یادداشت ها (روزانه)
آدم های ناراحت! نویسنده: no one - یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

آدم های ناراحت، آدم هایی هستند که همه فضای اطرافِ ما را پر کرده اند. آدم های ناراحت را به راحتی از دیدمان حذف می کنیم. معتقدیم به اندازه کافی ناراحتی و غصه داریم. آدم های ناراحت، آنهایی نیستند که همیشه و هر لحظه ناراحتند. آدم های اطرافِ ما بالقوه توانایی ناراحتی دارند. بعضی ها متوجه این توانایی شان نیستند. آدم هایی که این روزها می بینم، جدای حال لحظه ای خوب و بدشان، به ناراحتی خود ایمان راسخ دارند. البته وقتی احوال پرسی های معمول رخ می دهد حال همه خوب است. اوضاع روبراه است و از این قبیل چیزها. بعد باید پای حرف ها نشست، راه به درونِ آدم ها یافت تا ببینی چقدر رنج های ریز و درشت هست که هر کسی در تلاش است راهی برای کنار آمدن، حل کردن، فرار کردن یا هرچه از این قبیل برایش بیابد.

بعضی ها ترجیح می دهند همه عمر، از خوبی ها و زیبایی ها و این چیزها حرف بزنند. بعضی ها معتقدند چیزی را که بد است و همه می دانند که بد است نباید به زبان آورد. بعضی ها اما از هرچه که واقعن احساس می کنند وجود دارد حرف می زنند. من نمی دانم کدام درست است. فقط امروز، بی مقدمه دائم این کلمه آدم های ناراحت توی ذهنم تکرار می شد. داشتم به همه این رنج ها و لذت ها فکر می کردم. به دلایلی که برای شادی و غم می تواند وجود داشته باشد. به اینکه چگونه "راضی" می شویم؟

آدم های ناراحت، بخشی از زندگی اند. یعنی شاید بشود اسمش را گذاشت "ناراحتیِ آدم ها". اینجوری می توان به موضوع بسط بیشتری داد. اما انتخاب ترکیب برعکس برای عنوان و موضوع این پست، به این دلیل بود که می خواستم متوجه بشوم که آدم ها، می توانند به مرور تبدیل شوند به آنچه شاید یک روز فکر می کردند موقت است. می توانند به ویژگی های دوره ایِ زندگی شان تبدیل شوند. می توانند وقتی متوجه بشوند که دیگر دیر شده باشد... شاید می خواستم بقیه را هم "متوجه" این موضوع کنم...

 

  نظرات ()
جهانی که من می شناسم نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩

راستش این "عنوان" را هم دزدیده ام. از آقای برتراند راسل. چندی پیش که این کتابش را می خواندم، خیلی زیاد تحت تاثیرش بودم و هنوز هم اسمش، اسم کتابش، عقایدش راجع به جهانی که می شناسد، قیافه اش وقتی پیر شده بود، روی جلد کتابش و چیزهایی که درباره نحوه رشد کردنِ فکرش خوانده ام، برایم تداعی کننده یک سری فکرهای خوب است.

از آقای راسل که بگذریم، به انگیزه ام برای نوشتنِ این یادداشت می رسیم. انگار ناگهان آدم فکر می کند نحوه شناختش از جهان خیلی چیز مهمی است که باید ساعت 1:43 صبح با دقت و وسواس درباره اش بنویسد و توی وبلاگش پابلیش کند!

شاید یک پرسش اساسی وجود داشته باشد که اصلن شناختِ جهان به چه درد می خورد؟ م. که یکی از دوستان خوبِ من است و امیدوارم این دفعه خودش وبلاگم را باز کرده باشد و این پست را بخواند، معتقد است که اصلن نباید به بعضی مسائل کار داشت. هرچه که برای زندگی لازم است کافی است. من البته از وقتی تصمیم گرفته ام آدمِ زمینی تری باشم، بیشتر به این عقیده اش علاقه مند شده ام...

توی جهانی که من می شناسم، آدم ها به هر حال به هم برخورد می کنند. و این برخوردها، خیلی چیزها به وجود می آورد. اما، عجیب این است که من با اجتماعی بودنِ انسان، بیگانه ام. بیگانه ام با عقایدی که انسان را به یک پذیرنده صرف تبدیل کرده. به یک ظرف خالی که دائم محیط پُرش می کند. من توی دنیای خودم، قادرم خلق کنم. خلقتی که منحصر به خودم باشد.

آدم هایی که خودشان کسی هستند، آدم هایی هستند که آدمند از نظر من. آدم هایی که پر شده اند از همه چیز، به جز خودشان، موجوداتی بیهوده اند. موجوداتی که همه سرمایه شان توی جیب فکر دیگران است. آدم هایی که دیگر آدم نیستند، شبیه ظرف هایی هستند توخالی و بی مصرف. می توانی هرطور دلت خواست پُرشان کنی.

چه تضمینی هست که یادداشت های من به عنوانشان ربط داشته باشد؟ یا مثلن، اگر قرار است که موضوع آقای راسل مطرح شود و نیمه کاره رها شود، چه دلیلی وجود دارد که من بتوانم بیش از این توضیحی درباره دلایل علاقه ام به او بدهم؟

 

  نظرات ()
جایت خیلی خالیست... نویسنده: no one - جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

توی نگاه های بلند، نگاه های کوتاه، نگاه های سر به زیر و فکرهای طولانی...

توی قدم ها، قدم زدن های بی وقفه.

لابلای ایده ها... ایده های خیلی هیجان انگیز،

لابلای خستگی ها، یکنواختی های بیش از حد،

کنار مجسمه هایی که از اسطوره هایم ساخته ام...

کنار زمان، زمان که گفته بودم چقدر مهم است برایم، فهمش، درگیر شدنش،

توی دل تنگی هایم، دل تنگی های لحظه به لحظه ام، ثانیه به ثانیه ام.

روی ابرها، توی قطره های دوست داشتنی باران، توی معنای دوباره باران،

معنای دوباره همه چیز...

و حتی توی کلمات، کلمات، کلماتی که در انگشتانم زندگی می کنند!

جایت خیلی خالیست...

 

  نظرات ()
کلمات خودم نویسنده: no one - دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩

امشب دوباره کلمات ردیف شدند. نمی دانم چرا اینقدر نزدیک آمده بودند. ادای احترام و این صحبت ها... و من به کلمات سلام کردم. به انگشت هایم نیز. دوباره به انگشتانم فکر کردم. یادم آمد که آنها مال خودم اند. مال خودِ خودِ خودم. به هیچ کس هم مربوط نیست که از کجا آوردمشان. به هیچ کس مربوط نیست که آنقدر که باید صاف و درست نیستند. اینها مال من اند و هر وقت که بخواهم کمکم می کنند که بنویسم.

امشب دوباره نوشتن ام می آید. دوباره توی ذهنم جرقه های ریز می زند. از آن جرقه های کوچک شگفت انگیز. از آن ها که همیشه تصورش می کنم. مکانیسم ذهنم را نمی دانم، اما این تصویر کارتونی کمک می کند که لذتش را ببرم!

آدم، اگر خودش مخاطب نوشته اش باشد، ناگهان دلش می خواهد تمام کلمات را به کار بگیرد، تا حرف تازه ای به خودش بزند. تا خودش را سرِ حال بیاورد. چون همه کلماتِ خودش را می شناسد انگار. و غافلگیر کردنِ خودش، از همه سخت تر است. ولی بعضی وقت ها غافلگیر می شود. از کلماتی که شاید از آسمان می آیند. یا از یک توهم ناب. چیزی که جریانی وسیع در ذهن ایجاد می کند. چیزی که وسعتش ناگهان آدم را به یادِ خودش می اندازد. یادش می آورد که زندگی چقدر ردیف شده است جلوی چشمانش. زندگی انگار دائم پوست می اندازد. رنگ عوض می کند، تا دیده شود. تا چشمت را بهش بدوزی، و ببینی که این بار چه صحنه ای را در برابرت به نمایش گذاشته است؟

می بینی؟ انگار اثری گذاشته ای. توی تمام جملات، ردی از صدای خودت احساس می کنی. از کلمات خودت، از نحوه بیان خودت، از مدلِ به هم ربط دادنِ جملات. از جاهایی که می دانی گپ افتاده است. آن جاهایی که توی ذهنت تند رفته ای و بقیه اش را نوشته ای. که بی خیالِ مخاطب شده ای که آن گپ ها را چطور باید پر کند...

 

  نظرات ()
هو ام آی؟؟؟ نویسنده: no one - دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩

نقش می بندد. نقشی به یاد ماندنی.

و من لحظه لحظه اش را زندگی می کنم.

بی تو، انگار به مردن می ماند.

مردنی را زندگی می کنم که قبلن زیسته بودمش!

یک جایی، از همین قبیل.

مردن هم مزه ای دارد، مزه ای به رنگِ آبیِ آسمان.

آنقدر پهناور است که گیج می شوی.

ولی اینها نیست.

شبیه خیابان است. خیابانی که هیچ انتهایی نداشته باشد.

شبیه حرف هایی که تمام نشده می ماسند

و اگرچه تصورم این است که زندگی سوء تفاهمی بیش نیست

ولی انگار بیشتر از این حرف هاست

یاد نگرفته ام

یاد نمی گیرم

دست را واگذار می کنم دستِ آخر.

زندگی را، مرگ را، به پوچی خواهم باخت!

 

  نظرات ()
هر چی باشه سوسن باشه! نویسنده: no one - جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩


کلیپ سوسن خانم از آن دست چیزهاست که وقتی شنیدم احساس کردم به جای نوشتن یا گفتن خیلی حرف ها می توانم این کلیپ را "سند تو آل" کنم. اینجوری انگار یک عالمه حرف را به یک شیوه خیلی خوب می شود گفت. مثلن این موضوع که: هرچی باشه سوسن باشه. یا نکته مهمترِ: حالا نمه نمه، بیا تو بغلم. تاکید بر کفش های سفید، و یا اصرار بر اینکه: نگو نمیشه... همه اینها نشانه های واضحی از نحوه مطرح کردنِ یک عشق واقعی به یک شیوه جدید است. نگاه های جدی و کنجکاوانه به اطراف، و ورانداز کردنِ سرتاپای یکدیگر، و خلاصه تمام اجزای این ترکیب فوق العاده، مرا به هیجان واداشت.

تاثیر گذاری "سوسن خانم" روی آدم ها را می شود از زاویه های مختلفی بررسی کرد. جنبه های روان شناختی، خوشگل شناختی، اروتیسم با دستکش های مشکی، پست مدرنیسم، توجه به ریشه های فرهنگی مثل سنت دیرینه خواستگاری، حرف زدن با باباتون، ناز کردنِ دختر، و گلِ تاجِ سر بودنِ سوسن خانم، همگی موضوعاتی هستند که باید به دقت بررسی شوند.

البته اگر به هنرهای تصویری این کلیپ هم توجه کنید می بینید همه چیز به زیبایی کنار یکدیگر قرار گرفته تا شما را سرِ جایتان میخکوب کند. مثلن وقتی به این قسمت می رسیم که: میشم فدات، عاشق چشات، بیرون آمدن کبوترها از قلب، خود گویای همه چیز است و ناگهان احساس رهایی قلب را وقتی عاشق می شود تجربه می کنید!

... یه مخزن گنده‏ ی جوجه کشی، دامن کوتاه برام بپوشی، منم شلوار گل گلیِ کشی...

این بخش بیانگرِ همه آرزوهای فروخورده جامعه به ظاهر مدرنِ امروزی است که می خواهد به آنچه نیست تظاهر کند. برای همین است که به شدت مورد توجه قرار می گیرد. و خنده همه را در می آورد.

البته تحلیل "سوسن خانم" کار دشواری است، به خصوص درباره نمادگرایی، درباره شترها و کویر و همزمانی صدای سوسن خانم با تصویر دهان شتر و از این دست کارهای با نمکِ این کلیپ که از عهده نگارنده خارج است و به اهل فن واگذار می گردد.

به هر حال به نظر من هیجان انگیزترین کلیپ این روزهای ایران همین "سوسن خانم" است.

لینک دانلود کلیپ اصلی

لینک یک کلیپ دیگر از سوسن خانم


  نظرات ()
یعنی "بدون عنوان" نمی شود؟ نویسنده: no one - دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩

آدم هایی هستند که "متوجه" اند. آدم هایی هم هستند که اصلن "متوجه" نیستند!

الان خیلی وقت می گذرد از آن روزها. روزهایی که این مسئله "متوجه" بودن درست توی چشم های من می درخشید. مرا شگفت زده می کرد. که مگر می شود کسی اینقدر "متوجه" باشد که کلن "متوجه" نباشد؟!

شاید چهار یا پنج سال، درست یادم نیست. هیچ تاریخ دقیقی از هیچ اتفاقی یادم نیست. محو بودگیِ زمان، مبهم بودن هر اتفاق توی ذهنم، از آنهاست که دست بردار نیست. از آنهاست که تغییر دادنش بیهوده است. تاریخ ها را آدم هایی هستند که به خاطر بسپرند. من همین که حدودش را بدانم کافی است. کافی است که بدانم حدودن چند وقتِ پیش یادِ این قضیه افتادم و ناگهان چیزی کشف کردم.

به بعضی چیزها هیچ سنسی ندارم. اما به مسئله "متوجه" بودن چرا. این یکی البته واژه من نیست. ولی واژه من شد وقتی آن موقع ها "متوجهش" شدم! و "متوجه" شدم که این از آن چیزهاست که دیده هم نمی شود. اصلن دیده نمی شود. یک چیزی هست که باید با همه وجود چشید.

داشتم فکر می کردم "بی شکلی" چه "شکلی" است؟ بی ساختاری چه جور ساختاری است؟ و کلن آدم می تواند فاقد همه چیز باشد؟ آدم می تواند یک ظرف خالی باشد؟ می تواند هیچی نباشد؟ می تواند یک سایه باشد، که گاهی بعضی ها حسش می کنند؟ سایه ای که ردی از خودش نمی گذارد؟ بی رنگ، بی بو، بی شکل، بی عنوان، بی اثر!

انگار کم کم حس می کنم که "متوجه" چیزهایی شده ام، از چهار پنچ سال پیش که آن آدمِ "متوجه" که از آن ورِ بوم افتاده بود و حالا اصلن نمی دانم که خوب است یا نه، که شاد است یا نه، که توی خوابِ زمستانی است یا با بهار بیدار شده، که چشم هایش هنوز رنگ درخشان "متوجه" بودن دارد یا نه، بهم نشان داد که این واژه چقدر به تنهایی، فلسفه زندگی می تواند باشد. چقدر از آن روزها تا حالا به خاطر معنای همین یک واژه فکر کرده ام. چقدر از خواب که بیدار شده ام، توی تخت مانده ام و سفت به رویاهای چند دقیقه قبلش چسبیده ام که چیزی را "متوجه" بشوم...

آدم هایی هستند که نوشته را "خوب" تمام می کنند، آدم هایی هم هستند که از یک جایی به بعد خسته می شوند. انگار بخواهند بقیه اش را رها کنند. که کلمه ای اضافه نکنند!

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها