آدم ها دو دسته اند: آنها که سرشت آدمی را خیر می دانند و آنها که شر! دسته اول تلاش می کنند تمایل انسان به خیر را در همه امور نشان دهند و از فطرت پاک و اهورایی سخن می گویند. دسته دوم می گویند پشتِ هر عمل خیری نوعی از خودخواهی و پلیدی نهفته است. اگر شما از بیرون به این دو دسته نگاه کنید و احساس کنید به دسته اول تمایل بیشتری دارید دسته دوم می گوید چون شما هنوز می خواهید خودخواهیِ خودتان را توجیه کنید و دلیلی فریبنده برایش داشته باشید این عقیده را بیشتر می پسندید. اگر دسته دوم را انتخاب کنید، دسته اول معتقد است که شما از آنچه درون خود دارید فاصله گرفته اید. و در واقع تحت تاثیر عقاید دیگرانی هستید که گوهر خیر درونشان را با اصرار بر بدی ها از دست داده اند...

طراحی با مداد / مربوط به روزهای دبیرستان
وقتی قرار باشد یک ایده ذهنی هیجان انگیز را در داستانی با شخصیت های واقعی بگنجانی، جوری که انگار آنها از ایده ات بی خبرند ولی به طرز شگفت انگیزی آن را دنبال می کنند، هیجانِ روایتگری نفست را بند می آورد و گاهی حتی ترسناک است. دلم می خواهد کمی دیتا جمع آوری کنم. شاید این بار قبل از شروع، تلاش کنم به اندازه کافی درباره این ایده تحقیق کنم. اینجوری می توانم امیدوار باشم که کار دقیق تری از آب در بیاید!
این عکس متعلق به همان بهشت من است که درباره اش حرف زده بودم. بعضی ها معتقدند اگر یک دوربین خوب بخرم می توانم عکس های خوبی بگیرم. این استعداد را احتمالن وقتی کشف کرده اند که عکاسی مرا با وسیله ای که قطعن برای عکاسی ساخته نشده دیده اند. با اینکه عقاید عجیب و غیر قابل قبولی دارند ولی با آنها موافقم!

کاری دشوار پیش رو دارم. لا اقل می دانم به این سادگی ها نیست. تقریبن هر کاری که می خواهم بکنم چنین است. هر کاری که نیاز به تقویت یکی از مهارت ها داشته باشد دشوار است: طراحی از منظره، داستان نویسی، آواز به صدای بلند!
علاقه مندیِ جدید و شدیدم به داستان نویسی باعث شده این روزها بیشتر رمان بخوانم. و حالا که اینجا می توانم زود به زود چیزی بنویسم حیف است درباره "تونل" که شاهکار "ارنستو ساباتو" است حرفی نزنم. این کتاب را انتشارات "نیلوفر" چاپ کرده و خواندنش یک نصف روز یا کمتر طول می کشد. تحلیل های روانشناختی داستان که یک نقاش آن را روایت می کند احتمالن شما را هم مثل من به هیجان خواهد آورد.
همه چیز پیچیده است. این عنوان یکی از پست های قبلی بود. آدم چیزی را جایی می نویسد و رد می شود. ولی مسئله جالب توجه این است که هیچ چیز بی سبب بیان نمی شود. هیچ چیز همینجوری نیست. و شاید یک روز بشود این چیزهای به ظاهر بی دلیل را توضیح داد. من بارها و بارها به این نکته می رسم که همه چیز پیچیده است و امروز ناگهان متوجه این می شوم که هر نشانه ای که در زندگی گذاشته ام، جایی توضیح پذیر می شود. ضمنن نشانه های زیادی را هم دریافت می کنم که به پیچیده و جذاب تر شدن ماجرا کمک می کند. این موضوع می تواند داستان تازه ای را رقم بزند.
امروز به این فکر کردم که درباره خاطراتم هم به تو بگویم یا نه. راستش از اینکه بخواهم مثل دوست هایت باشم کمی نگرانم. بعضی وقت ها وظیفه پدری چیزی بیشتر از این هاست. به جز پول درآوردن که تو با رفقایت همه شان را به باد دهی و من کیف کنم که پسرم بچه لارجی از آب درآمده، باید یک سری تجربه هایم را هم بهت انتقال دهم. ولی بیشتر که فکر می کنم ترجیح می دهم شطرنج بازی کنیم!
نویسنده کتاب مشهور "رمز داوینچی" یعنی آقای دن براون کتاب تازه ای نوشته است به نام "رمز گمشده" (Lost symbol) که در بیست و چهار ساعت بعد از انتشارش حدود یک میلیون نسخه از آن به فروش رفته و در لیست پرفروش ترین کتاب های آمریکا قرار گرفته است. این کتاب هم اکنون در برخی از سایت های اینترنتی هم یافت می شود و شخصیت اصلی داستان همان شخصیت داستان "رمز داوینچی" یعنی پروفسور لنگدان، استاد نماد شناسی مذهبی دانشگاه هاروارد است. این توضیحات را در "بی بی سی" فارسی شنیدم که چون "رمز داوینچی" یکی از کتاب های خوبِ زندگیم بود فکر کردم اینجا هم اعلام کنم!
شاید هر کسی جایی را بیابد که در آنجا خیلی بیشتر احساسِ آرامش و خوشبختی کند. گاهی آدم احساس می کند می تواند به چنین جایی نامِ بهشت بدهد. یعنی یک بهشت شخصی توی همین دنیا. جایی زمینی، و حتی با یک درکِ زمینی. من چنین بهشتی را یافته ام. همین الان توی این بهشت نشسته ام و دارم فکر می کنم. فکر می کنم و می نویسم. به این فکر می کنم که ای کاش خودم را از بودن در چنین بهشتی محروم نکنم. و ای کاش تنبلی را کنار بگذارم و هر روز صبح زود بیایم همینجا بنویسم. قبل از هر کار دیگری. دلم می خواهد بهشتم را برای همیشه برای خودم نگاه دارم. به هیچ عنوان نمی خواهم این لذت و رضایت را با کسی شریک بشوم. چون به نظرم اینجا تنها و تنها بهشت من است. امیدوارم دستِ هیچ کس به اینجا نرسد.
این عنوانِ یکی از کتاب های والتر بنیامین است. همان کسی که هنوز هیچ چیز ازش نخوانده ام. ولی خیلی بی ربط این عنوان را انتخاب کردم: خیابان یک طرفه. می خواستم بنویسم "خیابان" و توی این پست توضیح بدهم که همین الان تصمیم گرفتم بروم توی خیابان پرسه بزنم. یعنی تنهایی بروم. این کار را مدت هاست نکرده ام. تنهایی "پرسه" زدن خیلی خوب است. به خصوص برای آدم هایی مثل من!
یکی از تبلیغات بالای وبلاگ نظرم را جلب کرد: هشتمین جشنواره بین المللی فرهنگی، هنری امام رضا (ع) و پنجمین جشنواره سراج خراسان در استان لرستان!
پی نوشت: از دیشب تلفن قطع شده بود، آنقدر پیگیری نکردیم که وصل شد.
زندگی یعنی "های لایت" کردنِ اتفاقات و لحظه های نابِ زندگی!
این زندگی که مثل بعضی کتاب هایم می ماند همان چیزی است که دوست می دارم. کتاب هایی که بعد از مدت ها ورق می زنم و توی آن همه صفحه و نوشته، چند تا جمله را می یابم که با ماژیک علامت گذاشته ام. بعضی زندگی ها مثل کتاب هایی می ماند که خط به خطش را های لایت کرده اند. وقتی بازشان می کنی می بینی انگار هیچ چیزش مهم نیست. خسته ات می کنند، حالت را به هم می زنند!
می دانی... گاهی هم پیش می آید که آدم موزیک های رپ، پاپ و چیزهایی که توی فولدر شاااااد یک زمانی کپی کرده که وقتی آدم ها می خواهند بیخودی شاد بشوند، یعنی ادای شاد بودن درآورند، یا برقصند ازش نا امید نشوند و ببینند که آنقدرها هم که فکر می کرده اند افسرده و پرت نیست، گوش می دهد. آن هم با صدای بلند. و حالش حتی یک ذره هم بهتر نمی شود. سرش بیشتر درد می گیرد و همه چیز بهش فشار می آورد. بعد به خودش می گوید: لعنتی، لعنتی و صبر می کند که آرام بگیرد و این صبر طول می کشد. خیلی زیاد طول می کشد...
پی نوشت برای مخاطب خاص: هیجده مرداد ١٣٩٣ می بینمت رفیق!
هر بار تلاش می کنم تصویر و تفسیر تازه ای از زندگی بیابم. و سعی می کنم ذهنم را که درگیر چیزهایی زیادی است متوجه خودِ خودِ زندگی کنم. شاید هم تلاش بیهوده ای باشد. امروز توی گرمای راهِ بازگشت به خانه، چیزی که به یاد آوردم از زندگیِ قبلی، "آب پرتقال" بود. و ردّش را که گرفتم به "کافه کنج" رسید. خیلی زود کافه را رها کردم و بازگشتم به چُرتی که می زدم. منظورم چُرتِ توی تاکسی است وقتی خواب های عجیبی راجع به بغل دستیم می دیدم. نزدیک بود آن خانم میان سال را به جای دختر جوان مو بلوند بغل کنم که خدا را شکر بیدار شدم.
هر بار تلاش می کنم تصویر و تفسیر تازه ای از زندگی بیابم. چیزی که با قبل تفاوت داشته باشد. به این امید که زندگ
دیشب: همه بغض های دلتنگی که به اشک تبدیل شد.
امروز ظهر: قرصِ آرام بخش، خواب، خواب، خواب!
امروز عصر: تولدِ مونای عزیز :)
امشب: لبخندی گم شده در میانِ همه فکرهای پیچیده و عجیب. لبخندی به خاطر شادی ها و خنده های جشنِ تولدی که به یادماندنی بود و دوستی هایی که عمیق!
این ساعت های نیمه شب: مرتب کردن اتاق و نشستن پشت میز و نوشتن و فکر کردن و نگرانیِ بیدار شدن صبح و کار و زندگی دوباره ای که از فردا جریان می یابد.
فردا صبح: کاش میشد امروز هم نرم سرِ کار !! :(
ممکن است به کسی دل ببندی که احمق باشد. منظورم آن نوع از حماقت است که انسان ها را پست و بی شرف می کند. مهم نیست که عاشق چه کسی می شوی. مهم این است که خودت آنقدر بزرگ شده باشی که لیاقت عاشق بودن را داشته باشی. خب، حالا برو مسواکت را بزن و بخواب پسرم.
Shepherd Moons / Enya / A day without rain
دور می شوم از هستی. دور می شوم از هرچه هست!
و به سوی جاده ای قدم بر می دارم که آفتاب بر گندمزارش می تابد...

لینک عکس: http://www.justplainpix.com/Limited_Edition/Limited_Edition_Landscapes/slides/Wheat-Field-Dirt-Road.html


برای اینکه آدم سرشار شود از زندگی، شاید نیازی به کارهای عجیب نباشد. می تواند چند دقیقه در آرامش به آسمان نگاه کند. یا به درختان. یا می تواند کاغذ سفید و مداد سیاه بردارد برود از طبیعت توی پارک طراحی کند. این آخری چیزی است که همیشه دوست داشته ام و هیچ وقت اراده اش را نداشته ام!
ویژگی فوق العاده هدفون این است که نمی گذارد صداهای بیرون به گوش آدم برسد. با این حال از اینجایی که من هستم، صدای موتور از همه چیز می گذرد تا با همه وجود احساسش کنم. حساس که می شوم روی صداها - به خصوص صدای وسایل مزخرف نقلیه موتوری - باید بهم آرام بخش تزریق کنند. اینجوری شاید بتوانم از میزانِ غلظت فحش هایی که توی دلم به همه دست اندرکاران ذیربط می دهم بکاهم!
توی راهِ سازمان به موزیک های سی دیِ سلکشنی گوش می دهم که پریا برایم رایت کرده. یکی از آهنگ ها "یه روز خوب میاد" هیچ کس است. خیلی تاثیرگذار و عجیب است. صدای جنگ و ضجه آدم ها... و آن لحنی که انگار تا عمق استخوانِ آدم نفوذ می کند. و آخر از همه صدای آشنای "شریعتی" که درباره جنگ داخلی و خارجی حرف می زند. همه اینها، به انضمام حالِ بدِ خیلی از اطرافیانم، مرا وادار می کند به این فکر کنم که چقدر امکان دارد آدم کارهای شگفت انگیزی بکند؟ چقدر ممکن است که بتوان چیزی را دگرگون کرد؟ اثری بزرگ روی حالِ آدم ها گذاشت و از این قبیل فکرهای مثبت اندیشانه! همان چیزهایی که ذهنِ واقع گرای امروزیِ ما - همین مایی که مدام حالمان خوب نیست - مدام مسخره می کند! و زیرِ بار هیچ امیدِ واهی نمی رود. پس چرا من هنوز، هنوز و هنوز امیدوارم و فکر می کنم خودم به تنهایی برای این همه امید کافیم؟!
نیایش، هشت ساله از تهران، این نقاشی را که تصوری خلاق از من است به من هدیه کرده! نوه خاله عزیزم که خیلی دوست داشتنی است و اگر عکس خوبی از خودش پیدا کردم بعدن ضمیمه می کنم به همین پست.

آدم ها را می شود در موقعیت بدی قرار داد. می توان ضعف هایشان را پیدا کرد و با آنها بازی های تخریبیِ بدی کرد. اگر کمی باهوش باشید، می توانید با ظاهری موجه و موقر، قوی ترین آدم ها را در موقعیتی قرار دهید که متزلزل و آشفته شوند. ولی این هنر نیست. بلکه درجه ای از پستی است که در آدم های هیجان زده نابالغ بروز می کند.
برای اینکه بدانم مرد شده ای، باید بتوانی کش دار شدنِ زمان را تاب بیاوری. می خواهم ده روز توی خانه زندانیت کنم مارتین. می فهمی چه می گویم؟ می خواهم تلفن و موبایل و اینترنت را هم ازت بگیرم. کتاب می توانی بخوانی، می توانی بنویسی، یا همه روز تلویزیون نگاه کنی. می توانی هر کاری بکنی، جز اینکه با کسی ارتباط داشته باشی. باید توی این ده روز ارتباطت با دنیا یک طرفه باشد. و هیچ کس یادی ازت نکند. ببینم چقدر مرد شده ای! خودت را با کارد آشپزخانه نکش و با تیغ هم رگت را نزن.
آدم نباید هرچه به فکرش رسید را بنویسد. ما که پیامبری چیزی نیستیم. ما انسان های معمولی و بیچاره ای هستیم که هشتمان گروِ نُهمان است!
از خواب بیدار می شوم، می بینم صبح یک روز تعطیل است. چقدر معنادار! تصور اینکه آدم هربار در صبح یک روز تعطیل متوجه می شود هیچ ایده ای راجع به حال و آینده اش ندارد عجیب است. منظورم این است که انگار تازه به دنیا آمده باشم، گیج و مبهوت به این فکر می کنم که حالا چه کار کنم؟! اصلن چه کاری ازم بر می آید؟ من کی ام؟ اینجا کجاست؟! و باقی ماجرا...
من با چشم خودم آدم هایی را دیده ام که اعتماد به نفس زیر صفرشان را با کنجکاویِ بیش از حد جبران کرده اند!
تردید یک تراژدی نیست، بلکه بیشتر از هر چیز مواجهه انسان است با خودِ واقعی و واقعیتِ پیچیده درونش. این تردید، می تواند خلاق ترین نیرویی باشد که در انسان هست. و می تواند آدم را به جنون و خودکشی بکشاند!
دیشب خواب آقای نیکنامی را می دیدم. دبیر زبان سال اول دبیرستانم. کسی که انگار مرا کشف کرده باشد، یک عالمه امید به آینده بهم داد. آقای نیکنامی مثل همه آدم هایی که یک دوره ای شیفته شان شده ام، طنزپرداز قوی ای بود. اینجوری بود که توی کلاس، واقعن آدم را خسته نمی کرد. شیفتگیِ من تا حدی بود که اگر داتسون قهوه ای اش را جایی می دیدم هیجان زده می شدم. داتسونش را از روی پلاک خارجیِ زیر پلاک ایرانیش می شناختم! دیشب خواب دیدم آمده خانه ما و کلی حرف های خوب زدیم. ولی دوست ندارم زنگ بزنم حالش را بپرسم. احساس می کنم حرفی ندارم که بهش بگویم. من سخت گیر ترین آدم در ارتباط برقرار کردن با آشناهای قدیمی هستم!
نمی دانم وقتی مارتین به سن و سال الان من برسد چه کارهایی می کند و به چه فکر می کند. یعنی مارتین هم دغدغه مواجهه با "عدم" خواهد داشت؟! یعنی مارتین هم دلش می خواهد از چیزهای خیلی ذهنی سر در بیاورد؟ دلش می خواهد در روزمرگیِ محض، چیزهایی کشف کند که هیچ کس قبل از او کشف نکرده است؟ مارتین از لیبراکو چیزی می فهمد؟ از زندگیِ عجیبِ من سر در می آورد؟! باید بهش بگویم: مارتین، تو هر جور دلت می خواهد زندگی کن. برای همین که انتخاب ها به عهده خودت باشد هیچ وقت ننشستم حرف هایی را که یک عمر به همه زده ام به تو بگویم. برای همین تا حالا که هیجده سالت شده، هیچ وقت با هم حرف نزده بودیم رفیق!
خب، همیشه چیزهایی هست که آدم را ناراحت کند. این را هرچه بزرگتر شوی بیشتر و عمیق تر درک می کنی. مثلن شکست ها، از دست دادن ها، ناراحتی و بغض آدم های خیلی نزدیک. به خصوص این آخری. ولی همین طور هم یاد می گیری که باید نسبت به همه چیز نوعی خونسردی عاقلانه داشته باشی. یک جوری باید به این فکر کنی که اگر من نبودم، باز هم دنیا راهِ خودش را می رفت.
می خواستم بروم پارک پردیسان تنهایی راه بروم و فکر کنم و درخت ها را ببینم. نمی دانم چه شد که سر از گیشا در آوردم و به جای طبیعت آدم هایی را دیدم که هیچ علاقه ای به دیدنشان نداشتم. هر چه تلاش کردم دیدم فایده ای ندارد. من به آن آدم ها، به دغدغه هایشان، به تفریحاتشان، به "به روز" بودنشان، به عشق ها و هیجاناتشان، به بازی ها و نشاط هایشان، اصلن حتی به ریخت و قیافه شان، نگاه های سطحی شان به همه چیز و خیلی چیزهای دیگرشان هیچ احساس نزدیکی ای نکردم. و امشب احساس کردم به تمام معنا که چقدر خوب...
بعضی وقت ها تصور کردن خیلی هیجان انگیزتر از واقعیت است. مثلن تصور پیاده روی های طولانی، تصور فکر کردن های مدام، تصور زیبایی های یک طبیعت بکر...
می دانی؟ ما نقش بسته ایم در خاطرات دنیا. ما دیگر آن چیزی نیستیم که بوده ایم. ما تغییر کرده ایم: خیلی زیاد!
گاهی تنهایی، گاهی دیده نشدن های مکرر، گاهی زندگی یکنواخت و گاهی نویزی که روی ذهن آدم می افتد، همه نشانه هایی آشنا هستند از آنچه بوده ایم. از آنچه که در اصل باید هنوز می بودیم. من تقریبن از این همه تغییر دلخورم. دلم می خواهد برگردم از این راهی که آمده ام. برگردم و توی یک نقطه خاص، (مثلن نقطه اوج) بنشینم و بعد هرچه تلاش کنند تکانم بدهند، مثل چسب بچسبم به زمین و همینطور که نگاهم را به زمین دوخته ام تا چشم توی چشم شان نشوم، بگویم: نمی خوام! آرام و زیر لب بگویم هی بپرسند که چی؟ دوباره ابروهایم را بالا بیندازم و با حالتی نق نقو بگویم: نمیخوام!
اینجوریست دیگر. بالاخره آدم را از زمین می کنند و بالاخره آدم می فهمد که چقدر دلش می خواسته و خودش خبر نداشته!
من هنوز اوهام را تا آخر نخوانده ام. اوهام چیزی بود که تو را شیفته خودش کرده بود.
اولین دغدغه ای که از تو سراغ دارم این بود: "بیا راجع به خوبی حرف بزنیم. راجع به اینکه آدم هایی که آنجا بودند، واقعن خوب بودند؟ می خواستند که خوب باشند؟"
دلم برایت تنگ شده یا نه را نمی دانم. فقط می دانم مدام یادت می افتم. به خصوص یادِ صدایت که وقتی سالی یک بار زنگ می زدی، دلم می خواست تا ابد سکوت کنم تا صدایت قطع نشود. ولی تنها خاطره ای که از صدایت دارم بغض بود و تنهاییِ عمیقی که نمی دانستم سهمِ من از آن چه بود. هنوز هم توی ذهنم همانقدر زیبا و پیچیده ای. همانقدر عمیق، متفاوت، سخت، دست نیافتنی!
توی خرت و پرت هایش را می گردد. چیزی پیدا می کند که به نظر با ارزش است. خیلی خوب و براق است. یعنی چطور بگویم؟ بابتش پول زیادی پرداخته اند و حالا می تواند خوب بفروشدش. نگاهش می کند. احساس می کند نیرویی در آن هست. چشم هایش شروع می کند به دیدنِ چیزهای عجیب. آن شیء نیرویش را به چشم های او می دهد. تصاویر وحشتناکی می بیند. مثل اسب، گاو، و چند تا آدم و چند لکه خون و از این مهملات. بعد یک دفعه احساس می کند قلبش فشرده شده. آن شیء را از پنجره پرت می کند بیرون. با قدرت پرت می کند. ولی می بیند کجا افتاد. با دوربین نگاه می کند و جای دقیقش را پیدا می کند. بعد سعی می کند توی ذهنش نشانی بگذارد. لباس می پوشد و می رود سراغ آن شی. بعد با لگد دورتر پرتابش می کند. هنوز دارد می درخشد. می رود برش می دارد و زیر خاک دفنش می کند. همه جا تاریک می شود و زمین درست آنجایی که آن را مخفی کرده می درخشد. نور می دهد، شفاف می شود، مثل شیشه، و می تواند مثلن کرم ها و موش های کور را زیر زمین ببیند. هلی کوپتر پلیس می آید. منطقه را محاصره می کنند. او را دستگیر می کنند. بعد شیء را منهدم می کنند. صدای انفجار همه آدم ها را کر می کند. بعد اسب ها از همه زمین به سمت محل حادثه می دوند. هر کدام زودتر برسد می تواند او را سوار کند. این یک جور رقابت سالم بین اسب هاست. وقتی یکی از اسب ها که از همه تیزتر است از راه می رسد درست در یک قدمیش زمین دهان باز می کند و اسب را فرو می بلعد. بعد هم بسته می شود و انگار نه انگار. اسب های دیگر عقب نشینی می کنند. چشم ها همه به در دوخته شده که او کی بر می گردد. به خصوص پدر بیشتر از همه نگران است. یک نفر تلویزیون را روشن می کند. اوضاع به حالت عادی بر می گردد. اخبار چیزی از این قضیه نمی گوید. در باز می شود. او وارد می شود. همه هاج و واج نگاهش می کنند. یک شیء در دستانِ او می درخشد. یک تکه از همان شیء اول است. ولی درخششش بیشتر از قبل است. یک عالمه تصویر جدید تولید می شود. حمله یک سپاه صدهزارنفری به درون خانه. یا چیزی شبیه این. نمی دانم. در واقع هرچه که می دانستم را گفتم. بیشتر از این هیچ چیز نمی دانم. حتی نمی دانم آن شیء چقدر می ارزید. شاید یک پول سیاه. شاید هم میلیاردها دلار. موضوع این ها نیست. چیز دیگری است که به یاد نمی آورم. یعنی مضمون اصلی را گم کرده ام. توی همین داستان، یا جایی همین نزدیکی. بعد در را می بندد. شیء را از پنجره پرتاب می کند بیرون. یک جایی که دستِ هیچ کس به آن نرسد. پدر چنگ می اندازد روی دوربین و با مشت می زند زیر چشمش. معتقد است که: تمامش کن. این بازی سرسام آور را تمام کن. پای پلیس را تو به این خانه باز کردی. احمق!
داشتم فکر می کردم اگر الان پنجاه سالم بود و یک پسر هجده ساله به اسم مارتین داشتم، وقتی روی تختش می نشستم تا با او یک گپ دوستانه بزنم، بهش می گفتم: ببین مارتین. من کاری به این ندارم که تا حالا با دخترها دوست شده ای یا نه. کاری هم به این ندارم که خیلی بیشتر از من همه چیز را درباره رابطه و این چیزها می دانی. ولی این موضوع را خیلی جدی توی مغزت فرو کن: از این به بعد اگر خواستی از این کارها بکنی، آن هم توی خانه من، بگو پول نقد بهت بدهم. اصلن نمی فهمم چرا باید از کارت اعتباری من برای این آبروریزی خرج کنی. و بعدن یک روز برایم توضیح بده که این ها کِی اینقدر پیشرفت کردند؟ لینکش را هم برایم بفرست. تو هم زود بزرگ شدی ها مارتین!
کار تکراریِ سازمان، باعث می شود یادِ خیلی چیزها بیفتم. امروز صدای یکی از آهنگ های اصفهانی، خیلی بی ربط مرا یادِ موزیک های قدیمیِ سیاوش قمیشی انداخت. این موزیک ها، بیشتر از هر زمان دیگر مرا به دورانی می برند که شاید عزیزترین دورانِ زندگیم بوده باشند. و گاهی فکر می کنم ریشه همه خواسته هایم توی همین دوران است. همان وقتی که عشقِ ساختنِ "ربات"، من و پسردایی ام را دیوانه کرده بود. رباتی که همه تخیلات و آرزوهای ما را یک جا برآورده می کرد. وقتی دلمان کامپیوتر خواست، آرزوی اصلی مان فرق کرد. با هم روزنامه درست می کردیم، که بفروشیم و با پولش کامپیوتر بخریم. همه می دانستند چقدر احمقانه و کودکانه است، ولی می گذاشتند توی تخیلات خودمان غرق باشیم و زندگی را همانقدر کودکانه پنداریم که دلمان می خواست!
آن ربات، آن کامپیوتر و ما... من و پسردایی ام - که حالا یک انیماتور حرفه ای است - انگار هیچ کدام هیچ تغییری نکرده ایم و این آرزوها، این اشتیاق ها، این دنیای زیادی کودکانه، هنوز سر جای خودش محکم و پابرجاست. برای همین چیزها هنوز هم سیاوش قمیشیِ قدیمی دوست دارم!
"محمد نوری" برای همه ما عزیز بود. ولی امشب وقتی "پرند" خاطره کودکیش را از او برایم تعریف کرد که "نازنین مریم" را برایش خوانده، احساس کردم باید یک جوری همدردیم را نشان بدهم. چیزی نداشتم بگویم، یعنی چیزی که احساس کنم در آن لحظه ها به درد بخورد. برای همین تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. اول به پرند عزیز، و بعد به همه آنها که با صدای فوق العاده این مردِ بزرگ زندگی کرده اند، رفتنش را تسلیت می گویم.
معمولن از پسِ این موضوع بر می آیم. معمولن می توانم این یکی را به درستی در ذهنم حل کنم. معمولن... نه. واقعیتش را بخواهی، اصلن در این باره قدم از قدم بر نداشته ام. همه اش دروغ گفته ام به خودم. به همه. و در ظاهرسازی نظیر ندارم. ظاهرسازی برای صداقت. چه کسی باور می کند همه عمر به همه و حتی خودم دروغ گفته باشم؟ هیچ کس. به خصوص آنهایی که از چشم هایشان بیشتر به من اعتماد دارند. همین باعث می شود که از درون وحشتی بزرگ را تجربه کنم. وحشتی که باعث می شود در پسِ هر رویاروییِ صریح با خودم، سوالاتی سخت و طاقت فرسا از خود بپرسم: تو کیستی؟! و این چنین است که غرق می شوم در گفتگوهای مدام و لحظه به لحظه ی زیر لب با خودم. تلاشی پایان ناپذیر برای قانع کردنِ خودم. می دانی، این حرف زدنِ من با خودم باعث شده همیشه ذهنم جای دیگری درگیر باشد، به خصوص وقتی تو حیاتی ترین بخشِ خاطراتت را برایم تعریف می کنی. به خصوص، به خصوص، وقتی انتظار داری که همه چیز را به یاد آورم و من بی تاب و مضطرب می شوم، چون در حالِ گفتگویی هستم که هرگز نفهمیده ام کی آغاز شده و کی تمام خواهد شد. حالا تو هی عیب های مرا برایم بشمر، هی تصور کن من احمقم... من فقط یک دروغگوی خوبم، همین. یک آدم متظاهر که در ظاهر آزارش به کسی نمی رسد. و باور کن که سعی کرده ام همینی باشم که بهش تظاهر می کنم. خب، با این مقدمه حق داری دیگر به هیچ کدام از حرف هایم اعتماد نکنی. ولی، این یک بار را راست می گویم. یعنی فکر می کنم اینطور باشد...



عکس از پنجره اتاقم، جمعه 8 مرداد 89، بعد از ظهر، با وب کم!
فرقی نمی کند میزم چقدر بزرگ باشد، همیشه آنقدر خرت و پرت دور خودم جمع می کنم که جا برای گذاشتن دست هایم کم بیاید. خدا را شکر که لپ تاپ کوچک است و جای زیادی نمی گیرد. تا همین چند دقیقه پیش وقتی شارژش تمام می شد مجبور بودم از پشت میز برش دارم و بروم روی تخت بنشینم. آدم روی تخت آن جدیتی را که باید برای هیچ کاری ندارد! بالاخره کشف کردم که می توانم محافظ برق را تا زیر تخت جلو بیاورم که سیم شارژر به میز برسد.
رمان ها توجهم را به خود جلب کرده اند. انگار ناگهان پای رمان به زندگیم باز شده باشد. دیشب آن خانم های فروشنده در شهر کتاب، همه سعی شان را می کردند که سلیقه شان را به من تحمیل کنند. من واقعن پذیرشم بالا رفته بود. چون سعیِ آنها را به فال نیک گرفته بودم. در واقع بعضی وقت ها به آدم ها خوش بین می شوم. بی دلیل به آنها خوش بین می شوم. بهشان اعتماد می کنم و حتی احترام می گذارم. ولی واقعن چیزی در آن ها هست که این احترام را در من می انگیزد. چیزی که مربوط به رفتارشان می شود. مثلن وقتی یکی از آنها اصرار دارد که "تونل" ساباتو را هم برای خودم بردارم، مقاومتی نمی کنم. اصلن نمی خواهم که کتاب جدیدی به لیست کتاب های خوانده نشده قفسه کتاب هایم اضافه کنم، ولی گویا قوانینی در همه مغازه ها حاکم است که آدم باید از آن ها اطلاع داشته باشد. مثل این جمله معروف که حتی توی سوپر مارکت توجه شما را به همه چیزهایی که توی مغازه هست دوباره جلب می کند: چیز دیگه ای نمی خواین؟!
چند روز است به این موضوع فکر می کنم که آدم اگر توی خیابان با کسی آشنا شود چقدر احتمال دارد که این آشنایی به یک دوستیِ لانگ ترم، تبدیل شود. خیلی دوست دارم بدانم چند درصد آدم هایی که توی فضاهای اجتماعی نرمال جامعه من بزرگ شده اند، می توانند بدون احساس چیپ بودن، بروند و به یک غریبه پیشنهاد بدهند که با هم قهوه بخورند و در واقع آشنا بشوند. یعنی این برای چه دسته ای از آدم ها قابل قبول است و برای چه دسته ای تابو؟
جدای از این حرف ها امروز با مجید رفتیم کوهسار. مدت ها از آخرین باری که آنجا بودم می گذشت. هوا بد نبود، ولی ویوی خوبی نداشت. یعنی درخت ها خیلی پراکنده بود و بیشتر شبیه یک جای برهوت بود. آخرین بار دو سه روز مانده به عید بود که به نظرم خیلی جذاب تر می آمد. بعد هم رفتیم کن و ناهار خوردیم. آنجا بهتر بود، چون صدای آب از کنار تختی که نشسته بودیم می آمد. و بالاخره همانجا پوکر یاد گرفتم!
نوشتن درباره نوشتن، از آن چیزهاییست که آدم زیاد دچارش می شود. این یادداشت باید کوتاه باشد و خبری. و خبرش باید این باشد که می خواهم هر وقت از روز یا شب، هر جایی که بودم و احساس کردم حرفی دارم که بگویم - حتی اگر صد بار در روز این اتفاق بیفتد - اینجا توی این وبلاگ روایت کنم. از آن تصمیمات ناگهانی است که دوستش دارم. و توی پست ها، می خواهم درباره کامنت ها هم بنویسم. می خواهم پرداختن به کامنت ها را جزئی از نوشته هایم کنم. بعد، این را هم اضافه کنم که برای این تصمیم که این وقت صبح می گیرم، هیجان زده شده ام. و مسئله دیگر این است که این یادداشت ها واقعن هر آن چیزی است که از ذهنم خواهد گذشت. و از این رو خام و صادقانه است و گاهی شاید زیادی بر محور "خودم" بچرخد.
همواره چیزی درون انسان فریاد می زند. چیزی هست که مرا متوجه حیاتی ترین بخش حیات می کند. ترجیح می دهم به زبان ساده حرف بزنم. چیزی به نام مفهوم. شاید هم خودِ فهم! فهم یا ادراک. ادراک یا نقش بستنِ چیزی در ذهن.
یعنی آدم نشسته است پشت میز و با نقطه ها سر و کار دارد. نقطه هایی که ممکن است خطاهای بزرگی داشته باشند. باید با این نقطه ها به طریقی ارتباط برقرار کرد. یعنی باید درکی از نقطه های روی مانیتور داشت. درکی از خطوط و چیزهای دیگر. ولی توی همان مواقع است که ناگهان متوجه می شوی دلتنگ شده ای. برای نقطه های مبهمِ زندگیِ خودت. برای آدم هایی که حالا جایشان را به نقطه های خیلی ریزی در ذهنت داده اند. نقطه هایی که گاهی با یک سیگنال الکتریکی خیلی کوچک به هم وصل می شوند تا دلهره ای آرام همه جانت را فرا بگیرد...
و من نمی توانم از این چیزها به این راحتی حرف بزنم. اینجا به وضوح احساس پراکندگیِ همه ذرات فکرم در فضایی مبهم دارم. مثل دود سیگار که در هوا پخش می شود، اثری می گذارد و بعد آرام آرام محو می شود...
درباره فهم... فهمِ هر چیزی که به حقیقت مربوط باشد می خواهم حرف بزنم. ولی شاید اولین مشکل این باشد که حقیقت چیست؟ و چرا، چرا، چرا به حقیقت باید فکر کرد؟ حقیقت، آیا بیشتر از هر چیز کلمه ای پر طمطراق نیست؟ چیزی که آدم را از زندگی هر روزیش بیرون بکشد، چیزی که به یک سری از انسان ها، بیخود و بی جهت مقام های پوچ و احترام های توخالی بدهد؟ آیا حقیقت همان آتشی نیست که می توان در شعله هایش دمید و زندگی را با آن سوزاند؟ حقیقت آیا دستمایه انسان های فرومایه نیست برای برافراشتن پرچم های فضل فروشی و خردمندی نادانانه شان؟!
نه، نیست. نیست. نیست. من عقاید خودم را بیان می کنم. عقیده من این است که حقیقت، درست همان چیزی است که من همه عمر برای فهمیدنش تلاش کرده ام. حقیقت همان چیزی است که پیامبران نامش را می گذارند خدا، ولی نمی فهمند که چه فریبِ بزرگی خورده اند از خودشان. حقیقت همان است که عارفان به آن لقب عشق می دهند و عالمان، علم!
ولی این ها هم نیست. بیشتر از این هاست. حقیقت شفاف تر و زیباتر از همه این هاست. حقیقت، همان است که در زندگی هرروزی و بیرون از آن و در گرمای تابستان و بیرون از آن باید جست. حقیقت، توی همین دلتنگی، توی پریشانی و در نهایت شاید، شاید توی آخرین خوابی که از تو دیدم نهفته است. توی آن احساسِ عمیقِ بودن! بودن، به معنای وجود داشتن. می دانی، چیزی که حقیقت را تا این حد در دسترس می گذارد، شاید ذات خودِ حقیقت باشد. چیزی که کشف شدنش را با همه وجود فریاد می زند، و می خواهد، خواستنی این چنین که از دلِ خودش بیرون می آید، همان چیزی است که تو را به خود می کشاند.
مولانا می گوید اگر کششی به سوی او داری، به خاطر این است که او زودتر به تو کشش دارد. او عاشقِ توست و این جاذبه را تو یک روز درون خودت احساس می کنی. چون ذاتِ او مجذوبِ بودنِ توست... و تو، در مقابل یک چنین حقیقتی است که هر لحظه نا آرام تر از قبلی و انگار بخواهی از درون خودت بیرون بیایی، به زیبایی و دوست داشتن چنگ می اندازی... به فهمیدن روی می آوری و "ادراک" می شود همه آنچه می خواهی از دنیا بگیری...!

