یادداشت ها
(روزانه)
هفتاد و دو - وقتی رهایی سخت ترین کار ممکن است
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩

به سوی دریا می دوم. دویدنی به تمامی ذهنی! "لعنتی، دست از سرم بردار، دنبالم نیا. تنهام بذار، عوضی!!" می دوم، توی آب می روم. تلاش می کنم، فریاد می زنم... آب می خورم (تاکید احمقانه روی کلمه ذهنی!!) شنا می کنم، عرض دریا را شنا می کنم. می فهمی که چه می گویم؟ "ولم کن، رهام کن. بذار برای یک لحظه بی تویی رو تجربه کنم، برای یک لحظه! یک لحظه برات معنایی داره؟ داره؟" سردم است. می ترسم، می لرزم. به خودم می لرزم، با تنهایی و تاریکی وحشتناکی مواجه شده ام. "ولی هنوز باهامه. با خودِ لعنتیمه. هنوز داره میاد. چسبیده بهم. کثافتِ ..........!!!" و تا به حال این همه نفرت را یک جا قورت نداده بودم. "برای یک لحظه... التماس می کنم. بذار بمیرم، بذار به حال خودم باشم. بذار بمیرم لعنتی..." صبح نمی شود!
هفتاد و یک - به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی؟
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
ذهنی را مجسم کنید که نشسته است توی یک محفظه شیشه ای به شکل استوانه. ذهنی که دائم ازش داستان می تراود. این داستان ها به شکلی سه بعدی دیده می شوند: می شوند فیلم. فیلم هایی عجیب، ترسناک و شاید هم فانتزی. به هر حال، داشتم فکر می کردم چنین ذهنی را دوست دارم. پر از قصه ها و افسانه هایی که تکراری نیستند. مثل هر روز و هر شبِ ما نیستند. هر روزی که حرص می خوریم و هر شبی که خواب نداریم و هر صبحی که خواب می مانیم. جور دیگری اند. شیشه ای و شفاف و بامزه!
هفتاد - به همین پیچیدگی!
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
صدای پشت تلفن می گفت که باید تلفن را قطع کند و منتظر تماس آنها بماند. این اتفاق ناگهان داشت معنا پیدا می کرد: انتظار! انتظار برای تماس آنها: همان خانم جوانی که تلفن را جواب داده بود. که قرار بود مشکل را بررسی کند و خبر بدهد. پانزده دقیقه یا ده سال؟ مطمئن نبود، تلفن زنگ خورد. خانم جوان مشکل را بررسی کرده بود. باید حالت دیگری را امتحان می کرد، دوباره خواست که منتظر تماس بعدی بماند. ده دقیقه، بیست دقیقه، ده سال، سی سال؟ نمی دانست، گذر زمان سخت شده بود. خیلی سخت. قلبش فشرده می شد، توی خودش مچاله شده بود و دستش روی گوشی عرق کرده بود. زنگ خورد: صدای ضبط شده ای که می گفت: مشترک گرامی مشکل شما به طور کامل برطرف شد، با تشکر از تماس شما...
شصت و نُه - یک شب در کافه
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩

تراس کافه در شب - ونگوک
سعی می کنم شمرده و با دقت حرف بزنم. موضوعی نیست که بتوان به راحتی از کنارش گذشت. او نیز گوش می دهد و گاهی لبخندی، یا نگاه دقیق تری، یا تکان دادن سری به علامت تایید ازش سر می زند. کمی به سمت من متمایل شده و من یاد گرفته ام خونسردیم را حفظ کنم. وقتی درباره چیز دقیقی قرار است صحبت کنم باید حواسم به رشته صحبتم باشد، نه اینکه شنونده را گیج کنم. کسی که پشت میز بغلی نشسته دارد گوش می دهد، متوجهش شده ام که کنجکاو است. متوجه نگاه هایی که یک مرتبه روی چشم هایم سنگینی می کند. حرف هایم که تمام می شود، آرام با خودش می گوید: چه بی معنی! من یاد گرفته ام عکس العملی نشان ندهم. خونسرد از کنار این قضیه می گذرم. از دوستم می پرسم: حالا نظر تو چیست؟ می گوید: با میز بغلی موافقم.
شصت و هشت - زندگی
نویسنده: no one - شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
در قدم هایش حیات بود... و لحظه ها را با نگاهش می نشاند توی قلب زمان. نگاهش، نگاهش مثل یک سیل جاری بود، سیلی که ویرانگر بود و ترسناک. و دل من پر آشوب. نفس زندگی بند آمده بود. چشم هایم را دوخته بودم به قدم هایش: به زندگی... و او داشت می رفت. می رفت. می رفت!
شصت و هفت - صبح
نویسنده: no one - جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
از خواب بیدار می شوم. هنوز پایم درد می کند! نمی دانم این روزها را چطور در ذهنم معنی کنم. چیزهایی هست که عمیقن خوشحالم می کند، چیزهایی هم نگران. من با نگرانی خو گرفته ام. با این احساس که ممکن است چیزی به زودی در هم بشکند! چیزی فرو بریزد، یا چیزی روح و جانم را بفشارد. خواب های بی ربط و عجیبی می بینم. مثلن از معلم های دبیرستان، از شهر کودکی هایم، و چیزهایی که نمی دانم چطور از حافظه ام بیرون می خزند و توی خواب آشفته ام می کنند. از خواب بیدار می شوم و می بینم صبح جمعه است. و انگار غمی بزرگ روی دلم است. یاهو را باز می کنم، استتوس یکی از بچه ها این است: غم...! ناگهان به این فکر می کنم که ما مدام در گیر و دار غم و شادی زندگی کرده ایم. چیز جدیدی نیست پسر. دلم می خواهد امروز احساسِ تازه ای تجربه کنم. احساسی که سرشار از نشاط و نو بودن باشد. احساسی که تا به حال نداشته ام. هوای اینجا خیلی خوب است. خیلی صبح است، خیلی شبیه پاییز. چقدر دوست دارم در سکوتی وهم انگیز غرق شوم. غرقِ تماشای آسمان... ابرها... بادبادک های پردیسان. امروز می روم پردیسان! اوه، این خیلی خوب است. می خواهم بادبادک ها را نگاه کنم...
شصت و شش - یاسین !
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
و این هم تصورِ دوست عزیزم momo از من:

شصت و پنج - overthinking
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
وقتی آدم زیاد فکر می کند، وقتی لحظه به لحظه اش را در فکر کردن می گذراند، احتمالن از تجربه کردن دور می ماند. تجربه هایی که با فکر کردنِ محض جبران نمی شود. آدم های زیادی از این دست می شناسم. آدم هایی که به جای یک کارِ کوچک ساده، ساعت ها فکر می کنند و همه فرصت ها را از دست می دهند. و خودم نیز یکی از همین آدم هایم. انگار همیشه در تصمیم گیری مشکل دارم. و حتی در عمل به تصمیم هایم. "مطمئن بودن" چیزی است که اگر فریب احمقانه ای نباشد، می تواند تجربه های ناب و به تبعِ آن یادگیری و فهم برای انسان به ارمغان آورد.
شصت و پنج -
نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
شصت و چهار - جنبش!
نویسنده: no one - دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
آدم چگونه تصمیم می گیرد؟ احساس می کنم همه ما به نوعی از مجبور بودن دچاریم. مجبور بودنی بیشتر و گسترده تر از پرت شدن به دنیایی که تازه باید بشناسیمش. بلکه عکس العمل در برابر اتفاقاتی که می افتد، که تقریبن هیچ نقشی در آن نداریم. آیا می توان از تصمیم سخن گفت؟ تصمیم چگونه توی ذهن ما معنی می شود؟ چرا احساس می کنم ناتوان از هر حرکتی، در اکنون متوقف شده ام؟ چرا این سوال ها را می پرسم؟ این نوعی تبرعه خویشتن نیست از هیچ کاری نکردن؟
شصت و سه - شصت و سه!
نویسنده: no one - یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩
پست قبلی را اشتباهی شماره گذاری کرده بودم. می دانم به نظر درست می آید، چون اصلاحش کرده ام و قبول دارم کمی دیر متوجهش شدم چون آدم همه حواسش به وبلاگش نیست. بیشتر حواسش به چیزهایی است که احتمالن اهمیت ذاتی ندارند. منظورم نیازهای اولیه است و چیزهایی از قبیل مسائل جسمی. ممم... مثل سردرد! یا خواب آلودگی مفرط. اینها علائم یک مرض عجیب نیست، صرفن به خاطر بی تحرکی عمیق است که شاید در حالت های وخیم تر به زخم بستر منجر شود. می خواهم بگویم زندگی یک چنین رخوتی در آدم ایجاد می کند!
شصت و دو - یک روز دیگر
نویسنده: no one - شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
تقریبن مطمئن شده ام که هیچ کس مرا نمی فهمد. هیچ کس، دیگری را نمی فهمد. هیچ کس به صرفِ اینکه شباهت های ناگزیری با دیگری دارد قادر به شناخت او نیست. اینجاست که آدم لذتِ یکتایی را با همه وجود درک می کند. شاید بپرسید کجای این یکتایی لذت بخش است؟ جوابی ندارم بدهم جز اینکه لا اقل برای من هست، و چون هیچ کس مرا نمی فهمد تلاشی هم نمی کنم که قانعتان کنم. و بی دریغ عاشقِ این لحظه های یکتا و تنها هستم!
شصت و یک - روزی همه ما خواهیم سوخت
نویسنده: no one - پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩
رنگ ها نیز مرا به هیجان وا می دارند. رنگ هایی که در محیطی بی شباهت به زندگی شهریِ خود در کلیپ ها و نقاشی ها و پوسترها تجربه می کنیم. رنگ های شاد، رنگ های جیغ، رنگ های دوست داشتنی. رنگ های گرم، رنگ های تند، رنگ های روشن و تیره. می دانید، نوشتن درباره رنگ ها کار سختی است. بهتر است رنگ ها را نمایش داد و فقط احساسات درونی را بیرون ریخت. حتی به کلمات هم نیازی نیست. چه کلمه ای می تواند لذتی را که در نگاه کردن به یک ترکیب رنگ فوق العاده در یک نقاشیِ زیبا هست توصیف کند؟
روزی درخواهد رسید که رنگ ها را می فهمیم و همه ما در آتش چنین زیبایی شناسیِ عمیقی خواهیم سوخت. روزی که به فهمِ رنگ ها نایل آییم، به چنان تجربه شگفتی از هستی دست می یابیم که گویی پیامبری تازه ظهور کرده و پیامی دیگر برایمان به ارمغان آورده!
شصت - بودنت خوب بود
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
وقتی چیزی آدم را هیجان زده می کند فقط یک نفر هست که اگر بهش بگویی آرام می گیری. غیر از او به هزار نفر هم توضیح بدی انگار نمی فهمند. اینجوریست که ناگهان دلتنگ می شوی: مرغ شیدا بیا بیا، شاهد ناله حزینم شو...
پنجاه و هشت - عرفان
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
چیزهایی هست که می تواند ما را از سردرگمی نجات دهد. مثل بی پاسخی. نه! بی جستجویی. محو شدگی، مبهم انگاری: یقین. درباره عرفان حرف می زنم. عرفان یعنی غرق شدن در آنچه نمی دانی. عشق ورزیدن به آنچه نمی شناسی. اما حضورش را سایه با سایه احساس می کنی. یکرنگ شدن با آنچه به نظر با تو یکی می آید. نظر، نظر، نظر! این یعنی درک و شهودی که به یک پارچگی ختم می شود. بی سلیقگی نیست که عرفان را با جهالت یا حماقت یکسان فرض کنیم؟ به نظرم خیلی بی انصافی است اگر درک و شهود را تا حد "تفکر" پایین آوریم و بخواهیم اینها را به هم مقایسه کنیم. این بی سلیقگی از من و امثال من بر می آید. آنقدر که می گوییم "تفکر" و به اسم آن همه چیز را نفی می کنیم گاهی از خودمان هم بدمان می آید. از تفکر نیز. اصلن موضوع همین است. دروغ می گوییم. به خودمان نیز دروغ می گوییم. عرفان از تلاش عاقلانه حالش بیشتر است. "در نیابد حال پخته هیچ خام!" "هر کسی از ظن خود شد یار من". با این حال، عرفان چیزی عمیق است که می توان توصیه اش کرد، اگر از دیدگاه "تفکر محور" به تنگ آمده اید.
پنجاه و هفت - بی خوابی 4
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
وقتی ضرورتی برای به زبان آوردن یا نوشتنِ حرفی نیست، آیا نباید به شدت از این اعمال خودداری کرد؟ این سوالی است که همیشه برای من مطرح بوده و پاسخ من هرچه بوده احتمالن تاثیری روی عملِ من نداشته است. گویا روشِ من این است که راجع به همه چیز حرف بزنم. اینطوری می توانم مسائل را بهتر تجزیه و تحلیل کنم. ممکن است گاهی خودخواه و عجیب به نظر برسم. همین الان به این فکر می کردم که آیا مشکلاتی مثل بی خوابی، دلتنگی، خستگی، پریشانی و پراکندگی ذهنی و کارهایی از قبیل سریال تماشا کردن، وبلاگ نوشتن، دور هم جمع شدن، گپ زدن، شوخی کردن، و حتی در به در دنبال یک چیز سرگرم کننده یا لذت آور گشتن و حتی بحث های بی فایده سیاسی اموری انسانی هستند؟ آیا احتیاج به یک نوازشِ احمقانه که در بزرگترین فیلسوف ها و دانشمندان و پیامبران و قهرمانان نیز دیده می شود نشان از پوچیِ بشر دارد؟ یا چیز دیگری پشتِ این حماقت های زیادی انسانی نهفته است؟ اصلن آنچه پیشینی است، آنچه عمیقن خارج از اختیار است جز اینکه ما را دچار این سردرگمی همیشگی کند که انسانی خیلی خیلی بزرگتر به نام خدا همه این ها را با طرحی حکیمانه نگاشته است، چه سود دیگری دارد؟
پنجاه و شش - بی خوابی 3
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
ممکن است چیزی برای همیشه در ذهن آدمی حل نشود؟ یعنی ممکن است کسی باشد که در مسئله ای بی استعدادترین باشد؟ مثلن فرض کنید ذهنی وجود داشته باشد که نتواند جاذبه را بفهمد. یعنی هرچه شواهد و قراین برایش رو کنید هیچ واکنش مثبتی نشان ندهد. اگر اینچنین باشد تلاش بی وقفه من برای توضیح پذیر کردن زندگی و حوادث آن، به خصوص آنها که دردناک و مصیبت بارند بیهوده است. البته شاید هم چنین نباشد، چون اگر یک درصد هم احتمال داشته باشد که من بفهمم قضیه از چه قرار است، باز این تلاش معنا پیدا می کند. ولی ممکن است هیچ گاه به نتیجه نرسد. بعضی ها با این قضیه کنار نمی آیند. آنها تقریبن به محض فهمیدن این موضوع که ممکن است بی نتیجه باشد دست از تلاش می کشند. آنها مدل هایی متکثر از آدمیانند که در میان سایر گونه های آدم به گسترشی عجیب دست زده اند. اخیرن متوجه شده ام که در نوشته هایم سعی می کنم عقاید کسی را محکوم کنم که عقایدم را محکوم کرده. واقعیت این است که با اینکه می خواهم خودم را آدم خوبی نشان دهم، نشانه هایی از بدیِ ذاتی در خود یافته ام. اینها اعترافاتی شرافتمندانه است. امیدوارم آنها که مخاطب این نوشته هایند جنبه کافی داشته باشند.
پنجاه و پنج - بی خوابی 2
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
وقتی هنوز خوابم نمی برد، وقتی احساس می کنم به حرف آمده ام، دلم می خواهد تا خود صبح بنویسم. حتی اگر دو هزار تا پست بشود. چه اهمیتی دارد؟ می دانید، مدام به چیزهای نو فکر می کنم. مدام به خلقِ چیزی دوست داشتنی و هیجان انگیز فکر می کنم. انگیزه کافی هم دارم: زندگی! بی آنکه بفهمم چرا، از اینکه زندگیم به نابسامانیِ تکراری و خسته کننده ای تبدیل شده بیزارم. همین الان فکر کردم که من چقدر در نوشته هایم دچار خودسانسوری هستم؟ دروغ گفتن به خود وحشتناک است: من به مخاطب هایم فکر می کنم. به خصوص به مخاطب های خاص. کسانی که حتی هنوز مطمئن نیستم این کلمات را می خوانند یا نه. به هر ترتیب، اینجا این موقع صبح چیزی هست که حال مرا خراب می کند. انگار بخواهم داد بزنم، یک جور درد. دردی جسمی. مثلن نوعی از بدن درد! چه کسی می داند چه منشائی می توانند داشته باشند چنین دردهایی؟ چه کسی می تواند به زبان ساده برای من توضیح بدهد که چرا من بیشتر از بقیه درد می کشم ولی کمتر از بقیه می توانم نا امید نشان بدهم؟ فکر می کنم همه آدم های احمق مثل من فکر می کنند.
پنجاه و چهار - بی خوابی
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
بخشی از وجود ما "درمانگر" است. آقای درمانگر کمک می کند دردهایمان را خوب کنیم. این ساده ترین توضیحی است که می توانم راجع به فرایند پیچیده ای که در حرف زدن با خودم اتفاق می افتد بدهم. تقریبن همه روز با خودم حرف می زنم. راجع به همه مسائل. این قضیه باعث می شود تصور کنم هرچه می نویسم تکراری است. چون قبلن همه اش را توی ذهنم به خود گفته ام. البته وقتی شروع به نوشتن می کنم چیزهای جدیدتری به وجود می آید که قبلن فکرش را نکرده بودم. اینطوری همیشه حرف هایی هست که از دست می رود. یعنی دیالوگ های من با خودم که جایی نگاشته نشده. بهتر نبود یک ضبط صوت درونی داشتیم تا مثلن احساس ما را نسبت به "عمو شدن"، چیزی که قرار است اتفاق بیفتد، در لحظه نخستی که از آن باخبر می شویم، جایی ثبت کند؟
پنجاه و سه - یه شعر تازه تر
نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
یاهو پالس، ابتکار تازه یاهو مرا متوجه خودش کرده. به نظرم بیشتر از فیس بوک به آن مشتاقم. فیس بوک بی نظیر است، ولی خسته کننده! احتمالن همه چیز این طور است. ولی آدم هایی مثل من از محیط های شلوغ و از جاهایی که همه رفت و آمد دارند زود خسته می شوند. ما به تنهایی بیشتر خو کرده ایم. چون در فرهنگِ ما این تصور که "از تن ها بلا خیزد" جا خوش کرده! من به یک گوشه دنج که فقط چند تا آدم خوب پایشان به آن باز شده باشد بیشتر رغبت دارم.
پنجاه و دو - درباره خواب!
نویسنده: no one - سهشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
وقتی از خواب بیدار می شوم به این فکر می کنم کاش می شد همه زندگی را خوابید! به نظر می رسد خواب پایانِ آرزوهای من است.
پنجاه و یک - حسادت!
نویسنده: no one - سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
من خیلی حسودم. قبلن هم این موضوع را فهمیده بودم. ولی هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم.
پنجاه - چُنانت دوست می دارم...
نویسنده: no one - دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
شاید همه آن روزها خواب بوده ای... شاید زندگی را از دریچه ای تنگ و تاریک دیده ای. دریچه ای که تنها و تنها خودت را و سایه ای هولناک از همه چیز را به چشمت رسانده است. من این ها را نمی فهمم، چون جنسِ درک و احساسم با تو فرق دارد. جنسِ عاشق شدن و ماندنم نیز. ولی هنوز می توانم توی آسمان ها بچرخم و از هرچه هست رها شوم با یادِ همان روزها.
یادداشت هایی از این دست را به همه آنها که دلتنگی را می فهمند و زندگی می کنند تقدیم می کنم تا بگویم چیز بزرگی از زندگی را یافته اند و باید با همه وجود در دلتنگی شان غرق شوند تا اوجِ زیبایی و لذتش را درک کنند...
چهل و نُه - تلخ
نویسنده: no one - شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
اینجا گاهی آدم هایی که بهشان فشار می آید، یا شاید بیشتر از حد جنبه شان "نوشیده اند" با کلّه می زنند توی شیشه تلفن عمومی و از صدای شکستنش به وجد می آیند. بعضی ها هم فریاد می کشند، که ما بهش می گوییم: عربده!
وقتی تلخ می شوم، هرچه می گردم کاری پیدا کنم که کمی حس و حالم تغییر کند چیزی نمی یابم. چقدر رنگِ "نیستی" می گیرد همه چیز. انگار "هیچ" به آدم هجوم می آورد. اینکه چطور آدم به چنین جایی می رسد خیلی ماجرای مفصلی دارد: ولی بی ارزش است! صدای شکستن شیشه، اول عصبیم می کند، ولی بعد اینکه بی تفاوتی ام نسبت به این موضوع تا حدیست که از جایم جم نمی خورم و به یک حدس اکتفا می کنم، احساس آرامش بهم می دهد. چون از آدم های کنجکاو حالم به هم می خورد...
چهل و هشت - Hey You
نویسنده: no one - پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩
وقتی اشک می ریزم و می ترسم، یاسین... یاسین. یادِ تو می افتم. یادِ تنهاییت می افتم. وقتی روی قلبم سنگینیِ لحظه های فوق العاده ای را احساس می کنم. اوه، پسر... این دلهره را تا کجای زمان با خود خواهی برد؟ یاسین. این بار تو را مخاطب خویش قرار می دهم، که به یاد بیاوری، به یاد بیاوری که چقدر چشمانت را به زیبایی ها گشوده بودی و زشتی ها را با همه وجود پوشانده. یک روز همه زشتی ها یک جا در برابرِ تو قد علم کرد. حالا به جای آن روز، یادِ چیزهای زیباتری می افتی. دلم برایت تنگ شده. یاسین... یاسینِ من!
چهل و هفت - رهایی...
نویسنده: no one - چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
هرچه بزرگ تر شوی، از احساس های کوچکِ بیهوده رهاتر می شوی. برای بزرگ تر شدن، باید رها شوی از چسبیدن به گره های کورِ احساساتت. و این رفت و برگشتی سخت است که از عهده خودآگاهیِ محض بر می آید.