یادداشت ها
(روزانه)
یک روز بعد از ظهر و باتلاق
نویسنده: no one - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
راه می رود، می ایستد، می نشیند، کلافه است. دیرشده. چی دیر شده؟ کلافه است، ساعتش را نگاه می کند، کتش را بر می دارد، چی میگی؟ دراز می کشد، سقف را تماشا می کند، خسته است، فکرهایش را نمی تواند جمع کند. با کی داری حرف می زنی؟ توی این فکر است که باید چیزی را تغییر داد، دیر شده. خیلی دیر شده. نه! لعنتی، با تو ام. تلویزیون را روشن می کند. فکرها، دوباره توی سرش می چرخند. امروز نبود. امروز وقتش نبود. می فهمی؟ غرق می شود. توی چاله کوچکی که خودش کنده است. توی گل و لای، غرق می شود. مسخره، داری میری روی اعصابم. نفس های آخرش است، دست و پا می زند. بیشتر فرو می رود. چاله نیست که، باتلاق است. خب، باشه. حق با توئه. و فکر می کند، فکر می کند، هذیان می بافد، روی تخت دراز می کشد. دوست دارد بالا بیاورد. او مرده است. اون نمرده. کی مرده؟ من؟ من نمردم لعنتی. توی خواب حرف می زند. زیر چشمهایش گود افتاده، او گریه کرده است. او همه دیشب را تا صبح گریه کرده. آره، این چیو ثابت می کنه؟ داری این چرندیات رو برای کی تایپ می کنی؟ او دستش را دراز می کند. کمک می خواهد. او قلبش سنگین شده، روحش پرواز کرده، جسمش... همه این کلمه ها مزخرفاتی بیش نیستند. دروغه، روانی!! او در میانِ ناباوری همه از توی گور فریاد می زند. آنها رویش خاک می ریزند، اصرار دارد که زنده است. کسی توجهی نمی کند. کسی صدایش را نمی شنود. تمومش کن. او تمام می شود.
یادداشتی درباره ذهن، خدا، انفرادی
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
خیلی وقت ها به انفرادی فکر می کنم. به تنهاییِ سختِ انفرادی. توی یک اتاق دو متر در سه متر مثلن. قبلن یک کابوس بود برام. حالا هرچی بیشتر بهش فکر می کنم قابل تحمل تر میشه. تجربه ای ازش ندارم و فقط یک بار تجربه های کسی رو که نزدیک دو ماه اون تو بود شنیدم. و اون موقع شاید برای اولین بار خیلی زیاد ازش ترسیدم. احساس کردم ممکنه دیوونه بشم. ممکنه طاقت نداشته باشم. اما گاهی فکر می کنم آخه چرا اینقدر احتیاج هست که با کسی حرف بزنیم؟ چرا به تنهایی برای خودمون کافی نیستیم؟ ایمان به خدایی که همیشه و هر لحظه باهاته، شاید اگر هیچ جای زندگی مستقیمن به دردِ آدم نخوره، توی چنین فضایی لابد خیلی کمک می کنه. مسلمن اونجا کسی نیست که راجع به اون خدا باهاش حرف بزنی، سعی کنی اثبات کنی که هست یا نیست. اونجا بهش نیاز داری و امیدواری که باشه. امیدواری باشه چون اون تو رو می بینه، صدات رو میشنوه و میتونی باهاش حرف بزنی. میتونی از تنهایی رها بشی. میدونید، توی اون لحظه ها هم این فکر منه که می سازدش. یک خدایی که بتونه بشنوه، بتونه بفهمه. اون خدا توی ذهنِ منه که رشد میکنه و همه وجودم رو در بر میگیره. مواظبمه. و میدونم یه روز منو نجات میده. شاید هم توی اون شرایط فکر کنم که دیگه نجاتی هم نمیخوام. شاید اونقدر غرق این خدا بشم که برام فرقی نکنه که کجام.
عرفان به همین درد میخوره. به اینکه هرجا که هستی بتونی عاشق باشی. توی هر شرایطی. نه فقط وقتی همه چی جوره. مسئله من انفرادی نیست. مسئله اینه که چقدر این ذهن رو میشناسم. چقدر میتونم برای خودم کافی باشم. مسئله اینه که درسته آدم ها مهمند، و درسته تنهاییت رو پر می کنن، اما اون تنهاییِ واقعی، اون چیزی که همیشه باهاته رو خودت باید یه کاریش کنی. حتی اگر فکر می کنی خدایی هست، تا بهش فکر نکنی، تا توی ذهنت بهش فرم و محتوا ندی، نیست! واقعن بودن و نبودنش فرقی نداره، وقتی بهش ایمان نداشته باشی. یعنی به اون ساخته ذهنت و فکر کنی چون ذهنِ من ساخته، پس میتونه نباشه. خُب، به نظر من واقعن همینطوره. میتونه نباشه. لا اقل میتونه اونی که بهت گفتن نباشه، اگه تو باور نداشته باشی که اونه.
توی اون انفرادی من به خدا فکر می کنم. بی برو برگرد بهش فکر می کنم. اونجا ممکنه کشفش کنم. اونجا ممکنه بفهمم که ذهنم چقدر میتونه خداش رو بزرگ بسازه. آیا اونقدر هست که بتونه تنهاییم رو پر کنه؟ آیا اونقدر هست که شرایط رو تحمل پذیر کنه برام؟ هیچ کس نمیدونه. شاید من اونجا روانی بشم، شاید مدام اشک بریزم و از نا امیدی بمیرم... ولی مسئله اصلی خودِ خودِ آدمه. باید بفهمه. موضوعِ اصلی رو باید تشخیص بده.
کاش یک جایی پیدا شود
نویسنده: no one - دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
محیط وبلاگ های فارسی را دوست ندارم! این یک حس خیلی بی دلیل و عجیب است. قبلاً وقتی هنوز 360 زنده بود، در وبلاگش می نوشتم. آنجا احساسِ راحتی بیشتری داشتم و بیشتر خودم بودم. ولی اینجا نه! نمی دانم نوع طراحی صفحات این وبلاگ ها باعث می شود یا نحوه کامنت دهی یا دلیل دیگری دارد. با این حال، چیزی که راضیم کند نیست. البته نحوهی آرشیو کردنش را دوست دارم و گاهی می روم توی خاطرات و می گردم، دقایق زیادی را با مرور نوشته های خودم گذرانده ام. سعی کرده ام تغییرات فکری و روحیم را توی این هفت سال و اندی بفهمم. خیلی سخت است آدم درباره خودش چیزی بفهمد. پیچیدگی هایی که در شناخت خود هست در هیچ چیز دیگری نیست...
بعضی چیزها تکرار نمی شوند. تجربه هایی هست که دوست دارم. یکی از آن تجربه ها همان مدتی بود که توی 360 می نوشتم. فضای آنجا خیلی با خودِ واقعیم جورتر بود. احساسِ آزادی بیشتری می کردم. خیلی ها آنجا را محیط خوبی نمی دانستند. ولی من به تمام معنا شیفته وبلاگ سیصد و شصتم بودم و دیگر هیچ چیز جایش را برایم نمی گیرد. دلم می خواهد یک جای دیگری بنویسم... انگار زمزمه ای درونی دائم درگوشم می گوید: "هوس سفر نداری ز غبارِ این بیابان؟" و من مدام یادِ هفت سال اینجا نوشتن می افتم، یادِ خاطراتم، یادِ آدم هایی که اینجا بودند و هستند و خواهند بود... و زیر لب نق نق کنان می گویم "همه آرزویم اما... چه کنم که بسته پایم!"
با این حال کاش یک جای بهتری پیدا بشود. یک جایی که زحمت و دردسر نداشته باشد و آدم بتواند فقط بنویسد و بنویسد و کامنت های اسپَم نداشته باشد. یک جایی که کسی بی نام و نشان برایم نظر ندهد. یک جایی که بتوانم خودم باشم و اینقدر باز و بی در و پیکر نباشد که اینجا هست. انگار هنوز دلم نمی خواهد در معرض دیدِ همه باشم و شاید هیچ وقت نخواهم.
آدم ممکن است سال ها جایی زندگی کند ولی نتواند خودش را زندگی کند! ممکن است به آنجا عادت کند، هزاران خاطره خوب و بد داشته باشد، ده ها و صدها دوست و رفیق و همدم پیدا کند، اما باز احساس کند آنجا قید و بندهایی هست، به اندازه همه بودنش. احساس کند هوا خفه است و دلش یک جای دیگری می خواهد. دلش می خواهد عطای همه خاطراتش را به لقایش ببخشد و برود. ممکن است سرزنشش کنند، یا نفهمند که چه می گوید... ممکن است خیال کنند مشکل از خودش است، اما من خوب می فهمم که مشکل از او نیست. از او نیست که نمی تواند آنجا بماند. نمی تواند خودش را با محیط وفق بدهد و محیط هم که هرگز راضی به تغییر نیست. او شاید سال ها کوشیده باشد، ولی آنهایی که آن محیط را مثل قبل می خواهند، هم بیشترند هم کارشان آسان تر است. آنها اغلب پیروزند و شاید هم حق دارند. این زندگی، یک جایش می لنگد. انتخابِ آدم ها خیلی تاثیر دارد. خیلی مهم است که بالاخره چه تصمیمی بگیرد. بماند... برود...
من هنوز نمی دانم که این "یادداشت ها" را کجا ادامه خواهم داد. و همین!
درباره ی حروف یا حالا هرچی!
نویسنده: no one - شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
خانم ب از آقای جیم می پرسد: شما چطور جیم شدید که هیچ کس نفهمید؟ آقای جیم می گوید راستش خودم هم نمی دانم،یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم جیم شده ام. دیگر کاریش هم نمی شد کرد. هر کسی یک چیزی می شود و من هم جیم شدم! بعد به خانم ب نگاه می کند و ادامه می دهد: نگران نباشید. ب هم مهم است، کافی است همیشه به ب به چشم یک حرفِ خالیِ بی خاصیت نگاه نکنید. آقای دال درباره دلالت معناییِ همه حروف صحبت می کند. می گوید حرف هایی که شما می زنید دال بر این موضوع است که دال یا ذال نقش زبانیِ مهمی ایفا نمی کنند. در حالیکه بنده خود به تنهایی دال بر همه چیز هستم و دال بودن، یک جور اطمینانِ سرِ خود است و ذال هم که پدر رستم است، حالا توی گفتن چه فرق دارد که با ز زنبور باشد یا با خود ذال؟! و ادامه می دهد: وقتی شما دال باشید دیگر لازم نیست از بقیه حروف کمکی بخواهید. و در واقع باقی حروف برایتان علی السویه است. مثلاً هیچ فرقی بین شین یاسین برای شما نیست!
آقای قاف، با طمأنینه خاصی بلند می شود، اجازه می گیرد و هر کسی را که ادعایی دارد برای رفتن به کوه قاف دعوت می کند. در این میان گاف، با احتیاط زیاد از گوشه ای وارد می شود و این جمله را اضافه می کند که: گاف دادی برادر، گاف دادی!
خانم نون که تا به حال سر به زیر و آرام نشسته بود و به خاطر گرانی، سعی می کرد زیاد توی چشم نباشد، می گوید: شما نون به نرخ روز خورها، هر بلایی سرتان بیاید حقتان است. می نشینید سرِ تصادف های اسمی بحث می کنید در حالیکه نونِ شما را آجر کرده اند و حالیتان نیست. فرهنگتان را درو می کنند و شما نشسته اید درباره کوه قاف و گاف های آدمیزاد حرف می زنید. باید از آقای لام یاد بگیرید که یک ساعت است اینجا نشسته و لام تا کام حرفی نمی زند. این را که می گوید سایر حروف که مثل تماشاچی های بی خاصیت با دهان های باز شاهد ماجرا بودند، به یکدیگر می چسبند و در قالب کلماتی بی مفهوم، پچ پچ کنان سالن را ترک می کنند...
من باغچه ها را دوست دارم!
نویسنده: no one - جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

یک روز بعد از ظهر به تمام باغچه های دنیا سرک خواهم کشید. می خواهم سلیقه مردم را با هم مقایسه کنم. خانم های جوان و مردان پیر. شاغل ها و خانه دارها! کارمندها، شغل آزادی ها، معلم ها، پولدارهایی که باغبان دارند، مردمِ سرزمین های دور، آنها که در فیلم ها تصورشان می کنیم، و چقدر مسلم است که فرق های اساسی دارند...
باغچه های مردم، به خصوص باغچهی خانه هایی که به آسمان ها نرسیده اند، آنهایی که حیاط دارند، و به گل ها و سبزی ها و بعضاً درخت ها و درختچه ها آراسته شده اند، حرف های زیادی دارند که از سلیقه و روحیه صاحبانش با ما بگویند. اصلن تصور اینکه هنوز هم آدم هایی هستند که حواسشان به باغچه ها و گل هایشان هست، مرا به زندگی امیدوارتر می کند.
باید پای حرفِ آدم ها هم نشست. سرِ شب، در پناه یک آلاچیق، و از آنها خواست تا درباره گل هایی که به دست خود کاشته اند و آب داده اند و مراقبت کرده اند، حرف بزنند. آن حرف ها، به اندازه همه تست های روانشناسی، شخصیت و دنیای درونِ آن آدم ها را رو می کند. آن ها که با افتخار حرف می زنند، آنها که شرمنده گل هایشان هستند، آنها که پول خرج کرده اند تا از لذتِ خستگیِ مسئولیت در امان بمانند... آنها که با احترام و علاقه ای خاص از گل ها یاد می کنند، و حتی روزِ تولد هر یک را از بذرهایشان، یا تاریخ جوانه زدنِ قلمه ها را به یاد دارند... و بعضی ها که صندلی هایشان را درست روی چمن باغچه گذاشته اند و درباره نمی دانم کِی و نمی دانم کی حرف می زنند!!
و بعد از همه این حرف ها و سرک کشیدن ها، دوباره برگردم به دنیای کوچک خودم، با باغچه آپارتمانی که سهمِ من از آن فقط دیدنِ گهگاهِ گل ها و سبزی هایی است که به سلیقه یکی از همسایگان که نمی دانم کیست، کاشته شده اند و البته هر سال یک بار چند دانه خرمالو که از تک درختش به ما می رسد!
این یک "حدس" بیشتر نیست
نویسنده: no one - دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

میتونه شبیه یک فاجعه باشه. یک فاجعه انسانیِ بزرگ. اون موقع درست وقتیه که تصمیم می گیری چیزی رو به وضوح بفهمی. و بعد از اون، شاید و فقط شاید در یک تصمیمِ خیلی ناگهانی اراده کنی که توضیحش بدی. به هر کسی! کسی که به گمونت ممکنه بفهمه، یا چیزی توی همین مایه ها. اصولاً یک راه بیشتر نداری: صرف نظر کنی.
دنیا داره بسیار شبیه یک تصویر میشه، نه یک تصویر عادیِ مسطح، بلکه یک تصویری که هر نقطه از اون در کسری از ثانیه یا حتی در یک لحظه خیلی کوتاه تر، جلوی چشمات فوکوس میشه، و دیگه نمی تونی بفهمی که کدوم توی کدوم لحظه شفاف تر و واضح تره. اینه که عادت می کنی به مسطح دیدن و تصور کردن.
چیزی که همین الان توی ذهنت میگذره، مثل یک تقلای بی فایده برای کشفِ یک موضوعِ بسیار ساده است. چیزی که نمی تونی باور کنی چطور توی تمام سلول هات نقش بسته. نمی تونی حتی تصور کنی که این یک واقعیتِ محضه. در واقع نمیتونم بیشتر از این توضیحی بدم. جز اینکه اون نقطه ای که در هر لحظه ای که به صفر میل می کنه جلوی چشمت فوکوس شده، همونیه که اگر بتونی برای یک ثانیه بهش خیره بشی (شاید مثل یک فراکتال) بتونی تصویر واضحی از کل دنیا رو توش ببینی. این یک "حدس" بیشتر نیست.
در هوس بازی ما بی خبران حیرانند!
نویسنده: no one - جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
هوس کردم چیزی بنویسم. این هوسِ با مغز و استخوانی است!
در این روزها که فرصت فکر کردن در تنهایی از هر زمان دیگری بیشتر است و من با اشتیاق می توانم تمام لحظه هایش را پاس بدارم، خیلی می نشینم و مرور می کنم تمامِ هیجان های بی حد و حصری را که از تجربه های خوب به دست آورده ام. هیجان هایی که به تصمیماتِ آنی منجر شده اند. تصمیم برای اینکه در کدام زمینه می خواهم بیشتر عمیق شوم و بیشتر بدانم و بیشتر بفهمم! موضوع این است که دنیا بر خلافِ آنچه در کودکی می پنداشتم خیلی زیاد کشف نشده است. بچه تر که بودم احساس می کردم این دنیا دیگر بس است، چون هر آنچه داشته را عرضه کرده! آن موقع عطش تجربه یک ماورا، و دنیایی که اینجا نیست مرا دیوانه کرده بود. اما هرچه گذشت، لحظه به لحظه آدم ها و تجربه هاشان و تجربه هایم با آنها، بیشتر از پیش به کشف نشده ها امیدوارم کرد. به چیزهایی که می شود ساعت ها درباره شان فکر کرد و عمیق شد و گاه در تصور اینکه هنوز "هیچ نفهمیده ام" و "هیچ نمی دانم" از هیجان مُرد!
نگاه کردن به عکس های سیاه سفید، یا نقاشی های رنگی، یا حتی رفتن به تئاتر، و خواندنِ کتاب هایی که ایده هایی بس درخشان دارند، این شوق را در آدم بر می انگیزد که می خواهد درباره هر یک بیشتر بداند و بیشتر یاد بگیرد! می خواهد به عمق همه چیز نفوذ کند و از این بابت احساسی شبیه مته در خود می یابد. مته ای که احتیاج به یک دریل دارد، تا با سرعت زیادی بچرخاندش و به عمق هر چیز نفوذ کند! انگار همهی چیزهای خوب، به اندازه سنگ سفت هستند. به این راحتی پا به دنیای درونِ هر چیزی نمی توان گذاشت. این اصطلاح اقیانوسی به عمق یک بند انگشت را حتمن شنیده اید. این از آن اصطلاحاتی است که مرا عمیقاً ناراحت می کند. هرگز دوست نداشته ام از آدم هایی باشم که به هر چیزی ناخنکی زده اند و حالا می توانند ساعت ها درباره همه چیز و هیچ چیز حرف بزنند.
توی همهی این رنگ ها و مدل ها و فکرها، من بیش از هر چیز دوست داشته ام که یک فیلسوف باشم. فیلسوفی که توانایی تولید فکر داشته باشد. و بتواند خوب تحلیل کند، بتواند ساعت ها از وقتش را برای فکر کردن اختصاص بدهد و از اینکه یک کارِ یدی نمی کند یا مثلن شغلی ندارد احساس سرخوردگی و پوچی نداشته باشد. این فیلسوف، اما اگر بخواهد درک درستی از دنیایش داشته باشد، از محسوسات و هرچیزی که هست و نیست، برای اینکه واقعیت را در محاسباتش از قلم نیاندازد، و برای اینکه بتواند برای آنچه که هست توضیحی بیابد ناچار است که مشتاقانه در ادراکِ هستی به طریقی که آدم های دیگر می کوشند بکوشد. یعنی باید آدم ها را بشناسد و رنگ ها و جامعه و طبیعت را. باید بداند فکرهای نو به چه می اندیشند. باید احساس کند، لمس کند، بو بکشد، بشنود، بخورد، مزه کند، بچشد، برقصد، بخوابد، ساعت ها به زیبایی های اطرافش زل بزند، تلخی ها را ببلعد، هضم کند، همه چیز را در همه چیز وارونه ببیند، یک نظر کلی به دنیا بیاندازد و از هیچ جزئی غافل نشود و ...
می دانید چه اتفاقی می افتد؟ او از همان قدمِ اول، انسانی تر از آن می شود که بتواند فلسفه ببافد. او در دنیایش غرق می شود. تحت تاثیر آدم ها قرار می گیرد. او که من هستم، ناگهان احساس می کند، چه تجربه عظیمی را دارد به زندگیش راه می دهد. ناگهان انسان ها را می بیند، می شناسد، می فهمد، و انسانیت کم کم از درون تک تک روابطش بیرون می زند! چشمش را باز می کند و می بیند که تا به حال کور بوده است. سرش را زیر برف کرده بوده و می خواسته از درون اتاقش به همه کشف های بزرگ برسد! اما می بیند که دنیا، جورِ دیگریست. دنیای عجیب و پیچیده و پر از رمز و راز و زیبایی. ناگهان می فهمد، که خودش زیر ذره بینِ تحلیل هایش نرفته است. او بخشی از همه احساس ها و افکارش شده است. در واقع، می بیند نمی تواند جزئی از مطالعات خودش بشود. مطالعاتش واقعی تر از آن است که بتواند نتیجه ای درباره اش بگیرد و ترجیح می دهد زندگی کند. به خصوص وقتی خیلی گرمش می شود، وقتی احساس می کند از درون دارد شعله می کشد! دلیلش هم یک چیز بیشتر نیست، او تازه دارد کشف می کند، و این کشف، بیش از همیشه عطشِ زندگی در دنیا را به او داده است.
و شاید دیگر به این سادگی ها رضایت ندهد که بمیرد...
پی نوشت: بنده از جناب حافظ برای گذاشتنِ کلمه "هوس" به جای "نظر" اجازه کتبی دارم. اسنادش هم موجود است.
وقتی همه جا تاریک شده بود
نویسنده: no one - چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
می دانی رفیق، شاید اتفاقی افتاده باشد!
وقتی زمین زیر پای آدم سفت می شود،
وقتی فکرهایت جلوی چشمانت دود می شوند و به آسمان می روند...
شاید واقعاً اتفاقی افتاده باشد.
این یک وهم ساده نیست، یک ترس نیست
یک جور لبخند است، یک جور رضایت،
و می توانی ببینی که هرچه هست معنایی با خود دارد
و شاید هم نتوانی ببینی، اگر چشم هایت را بسته باشی
با این حال، هست، هرچه که هست!
دل تنگ شده ام...
قافیه را باخته ام!
و از هیچ شعری کاری بر نمی آید، از هیچ کس
آن وقت ها که خدا هنوز این دور و بر بود
آن وقت ها که فکر می کردم دو تا چشم هست که مدام عاشقانه نگاهم می کند
اوضاع خیلی بهتر بود.
حالا من تنها شده ام، من و هزاران لحظه ی بی نام و نشان
هزاران دلواپسی و دلشوره ای که معلوم نیست از کجا آمده اند
و شاید تاثیر یک پروانه باشد، پروانه ای که آن سوی زمین دارد بال می زند...
سلام مورچه...
نویسنده: no one - دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

مورچه، جونِ مادرت بگو تو چه جوری فکر می کنی؟!!
روی مانیتور که راه میری احساس می کنم عاشقتم!
لعنتی، تو آدم رو به وجد میاری...
می خوام بدونم وقتی داشت تو رو می ساخت پیشِ خودش چه فکری کرد؟
اصلاً تو اساساً یه موجود بحث برانگیزی.
دلم به حال خودم میسوزه که نمی تونم ذهنِ چند میلیمتریتو بخونم.
میدونی، دلم می خواد بدونی راجع بهت چی فکر می کنم و از اینکه سوادت در حدی نیست که اینا رو بتونی بخونی عمیقاً دچار افسردگی میشم!
انسانِ ضعیف... خیلی ضعیف که دو کلمه هم نمیتونه با تو که یکی از شاهکارای اونی حرف بزنه.
هی، مورچه جونِ مادرت اخم نکن. بخند، شاد باش، برقص.
تو آخه چی هستی که کله پاچه ت باشه؟ چی هستی آخه؟
عاشقتم مورچه، هرچی بیشتر روی مانیتور می چرخی بیشتر عاشقت میشم.
به خصوص که لیز نمی خوری بیفتی.
مورچههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!