نمی توانند سرشان به کار خودشان باشد. ما همیشه از مردم فراری هستیم. البته، نه همیشه، بلکه اغلب وقت هایی که دلخوریم. یا از خودمان دلخوریم، یا از آدم ها، یا از اتفاقات، به هر حال، انگار مردم را مقصر درجه یک می دانیم. دوست داریم هیچ کس نباشد، هیچ کس!
حالا این ایده رفتن به یک جای دور، انگار از همین ها ناشی می شود. همین احساسی که نسبت به آدم های آشنا داریم. آدم هایی که ما را می شناسند و ما می شناسیمشان. شاید تجربه های جدیدتر، بهتر باشند. مثلاً تصور می کنیم در آن دوردست ها، احتمالاً یا همه غریبه اند، یا اگر روزی آشنا بشوند، دیگر شبیه آشنایی های ناراحت کننده اطرافمان نیستند. فکر می کنیم در این ارتباط های جدید، لابد اتفاق تازه ای می افتد. البته به نظر من بعید هم نیست. شاید تا وقتی به آن جاهای خیلی دور برسیم، اینقدر تغییر کرده باشیم که رفتار آدم های اطراف هم با ما فرق کند. شاید اصلاً دیگر فکر مشغولی های الان را نداشته باشیم. و شاید حتی تصورمان نسبت به آدم ها نیز فرق کرده باشد. اما نمی توان تضمین کرد که احساس خوشبختی کنیم. خوشبختی، مثل یک روح سرگردان در زندگی ما پرسه می زند، می آید و می رود! از زیر انگشتانمان سر می خورد و روی زمین می ریزد. و ما برای به چنگ آوردنِ این خوشبختی شاید بیهوده تلاش می کنیم. چون هرگز چیزی دائمی نخواهد بود. و بدبختی هم همینطور است. همیشه با ماست. گاه آشکار و گاه پنهان... اما این چیزی است که زیر پوستمان داریم، و در رگ هایمان جاری است. آیا می شود چیزی را که در رگ هایمان است، دور بریزیم؟! آن وقت خواهیم مرد، قول می دهم که خواهیم مرد. و اگر کسی مرگ را به زندگی ترجیح می دهد، کافیست همه بدبختی هایش را دور بریزد. این آسان ترین شیوه خودکشی است...