یادداشت ها (روزانه)
بچه ها چیزهای تازه یاد می گیرند نویسنده: no one - جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩

از این نظر من هم بچه ام. مدام دارم چیزهای تازه یاد می گیرم و امتحان می کنم. مثلن با خودم قرار گذاشته ام دروغ بگویم. این اعتراف احمقانه است، ولی وقتی فکرش را می کنم خیلی هم بد نیست. من زیادی صداقت به خرج می دهم، اینطوری نمی توانم زندگی کنم. چون اگر یک روز مجبور شوم دروغ بگویم به تته پته می افتم. هیچ کس حرفم را باور نمی کند. تا حالا همینطور بوده است که می گویم. خیلی کم پیش آمده که مجبور باشم دروغی سرِ هم کنم، ولی توی همان مواقع عرق کرده ام. عرق کردن، در حالت عادی بد نیست، ولی وقتی آدم نمی خواهد نشانه ای بروز دهد خیلی زشت می شود. مثل بور شدن. این هم مسخره است که آدم به یک چیزهایی در ملأ عام اعتراف کند. ولی چه اهمیتی دارد. همین چند وقت پیش اعلام کردم که من حسودم. یک اعلام عمومی. بعد کمی برایم دردسر شد. ولی اگر به آدم کمکی کند چه عیبی دارد. از حالا به بعد هم می خواهم دروغ گفتن را تمرین کنم. مردم مثل آب خوردن دروغ می گویند، آن وقت من حتی یک دانه اش را هم نمی توانم به درستی پیش ببرم. اینجوریست که آدم از اجتماع فراری و بیزار می شود. ولی من نمی خواهم فراری شوم، پس از این به بعد دروغ های شاخدار می گویم، جوری که باورتان شود!

  نظرات ()
مغزهای مبتکر (20) نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩

 

نجار یک دفعه یادِ جوانیش می افتد: وقتی می خواستم ازدواج کنم خیلی دلهره داشتم. می دانید، شروع یک زندگی مشترک شوخی نیست. بعد می پرسد: شما گفتید مجرد هستید دیگر، نه؟ با سر تایید می کنم. جوری که انگار بخواهد تجربه هایش را به رخِ آدم بکشد ادامه می دهد: خیلی اضطراب دارد آقا. شوخی نیست. و بعد از مکثی کوتاه با لبخندی عمیق می گوید: توی چشم هایش خودم را می دیدم. انگار چشم های مرا جوری نقاشی کرده باشند که زیباتر شود و برازنده او. گلی سفید توی دستش بود و گردنش را کمی کج کرده بود. آرام آرام لبخند ملیحی روی لبانش می نشست. انگار چیزی بخواهد و نگوید. دستهایش را باز کرد و خنده کنان به سمت من دوید و وسط راه کم کم محو شد. دلم می خواست یک روز پیدایش کنم و بهش بگویم چقدر دوست داشتنی و زیباست. من و متفکر با تعجب داریم نگاهش می کنیم. انگار یک جایی بین آسمان و زمین معلق است. درست مثل دکمه ها! ادامه می دهد: گاهی آدم هایی را می دیدم که به عمرم ندیده بودم. این اولین بار بود. شبِ قبل از عروسی. پشتِ همان میز. دختری هفت، هشت ساله که موهای بلند خرمایی داشت.

  نظرات ()
سایه هایی به نام زندگی نویسنده: no one - پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩

سکوت یعنی همه چیز. سکوت یعنی زندگی. سکوت یعنی خدا...

من تنهای تنها همین را فهمیده ام. و تنهایی را همینطور احساس کرده ام. سکوت،‌ نقشش را خوب بازی می کند. مثل همیشه قوی ترین است. زیباترین، فریبنده ترین.

زندگی یعنی همین سایه های سکوت... همین تنهایی.

  نظرات ()
مغزهای مبتکر (19) نویسنده: no one - چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩

 

دکمه های گم شده نجار، متفکر را مضطرب می کند. توی چشم هایش ترکیبی از دلواپسی، اشتیاق و شاید حتی روشناییِ اشک دیده می شود. نجار کافه چی را صدا می زند و یک چای دیگر سفارش می دهد. متفکر، انگشت هایش را به هم قلاب کرده و به نجار خیره شده است. من دارم یادداشت بر می دارم و این چند روز را با جزئیاتش به سرعت مرور می کنم. روی رنگ های رویای متفکر گیر می کنم. مدام در ذهنم می چرخند: سبز، بنفش، نارنجی! نجار ادامه می دهد: من گیج شده بودم. گیجِ میزم و تصویرهایی که هر روز واضح تر و عجیب تر می شدند. یک روز از پدرم وقت خواستم که باهاش حرف بزنم. رفتم توی کارگاهش. همانجا که نجاری را یاد گرفتم. همانجایی که اولین میزِ جادویی را ساختم. قضیه را براش تعریف کردم. اول خنده اش گرفت، بعد اوقاتش تلخ شد و گفت باید بیشتر مراقب درس و مشقم باشم و این فکرهای احمقانه را دور بریزم. پدرم حوصله ام را نداشت.

  نظرات ()
مغزهای مبتکر (18) نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩

 

شب سوم، پیش از آنکه توانسته باشم چیز به دردبخوری درباره معجزه میزها بفهمم، از راه می رسد. آقای نجار با کتِ قهوه ایِ همیشگی و لبخند اسرارآمیزش توی کافه منتظر ماست. وقتی حرف های تکراری مثل احوالپرسی های معمول انجام می شود مرحله بعدی زندگیش را اینطور توضیح می دهد: من هم مثل بقیه داشتم بزرگ می شدم و یاد می گرفتم که از آنچه در ذهن و روحم اتفاق می افتد زیاد با بقیه صحبت نکنم. می دانید، آن روزهای اول می توانستم چیزهایی که گم کرده بودم روی میز بیابم. مثلاً دکمه های لباسم که حینِ دعوا توی مدرسه کنده شده بود و به خاطرش از ناظم و پدرم کتک خورده بودم، جایی بین زمین و آسمان ایستاده بودند. و هیچ چیز دیگر توی فضا نبود. دکمه ها را توی مشتم گرفتم و دوباره همه چیز به حالت عادی برگشت.

  نظرات ()
مهمان عزیز اتاقم نویسنده: no one - یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩

عکس از یاسین، با موبایل!

  نظرات ()
مغزهای مبتکر (17) نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

 

قبل از اینکه برای قرارِ شبِ سوم از خانه بیرون برویم از متفکر می خواهم چیزی که کشف کرده را برایم تعریف کند. حال عجیبی دارد. می گوید وقتی دیشب چند ساعت پشت میز نشسته انگار از دنیا کنده شده و جایی در برزخ رها شده باشد، دلهره ای شدید گرفته. جوری که می خواسته بالا بیاورد. بعد کم کم چشمانش سیاهی رفته و تصاویر مبهمی به نظرش آمده. تصاویری با نورهای تند و رنگارنگ: سبز و بنفش و نارنجی، که دلِ آدم را به هم می زدند. و توی آن نورها، دوچرخه ای کهنه دیده که مردی که تقریبن قوز کرده بود به سختی آن را به حرکت وا می داشت و هرلحظه ممکن بود بیفتد. متفکر آه عمیقی می کشد و می گوید: انگار داشت به ناکجا می رفت و در سیاهی گم می شد.

  نظرات ()
من... خالی از عاطفه و خشم... نویسنده: no one - سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

آدم باید خودش را داد بزند، باید برود زیر بارانی که الان می بارد و خودش را فریاد بکشد... باید بغضش را توی هوا بشکند، باید با صدای بلند بگرید و زیرِ باران خیس شود. باید هوا را نفس بکشد وقتی اینطور باران می بارد، وقتی همه چیز راهِ گلویش را بسته، وقتی دلش یک عالمه فریاد دارد، فریادهایی که هیچ کس نخواهد شنید، توی هوا پراکنده می شود و پودر می شود و هیچ. نیست می شود انگار، می دانی؟ سخت است، سخت است آدم همه وجودش بخواهد چیزی را فریاد بزند که توی گلویش گیر کرده، روزها و ماه ها و سال ها... و حالا که باران می بارد و پنجره را که باز می کنم باز به گلویم فشار می آید، و صدا توی حنجره ام گیر می کند. فقط این آهنگ را می توانم گوش کنم: من... خالی از عاطفه و خشم... خالی از خویشی و غربت... گیج و مبهوت بین بودن و نبودن... ... ...

  نظرات ()
همزمانی و ماریو بارگاس یوسا نویسنده: no one - جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩

چند وقت پیش توی یکی از پُست های همین وبلاگ درباره هیجان زدگیم از خواندن کتابی نوشتم که وقتی تمام شد تصمیم گرفتم یک بار دیگر بخوانمش و اولین بار بود کتابی این شوق را در من بر می انگیخت! و امشب به شیوه خیلی خاص و تاثیرگذاری خبردار شدم که "ماریو بارگاس یوسا" نویسنده همان کتاب (سال های سگی) که البته کتاب معروف ترش "گفتگو در کاتدرال" است، نوبل ادبی 2010 را به خود اختصاص داد. این خبر برایم لذت بخش بود، انگار خودم داورِ این جایزه بوده ام!


Mario Vargas Llosa, en su casa de Madrid.

  نظرات ()
کافکای من! نویسنده: no one - جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩

می توانم ساعت ها به این اثر نگاه کنم و با آن زندگی کنم! این یک کافکای شخصی است، که دوست مهربانی به خاطر من خلق کرده. عاشق این تصویر شده ام و نمی دانم این وقتِ شب چطور بیش از این ذوقم را نشان بدهم.


by momo !

  نظرات ()
صد ! نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

صد چقدر عدد غمگینی است. نگاهش کن، ببین چگونه ماتم گرفته. ولی من امشب حالم خوب است. دوستی که خیلی برایم عزیز است یک کافکا برایم کشیده که هنوز ندیدمش. ولی فکر می کنم کار خوبی از آب در آمده باشد. تقریبن مطمئنم.

این اعدادی که توی عنوان ها می گذاشتم یک جور بازی بود که انگیزه ام را برای نوشتن بیشتر می کرد. تنوعی به وبلاگم می داد و شاید اینکه توی این مدت کوتاه عددش به صد رسید برای خودم هیجان انگیز بود. همیشه دلم می خواسته بی پروایانه کاری را کنم که دوست می دارم و این یکی از همان کارها بود. کاری که دلم می خواست و انجامش دادم. حالا هم که به "صد"‌ رسیدیم، دلم می خواهد همینجا این عددگذاری را رها و کنم و یک بار از "یک" شروع کنم به خواندنِ همه این پست های نشان دار! که انگار روحِ یکی از دوره های عجیبِ زندگیم را با خود دارند. چیزی عمیق لابلای همه این کلمات هست که دوستشان می دارم.

  نظرات ()
نَود و نُه - درباره "نجار" نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

این مطلب را امروز توی سایت عباس معروفی خواندم و توجهم را به خود جلب کرد: روس‌ها یک تمثیل قشنگ دارند که می‌گوید: وقتی همه مردند، در روز محشر، همه‌ی روح‌ها تسخیر می‌شوند و به جسم برگردانده می‌شوند، تنها روح دودسته در آسمان سرگردان می‌ماند؛ آهنگسازها و نجارها.

  نظرات ()
نَود و هشت - بهانه های فانتزی! نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

آدم برای دلگیر شدن می تواند هزار بهانه بتراشد. عشقی قدیمی را بهانه کند، یا تنهاییِ بی حد و حصری که سرِ شب وقتی هوا تاریک شده و توی تختش کتاب می خواند احساسش می کند. ولی همین الان دلِ من بیش از هر چیز از این گرفت که نمی توانم زندگی و هزار کوفت و زهرِ مارش را رها کنم و توی دنیای داستان و نویسندگی غرق شوم.

  نظرات ()
نَود و هفت - پسرم مارتین (6) نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

من که نمی توانم تو را نصیحت کنم. ولی می توانم بهت پیشنهادهایی بدهم که در کنار میلیون ها پیشنهادی که از دنیا و آدم ها و چیزهای دیگر می گیری به این ها هم فکر کنی (و البته کمی ویژه تر). اولین پیشنهادم این است که حتمن کتاب بخوان، ولی نه همه کتاب ها را، حتی نه همه کتاب های خوب را. اصلن هیچ کاری را زیادی انجام نده. از بین کتاب های خوب چند تایی را انتخاب کن. با آدم هایی که برایت معتبرند مشورت کن که بتوانی یک کتاب خوب پیدا کنی. در ضمن خودت را به رمان محدود نکن. کتاب های فلسفی، روانشناسی،‌ هنری و علمی هم بخوان. کتاب های غیرمتعارف هم همینطور. اینطوری چیزهای دقیق تری یاد می گیری و از بلای سردرگمی تا حدی نجات می یابی. رمان ها اثراتی می گذارند که خوب است، ولی هرگز کافی نیست!

  نظرات ()
نَود و شش - گاهی می ترسم... نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

گاهی می ترسم، گاهی می ترسم... گاهی می ترسم و من گاهی می ترسم. می ترسم گاهی، گاهی، گاهی می ترسم. می ترسم... گاهی! می ترسم.

  نظرات ()
نَود و پنج - مغزهای مبتکر (13) نویسنده: no one - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩


نجار می گوید: می دانی، بعداً فهمیدم که همه میزها جادویی اند. همه میزها پر از رمز و رازند. ولی این اصلاً مسئله مهمی نبود. چون این جادوها را هیچ کس نمی تواند کشف کند. می فهمی؟ من فهمیده بودم که هر میزی چیزی دارد که می تواند زندگیِ انسانی را دگرگون کند. یعنی این را خودم تجربه کردم. ولی هیچ کس را ندیده بودم که چنین تاثیری از میزش گرفته باشد. می گویم میزش، چون این جادو در میزِ شخصیِ هر کسی است. میزی که به خودِ آدم تعلق داشته باشد. نه به هیچ کسِ دیگر! می خواهم این را توضیح بدهم. می خواهم به همه بگویم که این میز توی زندگیم چه غوغایی به پا کرد...

  نظرات ()
نود و چهار - زمان بی شعور است! نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

دوست دارم به آدم های خوشحال جایزه بدهم. آدم هایی که توی هر شرایطی چیزی پیدا می کنند که دلشان را بهش خوش کنند. چیزی که بدرخشد، چیزی که به درد بخورد. مهم نیست که "واقعن" چیزی وجود نداشته باشد. اصلن برای خوشحالی به چیز "واقعی" احتیاجی نیست باید مثل "خر" از زندگی لذت برد! فقط به این دلیل که اگر جز این باشد، آدم کار به درد بخوری نمی کند. فقط به همین یک دلیل!

  نظرات ()
نَود و سه - ساعت 1:20 برای خودم چای می ریزم نویسنده: no one - سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

بعضی وقت ها فکر می کنم آنقدر عاشقم که همیشه چهار پنج تا قلب قرمز شیشه ای بالای سرم می چرخند و توی هر کدام یکی از عکس های تو هست. عکس هایی که وقتی لبخند زده ای،‌ دندان های سفید و مرتبت دیده می شود! متوجهی که چقدر این عکس ها خوبند،‌ نه؟

  نظرات ()
هشتاد و شش - Adagio نویسنده: no one - پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩

من آن ستاره ها را برای تو چیده بودم. خودم، یکی یکی... از آسمانی که ابری بود. که هیچ ستاره ای در آن به چشم نمی آمد. ولی وقتی برای تو باشد، همه چیز فرق می کند. انگار چشم ها چیز دیگری می شوند. قلب ها جورِ دیگر. آن شب، و همه شب های بعدش هم، آنقدر سرگرمِ آرزوهایت بودی، که نه مرا دیدی، نه ستاره هایم، و نه حتی آسمانِ ابریِ بی ستاره را.

  نظرات ()
هشتاد و پنج - به خانه بر می گردیم نویسنده: no one - پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩

آدم تصورش را هم نمی کند که تماشا کردنِ نقشه ترافیک در ساعت های مختلف روز اینقدر احساس عجیبی ایجاد کند! یک نقشه ای پیدا کرده ام که ممکن است دیده باشید، نقشه ای که هر پنج دقیقه یک بار وضعیت ترافیک تهران را نشان می دهد. امشب دیدم که چطور آدم ها هرجا که بودند کم کم که به آخر شب نزدیک می شد به "خانه" هایشان بر می گشتند و خطوط قرمز  نشانگر ترافیک سنگین از نقشه حذف می شد. این تجربه ای دوست داشتنی از تماشای واقعیت های شهری است. شاید نگاه شما چیزهای بیشتری از آن بفهمد...

لینک نقشه ترافیک!

  نظرات ()
هشتاد و چهار - آرزوهای کودکانه من نویسنده: no one - چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩

دیوارها قد می کشند بینمان. می بینی؟ این دلهره ای که به جای قلب در وجودمان می تپد را می شنوی؟ این ماییم... ماییم که ترسیده ایم انگار. و آن همه شکوه و زیبایی را یک جایی جا گذاشته ایم. من از این نگاه های مضطرب و پریشان دلهره ام می گیرد، از صداهای خسته، خسته شده ام. می خواهم کسی را بیابم که اشتیاق و آرامش و نور روی سرمان بریزد. و از واژه هایش خوشحالی ببارد. روحش را از پنجره بیرون ببرد و فریاد بکشد: من هستم، من نفس می کشم، من عاشق می شوم، من خوشحالم، خوشحال...

  نظرات ()
هشتاد و سه - مغزهای مبتکر (6) نویسنده: no one - چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩


متفکر را از توی خیابان پیدا کرده بودم. وقتی نوجوانی بیش نبود. شاید حدود پانزده شانزده سالش بود. یک گوشه نشسته بود و به یک گوشه دیگر خیره شده بود. فکر می کرد و فکر می کرد! اولین بار توجه مرا به خود جلب نکرد: گدایی چیزیست. دومین و سومین بار که دیدمش، به خصوص آن روز که زیر باران همینطور داشت فکر می کرد، توجهش را به خودم جلب کردم: سلام رفیق! خُب، لابد حدس می زنید که خانه و زندگی نداشت و من بهش یک اتاق توی خانه خودم دادم. درست است ولی همینطوری شوخی شوخی هم نبود. اول کلی سین جیمش کردم. به دردم می خورد. بیشتر می خواستم یک دستیار بگیرم. به جای پول بهش غذا و جا می دادم. منصفانه نیست؟ به هر حال آن اوایل سخت بود. بعضی ها خیلی بی شخصیت اند. پدر متفکر را می گویم، وقتی دیده پسرش حرف نمی زند و به دردِ کاری نمی خورد، بُرده یک جایی ولش کرده. این حدس من است، چون خودش معتقد است خانواده مهربان و عزیزی داشته. به هر حال متفکر آدم مهربانیست.

  نظرات ()
هشتاد و دو - مغزهای مبتکر (5) نویسنده: no one - سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩


با آقای نجار قرار گذاشتم که به مدت یک هفته هر شب توی یک کافه همدیگر را ملاقات کنیم. چون نجار تقریباً پیر بود با هم یک کافه خوب نزدیک خانه او پیدا کردیم که زیاد هم به زحمت نیفتد. نجار می گفت از این کارهای روشنفکرانه (منظورش سوسول بازی بود) خوشش نمی آید، ولی از همان شب اول که به اصرارِ من رفتیم کافه خوشش آمد! شب اول متفکر را با خودم نبردم. او خیلی وقت ها توی خانه تنها می ماند که با خیال راحت فکر کند. نجار عجله داشت داستانش را برایم تعریف کند. او گفت: وقتی به دنیا آمدم سه سالم بود. و من برای اولین بار متوجه شدم که با چه پدیده شگفتی روبرو هستم!!

  نظرات ()
هشتاد و یک - مغزهای مبتکر (4) نویسنده: no one - سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩

 

متفکر گمان می کرد این کار از اساس اشتباه است. می گفت نجار، یک جور نگاه خیلی واقعی به زندگی دارد. هنرمند است، سرش با کار گرم بوده، سرد و گرمِ روزگار چشیده. آدم با تجربه ای است. ولی من و تو - یعنی خودش و من، منظورش متفکر و نویسنده است- چه؟ دو تا موجودی که همه اش سرمان توی لاک خودمان است، هیچ تجربه شگفتی از زندگی نداریم و مدام به کارهای ذهنی مشغولیم. متفکر راست می گفت؛ ولی من که قرار نبود این شغل را به خاطر اضطراب و نگرانی همیشگیِ متفکر از دست بدهم. بهش گفتم من خودم قبلن نجار بوده ام و متفکر سوژه جدیدی برای فکر کردن پیدا کرد و دست از سرم برداشت!

  نظرات ()
هشتاد - مغزهای مبتکر (3) نویسنده: no one - دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩

 

نجار به نسبت سنش خیلی سرحال و تندرست است! می دانید، گمان می کنم زیاد ورزش می کرده یا غذاهای سالم می خورده. خودش معتقد است عاشق کارش است. به خصوص به میز علاقه خیلی بیشتری دارد. می گوید میز از صندلی محترم تر است. به خاطر اینکه آدم ها روی میز بهترین چیزها را می گذارند: غذا، کتاب، کاغذ، کامپیوتر، و وسایل به دردبخور دیگر ولی روی صندلی چه؟!! به همین خاطر، نجار از اول کارش تا به حال فقط میز درست کرده. حتی سفارش مدارس را که میز و صندلی را با هم می خواستند رد می کرد. ولی میزهایی می ساخت که توی شهر خودشان نظیر نداشت. میزهایی محکم، زیبا، و خارق العاده! یادم بیندازید درباره میزها بیشتر توضیح بدهم. بعضی از آن ها استثنایی بودند... ولی الان چیز مهمتری هست که باید بگویم: راجع به متفکر. قبل از اینکه شروع به نوشتنِ این داستان کنم، متفکر دلواپس بود. جوری که انگار توی دلش رخت می شستند! البته اغلب وقتی می خواهم کار جدیدی شروع کنم متفکر مضطرب می شود. جزئیات دلش را به هم می زند. او به کمال گراییِ وحشتناکی دچار است، سرِهم کردن بلد نیست. برای همین دائم نگران است.

  نظرات ()
هفتاد و نُه - مغزهای مبتکر (2) نویسنده: no one - دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩


داستان به شیوه ای کلاسیک شروع می شود: "یکی بود، یکی نبود..." و در ادامه نویسنده سعی می کند دو شخصیت دیگر داستان را بهتان معرفی کند: یک: نجّار و دو: نویسنده. نجار شاید شما را یادِ وروجک و آقای نجار بیندازد. خُب، کتمان نمی کنم که من تحت تاثیر این سریال بوده و هستم ولی انتخاب این شغل برای یکی از شخصیت ها به این دلیل نبوده. بعدن بیشتر توضیح می دهم که پس به چه دلیل بوده. و در مورد شخصیت دیگر تصمیم جدی گرفته ام که خودم نقشش را ایفا کنم. یعنی نویسنده، خودم خواهم بود. در واقع آقای نجار از من خواست که داستان زندگیش را بنویسم. با مشورت "متفکر" به این نتیجه رسیدیم که ما صرفاً آن بخش هایی از زندگی "نجّار" را تعریف می کنیم که به داستان مرتبط باشد. پیشنهاد آقای نجار برای نوشتن زندگی نامه اش بار مالی زیادی نداشت، ولی چوب همیشه آدم را وسوسه می کند. برای همین هم من و متفکر قبول کردیم که این کار را برایش انجام دهیم.

  نظرات ()
هفتاد و هشت - مغزهای مبتکر (1) نویسنده: no one - دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩

 

 

یک موجودی وجود دارد که قیافه اش به آدم های معمولی شبیه نیست. ولی می تواند فکرهای نو بیافریند و برای همین من تصمیم گرفتم توی داستانم راهش بدهم. می دانید می خواهم یک داستان بنویسم درباره چند تا آدم که به نظر می رسد می توانند دنیا را بهبود ببخشند. این موجودی که ازش حرف می زنم یک "متفکر" است. به این معنی که کار خاصی جز فکر کردن نمی کند. حتی فکرهایش را جایی هم ثبت نمی کند. برای همین توی داستان به این درد می خورد که یک جاهایی ازش سوال بپرسیم. فکر می کنم با این مقدمه بتوانم قسمت های بعدیِ "مغزهای مبتکر" را بنویسم.

  نظرات ()
هفتاد و هفت - جهانِ اندیشیدنی نویسنده: no one - یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩

همواره لذاتی هست که انسان ها را به خود جذب می کند و آنها را درگیر و آرزومند نگاه می دارد. این لذات در جهانِ کنونیِ ما هست و اکثر آنها لذات مادی است و بعضی از آنها هم معنوی. منظور از معنوی چیزی است که با روح و ذهن انسان در ارتباط باشد و معنایی را متبادر کند. اما سوال این است که چیزی فراتر از لذت هم هست که انسان را درگیرِ خویش کند؟ چیزی که بتوان ارزشی مافوق لذت برایش قائل شد؟

  نظرات ()
هفتاد و شش - دیالوگ نویسنده: no one - یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩

نابغه: دنیا عجب جای عجیبی است

خنگ: به نظر من هم همینطور

نابغه: گوشت زندگی تلخ است

خنگ: نه به تلخیِ گوشتِ تو!

نابغه: آسمان آبی است

خنگ: بله

نابغه: تو از من می ترسی، نه؟

خنگ: بیشتر از آنچه فکرش را کنی

نابغه: من فقط بیشتر از تو می فهمم. همین. اینکه ترس ندارد

خنگ: فکر کردی نابغه ای؟

نابغه: اینطور می گویند

خنگ: دروغ هم زیاد می گویند

نابغه: تو به نظر حاضرجواب می آیی

خنگ: من فقط می دانم احمق نیستم

نابغه: به نظرت من احمقم؟

خنگ: اینطور می گویند

نابغه: دوست داری اعصابم را خرد کنی؟

خنگ: برای چه این فکر را می کنی؟ من دوستت دارم

نابغه: تو ازم متنفری، بهم حسودی می کنی

خنگ: اوه، عزیزم، تو خیلی احمقی

نابغه: دلم می خواهد خفه ات کنم

خنگ: دستت را قلم می کنم

نابغه: دیدی؟ تو هم یک نقطه ضعف هایی داری

خنگ: نه اینکه تو نداری؟

نابغه: خب، بیا دیگر تمامش کنیم

خنگ: خودت شروع کردی

 

 

  نظرات ()
هفتاد و پنج - لئونارد کوهن نویسنده: no one - یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩

اینجا چیزی هست که نمی خواهم با کسی در میان بگذارم. منظورم این است که گفتنش فایده ای ندارد. نمی دانم چه اصراریست که هر چه توی ذهنم می گذرد دیگران ازش باخبر شوند. نخیر، می خواهم اینها را برای خودِ خودم نگه دارم. همین چیزهای عجیب و پیچیده و بغرنج را. همین نوسان شدید را. همین صدای لئونارد کوهن را، همین اعصاب خرد امشبم. می دانی، نمی خواهم درباره خودم حرف بزنم. مسئله آنقدر جدیست که آدم احساس می کند باید حتمن راهی برایش بیابد. باید به خودش بیاید و بگوید: آه، فهمیدم. آه. اینجا چیزی نیست، یعنی نبوده هم از اول. صرفن باید منتظر یک درگیریِ دیگر ماند. نظیر آن درگیری که آدم حینِ تماشای اتومبیل چپ شده توی خیابان همیشه پر تصادف خودمان دچارش می شود. تصور کنید چقدر عجیب است آدم اینها را بگوید و اصرار کند که نمی خواهد به کسی بگوید: نه تو رو خدا، نمی خوام از خودم حرف بزنم!

  نظرات ()
هفتاد و چهار - دنیای آن بیرون نویسنده: no one - شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

پا که توی این شهر لعنتی می گذاری همه چیز آزارت می دهد. وقتی می گویم همه چیز اغراق نمی کنم: از آسفالت خیابان بگیر تا نیروهای امنیتی که آدم ها را به بهانه های واهی کتک می زنند، از فضای خفقان و وحشتی که همیشه به شهر حاکم است و کافی است آدم باشی تا احساس جرم و گناه همه وجودت را پر کند، تا رانندگی مردم، تا آلودگی هوا، تا وضعیت آدم هایی که می شناسی یا حتی نمی شناسی و دست و پنجه ای که با نیازهای اولیه زندگی نرم می کنند، تا قوانینی که همه علیه تو هستند، تا نیروهای مقاومت که دارند در برابر آزادی و شعورت مقاومت می کنند و همیشه تو را که اهل درگیری نیستی از زندگی بیزار...

آن بیرون یک چنین جایی است. دنیای خبرها هم یک چنین وضعی دارد. من به گوشه اتاقم می خزم مثل سوسمار یا هرچه که اسمش را می گذاری. ترجیح می دهم کمتر بشنوم، کمتر بفهمم، کمتر متوجه اوضاع شوم. اینجوری از اینکه کاری ازم بر نمی آید وحشت زده نمی شوم...

  نظرات ()
هفتاد و سه - رویارویی با عدم نویسنده: no one - پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩

هنوز نتوانسته ام از فکر کردن به "مواجهه با عدم" دست بکشم. اعتراف می کنم هنوز درگیرش هستم و شواهدی زیاد برایش جمع می کنم. نمی توانم این موضوع را که در تنهایی، این وقت صبح نشسته ام و به هیچ فکر می کنم و قلبم پر شده است از احساساتی عجیب، با کلمات توضیح بدهم. وقتی فکر می کنم آدم ها خوابند. آدم هایی که رویاهای شخصی دارند و دارند آن ها را دنبال می کنند. و من این وقت صبح یا نیمه شب خوابم نمی برد و به هیچ رویایی فکر نمی کنم. فقط چیزی نمی خواهم و بس. اگر نخواستن را رویای شخصی به حساب نیاورید...

  نظرات ()
مطالب اخیر آنجا که ابدیت به لحظه های وامانده از نیستی گره می خورد مورچه ای به نامه ظریف خانوم! این چیزا رو نمیشه دُرُس توضیح داد تصویرسازی برای روح آسمان من Wall-E سوم شخص مفرد با بچه اضافی چشم انداز مدیریت شهری زندگی، جنبنده ای ترسان و مضطرب است! برای غریبه ها