یادداشت ها
(روزانه)
خُب که چی؟
نویسنده: no one - پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
و در عین حال من باید چیزی باشم از جنس خودم. از جنس انسانی پر شور، انسانی با بی نهایت آرزوهای ریز و نهفته در ذهنش که هر از گاه بیرون می ریزند و یقه زندگی را می چسبند.
دیشب خواب می دیدم که با میم، شین و نیکی کریمی داریم می رویم مسافرت و در واقع من تنها پسرِ جمع بودم. میم رانندگی می کرد و یک جایی بینِ راه ایستاده بودیم. می گفت چقدر دلش کلاه می خواهد و من بهش کلاه هایی که آنجا بود را نشان دادم. او هم چند تایی خرید. نیکی کریمی هم کلاه ها را تست می کرد و من اصرار داشتم که بهش نمی آید! آن جایی که بین راه نشسته بودیم برای گپ زدن و خوردن چای و اینها انگار میز و صندلی تاشوی خودمان را گذاشته بودیم برای نشستن. هر کار می کردیم دوباره همه اش در صندوق عقب جا نمی شد. خلاصه از آن خواب ها بود که در عینِ حال که خنده دار و عجیب به نظر می رسید، بسیار لذت بخش بود. آدم چرا باید خواب ببیند که با نیکی کریمی مسافرت می رود؟ شاید به بحثِ دیشبی که با نون داشتیم مربوط باشد که می گفت آدم خواب های بی معنی ببیند که چی؟ و من رفته بودم روی منبر که رویاها تنها به این دلیلِ ساده دیده می شوند که "ناخودآگاه" از چنگال "آگاهی" تا حدی گریخته است و دارد به فعالیت نمایشی خودش با آزادیِ بیشتری ادامه می دهد. صبح که بیدار می شوم می بینم دلم آن مسافرت را می خواهد، ولی فکرش را که می کنم ترانه علی دوستی را برای هم سفری ترجیح می دهم!
روزهای خاصِ زندگیِ آدم
نویسنده: no one - شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
شب های روشن، شب های سپید، روزهای زیبا، روزهای برفی. این ها همه به کنار، اتفاق های خوب، زیبایی های وصف ناشدنی که در زندگی رُخ می دهد... این ها را باید نوشت. باید یادداشت هایی از این دست به مناسبت های خاص گذاشت. حتی اگر دو سه روز ازش گذشته باشد. ولی باید با جدیت و خوشحالیِ تمام نوشت که زندگی گاهی رو های خیلی خوبی دارد. باید با همه وجود فهمیدش و با همه وجود آن رو ها را زندگی کرد! :)
لیبراکو (5)
نویسنده: no one - شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
از من می پرسد: میخوای چه کاره بشی؟!
اوه. راست می گوید. آدمی که هنوز شغلی ندارد، می تواند به این سوال فکر کند. این را هم به خاطرِ این می پرسد که می بیند وقتی زندگی نامه یک داستان نویس حرفه ای را می خوانم می روم توی رویا! خودم را تصور می کنم که دارم نمایشی را می بینم به نوشته خودم یا توی کتاب فروشی ها قفسه ای هست که داستان های پرطرفدارِ سطحِ بالای مرا تویش گذاشته اند. و عده زیادی از مردم صف کشیده اند تا شاهکار جدیدم را بخوانند یا ببینند...
بهش می گویم: خُب معلومه، یک بیزینس مَن!
برف ها که آب می شوند...
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
بعضی وقت ها هرکار می کنم از فکرها خلاصی نمی یابم. فکرها را باید نوشت. جوری که بعد بتوان چیزی ازشان کشف کرد. می گویم بعد چون توی لحظه همه چیز آنقدر شلوغ و به هم ریخته است که به دردِ فهم نمی خورد. فکر کردن می تواند از نقطه ای شروع شود که خیلی محو است. من معمولن تحت تاثیر آهنگ ها و نور جرقه های ذهنیم زده می شود. بعد آن ها را دنبال می کنم. امروز بعد از همین مسیر می بینم رسیده ام به روزنامه شرق که بعد از مدت ها توی اینترنت بازش کرده ام و دارم صفحات مختلفش را می خوانم. چیزهایی می خوانم که کارکردی دوگانه دارند. از طرفی جانم را آرام می کنند و از طرف دیگر ذهنم را درگیر مسائلی عمیق تر. سوالات بیشتر و کنکاش هایی معنادارتر. مثلن درباره نیما، به قلم سیمین بهبهانی، یا درباره "معنای زندگی" از نگاه فلسفه تحلیلی در گفت و گویی با سروش دباغ، و خبرهایی از قبیل سخنرانی رحیم مشایی درباره اینکه شیطان از سال ها پیش در ایران خیمه زده است. این مطالب هر کدام اثری می گذارند که من از کنار هیچ یک نمی توانم بی خیال بگذرم. توی راهِ آشپزخانه برای اینکه یک چای دیگر برای خودم بریزم به فیس بوک فکر می کنم. به آن رنگِ قرمزی که می گوید کسی لایک زده یا کامنتی گذاشته. به این فکر می کنم که چه مقاومتِ نا آگاهانه ایست اگر بخواهم تصور کنم برایم بی اهمیت است. آن شوقی که برای لحظه ای در دلم ایجاد می شود مرا به یادِ کل ماجرای زندگی می اندازد. به یادِ تلاش هایی که می کنیم، در همه لحظه های عمر برای این نوتیفیکیشن های قرمزرنگ که عددی در آنها هست مبنی بر اینکه چندتا لایک یا کامنت برایت آمده است. و بعد عمیق تر می شوم به هوای سردِ اتاق، به زمستان، به فکرهایم راجع به "معنای زندگی"، به سقوط هواپیما و هفتاد و هفت کشته، به اظهارات وزیر راه مبنی بر اینکه هنوز هم امنیت پرواز در ایران بالاست، به منظره برف هایی که به سرعت دارند آب می شوند توی خیابان، به نخوابیدنِ دیشبِ خودم، و تا پنج صبح همه جور احساسات و فکرها را تجربه کردن. دیشب، یادِ دردِ جاودانگی افتادم. خودم را در حالت های مختلف مرگ تصور کردم. بالای طناب دار، پخش شده روی زمین، غرق شده در آب، و هر جور که می شود بهش فکر کرد. به از دست دادن فکر کردم، به متلاشی شدنِ همه فکرها و تلاش ها و نگرانی ها. به آن لحظه بعد از مرگ فکر کردم با این تصور که دیگر واقعن نخواهم بود. به از دست دادنِ "بودن" و "هستن". هیچ یک از شما زمانی را به یاد نمی آورید که هرگز نبوده اید. جز وجود، چیزی از خودتان نمی فهمید. ادراکی بیرون از وجود، وجود ندارد. مسئله این است که ذهنِ آدم سعی می کند ارتباطی بینِ این همه بیابد. ارتباطی بینِ وظایف، علایق، چیستی و چرایی عالم و وقایع. این چیزها نوشته می شود که بعدن کمکی کند به ماجرای فهمیدن. توی فیس بوک، آدم با بخش متفاوتی از بقیه و خودش مواجه می شود. بخشی که در دنیای واقعی تجربه ناپذیر است. آنجا انتخاب معنای بیشتری دارد از اجبار. و می توان به انتخاب های مردم تماشا کرد و نتایجی گرفت. نتایجی که هرچقدر کلی تر و تعمیم یافته تر باشد، احمقانه تر است. اصلن جمع بستنِ آدم ها در صدورِ نتایج به نظر احمقانه می آید. باید مدام از تفاوت ها حرف زد و چیزهای جدیدی که کشف می شوند. اشتراکات و مسائل قدیمی بی نهایت خسته کننده و آزاردهنده اند.
من که اصلن نتوانسته بودم
نویسنده: no one - سهشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
من که اصلن نتوانسته بودم چشم های شما را ببینم. من که نتوانسته بودم به شما چیزی را بگویم که توی دلم بود. من... من توی زندگی غرق شده بودم. توی روزمرگی. اینقدر کار سرم ریخته بود که شما وقتی از کنارم رد می شدید، احساس می کردم سایه ای از برابرم گذشته و همین. من درگیر بوده ام. همه عمر را درگیر بوده ام. و حالا هرچه به دنبال شما می گردم انگار دیگر این اطراف نیستید. شما را به خدا نشانی ای، شماره ای چیزی بفرستید از خودتان. من اصلن حواسم نبود کِی از زندگیَم رفتید. من اصلن نفهمیدم چطور پیر شدم. و حالا هرچه دنبال شما می گردم نیستید.
مردی که حرف نمی زند
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
خیلی کوتاه بشه یا معمولی؟
(با خنده!): اصلن کوتاه نشه لطفن. فقط مرتب شه!!
سکووو...ت!
(با چاشنی قیچی و ماشین)
و تمام.
پ.ن: عمیقاً رضایت بخش!
Untitled
نویسنده: no one - شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
قدم زنان به سفری دور و دراز می رویم. از قله های بلندی به راه افتاده ایم، که از چشمه هایش شعر می جوشد و خیال. و آرام آرام به قعر تاریکیِ جنگل های واقعیت نزدیک می شویم. بی هیچ شاعرانگی از کنار آدمیان می گذریم. و همینطور که در کشاکشِ یک آرزوی متغیر راه می گشاییم، مردی را می بینیم، مضطرب و آشفته، در گوشه ای از راه، ایستاده بر قامت خمیده، لولیده در خویش، و سیگار پُشتِ سیگار، فکر پُشتِ فکر، و تهاجم هزاران آرزوی واژگون بر یکایک سلول های بی رمق. کودکی هایی را می بینیم که زیر شلاقِ بی رحمانه نیاز بر خود می لرزند. کودکی های از دست رفته، روزهای ناخوشِ مریض. و زنی را که عشق را بغل کرده، و زنی را که هم داستانِ همه زنانِ دیگر است، بی اندک تفاوتی که نشان دهد او نیز دیگریست. ما به راه خویش می رویم. قدم زنان در آستانه تاریخ. به راهِ خویش می رویم و درخت ها به ایستادگی شان می نازند. به بلندایشان. و تاریخ گواهی می دهد که سایه هاشان را از کسی دریغ نکرده اند. ما در گوشه کنارِ شهر، خنده های بلند می بینیم نشسته در صدای خیابان. در صدای عبورِ اجرامِ متحرکِ آهنی. خنده هایی بی معنا، در سطحی از جنبندگیِ مرگ بر تارهای صوت. و همچنان قدم می زنیم. آرام و بی خیال. سرازیر شده از قله های بلند، از ارتفاع ابدیت، به قعر می رویم. به چاه می افتیم و سوت زنان، به راهِ خویش ادامه می دهیم. گویی که ما نظاره گرهای خاموشیم، گم شده در پیچ و تابِ راه.
حرف هایی که برایم مهم است خوانده شوند
نویسنده: no one - جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩
ساعت نزدیک پنجِ صبح است. دلم می خواهد اتفاقی بیفتد. نمی توانم برایتان توضیح بدهم که چه اتفاقی. فقط می دانم ناگهان متوجه این قضیه می شوم که باید یادداشتی بگذارم. با یکی از آهنگ های پینک فلوید که دیشب دانلود کرده ام. باید چیزی تغییر کند. منظورم در طرز زندگیِ من است. باید پا بگذارم به واقعیت. از توی این افکار عجیب بیرون بیایم. واقعیت یعنی کشفِ یک یاسینِ دیگر. یاسینِ دیگر. کسی که دیگر شباهتی به حرف های منطقی ندارد. کسی که نمی تواند آنقدرها صبور، با حوصله و خونسرد باشد که همیشه می خواسته باشد. برعکس، همانقدر هیجان و اضطراب در خودش کشف کرده که همیشه ازش فرار می کرده. همین است. تظاهر به چیزی که نیستم کافی است. اگر کسی این وبلاگ را می خواند، باید بداند من دقیقن برای او این چیزها را توضیح می دهم و نه هیچ کسِ دیگر. مخاطب نمی تواند یک خیال باشد. من نمی توانم صرفن برای یک وهم چیزی بنویسم. نه. من برای آدم هایی می نویسم که این ها را می خوانند. و همین الان متوجه این چیزها می شوم. می نویسم، چون راه دیگری بلد نیستم. می نویسم، چون از بازی با کلمات به نحوی که منظورم را بهتر برساند خوشم می آید. شیفته اینم که کسی نوشته هایم را بخواند و چیزی از من بفهمد. و شیفته اینکه آن آدم همانقدر واقعی باشد که من دوست دارم باشم. و دلم می خواهد این ها را فریاد بزنم. در حالیکه از اشتیاقِ گفتنِ اینها در این تنهاییِ نیمه شب عرق کرده ام! و برای من عجیب نیست، چون واکنشِ طبیعیِ بدنم نسبت به کمترین هیجانی که در من رخ دهد همین عرق کردن است. و حالا دارم می فهمم زندگی در همین دقایق چقدر معنا دارد. دقایقی که خوابم نمی برد و نمی توانم خودم را سرگرم کنم. نه می توانم درس بخوانم، نه کارِ جدیِ دیگری. کسی چه می داند من چقدر در لحظه های این مدلی زیسته ام. کسی چه می داند چقدر تحمل زمان سخت است. کسی چه می داند چقدر دشوار است وقتی حرف های زیادی برای گفتن داری سکوت کنی و وقتی حرفی برای گفتن نداری حرف بزنی. لزوم این کار چیست؟ ترسِ تمام شدنِ زندگی را دارم. می ترسم زندگی تمام شود، جوری که من مدام برای آینده صبر کرده باشم. اگر الان باید این ها را می نوشتم، باید بنویسم. آنقدر که بدانم دیگر به خودم مدیون نیستم. بدانم برایم مهم نیست که حرف هایم طولانی شده و آنها را نوشته ام. بدانم کسی هست که این ها را می خواند. کسی هست که می فهمد. به طورِ قطع، آن کسی که این ها را می خواند به قولِ "اونا مونو" از گوشت و خون است و این مرا دلگرم می کند. هیچ چیز از این دلگرم کننده تر نیست که موجوداتی که دور و برت هستند از جنسِ خودت باشند و قابل شناختن. هرچقدر هم که ایده های دوری داشته باشند، باز راهی به سوی فهمِ متقابلشان هست. مطمئنم که هست.
پنجره هایی که به زیبایی گشوده خواهند شد
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
درست وقتی زندگی به بیراهه می افتد، وقتی زمان روی دورِ کندِ نگذشتن است برای لحظه های سخت، وقتی صدایی کمرنگ توی همه فضا هست که بیشتر از هرچیز به بی حوصلگی می ماند... ممکن است شوقی در دلِ آدم اتفاق بیفتد. شوقی که توضیح ناپذیر است. از یک موسیقیِ خوب می جوشد، و آدم را دوباره به زندگی، به تصویر روشن و زیبایی از زندگی باز می گرداند. می تواند نفس های عمیق بکشد، و هوای سردِ بیرون را تماشا کند. و زمستان را توی ریه هایش فرو برد و دوباره از هر ذره کوچک زمان غرق در شادیِ بیکران شود. این احساسات را با هیچ حرفِ روشنفکرانه ای نمی توان از کسی گرفت. هیچ نوع واقع بینیِ مدرنی هم نمی تواند جلوی ظهور چنین احساسی را در آدم بگیرد. نمی توان قلب را از تپشِ مدام برای اشتیاق انداخت. اگرچه همه تلاش ذهن همین باشد...
http://www.4shared.com/audio/7Y18gjjr/Roxette_-_It_Must_Have_Been_Lo.htm
لیبراکو (4)
نویسنده: no one - یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
به لیبراکو می گویم بیا یک روز از ایران فرار کنیم. ایران با روحیات تو سازگار نیست. چپ چپ نگاهم می کند. بهش می گویم: باور کن. اینجا همه چیز خسته کننده و غم انگیز است. وضعیت مردم را که نگاه می کنی، دلت می خواهد به حال خودت و همه مردم زار زار گریه کنی. انگار این حرف ها برایش تازگی داشته باشد، ابروهایش را از تعجب بالا می کشد و همین طور نگاهم می کند. من هم ادامه می دهم: هیچ چیز سر جایش نیست لیب. اقتصاد می لنگد، فرهنگ مایه آبروریزی است، تفریح نیست، کار نیست، هیچ چیز خوبی توی این مملکت نیست. چشم های لیب، می روند توی فکر. می روند توی فکر و دیگر بر نمی گردند. بعد می بینم مثل فرفره دور خودش می چرخد. اینقدر سریع که سرم گیج می رود. یک دفعه ناپدید می شود. هرچه منتظر می شوم بر نمی گردد. حالا دیگر لیبراکو هم نیست که لا اقل چپ چپ نگاهم کند و کمی به ایده ام شک کنم. اینجوریست دیگر. این هم از زندگیِ ما.
تحت تاثیر آقای داروین و البته بی ربط
نویسنده: no one - شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
ممکن است نشسته باشیم به تماشای زندگی، یک نفر آن طرف نشسته باشد به نواختن یک موزیک رقص. با یک دار و دسته حسابی. یک نفر هم بخواند با صدای نسبتاً خوب. چند نفر هم برای خودشان برقصند، ولی نه از این رقص های ایرانی، بلکه مثل مردم جاهایی از دنیا که برای شادی کردن بالا و پایین می پرند و حرکات عجیبی به نمایش می گذارند. آنها معمولاً انرژی های سرشاری دارند. توی این شرایط آدم از تماشای زندگی دست می کشد، می رود توی جمعیت و می رقصد، و خودش را تکان می دهد. برایش هیچ مهم نیست که این کارها بهش می آید یا نه. هیچ مهم نیست که فکرهایش خیلی سنگین و عمیق بوده یا توی شرایطی از زندگی به سر می برد که شادی و سرور تا حد خوبی بی معناست. نه، اتفاقاً درست در چنین شرایطی است که بی خیال از همه چیز، حتی هر فکری که بخواهد توی این مواقع درباره سرزنش خودش به ذهنش برسد، می رود توی جمعیت و می رقصد. می خندد، و بالا و پایین می پرد. به این نتیجه رسیده ام که انسان قبل از اینکه تافته ای جدابافته باشد، جزئی از طبیعت است و خیلی اوقات طبیعی ترین رفتاری که ممکن است ازش سر می زند.
لیبراکو (3)
نویسنده: no one - جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
لیبراکو زل زده است به پنجره. آسمان را ابر پوشانده و دارد شب می شود. رنگ آسمان چیزی نمانده سیاه شود، ولی هنوز آنقدری نور دارد که از اتاق روشن تر باشد. پرده را کمی کنار زده ام. لیبراکو، سرش را روی بالش کنار سرم گذاشته است. انگشت هایش را روی کیبورد احساس می کنم. بعد دوباره زُل می زند به پنجره، وقتی برایان آدامز با همه انرژی صدایش را به نمایش می گذارد، لیبراکو توی گذشته من به کنکاشی عمیق مشغول است و تنها چیزی که ازش می فهمم این است که دارد تلاش می کند، تلاش می کند برای چند دقیقه هم که شده لحظه هایی را که آرامش مطلق هست کش بدهد. می خواهد آن روشنایی کمی که نمی گذارد آسمان، ناگهان مثل آسمانِ نیمه شب سیاه شود، هرجوری که شده نگه دارد. ساعت را نگاه می کنم و لیبراکو همینطور که لبخند زده از کنار گونه هایش قطره های اشک پایین می سرند.
عشق، مرگ، فلسفه، زمان
نویسنده: no one - پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
دلهره ها می توانند اصیل باشند. هیچ کس نمی تواند به طور قطع بگوید اصالتی در کار است. ولی می توان از این کلمات برای بیان احساساتِ عجیب این وقت روز، سوء استفاده کرد. می توان کلماتی را از حافظه تاریخی مردم بیرون کشید، معنایی برایش قائل شد و کم و بیش توضیحاتی راجع به افکاری که ممکن است هر لحظه به ذهن برسد بیان کرد. از این روست که می گویم بعضی دلهره ها اصیل اند. بعضی پوچ و سطحی و لحظه ای. بعضی دلهره ها عمق دارند و معنی. بعضی ها ممکن است در اثر مسمومیت غذایی باشند یا چنین چیزی. دلایل ظهور دلهره های اصیل از این قبیل اند: عشق، مرگ، فلسفه، زمان. و دلهره های پوچ از این قبیل: شکست، ناتوانی، سردرگمی.
هراس انگیز!
نویسنده: no one - سهشنبه ٧ دی ۱۳۸٩

اژدهایی در من است. منتظر. و هر لحظه در آرزوی سوزاندن همه گذشته ام. به شعله ای سوزاننده که بدمد بر هرآنچه اندیشیده ام. هرآنچه نوشته ام، و هرآنچه تا همین لحظه بوده ام. چه ناشناس و عجیب است. نه مشخصه ای که با عقل بسازد، نه تصویری که با احساس. این دشمنی با گذشته از چه روست؟ و چرا گداخته هایی مذاب از دور، از همه لحظه های پیشین، منتظر بلعیدنِ آدمند؟ این چنین اژدهایی نیست که مرا می ترساند. آتش نیست که مرا بیمناک می کند. عشق و دلتنگی به گذشته نیست... بلکه اشتیاقم است. اشتیاقم به ظهور اژدها. اشتیاقم است به شعله های آتشی که از دمادمِ نفس هایش بیرون بیاید. اشتیاقم است به نابودیِ هرچه بوده ام. هراس انگیز همین اشتیاقم است. هراس انگیز چنین هیجانی است که با اژدهایی مخوف هم سرایی می کند.
When I need you
نویسنده: no one - دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
هر از چندگاهی خوشبخت می شوم! مثلاً دیشب همین طور که با ص حرف می زدیم، و یکی از آهنگ های خولیو ایگلسیاس را گوش می کردیم تصویر فوق العاده ای از یک بعد از ظهر توی جاده ای که اطرافش گندم زار است، جلوی چشمانم رژه رفت. و چیزی که باعث شد بفهمم چقدر خوشبختم این بود که ص از ماه ها پیش علاقه مرا به یک روز بعد از ظهر به یاد می آورد. به نظرم اینکه آدم ها با وسواس یک سری تاریخ را به خاطر بسپارند به هیچ دردی نمی خورَد. ولی اینکه کسی یادش مانده باشد "یک روز بعد از ظهر" چقدر در ذهنِ آدم با معناست، دلیلِ بزرگی برای احساسِ خوشبختی است. برای همین فکر می کنم حافظه گاهی معجزه می کند.
پسرم مارتین (7)
نویسنده: no one - یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
مارتین، پسر چُلمنِ عزیزم. می دانم که هر غلطی توی زندگی خواسته ای کردی، و عینِ خیالت هم نیست که هیجده سالگی برای همه این گندها که زده ای خیلی زود است. می دانم ما همدیگر را به ندرت می فهمیم. و از این جمله ها که "ما هم یک زمانی جوان بودیم ولی اینجوری نبودیم، حُرمت سرمان می شد و ..." متنفری. برای همین هم هیچ وقت بهت نگفته ام. نگران نباش، آخر این حرف ها "ولی" و "اگر" و "اما" هم ندارد. فقط خواستم بگویم همه اینها را می دانم و هیچ کاری هم ازم بر نمی آید. از طرفی از اینکه ممکن است (گرچه نیست!) این حرف ها اعتماد به نَفس گرامیت را خدشه دار کند عذر می خواهم. اصلاً من اشتباه می کنم بابا جان، انگار نگفتنش بهتر از گفتنش بود! خوب شد؟
لیبراکو (2)
نویسنده: no one - شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
سرما همه وجودم را گرفته. این است که روی تخت، خودم را توی پتو پیچیده ام و می خواهم با اشتیاقی وصف نشدنی درباره لیبراکو بیشتر بنویسم. شوفاژ نمی تواند وظیفه گرم کردنِ اتاق را به درستی انجام دهد. موزیک باید ذهنِ مرا منظم تر کند، ولی شاید به زودی نظرم تغییر کند و احساس کنم تمرکزم را از دست داده ام. لازم است دو تا نکته را از داستان لیبراکو به اینجا منتقل کنم برای آنهایی که اولین بار است نامش را می شنوند. اول اینکه این نام را از یک لغت نامه اسپانیایی پیدا کرده ام به معنای "کتاب بی ارزش" که تازگی ها توی گوگل به معنای "جلد" هم برخورده ام که در واقع به هیچ یک از این معانی اهمیت زیادی نمی دهم. چون این فقط یک نام است و نه چیزی بیشتر. نکته دوم این است که اغلب برای راحتی بیشتر او را "لیب" می نامم. ولی توضیحات بیشتر را ضروری احساس نکردم، چون وقتی لیب خودش اینطور خواسته که از داستان بیرون بیاید و پا به وبلاگ بگذارد شاید حتی به این سبب باشد که بخواهد از جبرِ داستانی که درباره اش نوشته ام بگریزد. در هر صورت، با این پیش فرض که در طولِ نگارش جزئیات مربوط به زندگی و عقایدِ فعلیِ او، می توان بیشتر او را شناخت، ترجیح می دهم از این به بعد بدونِ بازگشت به داستان قبلی نقش راوی را در مورد زندگیِ واقعی لیبراکو بازی کنم.
زندگی لیبراکو در هر لحظه شروعی تازه را تجربه می کند و بر خلاف هر داستان و زندگی نامه ای که می توان نقطه پایانی برایش گذاشت، خود را از این مسئله مصون کرده است. در واقع رمز و راز جاودانگی را کشف کرده، و این راز چیزیست که من دوست دارم کشف کنم. با دقت و کنجکاوی متوجه این موضوع شده ام که او هر لحظه دوباره متولد می شود، و هر لحظه چیزی را از نو می سازد. چیزی به نام خودش خلق می کند، که عجیب تر از قبل است و اشتیاق آدم را بیشتر بر می انگیزد. او متوجه واقعیت امر می شود، در حالیکه بیشتر از هر کسی یا چیزی از واقعیت دور است. یعنی کاملاً در واقعیت آمیخته است. در ابتدایی ترین مظاهر واقعیت نظیر دردهای جسمی، و طبیعت. طبیعت به عنوان مسئله پایان ناپذیر ذهن لیبراکو خودش را در مدل های ابتدایی آشکار می کند. مدل هایی که شاید هیچ شباهتی به مدل های مورد قبول دانشمندان و حتی عامه مردم نداشته باشد. بیشتر از هر چیز توضیحی تصویری است. تصویرهایی مبهم، به شکل پنبه هایی که در آن ها نورهای رنگی در فضایی کاملاً تاریک خودنمایی می کنند. این مدل ها ابتدایی تر از آنند که بتوان آنها را به عنوان مواد اولیه ای از جنس حدس های علمی یا فلسفی به کار برد. ولی به نحو خیره کننده ای جذابند. و از این جهت که من گاهاً در برزخ خواب و بیداری، می توانم تولیدات ذهن لیبراکو را ببینم این جذابیت را به وضوح درک می کنم.
از طرفی متوجه شده ام که لیب همپای من رشد می کند. و هم پای من یاد می گیرد و هم پای من به زندگی، و به خصوص فرایندِ دوستی در زندگی علاقه مند می شود. در گذشته این علاقه او به زندگی را از جنسی انسانی متصور شده بودم و حتی گمان کرده بودم عاشق شده است. بعدها فهمیدم حدس های من در مورد لیب بارها و بارها به بیراهه رفته و همه از این جبر تاریخی حکایت دارد که من درگیر مفاهیم از پیش تعیین شده ام. ولی باید بگویم لیب ارتباط مستقیم و صمیمانه ای را با بعضی از دوستان من احساس می کند، دوستانی که به طرزی شگفت، در بخش هایی از ذهن و روحشان به لیبراکو فرصت ظهور و خودنمایی داده اند. از این جهت آشکار شدنِ لیبراکو شاید پیامِ دوستی ای باشد از جنس خودش. و از این جهت که نوشتن درباره لیبراکو کاملاً به اراده خودش مربوط است، بی شک آنچه در این لحظات به ذهنم می رسد نیز خالی از گرایشات او نیست. بعضی از این دوستان را سالی یک بار می بینم، ولی انگار لیب با ذهنِ آنها مدام در ارتباط است. و هر از چند گاه که کلمه ای ازشان می خوانم یا حرفی از پشتِ تلفن می شنوم، او را می بینم که در کوچکترین لحظه های زمان رها شده و معلق مانده، سبک تر از همیشه و هیچ جاذبه ای او را به هیچ سمت نمی کشاند، جز اینکه در همان کلمات کوتاه غرق می شود، و زمان در برابر چنین واکنش های عجیبی بی تاب و بی وزن می شود...
لیبراکو (1)
نویسنده: no one - جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
لیبراکو تصمیم گرفته بود از توی داستان بیرون بیاید. چیزی که ناراحتش می کرد خودِ کلمه داستان بود. روایت کردنِ زندگی لیبراکو، باید چیزی جز داستان می بود. چیزی شبیه یک مستند. به این دلیل که او واقعیت را به تخیل ترجیح می داد. قبلاً هم توی همان داستانی که نامش را گذاشته بودم "لیبراکو" و چند نفر معتقد بودند که اصلاً داستان نیست این را توضیح داده بودم که نمی توانم در حقیقتِ او خللی وارد کنم. به خاطر همین خواستِ قلبیش تصمیم گرفتم او را از داستان بیرون بکشم و پایش را به وبلاگ باز کنم. به خصوص بعد از این همه وقت که دلم برایش تنگ شده. اصلاً می دانید چند وقت است ننشسته ایم رو در روی هم حرف بزنیم؟ چند وقت است بازی نکرده ایم؟ بازی هایی که من و لیب به اتفاق طراحی کرده ایم. و از همه اینها گذشته خیلی دو دلم که برای وبلاگم بخش نظرات بگذارم. شاید این فکر از این جا به ذهنم می رسد که می خواهم ببینم کسی هنوز لیب را به یاد دارد یا نه. یا کسی هست که اصلاً نتواند او را درک کند؟ و چیزهایی شبیه این. باید با خودش در این باره حرف بزنم. الان که دارم این ها را می نویسم او خواب است. یعنی مدت هاست که خواب است. دلم می خواهد خواب هایش را برایم تعریف کند. اگر چیز واضحی ازش فهمیدم می نویسم. فعلاً باید تا چایم سرد نشده بنوشمش و منتظر لیب بمانم که بیدار شود. جداً دلم برایش تنگ شده.
شاید همین روزها برف بیاید
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
معلوم است که برف نمی آید. لا اقل به این زودی خبری از برف نیست. حرفش هم نیست هنوز. ولی بعضی آهنگ ها به آدم این حس را می دهد که برف می آید، و من خیلی وقت ها به این حس ها اعتماد کرده ام. حالا هم می گویم برف می آید. یکی از همین روزها بالاخره برف می آید و مرا در غمی ابدی فرو خواهد بُرد. اصلاً نمی خواستم این ها را بنویسم. چیزی که باید می نوشتم این بود: زندگی شبیه سکوت است. سکوتی یکنواخت و عجیب. سکوتی مرموز و خسته کننده. زندگی، مثل کسالتی هیجان آور است. مثل مرضی درمان شدنی، مرضی ادامه دار و درمان شدنی. به من چه که زندگی مثلِ چیست، شاید اصلاً نباید ازش حرفی زد. وقتی می گویم زندگی مثل سکوت است، منظورم همین است که نباید یا نمی شود ازش حرف زد. با اینکه می توان به این آرزوی کودکانه دل بست که یکی از همین روزها برف می آید. یکی از همین روزها، می نشینم کنار پنجره به باریدنِ برف نگاه می کنم و یکی از همین آهنگ های سیکرت گاردن را گوش می دهم و فکر می کنم: حسی که از بعضی آهنگ ها می گیریم راستِ راست است. ولی... معلوم است که به این زودی برف نمی آید. معلوم است...
روزهایی که باید درست بگذرند
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
دیگر برای من فرقی نمی کند چه اتفاقی خواهد افتاد. از چیزی مطمئنم و آن اینکه به شیوه ای تازه خواهم زیست. هر روز با ایده ای تازه به زندگی ادامه خواهم داد. به گمانم اگر باید از گذشته نیز چیزی به خاطر آورد، باید به اندازه کافی در آن دست بُرد و اساس های تازه ساخت. مطمئنم این فرصتی را که هست نباید برای "تکرار" و "تکرار" و "تکرار" از دست داد. ببینید خودِ این واژه چقدر خسته کننده است. اگر قرار است به روشی تکراری موفق شوم، هرگز به آن تن نخواهم داد. اگر قرار است الگویی در زندگی داشته باشم، ترجیح می دهم این زندگی را روی بالکن بگذارم و پنجره را ببندم. چنین زندگی ای فقط به دردِ تماشای مردم می خورد، نه من!