یادداشت ها
(روزانه)
صدا و چیزهای دیگر
نویسنده: no one - دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
رادیو. بلندگو. ایستگاه: مرگ... گزارِش: صدا. مرگ... مرگ، نزدیک؛ نزدیک تر. بعد: بوووو قِ قطار...
تصویر. مبهم. زِن دِ گی: چشمان- بیرون زد .،، خسته، سرخ، قیافه: بهت،.. رنگ: پرید... ترس، ترس...
زمان.که.توقف... گوش. گوشه. اتاق. (زمان): مدام کِش... کِششششششششش میییییییییی آآآآآ....
خیال:باف، احمق، روااا نی... انتظااا رِ قط اا ر ایستگاه. صدا. رادیو: مرگ، مرگ...
هیا.هو، هیا.هو. اشک. نه. نریز، نمیر. رمق: نه... قلب: دیییییییید! روح: سر.گیجه. می فهمی؟ می فهمی؟!!
سکوت. در سکوت. ردّ ِ تو... حرف بزن. حرف بزن.
قطار: رسد. رسید. رسیدن... رسیدنِ قطار، قطارِ رسیدن! قطار-رنگ: عجیب: قرمز، زرد. سوت... سوت کشد: سرم!
سیاه شود. آنچه که. آنچه که بود آنچه که. {هست}. یک نفر. اتاق. گوشه! تاریکی. توو. تو ی ِ تاریک: خزیده: مچاله، له، لاغر، هق.هق، سرفه... بغلش. شاید، باید... باید... باید... سفت. نواز ِ(َ) ش، آرام، آآآآآآآآآآآآ رام......
جنگ؟ جنگ...! نه: بوقِ قطار. دل. پیچه، سر: گیجه، اِستِف. راغ.
یادداشتی شاعرانه برای تو...
نویسنده: no one - جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
دقایقی را برای من کنار بگذار
تو تازه شدن را به من هدیه کرده ای
و من نمی دانم برای جبرانش چه کنم
می خواهم یک روز از وقتم را به تو بدهم
یک روز از وقتی که تنها داراییم است
آه، من چه فیلسوفانه عاشقم!
شاید با خودت فکر کنی چه غیر رمانتیک...
ولی قول می دهم،
قول می دهم آن یک روز، فوق العاده باشد
قول می دهم زندگی را به تو بدهم
عشق را، نو شدن را، و هرچه تو را به هیجان بیندازد
تو فقط چند دقیقه ات را به من بده
چند دقیقه که به جای نگاه کردنت،
به جای لمس کردنت،
به جای هر کار عاشقانه تکراری
بکوشم رنگِ صدایت را کشف کنم.
تلاش مذبوحانه!
نویسنده: no one - جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩
تلاش برای رهایی از بی معنایی، چیزی نیست که فقط در برابر مسائل کلی، مثل زندگی، آفرینش، مرگ و از این دست رخ دهد. بی معنایی همچون سیاه چالی مخوف است که انسان را در لحظه لحظه های زندگی به کام خویش می کشاند. تکرارِ مواجهه با بی معنایی در اموری کوچک و جزئی و ناتوانی از حل آنها می تواند گام به گام ما را به نا امیدیِ محض و دست شستن از زندگی سوق دهد. گیجیِ حاصل از نفهمیدنِ علت ها، و بهت و سرگشتگیِ حاصل از بی معناییِ امور کوچک می تواند به همه چیزهای دیگر زندگی تسری یابد و ما را با این سوال روبرو کند که با این همه "نفهمیدن" چه کنم؟
تلاش برای توضیح دادنِ علتِ اتفاق های ناگوار - که نه برای قانع کردنِ دیگران، بلکه برای فهمِ خود ما از موضوع در ذهن انجام می شود- نتیجه خواستِ درونی ما برای یافتن معنی مشخص و قابل فهم است. در واقع دردی که به خاطر یک اتفاق ناگوار بر روانِ ما تحمیل شده، با یافتنِ یک معنی منطبق با معیارهای منطقی تا حدی تسکین می یابد.
وقتی راه حلی برای تغییر یافت نمی شود، ما به تفسیر رو می آوریم. اگر بتوانیم چیزی را در ذهنِ خود حل کنیم به طوریکه معمایی باقی نماند، توان خیلی بیشتری برای تحمل و حتی درمان دردهایمان می یابیم. شاید دردها بیشتر از این جهت که ما را دچار شوک، سردرگمی و به تعبیرِ خودم بی معنایی می کنند، رنج آورند. اینگونه است که می کوشیم دلیلی قانع کننده و حتی امیدبخش بیابیم. چیزی پیدا کنیم که بتواند به طریقی درست توضیح بدهد که "چرا من؟" یا "چرا الان؟" یا در حالت کلی تر "چرا باید چنین اتفاقی می افتاد؟"
البته اینکه چه جوابی برای این سوالات می تواند حال ما را بهتر کند چیزی است که به تعریفِ معنا، و در واقع به پیشینه های فکری ما مربوط است. مثلن آدم هایی هستند که به "قسمت" اعتقاد دارند یا به "تقدیر". پذیرش این جبر الهی برای آنها معنایی است که می توانند با آن آرامشِ خود را بازیابند و به تعبیری معتقدند که "هرچه از دوست رسد نیکوست". و یا آدم هایی که روش های دیگری دارند نظیر یافتنِ یک مقصر، بازشماریِ اشتباهاتِ فردی خود و دیگران، بسطِ موضوع به مراتب بالاتری مثل شرایط اجتماعی، فرهنگ، تاریخ، حکومت و از این دست. یا یافتنِ دلایل روان شناختی، بازشناختِ دردها، مواجهه با واقعیت و تلاش برای قوی تر بودن با این ایده که واقعیت همین است که هست و نوعی اعتقاد به جبر طبیعت...
همه و همه به دنبال یافتن راهی برای رهایی از بی معنایی به چنین دیدگاه هایی رسیده اند. راهی که فارغ از اثر آن برای بهتر کردنِ حال انسان ایده ای برای تفسیر و توضیح پدیده ها در ذهن به دست می دهد. حتی فرار از مواجهه با حقیقت نیز نوعی دیگر از این تلاش محسوب می شود. چراکه فرد تصمیم می گیرد فراموشی، بی فکری و بی قیدی را به جای "بی معنایی" برگزیند.
این پاسخ ها در نهایت ما را به نتایجی می رساند که بوسیله آنها می توانیم بفهمیم چگونه باید با مسئله روبرو بشویم. کاربردِ معنا در این مبحث این است که ما را آرام و امیدوار می کند. به زندگی باز می گردیم و برای دیدگاه های خود به دنبال قراین و شواهد بیرونی بیشتری می گردیم. به این طریق شاید آنها در ذهنمان تقویت شود و شاید روش های تازه ای را برگزینیم. بدونِ معنا شیرازه زندگی از هم می پاشد و خودکشی توجیه پذیر می شود اما این دلیل قانع کننده ای برای راضی شدن به معناهای خرافی نیست. باید در نظر داشت که تلاش برای یافتنِ معنی هیچ گاه به نتیجه ای قطعی و نهایی نخواهد رسید و ممکن است تلاشی مذبوحانه به نظر برسد. ولی عدم قطعیت هرگز نمی تواند مانعی در راه نزدیکی به حقیقت باشد. این اشتباه را باید اینگونه تصحیح کرد که هر گامی در جهتِ کشف حقیقت نقشی در حد خود ایفا خواهد کرد.
خداحافظ آقای دانشکده
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩
قدم می زنم توی راهروی دانشکده... قدم می زنم و فکر می کنم و به در و دیوار نگاه می کنم. به همه جای همان زیرزمینی که پنج سالِ تمام تحملش کرده بودم. پنج سال از زندگیِ یک آدم - یک آدمی مثل من که هر دقیقه اش را عمیقن می خواهد - زمان کمی نیست... متوجهی از چه حرف می زنم؟ پنج سال با همه دردهای تازه اش.
شاید دوباره جان گرفته ام. شاید خستگی بیش از حدی که روی دوشم است نمی گذارد آرام به کلمات بیاندیشم. انگار تند تند بخواهم یک عالمه حرف بزنم و بروم یک جای دور در تنهاییِ خودم دراز بکشم رو به سقف و بشمرم قرارهایی را که دوست داشته ام و نرفته ام. بشمرم حرف هایی را که می خواسته ام توی آن لحظه آخر بگویم و نگفته ام. بشمرم همه هیجان هایی را که قورت داده ام. و نه هیجان هایی را که فریادشان کشیده ام. بشمرم تنهایی هایم را. تنهایی های وقتِ صبحانه، وقتِ ناهار، وقتِ خواب!
می دانی، زمان خیلی عاشقِ من است. یعنی زمان، به طور دیوانه کننده ای دوستم دارد... زمان دوست دارد تا همه عمر دورم بگردد. اینجوری که حرف می زنم، به خاطر این است که گریه ام نگیرد وقتی کلماتم را گم کرده ام...
توی راهروی دانشکده از اینکه رها شده ام خوشحالم ولی بغض هم دارم توی گلویم. یادِ آن اشتباه های بزرگِ تکرارنشدنی می افتم و دلم برای همه شان تنگ می شود. همیشه گذشته ام را در آغوش کشیده ام، بی کم و کاست. حتی به خاطر همین گذشته دیگر مدت هاست کافه نرفته ام، تئاتر نرفته ام و از همه فضاهای روشنفکری بالا می آورم. به خاطر همین گذشته، عاشقِ خودم شده ام و وقتی گذشته را در آغوش کشیدم از همه غم هایم فراموش کردم!
زمان، توی راهروی دانشکده متوقف شده بود. امروز توی بخشی از زندگی حل شدم. رنگِ تازه ای داشت...
برای من دیگر مهم نیست که این پنج سالی که گذشت را دوست داشتم یا وقتی بهش فکر می کنم غم عالم توی دلم می نشیند. ولی برایم مهم است که آدمِ قوی تری شده ام. برایم مهم است که می توانم روی طناب بندبازی راه بروم. برایم مهم است که با ترس هایم مواجه شدم. برایم مهم است که آدم های متوجه را توی زندگیم کشف کردم و... همین!
Never Look Back
نویسنده: no one - چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
یادداشت گذاشتن توی هر شرایطی ممکن نیست. داشتم چیزهایی می خواندم از گذشته، و عجیب روی حالم اثر گذاشت. امشب شبِ آخرین امتحانِ کارشناسی است! شاید شب مهمی نباشد در زندگیم اصلن. شاید زندگی آنقدر روزها و شب های مهمتری رقم بزند که هرگز امشب را به یاد نیاورم. اما گاهی آدم دلش می خواهد مناسبت های ساده را هم یک جایی یادداشت کند. مثلن شب هایی که باید تا صبح بیدار بماند، یا خوابش را زهر مار خودش کند که به خودش یادآوری کرده باشد، شانزده سال از عمرش را شب های امتحان درست نخوابیده، یا یادآوری کند که قرار نیست نگران چیزهای کوچک و بی ارزشی مثل نمره باشد، چیزی که هیچ وقت دغدغه اش نبوده و نخواهد بود احتمالن، و اینکه به خودش یادآوری کند، یا بگذارد پیچیدگی این مسئله را خوب بفهمد که آدم توی یک چنین شب هایی اصولن یادِ خودش می افتد و دردهایش، یادِ زندگی، و سال ها که نه، ساعت ها و لحظه هایی که استرس های بزرگ را از سرگذارنده تا به اینجا برسد، به اینجایی که الان به نظر خیلی ها جای خوبی هم نیست و به نظر خودش بهترین جایی است که می توانسته باشد و می خواسته باشد و از هیچ چیز پشیمان نیست...
اینجوری می خواهم بگویم امشب، خیلی خوب است. خیلی به یاد ماندنی است و خوابم می آید و اصولن در توانم نیست که توضیح بدهم چقدر دلم می خواهد این شبِ استثنایی را در خواب غفلت بگذرانم و باز هم در توانم نیست!
پی نوشت: یک نوشته ای را از اینترنت دزدیده ام و دوست دارم بقیه را در لذتش شریک کنم:
