یادداشت ها (روزانه)
جملات بی معنی و Brain Storming ! نویسنده: no one - پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

شاید احتیاج به یک طوفان فکری باشد برای اینکه بتوان جملات بی معنی را کشف کرد. برای شروع، اولین جمله بی معنی ای که به ذهنتان می رسد را بنویسید. به بهترین و خلاق ترین جمله از طرف وبلاگ جایزه می دهیم. اینکه چه جایزه ای می دهیم بستگی به اسپانسرها دارد.

پی نوشت: اگر کسی هم دوست داشت اسپانسر شود پیام خصوصی بگذارد.

پی نوشت بعدی: اگر تعداد کامنت ها کم بود، این مسابقه برنده ای نخواهد داشت!

  نظرات ()
چشم های تو! نویسنده: no one - پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

چشم های تو درست شبیه چشم های قورباغه هستند. برای همین دوستت دارم. باور کن فقط برای همین...

 

  نظرات ()
عمومیت دادن به هر چیزی می تواند مخرب باشد! نویسنده: no one - دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

متاسفم که دغدغه خیلی از آدم هایی که می شناسم "لذت" است، و آدم های خاص تر، دغدغه شان در زندگی صرفن "دانستن" است و خیلی متاسفم که کمتر کسی هست که به "فهمیدن" و "درک کردن" بیاندیشد. در واقع این مشکلی است که خیلی جدی بین مردمِ این زمانه مطرح است. "فهمیدن" مستلزم تنهایی و تفکر عمیق است و قطعن کمتر کسی حوصله این چنین تنهایی ها را دارد. و اغلب آنها که ادعای روشنفکری دارند و کتاب خوان های عصر ما محسوب می شوند همه اهتمام خود را به بیشتر و بیشتر "دانستن" اختصاص داده اند. چنانکه کنجکاوانه همه چیز را زیر و رو می کنند و بدون اینکه بتوانند تحلیل فردی ای درباره چیزهایی که می شنوند و می خوانند و می بینند داشته باشند، خوشحال از اینکه تجربه ها را از سر گذرانده اند، به این امید که "اتفاق" خود به خود درونشان رخ دهد، و آدم های احتمالن "دانا" یا "روشنفکری" شوند، به این امید که اطلاعات عمومی زیاد و تشویق و حیرت دیگران از این همه نام و نظریه ای که شنیده اند و می دانند، می تواند چیزی به ارزششان اضافه کند، مدام در این وادی تلاش می کنند. و من همچنان معتقدم که این کار بس عبث است و موجوداتی "بی اراده" و بی اختیار به وجود می آید که تکرار کننده حرف دیگرانند!

و مسئله دیگری که به آن فکر می کردم درباره "ذات" بود. چیزی که همواره تلاش کرده ام از زیرِ بار آن بیرون بیایم. چیزی که معتقدم تا حد خوبی وجود خارجی ندارد. ذات بی معنا می شود وقتی به انسان نگاهی اگزیستانسی داشته باشیم. وقتی احساس کنیم انسان وجودی است که ماهیتش را خود می سازد. و گرچه هرگز نمی توان ژنتیک، و تاثیر محیط را نادیده گرفت. اما اختیار انسان شاید بتواند نقشی ماورایی درباره این ها بازی کند. چیزی که مرا متوجه ذات کرد، بحث هایی پیرامون "خوبی" بود. گذشته از بحث های پیچیده در باب "فلسفه اخلاق" ترجیح می دهم به بیان ساده افکارم بپردازم. سوالی اساسی که شاید تا حدی به تجربه به آن رسیده باشم این است که آدم خوب - به این معنا که بعد از گذشت زمان و شکل گیری شخصیت عمومی اش، فارغ از اینکه این خوبی، ذاتی است یا اکتسابی، بتوان او را خوب محسوب کرد - چه فرقی با آدم بد دارد، در زمانی که شکل رفتار و فرم عقایدشان شبیه به یکدیگر است. این سوال ممکن است بارها و بارها در بخش های مختلف زندگی رخ دهد. به نظر من اینکه یک حرف را چه کسی بگوید، یا اینکه یک کاری را چه کسی انجام دهد در اعتبار و خوبی و درستی آن حرف یا کار تاثیر زیادی دارد. مفاهیم درست را اگر آدم غلطی به کار ببرد می تواند منجر به زشت ترین اتفاقات بشری بشود. برای همین است که حمله هایی که به روشنفکری، دموکراسی، حقوق بشر و ... می شود، گاه بیشتر از هر چیز متوجه آدم هایی است که پشت این مفاهیم اند. و البته گاه به حق است. و اگر روشنفکری یک مفهوم "خوب" پنداشته شود، قطعن انسان هایی یافت می شوند که با دفاع ازآن، آن را لجن مال کنند! یا اگر به عنوان چهره های مطرح این حوزه معرفی شوند. این مثال درباره خیلی چیزهای دیگر هم صادق است.

 

  نظرات ()
دلهره های تنهایی نویسنده: no one - جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

هوا دم دارد. گرمم است. باران آرام می بارد. از پشت پنجره صدایش را می شنوم. بویش را احساس می کنم. روی تختم نشسته ام. امروز را دوست داشتم. همه چیزش جور دیگری بود. شاید جور بود همه چیزش. نمی دانم. خستگی خسته ام می کند. آدم های زندگیم را به یاد می آورم. مسیر زندگیم را، همه چیزش را. به یاد می آورم تک تک لحظه هایی را که فکر کرده ام چیزی رنگِ تازه ای دارد. که هیجانی کوچک از خود بی خودم کرده است. و حالا تنها و خسته و خواب آلود نشسته ام روی تخت. که کلمات را تایپ کنم و به یاد بیاورم که یک ماشین تحریر، دیشب چقدر ذوق زده ام کرده بود. دلم تنگ است برای خودم. برای زندگیِ خودم. برای امیدوار بودنِ بیش از حدم. برای نوشتن های ناگهانی، و حرف زدن های بی وقفه با خودم. سکوت تازگی ها روانیم می کند. سکوت مثل خرده شیشه هایی می ماند که از تصادفی سهمگین به جا مانده است. توی گوشت آدم فرو می رود. دلم شلوغی می خواهد و ناهشیاری. مستی و بیخودی می خواهد. دلم می خواهد جایی مثل خلاء خودم را رها کنم از هرچه نا امیدی و خستگی و فکرهای بی سرانجام است. و حالا بوی باران خوب است. صدایش هم... پلک هایم سنگین شده اند. خوابم گرفته است. فردا جمعه است و زندگی را دوباره شروع خواهم کرد. بی حرف، بی حدیث، بی نا امیدی!

 

  نظرات ()
چقدر توضیح بعضی درگیری های ذهنی سخت است! نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

برای یک لحظه هم که شده تصور کنید هیچ نگاهِ پیشینی ای راجع به هیچ موضوعی ندارید.

تصور کنید مقداری آب آشامیدنی هستید، با این فرض که آب هیچ تصوری راجع به مسائل و موضوعات پیرامونش ندارد. یا حتی دیدگاهش راجع به خودش هم مشخص نیست و اصلن دیدگاهی نمی توان برایش متصور شد. می دانم اگر آن فیلم هایی را که نشان می دهد چینش مولکول های آب (یا چیزی توی همین مایه ها) هم نسبت به موزیک ها عکس العمل نشان می دهند دیده باشید الان دارید فکر می کنید که همه کائنات احساساتی اند و درک و فهم دارند. شعور دارند و دنیایی برای خودشان دارند که ما چون نمی شناسیمش اینطوری درباره اش قضاوت می کنیم. مثلن اگر آدم از نگاه یک اسب به دنیا بنگرد چه می بیند؟ چه انتظاراتی خواهد داشت؟ چه قضاوت هایی، چه برداشتی از هر اتفاقی و ...

اما الان موضوع چیز دیگری است. بیایید فرض کنید کمی آب توی یک لیوان هستید و هیچ طرز فکری در ذهن شما شکل نگرفته. هیچ حالتی را متصور نشوید. بعد ببینید آیا معنای همه چیز نمی تواند کاملن متفاوت باشد از آنچه تا به حال اندیشیده اید؟ مثلن شاید دیگر آبلیمو به نظرتان ترش نیاید و شاید اگر از ارتفاع چند صدمتری در حال سقوط بودید، اینکه بدانید خواهید مرد هیچ دلهره ای حتی برای یک لحظه در شما به وجود نیاورد!

یا مثال واضح تر: شاید رفتن توی روده های یک انسان برایتان علی السویه باشد و بعد نقشی را بپذیرید که الان فکرش را هم نمی توانید بکنید...

ممکن است تصور کنید این امکان پذیر نیست. همانقدر که امکان پذیر نیست یک دایره در طبیعت یافت، یا همانقدر که مفهوم نقطه غیر قابل نمایش است. اما احساسِ من درباره فکر کردن، و بازیابیِ حقیقت چنین حالتی است. یعنی باید از قید و بندِ آنچه که در شکل گیریش نقشی نداشته ایم رها شویم. در واقع اگر بتوانید اینقدر خالص بشوید از چیزهایی که توی مغزتان خورانده اند، می توانید امیدوار باشید که جایی برای درکِ چیزی نزدیک تر به حقیقت باقی گذاشته اید. وگرنه تا ابد یک سری مهملات را تکرار می کنید. تکرار می کنید تا امورتان به نحوی که باید - و این تصور را به شما داده اند که باید- بگذرد!

 

  نظرات ()
دارم علی لهراسبی گوش میدم و بارون می باره! نویسنده: no one - یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

چیزی هست که باید از بین این زندگی هر روزه کنار گذاشت. این زندگی که انگار بی توجه به بودنت، به چگونه بودنت پیش می رود. می دانی از چه حرف می زنم؟ از آن لحظه های گپی که می افتد بین کارهایت، بین حرف هایت. از آن لحظه هایی که توی فکر فرو می روی. از آن لحظه هایی که ازت می پرسند چرا ساکتی؟ از آن لحظه هایی که اوج گرفته ای، یا شاید یک جایی غرق شده ای، یا فرو رفته ای... کی می داند که درونِ تو چیست؟ تلاطم است یا آرامش؟ چه کسی می تواند این حدس را درباره ات بزند که دلت گرفته یا از شادیِ بیش از حد می خواهی ساعت ها اشک بریزی؟

راضی نمی شوی، رضایت انگار در وجودت رنگ باخته. لحظه هایی هست که احساس می کنی آرامش یافته ای و چه زودگذرند این لحظه ها.

امروز فکر کردم که چقدر خودِ خودش بود. چقدر زندگی را آنطور که می پنداشت زندگی می کرد. و غبطه خوردم به حالش. به اینکه انگار باید و نبایدی نبود برایش. و دلم چنین زندگی ای خواست، چنین بودنی. بعد به یاد آوردم که هر روز آدم هایی را می بینم که خودشانند. که خودشان نیستند حتی. آدم هایی را کشف می کنم که می خواهم شبیه شان باشم. و آدم مگر چقدر می تواند شبیه همه باشد؟!

 

  نظرات ()
تا خود صبح! نویسنده: no one - شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

و در شبی رویایی، که ستاره های آسمان را می توان شمرد

در شبی که تاریکی اش را دوست دارم

و قدم زنان می توان تا انتهای هر راهی رفت

شبی که مثل هیچ شب دیگری نیست

سکوت، خیره کننده ترین نوری است که از آسمان می بارد.

به این باور، به این باورِ خوبِ باورنکردنی فکر می کنم

به این لحظه های نابِ فراموش نشدنی نگاه می کنم

به جریانی از هوای تازه که روی پوستم می غلتد

و انگار دنیا را به من بخشیده باشند،

شب هایش را در آغوش می کشم.

شب هایی که هرگز تکرار نمی شوند.

شب هایی که به اندازه همین امشب، یکتا و خوب اند

و در این شب ها، من تنها ترین ستاره ها را دنبال می کنم

تا خودِ صبح.

 

  نظرات ()
وقتی راه می روم... نویسنده: no one - دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

کودکی، همواره پر از شور و شوق و آروزهای بلندپروازانه است. کودکی از خواستن سرشار است. و کودکی، با ما بزرگ نمی شود. کودکی، انگار کم کم می میرد. کم کم همه آن آرزوها جایشان را به یاد گرفتنِ تلاش های خستگی ناپذیر برای به دست آوردنِ حداقل ها می دهند. حداقل هایی که ما را راضی نمی کنند، ولی اطرافیانمان را چرا. حداقل هایی که خیلی در زندگیِ واقعیِ آدم بزرگیِ مردم عادی حائز اهمیت اند. چیزهایی که با آن ها جایگاهت را مشخص می کنند. موفقیت و عدم موفقیتت را. و بر اساسِ آن به تو امتیازهایی حداقلی می دهند. چیزهایی که در کودکی فکرش را هم نمی کردی که نیازمندش باشی.

کودکی، از این جهت بسیار وسیع تر و بلندتر است. و اوجِ احساساتت را انگار جز در کودکی تجربه نمی کنی. و حالا، دائم به این فکر می کنی که با واقعیتِ امروزیِ زندگیت چه خواهی کرد؟ حالا که آن همه شوق و شور جایش را به سطحی از خواسته های حداقلی داده است... آن همه خواستن های بزرگ، با ضربه های ناگهانیِ خشم و نفرت، با نرسیدن های مکررِ زندگیِ واقعی، با چشم گشودن به دنیاهای کوچک و سطحیِ آدم های کوچک، موجودات ریزِ خزنده در سطحی نرم از بی قیدی و بیهودگی، از هم پاشیده و ذره ذره اش را که مثل گرد و غبار در هوای زندگی پراکنده اند، نمی یابی... حالا با این همه دوری از خودت و آرمان هایت که رنگِ زیبایی و خوبی را با خود داشته چه خواهی کرد؟

وقتی راه می روم، کلمات بیشتر جفت و جور می شوند، وقتی می نشینم، دلم می خواهد از قالبِ چوبیِ آنچه از خود می شناسم رها شوم، و روی کوه های بلند، استوار و بی دغدغه به تماشای آسمان بایستم!

وقتی راه می روم، به این فکر می کنم که کاش ذهنم را روی کاغذ پهن می کردم، و روی نقشه ای که از دنیا در آن ترسیم کرده ام، خانه ام را پیدا می کردم. جایی که هویتی مستقل از همه مکان های روی زمین به من ببخشد. وقتی راه می روم، دوست دارم کسی ذهنم را بخواند و همه کلمات را تایپ کند. که بعد، وقتی می آیم بنشینم و بنویسم همه شان پر نکشند و بروند، که ذهنم درگیرِ چیزهایی نشود که حداقلی است. چیزهایی که صرفن مرا از مردن نجات می دهد. که باعث می شود "دیگران" فکر کنند موفقم! که تحسینم کنند. که از زندگی و از آدم ها کم نیاورم. و هرچه در تعریفِ آدم های حداکثری از زندگی می گنجد را به جا بیاورم...

  نظرات ()
I need time نویسنده: no one - شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

امروز باران بارید. بارانِ خوبی نبود. چون خسته بودم. توی ترافیک بودم، جایی توی ترافیک بودم که دوستش نداشتم. امروز، روز خوبی نبود. چون رفته بودم سازمان! جایی که چند روز است کار می کنم. جایی که خیلی جدی است. و نتیجه کار امروزم اصلن رضایت بخش نبود. شاید این بخشی از زندگی باشد. شاید یادگیری، همین جاهاست که اتفاق می افتد. نمی دانم!

من احتیاج به وقت بیشتری دارم. بیست و چهار ساعتِ شبانه روز برای همه فکرهایم کم است. برای زندگی وقت کم می آورم. برای فهمیدنش احتیاج به وقتِ بیشتری دارم.

خب، نوشتنم نمی آید زیاد. خوابم بیشتر می آید ولی. خواب، خواب، خواب، دارم فراموشت می کنم. دلم برایت تنگ می شود، باز هم پیش ما بیا. لا اقل ایمیلی چیزی بفرست J

 

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها