یادداشت ها (روزانه)
روزهایی از زندگی نویسنده: no one - یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

یک روز می فهمی زندگی کردن،‌ به معنای ساده اش،‌ سخت ترین کار دنیاست. یک روز که خیلی هم دیر نباشد،‌ می فهمی دوست داشته ای همیشه، که به جای زندگی،‌ یک کار بهتری کنی. مثلن چشم هایت را ببندی و روی لبه پشت بام راه بروی. به این خاطر که مطمئن شوی این تویی که داری این کار را می کنی. یعنی تا این حد به شک افتاده ای. بعد یک روز دلت می خواهد همه روزها را مرور کنی. روزهایی که توی پارک ها قدم زده ای. روزهایی که سر کلاس توی دانشگاه نشسته بودی و به آینده ای عجیب فکر می کردی. روزهایی که داشتی از خودت می پرسیدی: من کی ام؟ یادت می آید؟‌ این سوال را مدام از خودت می پرسیدی، و آدم ها - آدم هایی که خیلی برایت مهمند -‌ جواب سوالت بودند. فکر می کردی تو یعنی آدم هایی که دور و برت هستند. غیر از آنها چه معنایی می شد برایت متصور بود؟ روزهایی هم بود که داشتی تلاش می کردی بفهمی اساساً چرا باید از موزیک لذت برد،‌ چرا باید از چیزهای بامزه به هیجان آمد،‌ چرا باید کتاب خواند،‌ چرا باید فیلم دید،‌ چرا باید با بچه ها رفت توی خیابان، به دخترها امتیاز داد، چرا باید راجع به مسائل خیلی عادی بحث کرد، چرا باید برای آینده نقشه کشید. به همه اینها فکر می کردی، مثل موجوداتی که تازه به دنیا آمده اند، بی هیچ ایده ای. یا روزهایی که باران می بارید، توی اتاقت روی تخت می نشستی، گریه ات می گرفت، وقتی همه چیز خوب بود، می نوشتی، نمی توانستی بفهمی این همه احساس را از کدام گوری آورده ای. اینطوری روزهایت را زندگی کرده ای، و یادت می آید، مدام یادت می آید. از روابط احمقانه ات، گندهایی که زده ای،‌ و لحظه های درخشانی که جرئت این را پیدا کردی که به کسی بگویی دوستت دارم،‌ و جرئت این را که بشنوی، و لحظه های جدایی، لحظه هایی که تجربه شان دردناک بود. اینها همه به کنار، روزهایی بوده که مطرح بوده ای، تاثیرگذار بوده ای، مطمئن بوده ای، روزهایی که زیر بار فشارِ‌ همه چیز له می شدی، ولی مثل یک مرد، بار همه چیز را یک تنه به دوش می کشیدی،‌ اینجوری با خودت لبخند می زنی، ولی یادِ‌ خیلی از لحظه هایش هم که می افتی، عرق می کنی،‌ انگار همه آن فشارها، همه آن گندها که زده ای، همه آن اشتباهات دارد برایت مثل یک فیلم مرور می شود. روزهایی هم...

می نویسی،‌ که یادت بیاید چقدر دنیا جای شلوغی است. یک گوشه آرام می گیری، آرام، مثل یک بچه که خوابش برده. یک گوشه برای خودش، و گاهی به اندازه همه دنیا کیف می کنی.

  نظرات ()
عقایدی که مدام باید بررسی شوند نویسنده: no one - جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩

فکر کردن به عقاید نیز مستلزمِ فهمِ درست معنای عقیده است. به چه چیزی می گوییم عقیده؟ چرا عقاید وجود دارند؟ و آیا باید عقیده ای وجود داشته باشد یا نه؟ این سوالاتی است که بلافاصله بعد از فکر کردن به عقاید در ذهنِ آدم به وجود می آید. و مثلن آیا عقاید چیزهایی ثابت اند یا متغیر؟ و اگر عقیده ای متغیر است، دامنه تغییراتش را چگونه می توان تعیین کرد؟ از کجا باید فهمید که عقاید چگونه و با چه مکانیسمی به وجود می آیند، تغییر شکل می دهند و یا از بین می روند؟ گویی برای فکر کردن و بررسی عقاید نیازی وسیع به زبان شناسی احساس می شود. از طرفی هرچه پیش تر روی، به دانش بیشتری نیاز داری که بتوانی قضاوتی را درباره موضوعی مثل عقاید شکل دهی. تازه این هفت خوان رستم را که بگذرانی، ممکن است فرصت این پیش آید که به آنچه از عقاید خویش فهمیده ای نگاهی بیاندازی، و بازبینی شان کنی. شاید این سوال پیش آید که این همه به چه درد می خورد؟ و اساسن این سوال خیلی مهمی است. چون در جوابش سوال دیگری مطرح می شود که آیا به دردِ چیزی خوردن، ملاک همه تلاش های ماست؟ و آیا غایت گرایی ایده درستی برای زندگی است؟ بعد کسی ممکن است بپرسد، منظورت از درست چیست و چه معیاری برای این کلمه می گذاری؟ چرا که "درست" و "غلط" مفاهیمی گسترده اند که به این سادگی نمی توان به چیزی نسبتشان داد، اگرچه برای رضای خدا هم که شده این کار در شبانه روز به روش های کاملن متناقضی از همه سر می زند. و چه بسا اصلن قانون کلی حاکم بر آفرینش همین آزادی بی حد و حصر باشد که بر پایه قدرت بنا شده. هرکه زورش بیش آزادی اش بیشتر. و بیان نیز، صحت و سقم و آزادی و همه چیزش بر پایه همین اصل خودش را پیش می راند. به هر ترتیب، در راستای بررسیِ اجمالی خودم بر عقایدم، بدونِ مقدمه های طولانی راجع به زبان شناسی و فرهنگ شناسی، اخیرن به این نتیجه رسیده ام که نباید در فکر اصلاح افکار دیگران بود. بلکه بیش و پیش از هرچیز باید مدام افکار و اعمال خویش را اصلاح نمود، و اگر امیدی به تغییر هست، این امید جز از این طریق به سمت و سوی تحقق پیش نخواهد رفت.

  نظرات ()
صبح دلگیر، خوابِ بی تاب نویسنده: no one - پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩

به هیچ جا بند نیستم. یهو بین زمین و آسمون. بینِ یه عالمه ذرات ریزِ هوا که هیچ معنایی ندارند. یه عالمه تصویر از آدم ها. آدم هایی که انگار باید روبروم بشینن. برای چند دقیقه خیلی خیلی طولانی. برای لحظه هایی که ممکنه تا ابد طول بکشه. به این دلیل ساده که توضیح بدم بهشون که فلان جا منظورم از فلان حرف این بود. و بعد اونها خیره به چشم های من نگاه کنن. بی اینکه معنای این کارم رو بفهمن. و اصلن هیچ فرقی براشون داشته باشه. با این حال، این تلاشیه که تا ابد طول میکشه. چون هر کلمه ای که از زبون من بیرون میاد، هر کلمه ای... باز یه معنای دیگه ای ممکنه بده. لعنت به کلمات. لعنت به مقدمه هایی که گفته نشده. گفته نمیشه. درست مثل وقتی که داری فکر می کنی به چیزی و با این تصور که طرف فکرهات رو خونده، شروع می کنی به گفتنِ نتیجه فکرهات، هاج و واج نگاهت می کنه که الان چرا یهو اینها رو داری میگی و از کجا. و شانس بیاری نخوای اون فکرها رو هم بیان کنی. چون اون موقع ممکنه هیچ جایی برای برگشت نذاری. چون اونها گُنگ ترین مفاهیم ممکن اند. و در عوض، تو داری تلاش می کنی که چیزی رو واضح تر کنی. همچنان تلاش می کنی و هر لحظه در نا امیدیِ عمیق تری فرو میری. از اینکه هرگز فهمیده نخواهی نشد. از اینکه در تنهاییِ منحصر به فردی خواهی مُرد. تنهایی ای که نه تنها، سخت، بلکه غیرقابل تحمله.

  نظرات ()
گاهی هم ظهر جمعه است نویسنده: no one - جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩

کلماتِ من خام اند. زندگیِ من هنوز خام است، و غیر حرفه ای. من هنوز برای دلم زندگی می کنم، برای خودم، برای عشقم. من هنوز بی هوا به آدم هایی که برایم عزیزند، ابراز علاقه می کنم. فرقی نمی کند، شاید گاهی مثل پسربچه ای دلم بخواهد با دوچرخه روی سرازیری رها شوم، گاهی هم مثل دختربچه ای روی ابرها بنشینم و بروم بالای آسمان. فرقی نمی کند. باور کن من به شوقِ خودم بیش از هر چیز اهمیت می دهم. چون هنوز دارم مثل آماتورها زندگی می کنم. و مثلن معتقدم باید گاهی زیرِ دوش، آرام آرام شیرِ آب گرم را به سمتِ بسته شدن پیچاند و همزمان آبِ سرد را باز کرد. من این کار را همین امروز که جمعه ِ تنهایی و دوست داشتنیِ من است تجربه کردم. یک عالمه تصویر از هیجانات کودکی جلوی چشمم سبز شد. از عیدِ سال های دور، با شکوفه های درخت های باغچه، با یک عالمه زنبور که دورش می چرخیدند و زیرِ دوش، هرچه آب سردتر می شد درخششِ تصاویر بیشتر. پرده ها را کنار می زنم، نور بیفتد روی زندگی، نورِ خلوتی و سکوتِ آمیخته با موسیقی روی امواج طرب انگیزِ زندگیِ ظهر جمعه ای که بامزه است. بامزه است، چون کسی را منتظر گذاشته ام تا این ها را بنویسم، چون فکر می کنم به شیوه ای غیرحرفه ای می خواهم امروز بعد از ظهرم را با او شریک شوم. و همینجوری عادیِ عادیِ عادی احساس کنم که اوضاع ردیف است.

  نظرات ()
اصالت تفکر نویسنده: no one - چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩

یقین موثرترین ابزار استثمار است. چه چیز بهتر از یقین می تواند مردم را در راستای اهداف عده ای بسیج کند؟ به راستی هیچ. هیچ چیز موثرتر از یقین و اطمینانِ خاطر نیست. این جمله را از دکتر شیری به یاد دارم که علم جای سرسپردگی نیست. می توانم این موضوع را به عقاید تعمیم دهم. هیچ چیز، هیچ چیز نباید باعث سرسپردگی شود، چراکه مقدمه استثمار ذهن و جسمِ آدمیان خواهد شد. به نظر من اصالت تفکر در شک است. و بر خلاف آنچه مرسوم است هرگز شک را مقدمه یقین نمی دانم. و این جمله که شک گذرگاه خوبی است، ولی قرارگاه خوبی نیست، گویی تکرار استثمارگرایانه دعوت به یقین است، از طرف کسانی که اساسن برای تفکر اعتبار ذاتی قائل نیستند. چراکه تفکر، درست هنگامی که یقین حاصل شود اصالت خود را از دست خواهد داد. دیگر چه چیزی برای تفکر و تحقیق باقی می ماند وقتی نتایج از پیش تعیین شده را بر آن ها تحمیل می کنی؟

ولی زندگی با شک را چگونه می توان تاب آورد؟ چگونه می توان مدام برای ذهن، سوال های تازه ای مطرح کرد و با بی پاسخی چه باید کرد؟ مسئله این است که چنین زندگی ای سخت تر و مستلزمِ تلاش ذهنیِ بیشتری است، ولی کمترین حُسنش این است که فریبکارانه نیست. و می توان تا حدّ خوبی به این امیدوار بود که ذهن را دستمایه استثمار نکرده ای. چراکه کافیست به آنها که یقین را تبلیغ می کنند بنگری که چگونه از این حمایتِ بی شائبه انسان ها از یک عقیده - هرچه که باشد، دینی یا علمی یا فلسفی - سود می برند. و چگونه تلاش می کنند، یک به یک قله های اعتقاد راسخِ انسان ها را فتح کنند.

تفکر باید آنقدر آزاد باشد، که بتواند بر هرآنچه تا به حال پذیرفته بشورد، و اگر دلایلی هست بر نادرستیِ حتی همه آنها، این جرئت را داشته باشد که همه را دور بریزد یا اصلاح کند، و نیز این وسعت را که به یاد داشته باشد آنچه را تازه پذیرفته به عنوان امر قطعی و یقینی در نظر نگیرد.

  نظرات ()
Characteristic نویسنده: no one - دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩

داشتم عینکم رو تماشا می کردم. خیلی شخصیت داشت. موجودی بود برای خودش. تلاش می کردم نشونه ای از خودم توی قالبش پیدا کنم، ولی نبود. شاید به این دلیل که آدم خودش رو زیاد با عینک ندیده. در واقع ذهنیت هر کسی راجع به قیافه ش کاملن متفاوت از اون چیزیه که واقعن هست. به همین دلیل خیلی وقتا که توی آینه نگاه می کنی، شخصیتت تغییر می کنه. یهو می بینی اونی نیستی که فکر می کردی. بعد ممکنه حتی تلاش کنی قیافه ت رو شبیه افکارت کنی. بی معنی به نظر میاد، ولی واقعن هر تفکری توی یک قیافه ای بیشتر میشینه. امروز وقتی به عینکم نگاه می کردم، حس کردم بدونِ من شخصیت کامل تری داره. شخصیتی که قابل تامل بود. به خصوص که انگار داشت به من نگاه می کرد، بسیار پرسشگرانه!

  نظرات ()
سوژه های کلاسیک نویسنده: no one - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩

توی فیلم یا قصه یا دست نوشته های کسی که برای دیگران شرحِ دردهایش را می نویسد، ببینی یا بخوانی که او رفت و جای خالیَش را هیچ جور نمی شود پر کرد. حتی اگر هزار مدلش را دیده یا شنیده باشی، باز هم در عمیق ترین لایه های وجودت خودت را جای بازمانده احساس می کنی، و در عینِ حال با کسی که رفته می روی. می روی و مُدام پایت می لغزد که برگردی، یا می روی و با لبخندی ملیح پیشِ خودت فکر می کنی عمرِ این رابطه یا حتی عمرِ این زندگی تمام شده بود. می مانی و هر روز با این دل خوشی که شاید برگردد، با هر نشانه ای خوشحال می شوی و با هر نشانه ای از نا امیدی می میری. می میری و دوباره زنده می شوی. اینجوری یک زندگی را صد بار زندگی می کنی. و می بینی که آن قصه، هرچقدر سطحی و پوشالی باشد، ریشه اش با دردِ تو یکیست. یا رفته ای، یا بازمانده ای. یا دودلی که برگردی، یا امیدواری که برگردد. بعد حساس هم می شوی به شکلِ این قصه ها. می گردی دنبال قصه هایی که شبیه ترند به قصه تو. به تجربه داشته یا نداشته ات. به چیزی که از زندگی فهمیده ای در این باره. به رفتن و ماندنی که توی ذهنت ساخته ای. مثل یک الگوی ذهنیِ از پیش تعیین شده. می بینی در عینِ حال که می تواند عمیق ترین لایه های وجودت را مخاطبِ خویش سازد، چقدر تکراریست!


  نظرات ()
از بدبختی های ما نویسنده: no one - چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

بدبختی ما این است که ذره ای فروتنی در وجودمان نیست. البته که ادایش را اغلب خوب در می آوریم، ولی کافیست کار به جایی بکشد که احساس کنیم چیزی فهمیده ایم. به نظر می رسد ادعایمان گوش فلک را کر خواهد کرد. نمی دانم این بداخلاقی را از که به ارث برده ایم. تقریبن همه مان همین مسئله را داریم. و اصلن تلاش برای بیشتر به دست آوردن، بیشتر دانستن، بیشتر داشتن و ... فقط برای همین است که بتوانیم با خیالِ راحت تر بر سرِ دیگران فریاد بکشیم که همه احمقید و فقط من می فهمم. همه مُفلسید و فقط من دارا هستم. همه بدبختید و فقط من خوشبختم. ما هیچ جایی برای تواضع نگذاشته ایم. منتقد ما، سیاستمدار ما، دانشمند ما، هنرمندِ ما، دانشجو و استاد دانشگاهِ ما، راننده ما، واعظ و کاسب و کارمند ما و هر کسی که فکرش را کنی، همین است. هیچ فرقی هم ندارد. بدبختیِ ما این است و هر روز این بدبختی شایع تر می شود. ما مُدام روزی را انتظار می کشیم که قدرتِ له کردنِ همه مخالفانمان را داشته باشیم. من دلم برای فروتنی تنگ است و نمی دانم از کجای حافظه ام بیاورمش؟ نمی دانم چه الگویی برایش پیدا کنم که عینی باشد و قابل رویت؟ و چه رنج آور است که به اسمِ تفکر انتقادی، مدام به توجیه و تفسیر این توهمِ زشت خودبزرگ بینی مشغولیم. از مغرب و مشرق دلیل و برهان می آوریم که خوب است و تازه داریم پیشرفت می کنیم. درد بزرگ من این است که تواضع دارد به ضد ارزش تبدیل می شود. در حالی که تفکر انتقادی، خودش حکم می کند که آدم متواضع باشد. تفکر انتقادی می گوید به این دلیل که ممکن است بر اشتباه باشی، احتیاط به خرج بده و در شوریدنِ بر مخالفانت و حتی دشمنانت احتیاط کن. کیست که نداند اگر بهترینِ زمانه اش هم باشد، امکان اشتباه کردنش هست؟ پس چرا باز هم اینقدر ادّعا داریم؟ چرا فکر نمی کنیم که بهتر است در عینِ حال که در حال یادگیری و بهتر شدنیم، متواضع هم باشیم؟


  نظرات ()
کابوسِ دایناسور نویسنده: no one - سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩

هیچ کس همدمی برای نا امیدیِ انسان نخواهد بود. با این حال این نا امیدی آنقدر مطلق نیست که مانع از نوشتنِ من در این ساعت از شبانه روز شود. منظورم این است که باید یک فیزیکدان تمام عیار بود. جز این نمی توان درباره زمان جورِ بهتری از اینی که هست اندیشید. و حتی درباره وجود. می دانم وجود ممکن است به ظاهر ربطی به فیزیک نداشته باشد، ولی عمیقن به زمان مربوط است. و اگر زمان را برداریم، آیا به توده ای که در یک لحظه انباشته شده، و چگالیِ بی نهایت دارد تبدیل نمی شویم؟ گذشته از این، تصور اینکه آدم وجود هیچ کسی را جز خودش درک نمی کند، داستان عجیبی است. یعنی وجود را به صرفِ "خود" بودن، می فهمد. و اگر دیگری می بود، چه بسا، وجود چیزِ دیگری بود، و اصلن چه بسا دیگری بودن، به معنای "نبودن" بود. چراکه دیگری بودن، یعنی "خود" نبودن و خود نبودن، یعنی نبودن. وقتی من دارم می نویسم، یعنی هیچ کسِ دیگری جز من بودنِ مرا در لحظه نوشتن تجربه نمی کند، و این است که نبودنِ مرا و تصورِ نبودنِ مرا دشوار می کند. در عینِ حال، من در مقام توضیح چیزی نیستم، و اینجا صرفن به این امید می نویسم که ذهنم در این نیمه شبِ سخت که خواب از من گریزان است و نیازِ به خواب در وجودم شعله می کشد، کمی آرام بگیرد. و در نهایت، می خواهم بگویم درباره آفرینش، و درباره زمان به این شک عجیب افتاده ام که نکند فریبی بیش نباشد. می ترسم به سرنوشت دایناسورها دچار شویم، و آن وقت من احساسِ بی حاصلی عمیقی بهم دست خواهد داد.


  نظرات ()
Mr. Cheese -7 نویسنده: no one - دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩


آقای چیز دست هایش را می شوید و خودش را توی آینه نگاه می کند. سعی می کند به یاد بیاورد که کیست. با خودش مرور می کند: من یک تیکه پنیرم. شایدم یه لقمه نون پنیر نا قابل. خانم چیز دلخور شده. برای اینکه اعصابش را آرام کند با دستمال و شیشه پاک کن افتاده به جان میزها. تا جایی که در توانش است می سابد و با خودش این کلمات را زمزمه می کند: اوه خدای من. اینم از سرنوشت من. روی پیشونیِ هر کسی یه چیزی نوشتن. بعد دست چپش را می کشد به پیشانی اش. دستمال را می گذارد روی میز. قیافه اش وا رفته و دیگر آن عصبانیت اولیه در صورتش نیست. کنار آقای چیز می ایستد و خودش را توی آینه نگاه می کند. سرش را می برد جلو و سعی می کند پیشانی اش را با دقت نگاه کند. بعد آهی می کشد و می گوید: منم خُل کردی پسر. اَه. لعنت به این زندگی. و دوباره شیشه پاک کن را روی سطحِ میز اسپری می کند: فیشت فیشت فیشت، و دستمال را روی میز روی دایره های منظم در خلاف جهت عقربه های ساعت می چرخاند. دوباره فیشت فیشت... آقای چیز هنوز دارد با خودش بلند بلند حرف می زند. جلوی آینه ایستاده و می گوید: اگر من یک دوچرخه ام پس چرا چرخ ندارم؟ اینم شد دوچرخه؟ بعد دور و برش را نگاه می کند و ادامه می دهد: شاید هم یک شمشیر باشم. از کجا معلوم؟ خانم چیز نمی داند خسته باشد، کلافه باشد، یا خنده اش بگیرد. با این حال خنده اش می گیرد. این تمامِ بعد از ظهرِ یک روز وسط هفته ی زندگیِ چیزهاست وقتی هابیل و قابیل رفته اند کلاسِ زبان.


  نظرات ()
و برای تو کلمه بی معناست نویسنده: no one - شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩

من... من به کلمات مدیونم

به خاطرِ‌ هوا،‌

به خاطر معجزه های بی اعتقادی

من به زمین و زمان مدیونم

و این گوشه ای که نشسته ام،

جای امنی ست.

خیال می کنم از همین گوشه می توانم!

خیال کردن که عیب نیست

و حالا جز بی قیدی در عالم خیال،‌

جز بی پروایی در قدم زدن های خیالی

هیچ حسی به خلوتم راه نمی یابد

و برای تو کلمه بی معناست

برای همین، من به تو هم مدیونم

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها