یادداشت ها
(روزانه)
آدم های عوضی
نویسنده: no one - دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
آدم های عوضی عنوانی است برای یک سری از آدم هایی که به طور خیلی عادی با آنها سر و کار داریم. معمولن شاخ یا دم ندارند، و اغلب در برخوردهای اول، و گاهن در چندین برخورد بعدی نیز قابل شناسایی نیستند. این آدم ها، در تیپ ها و ظاهرهای متفاوتی نمود می یابند. یعنی نمی توان هیچ صفت ظاهری مشخصی به آنها نسبت داد. گاهی بسیار اغواگر و گاهی نیز بسیار منزجرکننده هستند. آدم های عوضی، شاید ذاتن عوضی نباشند، و این تاثیر محیط یا نحوه تربیت فکری شان باشد که از آنها چنین چیزی ساخته. در واقع نمی توان به راحتی آنها را محکوم به زشتی درونی کرد. و حتی ممکن است همین آدم ها به مرور زمان و یا در اثر اتفاقات خیلی عجیبی که در زندگی شان می افتد، رشدهای چشمگیر و تغییرات اساسی یابند. ولی معمولن این قبیل اتفاقات به ندرت پیش می آید، و اغلب اراده و خواست زیادی در جهت تغییر در چنین آدم هایی دیده نمی شود.
این دسته از آدم ها، در زندگی همه ما پیدا می شوند و شاید حتی خودِ ما به طور دقیقی در تعریف این گروه بگنجیم. آنها اغلب در زیر لایه هایی از تظاهر، شخصیت عوضی خود را می پوشانند و گهگاه شاید بی آنکه خود بخواهند، این وجه زشت درونی خود را چنان بروز می دهند، که شما را به شگفتی می اندازد.
یک راه موثر شناساییِ این آدم ها این است که ببینید برای رسیدن به اهدافشان چقدر اخلاق درونی را زیر پا می گذارند و چه مرزهایی را می درند. خیلی وقت ها، ما آنقدر شیفته موفقیت های انسان ها می شویم، که یادمان می رود به مسیر دستیابیِ این موفقیت ها فکر کنیم. مسئله عرضه، شاید همه بی قیدیِ چنین آدم هایی را در نظر ما بپوشاند. یعنی احساس کنیم همینکه توانسته "به دست بیاورد" می تواند توجیه گرِ همه بی اخلاقی ها و زیر پا گذاشتن شخصیت و غرور انسانیِ خودش و دیگران باشد!
آدم های عوضی، توی جزئیات، و در واقع عکس العمل های کوچک زندگی، خود را نشان می دهند. آنها معمولن جز به منفعت خویش نمی اندیشند. نگاهی به دور و برتان بیندازید تا ببینید چقدر از این آدم ها توی زندگیتان هست. پیشنهاد من این است که به جای جمع کردنِ این آدم ها دورِ خود و تلاش برای توجیهِ بدی هایشان، از دایره زندگی آنها خارج شوید، تا از آسیب های جدی روحی که در انتظارتان است در امان بمانید.
یادداشت روزانه سه
نویسنده: no one - جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

تلاش می کند شبیه پیرمردها رفتار کند. ساعتش را تنظیم می کند، کت و شلوارش را می پوشد. کلاه سرش می گذارد. نزدیک خانه می دهد کفش هایش را واکس بزنند. تا پارک پیاده راه می رود. آرام و سنگین. توی پارک، به بچه هایی که دهه بیست زندگی را می گذرانند نگاه می کند. کمی با آنها فرق دارد. دورِ هم جمع شده اند و به چیزهای بیخودی می خندند.
بچه های کوچک تر را نگاه می کند که می دوند، بی هیچ نشانی از خستگی این کار را می کنند. زمین می خورند، گریه می کنند و توی سر و کله هم می زنند.
او زیادی جدی است و سعی می کند قدم هایش را صاف و موقر بردارد. کسی از کنارش می گذرد و سلام می دهد. دستش را به سمت کلاهش می برد و با لبخند و احترام سلام می کند و به پیاده روی هر روزه اش ادامه می دهد.
بعد جایی در سایه درختی می نشیند. از توی کیف کوچکش کتابی بر می دارد. و آرام مشغول خواندنش می شود. کسی کمی آن طرف تر متوجهش می شود. تخته شاسی و قلم و کاغذش را بر می دارد و مشغول طراحی از او می شود. به سرعت طرحش را می کشد و سعی می کند به اصلاح کردنش. او تکان نمی خورد. همینطور به مطالعه اش ادامه می دهد.
وقتی به خانه می رسد، لباسش را عوض می کند و دوش می گیرد. دختر کوچکی که موهایش را بافته است برایش چای درست می کند. بعد از حمام روی کاناپه می نشیند، دخترک برایش چای می آورد. دخترک را می بوسد و در آغوش می گیرد. بعد هم از توی کمد اتاقش یک بسته بیرون می آورد و به دختر می دهد. قشنگ ترین عروسک دنیا!
دوباره روی کاناپه می نشیند و تلویزیون را روشن می کند. چایش را با لذت و آرامش می نوشد. بعد از اینکه مستندی از زندگی حیوانات می بیند روزنامه ها را ورق می زند. بعد به اتاقش می رود و پشت میز کارش می نشیند. لپ تاپ را باز می کند و داستانش را دوباره مرور می کند. به جایی رسیده که دیگر ادامه دادنش سخت است.
بیست و سه سالگی، همان سنی است که می تواند به پیر شدنش بیاندیشد. دائم به این فکر می کند که چطور زمان اینقدر زود گذشت؟
خخمخخ
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
ننویس این همه کلماتی که باید جایی آرام بخوابند. ننویس و اینها را هدر نده. ننویس. این کلمات طفلک را نمایش نده.
وقتی توی ذهن، کلمه ها ترتیب خاصی می یابند خلاقیت می میرد. دفن می شود زیر انبوهِ ساختارهای شکل گرفته. رها نمی توان شد. رها کن. رها کردن، یعنی بیرون آمدن از زیر بار یک چیزی که فشار می آورد به ذهن. ذهن، خالق می تواند باشد به تنهایی؟ منظورم خالق است نه کاشف!
کلمه ای جدید بساز. با معنیِ جدید. نه کلمه ای جدید با معنیِ قبلی. برای این کار باید یک معنیِ جدید بسازی. یعنی باید خلق کنی. خلقی که واقعن نو باشد. اصلن مفهوم می تواند خلق شود؟ یا همه مفاهیم از قبل بوده؟
فکر کن. فکر کن. کلمه جدید: خخمخخ. مثلن همین. تلفظش مهم نیست. معنیش چه می تواند باشد که جدید باشد؟ مثلن چیزی که وجود ندارد. که یک مرتبه به وجود می آید. چیز، یعنی ماده؟ یا یعنی مفهوم؟ مفهوم مستقل از هرچه که بوده؟ یا مفهومی که باز با مفاهیم توضیح داده می شود؟ ببین. جدا نمی شود. هیچ چیز از گذشته برای یک لحظه جدا نمی شود. شِت!
خخمخخ می تواند به این معنی باشد: تلاش ناموفقِ انسانی درگیر، برای خلقِ واژه ای جدید که معنیِ جدید و مستقلی از مفاهیم داشته باشد.
کاش بتوان فرهنگ واژه تازه ای ساخت. که هر روز کلمه ای بدان افزوده می شود و هیچ چیزش ثابت و همیشگی نیست. اصلن کاش دنیایی بنا شود که همینقدر سیال باشد، ناموزون، بی انتها، بی نظم! در واقع جوری که هیچ کس توش دوام نیاورد.
گاهی اتفاق می افتد
نویسنده: no one - سهشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

photo by: Yasin
انگار قد کشیده باشی در آبیِ آسمان،
انگار قلبم را با خود برده باشی
به جایی دور...
تکه هایش را برایم بفرست
توی کلمات بپیچشان
و بینداز توی رودخانه چشمانت
هر از چندگاهی که نگاهت جاری می شود
رو به من.
برای تو می نویسم
نویسنده: no one - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
1. چند روز پیش وقتی می خواستم موهایم را خیلی کوتاه کنم دلهره داشتم. همیشه توی این مسئله شک دارم که وقتی موهایم کوتاه تر است بیشتر کم پشتی اش (نمی خواهم از واژه کچلی استفاده کنم!!) معلوم می شود یا وقتی بلندتر است! با این حال رفتم و دلم را زدم به دریا. بعد دیدم زیاد هم بد نشد.
توی سلمانی، ممدآقا درباره سیاست حرف می زند. دیرم شده، خودم اشتباهی بحثش را باز کرده ام و حالا توی آینه باید چشم بدوزم به چشمهایش وقتی کارش را رها کرده و درباره سه نوع دین اسلام حرف می زند. دین فقهی، دین تطبیقی و دین انطباقی. بهتر از همه اینکه از شریعتی برای حرف هایش استدلال می آورد: "شریعتی می گوید فکرت باید زیبا باشد، اگر فکرت زیبا باشد لخت هم بیایی توی خیابان اشکالی ندارد، ولی کسی که فکر زیبا دارد بدن زیبایش را به کسی نشان نمی دهد." اینها را در توجیه دفاعش از مذهب منتخب گروه منتسب به م.ر و همسرش که فراخوان تظاهرات ده روزه تا سرنگونی داده اند می گوید. اینها را می گوید که ثابت کند آن آدم هایی که بعد از انقلاب آنها را به نام منافقین می شناسیم آدم های فوق العاده ای هستند که ما را نجات می دهند. وقتی درباره فکر زیبا صحبت می کند پسری هم سن و سال مرا می بیند که روی ویلچر سعی می کند از پیاده رو به خیابان برود. فکر می کنم دچار مشکلاتی شبیه سندروم داون است. تعادل زیادی ندارد. به شاگردش می گوید که موهایش را برایش با ماشین بزند. ممدآقا برایم توضیح می دهد که چقدر این بچه عاطفی است و چقدر باصفاست. وقتی نگاهش می کنم می بینم راست می گوید. پسر خیلی مهربانی به نظر می رسد. خنده از روی لب هایش محو نمی شود. ممدآقا آرام تر برایم ادامه می دهد که وقتی بهش می گوید ناقلا، جواب می دهد: خودتی!
ممد آقا کلی به هیجان و ذوق آمده است. انگار از میان همه حرف های سیاسی و همه گره های زندگی راه گریزی یافته باشد. بعد به من اشاره می کند که: ببین چی میگه. رو می کند، به آن پسر روی ویلچر و می گوید: ای ناقلا! او هم با خنده جواب می دهد: ناقلا خاله ته! ممد آقا از ته دل می خندد، می گوید: می بینی؟ دیگه نمیگه خودتی، میگه خاله ته... و باز قهقهه می زند و رو به پسر می گوید: ما با هم دوستیم، مگه نه؟ او هم می گوید: آره، می دونم.
2. دیروز، همه وجودم دچار سردرگمی بود. انگار هیچ چیز را درست نمی فهمیدم. گیج بودم. آدم یک وقت هایی خیلی عصبی و پریشان می شود. خودش هم نمی داند چرا. سرش درد می گیرد، قرص نمی خورد، چون نمی خواهد بهتر شود. دیروز از آن روزها بود. مضطرب بودم، خستگی را توی رگ هایم تزریق کرده بودند. هی به خودم نهیب می زدم که خوب باش، خوب باش.
این چیزها را برای تو می نویسم که بگویم این همان وجهی از زندگی است که دنبالش می گشتم. این همان واقعیت محض است که با آن مواجه شده ام. و دوست دارم تو نیز با این واقعیت مواجه شوی، تو نیز آنقدر قوی شده باشی در کشف استعدادهایت که بتوانی از دل واقعیت، عشق را بیرون بکشی، و با همه وجود به زندگیت عشق بورزی. این را برای تو می نویسم.
صبح و شب
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
عزیز جان؛
انگشتم را که می کشم روی لب هایت، صبح می شود!
دلواپس هیجان هایم هستی،
می گویی: حواست به قلبت باشد...
می خندی و من توی چشم هایت نفس می کشم.
چشم هایت را می بندی و شب می شود.
عزیز جان،
این فقط طرحی از زندگیست.
این سایه است، سایه تکرارشونده ی مدام...
نباید زیاد به آن دل بست،
مثل یک شبح است که یک روز از پشت پنجره زود رد می شود.
هرچه هم اصرار کنی کسی باور نمی کند!
می دانم عزیز جان، خودت با چشمِ خودت دیدی...
می دانم!
یادداشت روزانه دو
نویسنده: no one - دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩
درست نمی توانم بخوابم. دلهره های مختلف خوابم را آشفته می کنند. دائم به روزی فکر می کنم که همه چیز روبراه شده باشد. روزی که حالم بهتر باشد. امروز این موضوع را به یاد آوردم که ممکن است چنین روزی هرگز از راه نرسد. برای پذیرش واقعیت کمی خسته ام. توی واقعیت همیشه ترس هست و اضطراب. یک جور آشفتگیِ مدام از اینکه نمی دانی این چیزی که اینقدر تلخ و سیاه می نماید، خود زندگی است، یا بیشتر یا کمتر حتی؟
سال شمار زندگی کافکا را از آخرِ کتاب "نامه ای به پدر" می خوانم. همذات پنداری خیلی خاصی که با کافکا دارم، زندگیم را و در واقع بخش خیلی بزرگی از افکارم را تحت تاثیر قرار می دهد. همیشه از چنین واقعیتی می گریزم. همیشه احساس می کنم آدم های ضعیف، کسی را در زندگی تا این حد بزرگ می کنند. ولی در این مورد باید توضیح بدهم که او فقط یک حس را در من زنده نگه می دارد و آن هم حس "نوشتن" است. یعنی زندگیِ من به طور محسوسی به نوشتن ربط پیدا می کند و هربار که چیزی می نویسم انگار از سفری به بهترین جاهای دنیا برگشته باشم، دوباره شوق زندگی را باز می یابم.
کتاب های تازه، رنگ ها و طرح های خیلی خوبی دارند. جوری که آدم را به خواندن مشتاق تر می کنند. گاهی اوقات که از جلوی ردیف کتاب های کتابخانه ام رد می شوم، چشمم به شیرازه هایشان می افتد و سریع همه آن ها را که دیده می شوند مرور می کنم. به این فکر می کنم که وقت می خواهم تا نخوانده ها را بخوانم و بقیه را ورق بزنم...
دیگر حسرت وقت هایی را که از دست داده ام نمی خورم. همه آن وقت ها را جوری گذرانده ام که حالا بتوانم توی آینه که به خودم نگاه می کنم احساس کنم از زندگی و شیوه ای که برای زیستنش انتخاب کرده ام راضیم. و می توانم حوادث تلخ و شیرین را کنار یکدیگر بچینم و با خود فکر کنم که: آه، لحظه های بیشمارِ من، کاش نزدیک تر بودید تا در آغوشتان می گرفتم...
مفهوم حوصله و روزی که در کشور من خیلی هم خاص نیست
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
امروز صبح درست وقتی که مشغول آخرین تلاش هایم برای نگه داشتنِ چیزهای به درد نخور توی ذهنم بودم استادم، آقای دکتر "ص" بالای سرم ظاهر شد و گفت: امتحان نیست! بعد خندید و توضیح داد که شوخی نمی کند و امتحان در همان روز مقرر برگزار می شود.
بعد توی دلم شانه هایم را بالا انداختم و خواب نیمه کاره دیشب را مرور کردم و احساس های متناقضی در جریان بود که تصمیم گرفتم زودتر بروم سازمان کذایی. توی سایت با "م" حرف زدم و همین طور با دو تا "میم" دیگر. و با "ف" خداحافظی کردم که داشت می رفت شهرشان! صحبتم با "م" اول طولانی شد. درباره پروژه ای که با دکتر "ر" گرفته بودم و حرفِ رفتن و مقاله و این چیزها. "م" سوم قسمت هایی از کنسرت ابی را در دوبی نشانم داد که آدم های ابله هیچی نفهم پریدند روی سر و گردنش که مثلن ابراز علاقه کنند و پیرمرد را از صندلی پایین انداختند. داشتم بالا می آوردم!
بعد زنگ زدم به "پ" که قبل از رفتن ببینمش. کنار رودخانه فنی! توی حرف هایم با "پ" به این نتیجه رسیدیم که دنیا خیلی کوچک است. یک "میم" دیگر آمد. بعد یک دکتر "ص" دیگر به ما اضافه شد که استادم نبود با دوستش آقای "ع" و احساس کردم از خنده های ما حوصله اش سر رفت.
رفتم سازمان. با شلوار جین و کفش کتانی و کسی توجهی نکرد. برق رفته بود. تا دو ساعت بعد نیامد. آقای مهندس "الف" که مسئول پروژه است، سرش را گذاشت روی میز و دو ساعت خوابید. سرباز آمد و درباره مهندس "ج" حرف زد که جانشین رئیس سازمان است و خیلی مودب و محترم است. گفت هنوز مدرک مهندسی اش را نگرفته! تعجب نکردم زیاد. بعد هم با خانم "ق" و آقای "ع" درباره استادها حرف زدیم و بی سوادیشان. درباره سیلابس و اینجور چیزها که برق وصل شد. ولی نرم افزار مورد نظر بنده مشکل پیدا کرده بود! بعد خانم "ق" کامپیوترش را در اختیار من گذاشت. مهندس "الف" که تازه بیدار شده بود حوصله اش سر رفت. از ما می پرسید کی کارمان تمام می شود که زودتر برود پی زندگیش. مهندس الکترونیک است و مسئول پروژه ایست که هیچ ربطی به رشته اش ندارد. این هم تعجب نداشت البته.
حافظه ام بی حوصله شده و جزئیات بیشتری را به خاطر نمی آورد...
هیچ نبودن!
نویسنده: no one - یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩
و من به دنبال چشم های تو می گردم... چشم های عمیق تو که به جای نایقینی و اضطراب همیشگی روشنفکریِ وامانده از همه جا، به جای نگاه های کنجکاوِ به هیچ کجا دوخته، آرامشی عاشقانه در آنها می درخشد... آرامش و سکوتی که زیباست و دوست داشتنی...
و من به دنبال نگاهِ تو می گردم. نگاهی که سرشار است از زندگی و درکِ لحظه ها. لحظه هایی که بی هیچ نشانی از نیستی، پوچی و بی حاصلی به نوری از تو آغشته اند، که به هستی معنا بخشیده است. و من در انتظار این نگاه است که می توانم این روزهای منجمد را تاب بیاورم.
می دانی، من از این همه سطحی دیدنِ همه چیز خسته ام. دوست دارم در عمقِ هستی غرق شوم. دوست دارم روی این سطح، این سطحِ بی هویتِ عوضی، هیچ نباشم!
یادداشت روزانه یک
نویسنده: no one - جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
آیا چیزی مرا می رنجاند؟ این بدیهی است که چیزهای زیادی در زندگی، مرا می رنجانند. اما بیشتر تمرکز من بر این مسئله معطوف می شود که چگونه این رنج ها را بشناسم و چگونه از آنها رها شوم. رها شدن از رنج ها، به این معنی نیست که زندگی شادی را تجربه کنم. بلکه به این معنی است که کمتر رنج ببرم یا بیشتر احساس آرامش داشته باشم. برای بعضی از آدم ها خندیدنِ مدام و بی خیالی و دورِ هم جمع شدن و شوخی و تفریحاتی از این دست به نوعی شادی تلقی می شود. ولی برای من این کافی نیست. رنج های من درست در زمانی که قهقهه می زنم نیز بخشی از وجودم را پر کرده اند. نگرانی هایی که همیشگی اند. چیزهایی که احساس می کنم تا همیشه با من می مانند. اغلب احساسِ ناتوانی یا عدم موفقیت می تواند مرا برنجاند. این رنج همیشگی است از این رو که همیشه از انتظارات خودم عقب ترم. و هیچ گاه احساس نیرویی عظیم برای رفع نیازهایم را ندارم. در واقع ممکن است درست و دقیق بدانم چه چیزهایی باعث خوشحالیم می شوند اما اراده شروع و به انجام رساندنشان را نداشته باشم. اینطوری در یک دورِ باطل می افتم و حالم از خوب به بد تغییر می کند. و گاه این حال بد و عصبیت های مدام، این رنج های کوچک و بزرگ که از بخش های مختلف احساس و شعورم ناشی می شود خیلی طولانی می شود. نمود ظاهری می یابد، و انسان های اطرافم را می آزارد...
و هوا پر بود از چشمه های جوشان خاطره
نویسنده: no one - سهشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩
وقتی دلواپس بودم که زندگی از من متنفر باشد،
چشم هایم را به سختی باز کردم،
در سایه اوهام، رها شده بودم.
ردی از سایه ای را دنبال می کردم که نبود.
و هوا پر بود از چشمه های جوشان خاطره
گم شده بودم
در انبوهی از نمی دانم ها، ترس ها، دلهره ها...
درخت هایی که در هم تنیده اند را دوست دارم
به خصوص آنهایی که توی جنگل های بکرند...
زندگی بی تفاوت بود، مثل همیشه!
و چهره ات را به یاد می آورم که توی خودش بود.