همیشه این وقت سال انگار جهان را توی مغز کوچکم وزن می کنم. داشتم فکر می کردم... نه! این جمله خیلی تکراریست. وزنِ جهان هم مفهومِ تازه ای نیست، هرچند بسیار بی معنیست.
من تحت تاثیر آدم های عجیب قرار نمی گیرم. برای همین، ترجیح می دهم شخصیت پسرِ لاغری را که دیروز دیدم توصیف نکنم. چون به شدت علاقه مند بود که عجیب باشد. حتی اگر عمدی هم در کارش نبود، ولی عجیب به نظر می آمد. اولن به طرز خیره کننده ای لاغر بود، ثانین، حرکات بدنش هیچ نظمی نداشت و مدام بدنش را پیچ و تاب می داد. روی کلمه رِیپ با شیشه نوشابه تاکید می کرد، و این تاکید بارها و بارها تکرار می شد. با دخترها از دم و دستگاهش حرف می زد و دوستانی داشت که از این ویژگی به هیجان می آمدند. با اینکه می دانم تا اینجای کار هیچ چیز عجیبی وجود ندارد، ولی شخصیت او شگفتی هایی داشت که توجه کسی مثل مرا ابداً جلب نمی کرد. به نظر بسیار فعال و دست و دل باز می آمد. آدم های زیادی را می شناخت، و کلمه هایی را پشتِ هم ادا می کرد که آدم را به خنده می انداخت. هیچ جمله ای از زبانش نمی شنیدی که به تفریحات و شوخی های جنسی ختم نشود. با این حال، در تصور من او اصلن عجیب نبود. می دانید، این چیزها برای من حل شده است. یعنی کتاب های زیادی خوانده ام که باعث شده از چیزی تعجب نکنم. دستِ همه آدم ها، به خصوص آن هایی که متفاوت رفتار می کنند برایم رو است. همین دیروز هم با خودم فکر می کردم اصلن این آدم نظر مرا جلب نمی کند. مدلِ موهایش یا عینکش، یا حرکاتِ بدوی که از خود نشان می داد. دخترهای زیادی از او خوششان می آمد، ولی من بی هیچ اعتنایی داشتم نگاهش می کردم. در همین حِین برای دختری که کنارم نشسته بود توضیح می دادم که بعضی ها چقدر دوست دارند خاص به نظر بیایند. توی حرف هایشان مراعاتِ کسی را نمی کنند و این ها خاص نیستند، یک موجوداتِ مشکل داری هستند. به این نحو می خواهند کمبودهایشان را جبران کنند. و با دست به پسرِ لاغر اشاره کردم و خنده ام گرفت. انگار اصرار داشته باشد نمونه بی کم و کاستِ حرف های من باشد، شلوارش را جلوی دخترها پایین کشید.
آدمِ خوش بین و امیدواری بودم. هرچه صفت بهم نمی چسبید، این یکی خوب می چسبید و خودم هم پذیرفته بودمش. با این حال، همیشه هم معتقد بودم که یک چیزی کم است، و داشتم سعیِ خودم را می کردم که پیدایش کنم. نوشتن، مثل یک سیب زمینیِ پخته بی مزه است، وقتی که آدم خیلی گرسنه باشد. گاهی می شود به ضربِ نمک خوردش و از گرسنگی نجات یافت. ولی آدم چیزِ دیگری می خواهد. چیزی فراتر از یک سیب زمینی پخته. چیزی می خواهد که او را از تنهاییِ عجیبی که بهش دچار است بیرون بکشد. خیلی زمان گذشت که بفهمم من تنهایی را کم دارم. تنهایی، آن تنهایی که بقیه را گیج می کند، و خودم را در وحشت و ناهماهنگیِ عجیبی رها، خوش بینی را مثل بهمن که از کوه سقوط کند، از تنِ آدم جدا می کند. بعد ردی روی ذهنت می ماند که نمی دانی چطور باید پُرش کنی. تنهایی، این مسئله ذهنیِ بی هویت را باید از ذهن جدا کرد و به عمل آورد. باید در واقعیت، تجربه اش کرد. نه یک تنهاییِ موقت، بلکه یکی از آن ابدی هایش. مثلن روزه سکوت گرفت، و خود را در خانه حبس کرد. حتی چیز هم ننوشت. اینطوری دیگر نه از خوش بینی خبری هست، نه از لبخندهای آرام، نه از تنش های بزرگ. فقط دردی به جانِ آدم می ریزد که مخوف است و تمام نشدنی. دردی که نمی توان توضیحش داد. ولی می توان رنگش کرد. مثلن آبی. آبی بهش می آید. از این بابت، که باید بتوان تحمل کرد. اگر قرمز یا بنفش بود، خیلی زود دلزده می شدی. آنجا دیگر گرسنگی یک نیاز معمولی نخواهد بود، که آدم دنبال یک جواب بهتر از سیب زمینی برایش بگردد. گرسنگی مثل یک دغدغه خواهد شد. دغدغه ای که نه تنها با سیب زمینی، بلکه با نان خشک هم می توان به سراغش رفت. مثل یک ذهنیتِ تمام عیار از زندگی. زندگیِ بدوی، با این فرض که همه چیز از زندگی رخت بسته. تو مانده ای و سکوتی عمیق. این سکوت، نیز ذهنی نخواهد بود. سکوتی است که پیش گرفته ای، و هیچ کس حتی خودت نمی دانی به ازای هر کلمه ای که نمی گویی چه از دست می دهی.






پی نوشت: نام عکاس و سایت زیر عکس ها درج شده. ضمنن برای دیدن اندازه واقعی عکس ها (کمی بزرگتر از آنچه اینجا می بینید) آن ها را روی هارد ذخیره کنید.
این عبارت را اولین بار از زبان "سوسن تسلیمی" در برنامه مستندی که از زندگی اش در بی بی سی فارسی پخش شد شنیدم. اگر اشتباه نکرده باشم عنوان برنامه هم همین بود. سوسن تسلیمی می گفت این اصطلاحی است که سوئدی ها دارند و می گویند فلانی روحش از آتش است. نظر خودش این بود که هنرمند باید روحی از آتش داشته باشد که مدام بسوزد. این جمله اش از همان روز مدام توی ذهنم می چرخد. روحی از آتش که گرما و نور بدهد، روحی از آتش که شعله هایش سر به آسمان کشند...
به نظر می رسد ذهن انسان به خودیِ خود قضاوت گر است. در واقع حتی اگر عمدی هم در کار نباشد، باز می بینیم نسبت به شخصیت و عملکردِ انسان های دیگر در حالِ قضاوتیم. به هر نحو؛ بد و خوب، درست و غلط، زشت و زیبا و از این دست دسته بندی ها در ذهن اتفاق می افتد. از طرفی قانون، و زندگیِ اجتماعی نیز با قضاوت آمیخته است. ولی می بینیم که همواره از نگاه های قضاوت گر، و از آدم هایی که مدام دیگران را قضاوت می کنند، می گریزیم. چیزی هست که ما را معذب می کند، حتی وقتی صلاحیتِ قضاوت نیز قائل باشیم برای دیگری. سوال این است که چگونه می توانیم پیوندی بینِ نگاه انتقادی و پرهیز از قضاوتِ دیگران برقرار کنیم؟ چگونه می توانیم ذهن را از قضاوت برهانیم، و به آنچه که هر کسی هست و می اندیشد احترام بگذاریم و در عینِ حال هوادارِ تفکر انتقادی باشیم و آزادیِ بیان، به همین معنای تلاش برای مشخص کردنِ خوب و بد، درست و نادرست، زشت و زیبا...
تفکرِ امروزی تناقض هایی دارد که دوست دارم این ها را مطرح کنم و تلاشم یافتنِ راه حل است، برای رهایی از این دورِ عجیبی که دچارش شده ام. تناقض است بینِ انتقاد پذیری و اعتماد به نفس. تناقض هست بینِ تفکر انتقادی و پرهیز از قضاوت گری.
ایده من این است که هرچه را به ذهنمان می رسد بیان نکنیم. در واقع برای هر چیزی جایگاه و شأن در نظر بگیریم. بفهمیم در هر زمانی کجا ایستاده ایم. بدانیم قضاوتِ ما چقدر بی طرفانه و چقدر تخصصی است. احساس می کنم مرز باریک انتقاد و قضاوت همین جا معلوم می شود. احتمالن قضاوتی که در ذهن می کنیم نه تنها بی طرفانه نیست، بلکه در جهتی نامشخص کاملن مغرضانه است. قضاوت های ما کاملن آمیخته با تعصب خواهد بود، وقتی متخصص زمینه ای نباشیم که درباره اش کسی را در ذهنِ خویش به محکمه می کشیم. فکر می کنم بیان را باید مدام به تعویق انداخت. آنقدر که بدانیم این قضاوت ها، قضاوت هایی از سرِ خودکامگی نیست. قضاوت هایی نیست که به دیگران، بی سبب لطمه بزند. چرا که چنین مدل هایی از قضاوت که در جامعه ما نمونه هایش هر لحظه به چشم می خورد، می تواند آسیب های جدی به روح و روانِ انسان های دیگر وارد کند. در ذهن نگاه داشتنِ این قضاوت ها می تواند به این منجر شود که بعدها اصلاح شود یا زمینه سازِ تحقیقی سالم گردد. تحقیقی که به تفکر انتقادی کمک کند، یا ما را از گمراهی و تعصب برهاند.
بعضی وقت ها هست که دویدنِ خون را زیرِ پوستم احساس می کنم. زیرِ پوستِ صورتم. وقت هایی که هوا جوریست که آدم را از توی زندگیِ رسمیِ باید و نبایدی پرت می کند به گوشه های خلوتی از دنیای درونی، به جاهایی که حضور احساس را می شود لمس کرد، و ترانه های عجیب را می شود فهمید. به خصوص، طبیعت را می توان به یاد آورد. و کتاب های نخوانده، و کلماتِ جاسازی شده در قالب جمله هایی که وقتی کنار هم چیده می شوند، نفسِ آدم را بند می آورند. این معجزاتِ بی کم و کاستِ زندگی. و الان یکی از همان وقت هاست!
روزهای اولی که پایم به دانشکده فنی باز شده بود، روزهای اولی بود که آقای وزیر، آقای هفتاد ساله ای را که تحصیلات دانشگاهی نداشت به سمتِ ریاستِ دانشگاه تهران منتصب کرد. آن روزها دانشجوها به این انتصاب اعتراض می کردند و ما از راه نرسیده، احساس می کردیم روزهای ناخوشایندی پیشِ روست. دانشجوها می گفتند چرا به سنتِ وزیر قبلی عمل نمی کنید که هیئت علمی دانشگاه، خودشان از بینِ خودشان رئیس را انتخاب کنند؟ و آقای وزیر گفته بود این "حق" من است که برای دانشگاه ها رئیس انتخاب کنم...
باقیِ ماجرا را تا امروز روی دورِ تند توی ذهنِ خودتان مجسم کنید تا برسیم به امروز. که همه داشتند راجع به تعلیق دانشجوهای برق و کامپیوتر حرف می زنند. و البته درباره فضای پلیسیِ جدیدی که حاکم شده بود.
قهرمان داستانِ زندگیِ هر کسی لحظه های شگفتی را تجربه می کند. قهرمانِ هر کسی از چیزهایی خوشش می آید و از چیزهایی نه. قهرمان ها، آن موجودات عجیبی که همه ذهنیتِ آدم را تشکیل می دهند، خیلی قوی و تاثیرگذارند. اغلبِ آن ها که می نویسند، مدام در حالِ تشریحِ وضعیتِ قهرمانشان هستند. هیچ بعید نیست که او شخصی ضعیف، بی حوصله، بی علاقه به فعالیت های جمعی، اعصاب خُرد، یا چیزی از این دست باشد. هیچ بعید نیست که فردی معمولی، با هیجاناتِ لحظه ایِ بی مورد باشد. ولی هرچه که باشد، قهرمانِ زندگیِ اوست. هرچه باشد، کسی است که او دارد زندگی اش می کند. یا می خواهد که زندگی اش کند. حالا، اینجایی که من نشسته ام، قهرمانِ زندگیِ من، مردِ جوانیست، که نشسته پُشتِ میزش، و آهنگ های کلاسیک گوش می کند. و از مهمانی و جاهای شلوغ خوشش نمی آید. از واکنش های سریع و دنیای پر هیاهو خوشش نمی آید. این قهرمان، اغلب به این فکر می کند که چه حرف هایی را باید با بقیه در میان گذاشت، و چه حرف هایی را نه. روزهایی مثل امروز را با همه نگرانی هایش برای بیرون رفتن از خانه انتخاب می کند. و احساس می کند، آرامشی در پسِ بعضی هیاهو ها هست. اگرچه هرگز مطمئن نمی شود. ولی این کار را می کند و یادِ حرفِ یکی از دوست هایش می افتد که می گفت من همیشه سبک سفر می کنم. یعنی هیچ چیزی با خودش نمی برد. یک چمدان بزرگ نمی بندد. روی لبِ قهرمانِ قصه من لبخند نمی نشیند، ولی مثلِ Max قصه مری اند مکس، توی ذهنش لبخند می زند. قلبش پر از احساس است و همیشه به دنبال راهی می گردد برای بیانش!
کسی از آن دورها هی صدا می زند. صدایی محو، که تا به من برسد صد بار دور و نزدیک می شود با ذره های پراکنده غبار. و قلبم فشرده می شود، خودم را کمی تکان می دهم. انگار که خشک شده ام و پنجره را می پیمایم با چشمانم. کسی که بغض کرده، صدایم می زند. صدایی دور، که صد بار دور و نزدیک می شود. گرفته و غمگین. می خواهم صدا را دنبال کنم. ولی توی گیجی و گنگیِ یک خوابِ تکراری، می روم سمتِ آشپرخانه. نور، خودش را فرو می کند توی چشم هایم. کسی از دور نگاهم می کند. نگاهی که پیچ و تاب می خورد، نگاهی که نمی دانم سرد است یا غمگین. توی آشپزخانه تحرکِ لرزانِ صداها و نورها را می بینم. خیره می شوم به قوری. می نشینم جایی که هیچ جا نیست. مثل اینکه دورم. باید دستم را سایبان چشم هایم کنم که ببینم کسی را آن دورها. زمان، روی سقف آنقدر عقب می رود که از آن بالا پرت می شود پایین. وسط خیابان، بوق می زنند. و می بینم که یک ماشین چپ می کند. کسی مرا صدا می زند. کسی مرا نگاه می کند. زمان آسیب دیده. درِ یخچال را باز می کنم. شیرِ سرد، یا چایِ داغ. این انتخاب خیلی حیاتی است. قلبم را می خواهم باز کنم، ابروهایم گره خورده. معده ام درد می کند. بدنم خشک شده. سرو صدایی شده توی خیابان. زمان، خودش را روی خیسیِ آسفالتِ باران خورده رها کرده. آهن ها دور و برش هستند. رنگ نیست. تا جایی که چشم کار می کند خبری از رنگ نیست. از ته گلویم صداهای عجیبی می آید. و کسی نزدیک می شود. صدای کسی که نگاهم می کند نزدیک می شود. صدایی که صدایم می زند. چای را انتخاب می کنم. زمان بی حس شده. دورش کروکی می کشند. چند تا بچه که سرشان را از یک پنجره بیرون آورده اند می خندند، ولی یکی آنها را می کشد تو. شاید تنبیه شوند، شاید هم نه. خوابم را به یاد می آورم. مثل یک کرم، که توی سرِ آدم وول بخورد، می توانم تحرکِ زمان را در ذهنم احساس کنم. صدا نزدیک تر می شود، و بالاخره از حنجره ام بیرون می آید.
و واژه ها نا ایستا ترین نقطه هایند در عالم. من که نه بلدم مثل آدمی زاد، غم را که رها می کنم به جای ماتم به شادی رو بیاورم، نه ذهنم را به کنترل اراده ام در آورده ام، نه بلدم حتی مثل بقیه فیلم را تا انتها با اشتها ببینم، نه زندگی آنقدر برایم جذاب است که هر لحظه اش را ببلعم... فکر می کنی اگر بخواهم همه این ها را به هم ببافم صبح نمی شود؟ معلوم است که عادی بودنِ من و پذیرشِ اینکه همه به این نوسانات عجیب دچارند، دردی دوا نمی کند. به این قافیه ها که نگاه می کنی، منظورم شعر است، خنده ات می گیرد که چقدر وقت صرفشان شده. به بی ربطیِ یک سری جمله که در سر می چرخند، به بی تفاوتیِ یک سری آدم که در شهر... و همه را به هم وصل می کنی، لحظه به لحظه تا نقطه ای را که نا ایستاست، ایستا کنی. بگذاری جایی، گوشه ای جا بگیرد، در ذهنت، یا جسمت!! نقطه ای که بهش می گویی واژه. چه واژه ای آن هم! آن همه واژه، سرتاسرِ دنیا توی مغزهای آدمیان ووول می خورد، نه به این خاطر که دردی دوا شود، که به ذاتِ خود، که بی اختیار، و می خواهی بفهمی هر یک چه می خواهد از جانِ آدمیزاد و بی فایده. من نه این بار را به راحتی به دوش می کشم، نه از لحظه می گریزم، نه به بی خیالی پناه می برم. که خیال مثل یک مرغِ پرکنده در روحِ آدمیست. روح، این واژه ناگزیر، این لعنتِ ابدی که به جان هر کسی می ریزد. و در عینِ حال از جان نشات می گیرد. خنگ شده ام، بیش از همیشه، و در پیِ چیستیِ این پدیده، زار می زنم. نه کسی هست که کنایه هایم را به زندگی بشنود، نه کسی که طاقت بیاورد، و در عینِ حال می فهمند. همه. همه علامه دهرند. همه، هستی را به شکلی گرد، تصور می کنند، گرد که دورِ خود می چرخد! هستی، این چرخشِ ابدیِ مسخره: به دورِ خودش.










